Loading

چند لحظه ...
کتاب من گنجشک نیستم

کتاب من گنجشک نیستم

نسخه الکترونیک کتاب من گنجشک نیستم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۵۰٪ تخفیف یعنی ۳,۲۵۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب من گنجشک نیستم

صندلی کوهی جلو پنجره است و من صورتش را به خاطر نوری که از شیشه‌های پنجره‌ی پشت سرش می‌تابد نمی‌توانم به وضوح ببینم. از وقتی مرا این جا آورده‌اند این دومین باری است که کوهی احضارم می‌کند. بار اول دو روز بعد از آمدنم بود. احضارم کرد تا مقررات این جا را خودش شخصاً برایم توضیح بدهد. درست خاطرم نیست چه چیزهایی گفت، تنها چیزی که از حرف‌های آن روز به یاد‌ می‌آورم این است که گفت این جا ترکیبی است از رفاه و فشار. گفت رفاه می‌دهیم و فشار می‌آوریم. گفت هرچه رفاه را بیش‌تر کنیم فشار را هم به تناسب آن زیاد می‌کنیم. گفت از آمیختن این دو شیوه است که تعادل شما عوضی‌ها را که به هم خورده است دوباره برقرار می‌کنیم.

ادامه...

مشخصات کتاب من گنجشک نیستم

بخشی از کتاب من گنجشک نیستم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب من گنجشک نیستم

وقعا جذاب بود
در ۶ ماه پیش توسط مجتبی سلیمی خلیق ( | )
آدم را افسرده می کنه. وقت تلف کردن است.
در ۵ ماه پیش توسط حامد صالحی ( | )
بامعنی و مفهوم بود. عمیقا امیدوارم همه کسانی که با فقدان عزیزانشان درگیر هستندو مفهوم هولناک مرگ آنها را از زندگی جدا کرده ، این دوران سخت کسوف و تاریکی را پشت سر بگذارند و با کنار رفتن موانع ، پرتوهای نور و امید و امیدواری دوباره از منبع حیات بر دلهای آنها بتابد و زندگیشان را پر از نور و گرمی و روشنایی کند .ان شاالله......با تشکر فراوان از نویسنده محترم
در ۳ هفته پیش توسط مریم ( | )
به بزرگراه نگاه میکنم. ماشین ها به سرعت از ته بزرگراه نزدیک می شوند و بعد با چنان شتابی از مقابلم می گذرند که هرگز نمیتوانم کسانی را که توی آن نشسته اند ببینم. چندبار سعی میکنم نگاهم را به پنجره ی ماشینی بدوزم و بعد چرخش سرم را با سرعت حرکت ماشین تنظیم کنم تا بلکه آدم های توی آن را ببینم، اما هر بار طرح مبهمی از جلو چشمام می گذرد و جز سایه هایی محو چیزی نمیبینم. طوری غرق این بازی شده ام که انگار دیدن آن آدم های توی ماشین، آن آدم هایی که تند می روند، که نمی شناسمشان، که مرا نمی بینند، برای من خوشبختی می آورد. وقتی ماشینی عبور نمی کند، زل میزنم به آسفالت خالی. اما همین که به آسفالت نگاه میکنم باز آن حس می آید سراغم:مرگ در آن فضای خالی انگار چیزی،چیزی که مثل روح ناپیداست،لانه کرده است. کافی است لحظه ای قبل از رسیدن ماشینی که با سرعت در بزرگراه میراند،خودت را پرت کنی در آن فضای خالی. دیگر رفته ای توی دهان مرگ. بعد،دیگر نیستی!
در ۱ ماه پیش توسط Amin Pournaghi ( | )
داستانش دل نشین بود🌷
در ۴ ماه پیش توسط Fatemeh Karimian ( | )
  • ۱
  • ۲
  • بعدی ›
  • آخرین ››