سابرینا به پشت روی تختش افتاد و نفس عمیقی کشید. ساعت شماتهدار روی میزش، ساعت یک صبح را نشان میداد! نزدیک به پنج ساعتی میشد که کار کرده بود. او موفق شده بود که مقاله فلسفهاش را از نو بنویسد اما هنوز دو فصل نخوانده برای فردا باقی مانده بود. او باید یک شعر طولانی را تفسیر میکرد و همچنین میبایست مقالهاش را برای روزنامه دانشکده تمام میکرد.
جادوگر جوان نگاهی به آن گوشه از اتاق انداخت که سالم در آنجا با لبخند ملیحش روی مبل چرت میزد.