Loading

چند لحظه ...
کتاب ناطوردشت

کتاب ناطوردشت

نسخه الکترونیک کتاب ناطوردشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ناطوردشت

تلفن که زدم زیاد طولش ندادم چون نگران بودم پدر مادرم وسط حرف زدنم سر برسن. هرچند، نیومدن. آقای انتولینی‌خیلی‌خوب برخورد کرد.گفت اگه بخوام می­تونم برم خونشون. فکر کنم احتمالاً اون و زنش رو بیدار کردم، چون تا گوشی رو برداره خیلی زنگ خورد. اولین چیزی که ازم پرسید این بود که مشکلی هست، منم گفتم نه. هرچند، گفتم از پنسی اخراج شدم. فکر کردم باید به اونم بگم. وقتی این خبر رو دادم، گفت: «پناه بر خدا!» آدم شوخ­طبعی بود. بهم گفت اگه دوست داشته باشم می­تونم فوراً برم اونجا. می­شد بگی، آقای انتولینی بهترین معلمی بود که داشتم. اون یه مرد خیلی جوون بود، خیلی از داداشم دی.بی. بزرگتر نبود و می­تونستی احترامش رو نگه داری و با این ­حال باهاش شوخی کنی. آقای انتولینی بود که بالاخره جیمز کَسِل رو از رو زمین بلند کرد، همونی که بهتون گفتم خودش رو از پنجره پرت کرد پایین. آقای انتولینی نبضش رو گرفت و بعد کتش رو درآورد و انداخت رو جیمز کسل و از اونجا تا درمانگاه بُردش. حتی واسش اهمیتی نداشت کتش خونی بشه. وقتی به اتاق دی.بی. برگشتم، فیبی رادیو رو روشن کرده بود. موزیک رقص به گوش می­رسید. هرچند، صدای رادیو رو کم کرده بود که پیشخدمت صداش رو نشنوه. باید می­دیدینش. درست وسط تخت، روی روتختی چهارزانو نشسته بود، درست مثل این افرادی که یوگا کار می­کنن. داشت به موسیقی گوش می­داد. این دختر منو می­کشه. گفتم: «بیا ببینم، دلت می­خواد برقصی؟» وقتی خیلی کوچولو بود رقصیدن رو بهش یاد دادم. اون‌ رقصنده­ی خیلی خوبیه. منظورم اینه که فقط چندتا چیز بهش یاد دادم. بیشتر خودش یاد گرفت. واقعاً نمی­تونی به کسی یاد بدی چطور برقصه. گفت: «کفش پاته.» «درشون می­آرم. بیا دیگه.» تقریباً از رو تخت پرید پایین و بعد منتظرم شد کفش­هام رو دربیارم، بعدش هم مدتی باهاش رقصیدم. لامصب واقعاً کارش درسته. از آدم­هایی که با بچه­های کوچیک می­رقصن خوشم نمی­­آد، چون اکثر مواقع به نظر افتضاح می­آد. منظورم وقتیه که یه جایی توی یه رستورانی و می­بینی یه آدم مسن بچه­ی کوچیکش رو به جایگاه رقص می­بره. معمولاً از پشت سر اشتباهی پا می­ذارن رو لباس بچه و اون بچه اصلاً نمی­تونه برقصه و این افتضاحه، اما من تو جمع این کار رو با فیبی انجام نمی­دم. ما فقط تو خونه شیطنت می­کنیم. به هرحال رقصیدن با اون متفاوته، چون اون می­تونه برقصه. می­تونه هرکاری که می­کنی رو انجام بده. منظورم اینه که اگه اون رو خیلی محکم بغل کنی ‌طوری که دیگه مهم نباشه که پاهات خیلی بلندتره. همون­طوری کنارت می­مونه. می­تونی بری اون طرف یا خیلی بی­مزه روش خم شی یا حتی جیترباگ برقصی و اون همون­طوری کنارت می­مونه. ای خدا، حتی می­تونی تانگو برقصی. سه چهار بار رقصیدیم. بین هر رقص خیلی بامزه بود. درست تو همون حالت باقی می­مونه. حتی حرف هم نمی­زنه. هردو نفر باید درست تو همون حالت بمونن و منتظر ارکستر باشن که موسیقی بعدی رو شروع کنه. این منو می­کشه. حتی، نباید بخندی یا هر چیز دیگه. در هر حال، حدوداً با چهارتا آهنگ رقصیدیم و بعد رادیو رو خاموش کردم. فیبی پرید روی تخت و رفت زیر روتختی. ازم پرسید: «دارم پیشرفت می­کنم، مگه نه؟» گفتم: «چه جورم». باز کنارش رو تخت نشستم. یه جورایی از نفس افتاده بودم. بس که سیگار می­کشیدم، زیاد نفس نداشتم. اون اصلاً از نفس نیفتاده بود. یه مرتبه گفت: «دستت رو بذار رو پیشونی­ام.» «چرا؟» «دستت رو بذار. فقط یه بار.» دستم رو گذاشتم. اما چیزی حس نکردم. گفت: «خیلی داغ نیست؟» «نه. باید باشه؟» «آره من این کار رو می­کنم. یه بار دیگه دستت رو بذار.»

ادامه...

مشخصات کتاب ناطوردشت

بخشی از کتاب ناطوردشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب ناطوردشت