یک زمانی من و ویکتوریا در حال ساخت خانهای بودیم، فونداسیون کامل شده بود و ستونها و اسکلت خانه نیز برپا شده بود، سقف هم سرجایش قرار گرفته بود.
طوفانی بزرگ اتفاق افتاده بود. چندین روز بود که همینطور باران هم میبارید. وقتی این طوفان تمام شد ما برای چک کردن خانهمان رفتیم.
بسیار به هم ریخته شده بود. اتاق پذیرایی که در طبقه همکف قرار داشت پر آب شده بود، مثل یک استخر کثیف شده بود، تختهها روی آب شناور بودند. کارگران در همه جای خانه گل و لای را میدیدند. بیرون از خانه کوهی از زباله جمع شده بود.
به خاطر آب بارانهایی که هنوز در آنجا بود، قابل جمع آوری نبودند.
مثل یک فاجعه به نظر میرسید. بدون هیچ نظمی، هیچ چیزی سرجایش نبود.
جالب اینجا بود که با این وجود ما هیچوقت نگفتیم که:
«ساخت و ساز را متوقف کنید. این مکان خیلی به هم ریخته است و هیچوقت به آن شکلی که ما میخواهیم در نمیآید.»
چون ما میدانستیم که تمام اینها قسمتی از روال کار است.
شما نمیتوانید بدون باران و گِل و لای و رنگ هایی که بوی خوبی نمیدهد یک خانه زیبا داشته باشید.
به همین صورت، شما باید در زندگیتان با چیزهای آشفته روبرو شوید. چیزهایی که با آنها مشکل دارید، چیزهایی که به نظر سرجایشان نیستند و به سادگی در حال ساخت هستند.
به این معنی نیست که در نهایت قرار نیست این کار جواب دهد. جمع شدن آب در اتاق پذیرایی تان، ناامیدی، خیانت، تأخیر، شاید در ابتدا برای شما ناخوشایند باشند اما همه اینها بخشی از روال کار هستند. شما در حال رشد و تکامل هستید.
شما نمیتوانید بدون گذراندن این آشفتگیها به تمام آن چیزی که خداوند شما را برای آن خلق کرده است، تبدیل شوید.