برای ما که ندیدیم، شرح واقعه کن
قلم به دست بگیر و بگو هر آنچه که بود
در آن هوای کبود
از آن کرانۀ دود
بگو ز هرچه گذشت
به مرغهای مهاجر، به یاسهای کبود
بگو
برایم از غم پهلوشکستهها، اروند!
دلیل رفتنشان؟
حکایت غمِ حالایی نبودنشان؟
کمی دلیل بیاور برای آنهمه عشق
برای آنهمه بی پا و سر شدن، اروند!
مرا مجاب کن
آر ی!
بگو حقیقت داشت
که لحظۀ آخر
درست وقت سفر
حضور بانوی قامتخمیدهای لب رود...
چه فکرهای غریبی، چه حرف بیجایی
دلیل بهتر از این؟
که موجموج تو شرحی
به برگبرگ لهوف است
غریبِ وحشیِ نامآشنایِ گاه آرام!
تو تا همیشۀ تاریخ، سرخ میمانی
که امتداد فراتی
و روضهای که خودت، خوبِ خوب میدانی