Loading

چند لحظه ...
کتاب شوالیه‌ای با زره زنگ‌زده

کتاب شوالیه‌ای با زره زنگ‌زده

نسخه الکترونیک کتاب شوالیه‌ای با زره زنگ‌زده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۸۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب شوالیه‌ای با زره زنگ‌زده

وقتی شوالیه چشم باز کرد، مرلین را دید که ساکت در کنارش نشسته است و گفت: «احساس می‌کنم نمی‌توانم مانند یک شوالیه عمل کنم. ریشم از اشک سراسر خیس شده است.» مرلین گفت: «نخستین گام برای رهایی از زره را برداشتی.» شوالیه پرسید: «چه می‌خواهی بگویی؟» مرلین جواب داد: «حالا خواهی دید؛ زمانش رسیده که تو از جنگل بروی.» این حرف شوالیه را ناراحت کرد. کم‌کم از بودن در جنگل با مرلین و حیوانات لذت می‌برد و درهرحال جایی را هم نداشت که برود. ژولیتا و کریستوبال به‌روشنی بازگشت او را به خانه نمی‌خواستند. درحقیقت، تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که باز در راه شوالیه‌گری گام بردارد و به یک جنگ صلیبی تمام‌عیار برود. شهرت خوبی داشت، پادشاهان زیادی در کنار او احساس شادمانی و آسودگی می‌کردند، ولی اکنون به‌نظر نمی‌رسید که مبارزه حس خوبی به او بدهد. مرلین هدفش را به به او یادآور شد که رهایی از زره‌اش بود، و شوالیه در پاسخش گفت: «چرا این رنج را بر خود هموار کنم؟ برای ژولیتا و کریستوبال دیگر فرقی ندارد که زره به تن من باشد یا نه.» مرلین گفت: «این کار را برای دل خودت بکن. ماندن در درون توده‌ای از فولاد گرفتاری‌های زیادی برایت درست کرده و با گذشت زمان حال و روزت دشوارتر هم خواهد شد. حتی ممکن است به‌سبب ریش‌های خیست در داخل کلاه پر از آب، از عفونت ریه بمیری.» شوالیه گفت: «بله، فکر کنم ریش‌هایم باعث آزارم شده‌اند. صورتم سنگینی می‌کند، از خوردن هر چیزی خسته‌ام. الان که فکر می‌کنم، مدتی است که حتی نمی‌توانم پشتم را بخارانم.» مرلین از شوالیه سؤال کرد: «آخرین باری که کسی را به‌گرمی بوسیدی، گلی را بوییدی، یا به یک آهنگ زیبا بدون بودن در زره گوش دادی، کی بود؟» شوالیه غمگین زیر لب گفت: «هیچ‌گاه! حق با توست مرلین! باید این زره را به‌خاطر خودم، از تن بیرون کنم.» مرلین گفت: «تو دیگر نمی‌توانی آن‌گونه که تاکنون به زندگی نگاه کرده‌ای به آن ادامه دهی. نتیجه‌اش گیر افتادن در این کوه فولادی است.» شوالیه با ناراحتی پرسید: «آخر، چگونه می‌توانم این همه را تغییر دهم؟» مرلین: «آن اندازه که به‌نظر می‌رسد سخت نیست.» و او را به‌سمت مسیری هدایت کرد. «این همان راهی است که برای رسیدن به من و پیداکردنم، در جنگل‌ها دنبال کردی.» شوالیه گفت: «من هیچ راهی را دنبال نکردم. ماه‌ها در جنگل گم شده بودم.» مرلین گفت: «همه‌ی انسان‌ها عادت به مشاهده ندارند و نمی‌توانند مسیری را که باید بروند درک کنند.» شوالیه پرسید: «منظورت این است که راه همین بود و من نمی‌توانستم آن را ببینم؟» مرلین گفت: «بله! از همین راه می‌توانی برگردی، البته در صورتی که بخواهی، و راه بازگشت، تو را به‌سمت ویژگی‌هایی چون دروغ، آز، بیزاری، حسادت، ترس و غفلت هدایت می‌کند.» شوالیه با حالتی عصبانی پرسید: «می‌گویی من همه‌ی این ویژگی‌ها را دارم؟ اینها خصوصیات من است؟» مرلین به‌آرامی گفت: «در بعضی لحظات، بخشی از تو همین‌هاست.» و با صدایی آهسته ضمن اینکه او را به مسیر دیگری می‌کشاند، گفت: «این راه باریک‌تر از راه قبلی است و شیب زیادی هم دارد.» شوالیه با خود اندیشید که چه راهپیمایی سختی در پیش دارد. مرلین تصدیق کرد و گفت: «این مسیر به‌سمت حقیقت است. همین‌طور با شیب زیاد و پیچ‌های پی‌درپی به‌سمت بالا می‌رود تا به قله‌ی کوهستانی دوردست می‌رسد.» شوالیه با اکراه به شیب تند مسیر خیره شد و گفت: «مطمئن نیستم که به زحمتش بیارزد؛ وقتی به قله رسیدم کجا بروم؟» مرلین برایش توضیح داد: «موضوع، به همان چیزی که قرار است از آن رهایی یابی، یعنی به این زره، مربوط می‌شود!» و اضافه کرد: «اگر از همان راهی که آمدی برمی‌گشتی، امیدی به رهایی تو از این زره نبود و چه‌بسا از خستگی و تنهایی می‌مردی! تنها راهی که می‌تواند تو را از این بند برهاند، گویا، رفتن در مسیر حقیقت است. اگرچه با حالی که تو داری، به‌هنگام بالا رفتن از شیب‌های کوهستانی، امکانِ از بین رفتنت هم وجود دارد.» شوالیه نگاهی به راه دشواری که در مقابلش بود و سپس به پایین و به زرهی که بدنش را پوشانده بود، انداخت و با حالت تسلیم گفت: «بسیار خب! راه حقیقت را امتحان خواهم کرد.» مرلین حرف شوالیه را تصدیق کرد و گفت: «تصمیم تو برای گذشتن از یک مسیر ناشناخته، با توجه به این زره سنگین، نیاز به روحیه‌ی جنگجویانه دارد.» شوالیه می‌دانست که هرچه زودتر باید شروع کند، چون ممکن است تغییر عقیده دهد. پس گفت: «می‌روم اسب باوفایم را بیاورم.» مرلین سری تکان داد: «اوه... نه! نمی‌شود. قسمت‌هایی از راه خیلی باریک‌تر از آن است که اسب بتواند از آن بگذرد! باید پیاده بروی.» شوالیه خودش را وحشت‌زده بر صخره‌ای انداخت و گفت: «شاید ترجیح دهم با این ریش انبوه روی صورتم بمیرم!» او در یک آن روحیه‌ی خود را باخته بود. مرلین گفت: «تو تنها سفر نمی‌کنی. سنجاب تو را همراهی خواهد کرد.»

ادامه...

مشخصات کتاب شوالیه‌ای با زره زنگ‌زده

بخشی از کتاب شوالیه‌ای با زره زنگ‌زده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب شوالیه‌ای با زره زنگ‌زده

کتابی مختصر و مفید در حوزه روانشناسی که تا حدودی منبطبق بر نظریه‌ی کار گوستاو یونگ است؛ داستان شوالیه‌ای که خود حقیقی اش را گم کرده بود و برای خوشایند دیگران همواره زره‌ای نورانی به تن داشت و آماده‌ی جنگ و خدمت به مردم بود حال آن که از خانواده و مهتر از همه از خود غافل شده بود...
در ۶ روز پیش توسط روجی کتاب باز ( | )