کتاب صوتی فوتبال علیه دشمن با صدای عادل فردوسی‌پور
Loading

چند لحظه ...
کتاب پیامبر پنهان

کتاب پیامبر پنهان
سه گانه‌ی جنگ گناه - کتاب سوم

نسخه الکترونیک کتاب پیامبر پنهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۷۶۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب پیامبر پنهان

آن‌ها روز بعد به دیوارهای کهجان می­رسیدند ولی نه سرنتیا و نه سایر ادیرم‌ها نمی­توانستند الدیزیان را حس کنند، چه رسد به اینکه با او ارتباط برقرار کنند. الدیزیان که پیوندی از نوع دیگر با برادرش داشت می­توانست به‌طور مبهم حضور الدیزیان را در شهر حس کند اما این بیشترین چیزی بود که حس می­کرد. او یک تئوری در مورد این مشکل داشت و آن بر روی قبایل جادوگری متمرکز بود. آن‌ها پایتخت را قلمرو خود می‌دانستند و هر چه مندلن بیشتر به شهر نزدیک می­شد، بیشتر انرژی‌های جادویی را حس می­کرد که طی نسل‌ها بر روی شهر انباشه شده است. طلسم‌ها روی هم لایه‌لایه جمع شده بودند و به احتمال زیاد بسیاری از آن‌ها طراحی شده بودند تا نه تنها کارهایشان را از سایر جادوگران بپوشانند، بلکه نگذارند تریون و کلیسای جامع بیش از حد در مورد قبایل اطلاعات کسب کنند. اینکه چقدر کار جادوگران موفق بوده است جای بحث داشت اما آن‌ها مطمئناً در بین ادیرم‌ها دلهره آفریده بود. بسیاری می­ترسیدند که رهبرشان گرفتار یا کشته شده باشد و نه او و نه سرنتیا نمی­توانستند خلاف آن را ثابت کنند. احتمال حمله به شهر در صورتی که به دروازه­ها می­رسیدند و خبری در مورد سرنوشت الدیزیان به‌دست نمی­آمد، بیشتر و بیشتر می­شد. مندلن حتی نمی­خواست خون‌ریزی­ای که در آن صورت رخ می­داد را تصور کند. مطمئناً صدها بیگناهی که بین ادیرم‌ها و جادوگران گیر می‌افتادند کشته می­شدند. اما کاری نبود که برای جلوگیری از آن انجام دهد. دهکده­های همجوار باز هم پیش از رسیدن آن‌ها تخلیه شده بود. به‌نظر مندلن چهار­دیواری‌هایی که زمانی خانه بود از قبرستان ترسناک‌تر بودند؛ زیرا قبرستان باید خالی از موجود زنده باشد. این تماماً اشتباه بود... جلوتر سربازهایی وجود داشتند، بیشترشان پنهان شده بودند تا برای حمله­ای که فکر می­کردند در پیش است آماده شوند. با اینکه مندلن تعداد زیادی از آن‌ها را حس می­کرد اما آن‌قدری نبودند که حتی سرعت ادیرم‌ها را کم کنند. جادوی بسیار کمی بین محافظان شهر وجود داشت. سرنتیا تلاش می­کرد بین ادیرم‌ها نظم را برقرار کند اما حتی با کمک سارون و جوناس نیز این‌کار مشکل و مشکل‌تر می­شد. مندلن که می‌دانست حضورش بیشتر مضر است تا مفید، در نهایت از جماعت جدا شد و وارد نزدیک‌ترین روستا شده بود. او می­دانست نباید از دیگران جدا شود اما برای او همیشه تفکر در تنهایی ساده­تر بود. در ضمن او تنها نبود؛ زیرا همیشه چند شبح به‌دنبال او می­آمدند، که فعلاً کشته‌شدگان تصادفی در اطراف پایتخت بودند. او آن‌ها را بازجویی کرده بود و چیز مفیدی نفهمیده بود. آن‌ها همگی انسان‌هایی ساده بودند که برای زنده ماندن تا جایی‌که ممکن بود بسیار سخت کار کرده بودند. مندلن که از شب نمی‌ترسید نمی­شد، از یک منزل خالی به منزلی دیگر می­رفت. او به نگاه‌کردن از پنجره بسنده نکرد. مندلن به زندگی محلی‌ها علاقمند نبود اما دلش برای گذشته­اش تنگ شده بود. این باعث شد به‌خودش نیشخند بزند. مندلن بارها در سرام رؤیا بافته بود که چیزی بیش از یک کشاورز شود، بارها آرزو کرده بود به مناطق بیگانه­ای سفر کند که روی نقشه­ها و نمودارهایی دیده بود که ارباب سایروس اجازه­ی مطالعه­ی آن‌ها را داده بود. با پوتین‌اش به چیزی لگد زد. شیء به چند متر دورتر غلتید. عروسک یک دختربچه. عروسک موهای تیره داشت و پوستش به‌رنگ قهوه­ای رنگ شده بود، احتمالاً برای اینکه به صاحبش شبیه شود. او به خواهر کوچک‌ترش فکر کرد که سال‌ها قبل بر اثر طاعون مُرده بود. از زمانی‌که مهارت‌هایش را آموخته بود بارها به این فکر افتاده بود که آیا ممکن است روح خواهرش را احضار کند یا نه. اما هر بار که این فکر به ذهنش می­رسید، به‌دنبالش نفرت در قلبش ایجاد می‌شد. خواهرش مُرده بود. والدینش مُرده بودند. او آرزو داشت آن‌ها در آرامش باقی بمانند. او نمی­خواست آن‌ها بدانند مندلن و الدیزیان به چه چیزی تبدیل شده­اند. مندلن عروسک را در جایی‌که آن را پیدا کرده بود قرار داد به این امید که اگر بشود از خشونت جلوگیری کرد، شاید کودکی که اسباب بازی­اش را گم کرده روزی آن را بازیابد. اما همان‌طور که برمی­خاست، مندلن حس کرد که تنها نیست. او به میان خانه­های خالی نگاه کرد... و آکیلیوس را دید که تیری در کمان گذاشته و به او خیره شه است. برادر الدیزیان به‌طور غریزی واکنش نشان داد. خنجر عاجی با سرعتی خارج شد که حتی شکارچی نامیرا نیز متوجه آن نشد. مندلن برخی کلمات را که راتما به او آموخته بود زمزمه کرد. درست بلافاصله پیش از آنکه یک‌سری تیرهای دندانه­دار به جایی‌که آکیلیوس ایستاده بود برخورد کنند، شکارچی به درون سایه­ها خزید. مندلن ناسزایی گفت، سپس به‌سوی نزدیک‌ترین خانه حرکت کرد. او اشباحی را که به همراهش بودند به‌درون روستا فرستاد تا موقعیت آکیلیوس را پیدا کنند. اما همان زمان‌که اشباح او را ترک کردند، آکیلیوس زحمت مندلن را کم کرد. آکیلیوس از سوی دیگر دیواری که برادر الدیزیان به آن تکیه داده بود بریده‌بریده گفت: «من... نمی‌خوام بهت... آسیب بزنم مندلن... بیا بیرون... تا حرف بزنیم.» مندلن خنجر را چرخاند و طلسم دیگری را زمزمه کرد. پیش از آنکه بتواند طلسم را کامل کند، چیزی از کنار گوشش گذشت و با صدایی بلند به تیرک چوبی دیوار روبه‌رو برخورد کرد. تیر از پنجره­ای چند متر دورتر از مندلن پرتاب شده بود. برادر الدیزیان به روی خاک افتاد، سپس به‌سمت پشت ساختمان حرکت کرد و در همان حال طلسم متفاوتی را شروع کرد. دیوار جلویی (که شامل پنجره­ای بود که آکیلیوس از آن شلیک کرده بود) به‌سمت بیرون منفجر شد. از پس انفجار صدای غرش و ناسزایی به گوش رسید. در همان لحظه مندلن از درب پشتی به بیرون دوید و به جنگل وارد شد. دو روح (مردی جوان که آبله گرفته بود و زنی مسن که به دلیل ضعف قلبی جان داده بود) بی‌آنکه نیاز باشد به او اطلاع دادند که آکیلیوس توسط انفجار از بین نرفته است. درحالی‌که مندلن نفسی تازه می­کرد، به دو دلی خود ناسزا گفت. طلسم‌هایی مفیدتر وجود داشت که اثری همیشگی بر موجوداتی مانند دوست سابق او داشتند. بااین‌حال مرد سیاه­پوش نمی­توانست خود را راضی کند آن‌ها را بر زبان بیاورد. هر چه باشد این آکیلیوس بود و با اینکه کماندار قصد شکار برادر الدیزیان را داشت و هدفش هم مشخص بود، مندلن کورسوی امیدی داشت که می­تواند دوست مُرده­اش را آزاد کند. فکری شرافتمندانه بود... و احتمالاً پسر کوچک‌تر دیومد را به کشتن می‌داد. یک روح دیگر (زنی اشرافی و خوش چهره که ترجیح داده بود به‌جای ازدواج اجباری با مردی بسیار مسن و خشن، زهر بنوشد) درست به‌موقع ظاهر شد تا به مندلن نشان دهد آکیلیوس از چه جهتی می­آید. مندلن به‌درون بوته­ی پر شاخ‌وبرگ پشت خانه­ی چوبی غلتید و با اینکه صدای تعقب شکارچی را نمی­شنید اما می­دانست که دوست سابقش فاصله­ی زیادی نداشت. در حقیقت یک ثانیه هم نگذشته بود که صدای بریده­ی آشنا به گوش رسید. «مندلن... من اومدم... حرف بزنم... لازم نیست... این کارها رو بکنی! بیا هر دو بیرون بیایم...»

ادامه...

مشخصات کتاب پیامبر پنهان

  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر ۱۳۹۵/۱۰/۱۵
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پیامبر پنهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب پیامبر پنهان

ک۰
در ۲ ماه پیش توسط zoh...pur ( | )