Loading

چند لحظه ...
کتاب فاجعه

کتاب فاجعه
سه‌گانه ناجيان - كتاب سوم - قسمت دوم

نسخه الکترونیک کتاب فاجعه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فاجعه

روی میزم خم شده بودم، ناگهان احساس کردم مثل آن بود که مشتی بر شکمم کوبیده شد. پراف تیم تشکیل داده بود. منطقی به نظر می‌رسید. پراف، سال‌ها تجربه سازماندهی و رهبری تیم‌های ناجیان را در کارنامه خود داشت و در زمینه شکار اپیک‌ها خیلی خوب عمل کرده بود. اما وقتی می‌شنیدم او با آن افراد همانطوری حرف می‌زند که با ما حرف می‌زد... نفسم بند می‌آمد. چقدر آسان رفقایش را، مبارزان آزادی را با جمعی از خیانتکااران و قاتلان عوض کرده بود. آبراهام پچ پچ کنان گفت: «ما به پیچ بعدی رسیدیم، نقشه تی‌یا دوربین‌هایی رو در این قسمت نشون می‌ده.» مایزی گفت: «آره، دیدمشون. روی دیوار یه سری تابلوهای مشکوک آویزونه برای اینکه لنز دوربین‌هایی که از دیوار سنگ نمکی بیرون زده رو بپوشونن، صبر کنین تا بهتون اطلاع بدیم.» مگان گفت: «باشه، منتظر می‌شیم تا کودی بگه.» کودی گفت: «ادامه بدین.» دوباره لامپها چشمک زدند و لحظاتی برق قطع و وصل شد. پراف با لحن معترضانه‌ای گفت: «بازم؟» یکی از اپیک‌ها گفت: «احتمالاً مهندسا موقع نصب دستگاه اشتباهی کردن، ممکنه رسوب چند ساله نمک روی چرخ دنده‌ها باعث شده باشه.» آبراهام گفت: «رد شدیم.» مگان دستش را از روی تکمه برداشت و برق وصل شد. پراف برخاست، عصبانی به نظر می‌رسید. زنی که اپیک جوانی بود، گفت: «ارباب من لایم، من می‌تونم دله‌دزد و پیدا کنم. فقط باید تنها باشم.» پراف برگشت و با دقت او را برانداز کرد سپس برگشت و روی صندلی‌اش نشست و گفت: «با تاخیر به خدمت من دراومدی.» ـ قربان، افرادی که خیلی زود ابراز تبعیت و وفاداری می‌کنن خیلی زود هم تغییر موضع میدن. ـ آیا من آن زن را می‌شناختم؟ زیر لب گفتم: «کودی، در یادداشت‌های من راجع به زن جوان اپیکی با موهای بور در ایلدیتیا هست که موهاشو می‌بافه و حدوداً بین بیست تا بیست و پنج سالشه.» کودی پاسخ داد: «صبر کن ببینم.» پراف خطاب به آن زن گفت: «و اگه پیداش کنی، چه می‌کنی؟» ـ به خاطر شما می‌کشمش، قربان. پراف غرشی کرد: «و با این کار همه زحمات منو به باد می‌دی. زن احمق.» صورت زن سرخ شد. پراف دست در جییش برد و چیزی بیرون آورد و روی میز گذاشت. دستگاهی استوانه‌ای شکل و باریک شاید به اندازه‌ی باتریی قدیمی می‌شد. آن وسیله را می‌شناختم. یکی از آنها را در جیبم داشتم؛ نایت هوک آن را به من داده بود. دستم در جیبم کردم و آن را لمس کردم تا مطمئن شوم سرجایش است. یک دستگاه انکوباتور بود که برای تکثیر و رشد سلول‌های نمونه مورد استفاده قرار می‌گرفت. پراف گفت: «باید بذاری خودم شکارش کنم، اما اگه پیداش کردی نباید بکشیش. مقداری از خون یا پوست اونو برای من باید بیاری. اون فقط وقتی می‌میره که من مطمئن باشم نمونه‌هایی که ازش به دست آوردم سالم و خوبه. اگر قبل از این کسی اونو بکشه، خودم نابودش می‌کنم.» بدنم لرزید. پراف با صدایی بلندتر گفت: «تو اونجا.» از جا پریدم و دیدم دقیقاً به من اشاره می‌کند. به سمت من دست تکان داد. پشت سرم را نگاه کردم شاید با کسی است که پشت من قرار گرفته سپس دوباره برگشتم و پراف را نگاه کردم. او داشت مرا نگاه می‌کرد. از این بدتر نمی‌شد. دوباره دست تکان داد، این بار بی‌صبرانه تر، چهره‌اش غضبناک بود. میزم را دور زدم و به طرف او به راه افتادم، زیز لب گفتم: «بچه‌ها این اصلاً اتفاق خوبی نیست.» مگان که کنار نرده ایستاده بود و نوشیدنی‌اش را جرعه جرعه می‌نوشید، پرسید: «داری چکار می‌کنی؟» منو صدا کرد. آبراهام گفت: «ما پشت در اتاق تی‌یا هستیم. دو نگهبان، داریم می‌ریم که باهاشون درگیر بشیم.» کودی گفت: «برای یه قطع و وصلی دیگه برق آماده باشین، دیوید نظرت چیه؟»

ادامه...

مشخصات کتاب فاجعه

بخشی از کتاب فاجعه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره

بین این همه کتاب فانتزی ای که خوندم مطمئنا هیچ نویسنده ای به زیبایی و جذابیت برندون سندرسون برای من نبوده
در ۲ ماه پیش توسط saj...vee ( | )
عالی بود جز بهترین های
در ۲ هفته پیش توسط ایمان ( | )