عالی عالی
قشنگ بود.
و من فکر میکنم اگر نبود خیالگذشته چهطور میتوانستلباس امروز را بپوشدبه خانهی من بیایدو جای خالیات را پُر کند
سالها گذشته استاما هنوز گرممو بوی تو را دارممثل پیراهنیکه تازه از تَنَت درآوردهای
نزدیکتر بیاگلولههایت رااز دور شلیک نکنحیف استسرد بنشینند در سینهی من
نکند از قلم بیندازد سرنوشتآن چند لحظهای را که قرار استدر آغوشت بگیرمو ببوسمت
انتظار پاییز را میکشدبرگ چنارتا فرو ریزد بر خاکیکه تو در آن خوابیدهای
برای با من بودنبا دنیا جنگیدوقتی به من رسیدبه جنگ عادت کرده بود
ناکام است یا کامرواسربازی که گلولههایشبه سینهی دشمناصابت نمیکند؟
فرمانده گفتامشب را استراحت میکنیمشام کبوتر داریمکبوتر سفیدبا برگهای زیتون
صبور باشعاقبت یک روزبه مهر از تو سخن میگویندو به افتخار به دوشت میبرنداز سردخانه تا قبرستان
با این جمعیتی که در صف ایستادهاندعدالت حکم میکندهمهی درختان بهشت را قطع کنیبرای کورههای جهنم
صلح نامیستکه به مجال آدمها میدهیموقتی دستمال سفید را بالا میآورندتا دهان خونینشان را پاک کنند
صبوری پیشهی درختان استورنه هر کسلانهی گنجشکی روی دست بگیرد وزخمی شود سینهاش از تیرها و تبرهادرخت نیستحتا اگرسبز پوشید...