فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آخارنی‌ها و سلحشوران

کتاب آخارنی‌ها و سلحشوران
مجموعه کمدی‌های آریستوفانیس

نسخه الکترونیک کتاب آخارنی‌ها و سلحشوران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۵۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آخارنی‌ها و سلحشوران

آریستوفانیس بزرگترین کمدی‌نویس یونان باستان و پدر کمدی کهن است. او بیش از چهل نمایشنامه خلق کرده، ولی تنها یازده اثر از او به ما رسیده است. از آثار به‌جا مانده او چنین استنباط می‌شود که کمدی‌های او در مقایسه با دیگر کمدی‌های یونان باستان، استثنایی، پیشرو و بسیار مؤثر بوده است. هنر آریستوفانیس، منحصر به فرد و حیرت‌انگیز است. یکی از وجوه حیرت‌آور در کمدی‌هایش آزادی بیان است. او سعی دارد تا تمام عناصر اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی جامعه خود را نقد کند هدف از ترجمه آثار آریستوفانیس ــ پدر کمدی کهن ــ آشنایی خوانندگان فارسی‌زبان در وادی تئاتر و عموم علاقه‌مند به هنر تئاتر با ریشه‌های کمدی در تاریخ درام‌نویسی است. مترجمان انگلیسی در برگردان کمدی‌های آریستوفانیس از انگلیسی باستانی (Archaic) و میانه (Middle) استفاده کرده‌اند. گاه به سبب عدم امکان برگردانِ بعضی واژه‌ها و اصطلاحات، مترجم فارسی مجبور به تشریح واژه و اصطلاح در زبان یونانی و صنایع ادبی متن، مثل جناس و کنایه و تشبیه است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آخارنی‌ها و سلحشوران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه مترجم

آریستوفانیس بزرگترین کمدی نویس یونان باستان و پدر کمدی کهن است. او بیش از چهل نمایشنامه خلق کرده، ولی تنها یازده اثر از او به ما رسیده است. از آثار به جا مانده او چنین استنباط می شود که کمدی های او در مقایسه با دیگر کمدی های یونان باستان، استثنایی، پیشرو و بسیار موثر بوده است. هنر آریستوفانیس، منحصر به فرد و حیرت انگیز است. یکی از وجوه حیرت آور در کمدی هایش آزادی بیان است. او سعی دارد تا تمام عناصر اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی جامعه خود را نقد کند. به عنوان مثال نمایشنامه زنبوران، اعتراضی علیه رشوه دهی مستبدان آتنی به قضات و اعضای هیئت منصفه دادگاه ها است. سمبل مستبدان آتنی در این نمایشنامه، کلئون است و داستان آن، نبرد میان پدر (فیلوکلئون به معنی عاشق کلئون) و پسر (بیدلی کلئون به معنی متنفر از کلئون) است. بیدلی کلئون سعی دارد تا از حضور فیلو کلئون در دادگاه به خاطر دریافت مبلغ ناچیزی جلوگیری کند و عاقبت نیز موفق می شود. پژوهش در کمدی های آریستوفانیس نشان می دهد که او قادر بوده مانند هر نمایشنامه نویس بزرگ دیگری، مبانی دراماتیک کمدی نویسی را در برترین سطوح رعایت کند. احتمالاً آریستوفانیس بنیانگذار کمدی سیاسی است. در اکثر آثار آریستوفانیس ردپایی از سیاست به چشم می خورد. مثلاً در نمایشنامه سلحشوران (۴۲۴ ق.م.) آریستوفانیس جنگ قدرت میان کلئون و یک سوسیس فروش گمنام را برای به قدرت رسیدن سوسیس فروش به نمایش می گذارد. مشهور است که خود کلئون از تماشاگران این نمایش بود و در حضور او کسی جرئت ایفای نقش دباغ را نداشت، مگر خود آریستوفانیس. آریستوفانیس در کمدی های نخستین خود، همگان را به صلح دعوت می کرد و جنگ را سخت نکوهش می نمود. در نمایشنامه آخارنی ها (۴۳۵ ق.م.) آریستوفانیس، دیکائوپولیس (نماد شهروند خوب) را در مقابل لاماخوس، جنگجوی خشن قرار می دهد. دیکائوپولیس نماد صلح طلبی است و لاماخوس نماد جنگ و خونریزی. دیکائوپولیس خود به عقد قرارداد صلح با اسپارت اقدام می کند و در پایان نمایشنامه، خوشبختی خود را جشن می گیرد، اما لاماخوس از صحنه کارزار، ماتم زده بازمی گردد و خود را نگون بخت می نامد. نمایشنامه های آریستوفانیس از نوع کمدی هایی است که در عین تاثیرگذاری در عصر خود بر تمامی اعصار دیگر تاثیری ژرف نهاد و امروز هم با اجرای آثار او می توان کاستی های بزرگ جوامع انسانی معاصر را به نقد کشید. نگاه انتقادی آریستوفانیس سخت جسورانه و کنایه آمیز است. برخلاف مناندر (کمدی نویس یونانی قرن ۳ و ۴ ق.م.)، آریستوفانیس اندیشه ای آرمان گرایانه دارد. تبلور این نوع نگرش را می توان در نمایشنامه پرندگان (۴۱۴ ق.م) یافت. آریستوفانیس نیز مانند اندیشمندان بزرگ دیگر با طراحی این کمدی در واقع به ذهنیت مدینه فاضله مورد نظر خود عینیت بخشیده است. این نمایشنامه تلاش دو آتنی به نام های پیستتاروس و اولپیدس را برای رهایی از وضع اسفبار جامعه آتن به نمایش می گذارد. آن دو به یاری پرندگان و در برابر آتن، شهری را برفراز ابرها بنا می نهند تا از قوانین دست و پاگیر آتن و دادگاه های ظالمانه و خدایان بی رحم آتن خلاص شوند. از سوی دیگر آریستوفانیس علاوه بر حضور سیاسی از جنبه علمی و فلسفی هم غافل نبود و با نمایشنامه ابرها (۴۲۳ ق.م.) سوفسطاییان، به خصوص سقراط را به باد انتقاد گرفت. آریستوفانیس در پایان این نمایشنامه تفکرخانه سقراط را به آتش می کشد و گفته اند که اجرای این کمدی در مرگ غم انگیز سقراط موثر بوده است. او در سال (۴۱۱ ق.م.) نمایشنامه تسموفوریازوس را خلق کرد و طی این نمایشنامه، حمله شدیدی به اوریپید (تراژدی نویس بزرگ یونانی) و تراژدی هایش کرد. این حمله به دست زنان آتنی و به علت اهانت های اوریپید به زنان در نمایشنامه هایش صورت گرفت. در این اثر، آریستوفانیس شخصیت های آثار اوریپید را مورد تمسخر قرار می دهد. آریستوفانیس ــ این فیلسوف هنرمند ــ زیباترین اندیشه ها و تلخ ترین وقایع را با نازیباترین واژگان به طنز می کشد. شاید تلخی موجود در آثارش با تلخی حاضر در آثار اوریپید برابری می کند. ولی او به طرزی هنرمندانه این تلخی را در قالبی مضحک به نمایش می گذارد. کمدی های او در عین اینکه مملو از اندیشه های فلسفی، سیاسی، ادبی و... است، سرشار از اشارات بسیار تند و نمادین جنسی است. این مهارت آریستوفانیس است که به یاری دو بعد متناقض موجود در تفکرش، به ایدئولوژیِ پر از دغدغه، اضطراب، تلخی و درد، جامه طنز می پوشاند. اگرچه آریستوفانیس زنان آتن را فاسد و میگسار می خواند، اما می بینیم که در کمدی لیسیستراتا (۴۱۱ ق.م.) زن را عامل صلح معرفی می کند. در این نمایشنامه، زنان اسپارت و آتن به سرکردگی زنی انقلابی به نام لیسیستراتا از همخوابگی با شوهران خود، خودداری می کنند تا صلح برقرار گردد. عاقبت مردان این دو ایالتِ در حال جنگ، مجبور به عقد پیمان صلح می شوند. آریستوفانیس در اکثر نمایشنامه هایش از اوریپید به بدی یاد می کند و شخصیت های نمایشنامه های او را مسخره می کند، ولی در گوشه هایی از نمایشنامه قورباغه ها (۴۰۵ ق.م.) گاهی به دفاع از او برمی خیزد و او را در مقامی برتر از اشیل (تراژدی نویس بزرگ یونان) قرار می دهد. این نمایشنامه پیچیده در واقع نقد ادبی آثار اشیل و اوریپید است. این نمایشنامه داستان نارضایتی دیونیزوس از نمایشنامه نویسان زمانه است. او به جهان زیرین می رود و اوریپید و اشیل را می بیند که بر سر تصاحب تخت پادشاهی نزاع می کنند. به قصد انتخاب یکی از دو تراژدی نویس برای بازگشت به آتن مسابقه ای برگزار می کند، رقابتی که طی آن دو شاعر به دفاع از آثار خویش همت می گمارند و سرانجام شاعر مسن تر یعنی اشیل پیروز می شود و به آتن باز می گردد. نوع اندیشه اقتصادی آریستوفانیس نیز در کمدی پلوتوس (۳۸۸ ق.م.) به نمایش درآمده. این اثر، بیانگر تفکر آرمان گرایانه آریستوفانیس برای توزیع عادلانه ثروت میان شهروندان است. درون مایه اصلی نمایشنامه، اشتراک اموال و زن در جامعه است. برابری زن و مرد از ابتدای تاریخ تا عصر حاضر، یکی از دغدغه های موجود در اذهان مردم و نخبگان بوده است. آریستوفانیس با خلق نمایشنامه اکلسیازوس (۳۹۲ ق.م.) نه تنها زن را در ردیف مرد قرار می دهد، بلکه او را شایسته تملک قدرت در جامعه می داند. در این نمایشنامه زنی آتنی به نام پراکساگورا، زنان دیگر را بر آن می دارد تا به هیبت مردان درآیند و با ورود به مجلس آتن، با صدور رای علیه مردان، سردمداران حکومت را از میان خود برگزینند.
هدف از ترجمه آثار آریستوفانیس ــ پدر کمدی کهن ــ آشنایی خوانندگان فارسی زبان در وادی تئاتر و عموم علاقه مند به هنر تئاتر با ریشه های کمدی در تاریخ درام نویسی است. مترجمان انگلیسی در برگردان کمدی های آریستوفانیس از انگلیسی باستانی (Archaic) و میانه (Middle) استفاده کرده اند. گاه به سبب عدم امکان برگردانِ بعضی واژه ها و اصطلاحات، مترجم فارسی مجبور به تشریح واژه و اصطلاح در زبان یونانی و صنایع ادبی متن، مثل جناس و کنایه و تشبیه است. البته در اکثر متون ترجمه شده به زبان انگلیسی، اسامی اشخاص، خدایان و مکان ها توضیح داده نشده و فهم این متون نمایشی و از طرفی برگردان آنها دشوار می نمود. این اسامی در ترجمه متن تاثیر عمیقی دارند. درواقع این اسامی به آریستوفانیس کمک می کند تا برخلافِ مناندرِ واقع گرا در کمدی هایش کاریکاتورهای خارق العاده ای خلق کند. نام هر یک از شخصیت های اصلی آریستوفانیس معنای خاصی دارد که آگاهی بر این مفاهیم به تفسیر عمیق تر این کمدی ها کمک می کند. مثلاً در کمدی سلحشوران، آگوراکریتوس به معنیِ قاضی و ریش سفید بازار، در کمدی ابرها، استرپسیادس به معنی اغراق کننده یا تحریف کننده از طریق فن بیان، در کمدی صلح، تریگائوس به مفهوم مرد تاکستان، در کمدی زنبوران، فیلوکلئون به مفهومِ دوستدار کلئون و بیدلی کلئون به مفهوم دشمن کلئون و در کمدی لیسیستراتا، لیسیستراتا به معنی منحل کننده ارتش و کلئونیکا به مفهومِ پیروزی شکوهمند است. وقوف بر کنایاتِ کمدی های آریستوفانیس برای اجرای درست این آثار نیز ضروری است. منابع مورد استفاده برای استخراج اسامی مذکور به شرح زیر است:

۱. اساطیر یونان و روم باستان، پیر گیرمال، ترجمه دکتر احمد بهمنش، انتشارات امیرکبیر.
۲. تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد ۲، سازمان انتشارات انقلاب اسلامی.
۳. تاریخ تئاتر اسکارگروس براکت، جلد اول، انتشارات مروارید.
4) The Greek World, 449-323 B.C. Simon Hornblower, Revised edition, 1992, Great Britain.
5) History of The Hellenic World, The Archaic Period, Ekdotike Athenon S.A., 1975, Greece.
6) Classical Greece, C.M. Bowra, 1970. U.S.
7) Land of Zeus, Stephanie Dowrick, 1976, Newyork
8) Greek Mythology, Félix Guirand. Translated by Delano Ames, 1963, London.
9) The Age of Fable, Thomas Bulfinch, 1968.
10) Myths of Life and Death, Cottie Arthur Burland, 1974, London.
11) New Larousse Encycylopedia of Mythology, 1959, London.
12) Myth, K.K. Ruthven, 1976, London.
13) The Tale of Troy, Roger Lancelyn Green, 1947, Puffin Books.
14) Greek Mythology, John Pinsent, 1922, London.
15) American Britanica.
16) Bulginch's Mythology, Thomas Bulfinch.
17) Greece and Rome, Fredrick Copleston, 1971, London.

نمایشنامه های حاضر از روی The Complete Greek Dramaبرگردان Oates & ONeill به فارسی ترجمه شده است. سپس ترجمه فارسی با دیگر ترجمه های انگلیسی آثار آریستوفانیس مقابله شده، از جمله:
B. B. Rogers
R. H. Webb Moses Hadas
Jack Lindsay
Dudley Fits
کلیه مترجمان انگلیسی برای ترجمه این کمدی ها از واژه ها و سبک زبان انگلیسی باستانی و میانه وام گرفته اند. از این رو ترجمه و مقابله و ویراستاری و استخراج فهرست اعلام این آثار بیش از یک سال به طول انجامید و تا حد امکان کوشش شده است که آثار آریستوفانیس به پیراسته ترین شکل در اختیار خوانندگان محترم قرار گیرد.
از همسرم ـ خانم راضیه رفیعی ـ که نمایشنامه های آریستوفانیس را به دقت خواندند و نکاتی را یادآوری کردند صمیمانه متشکرم.
همچنین از آقای کنستانتین پاسالیس(۱) ـ کارگردان یونانی ـ تشکر می کنم، چرا که تصاویر پایانی مجموعه آثار آریستوفانیس را از کتابخانه آکادمی آتن، با همکاری رییس گروه تئاتر آکادمی آتن ـ خانم کریستینا پاگورلی ـ استخراج کردند و در اختیارم گذاردند. از خانم پاگورلی هم به دلیل همکاری صمیمانه شان سپاسگزارم.
با چاپ مجموعه کمدی های آریستوفانیس و کمدی لج باز، تنها اثر کامل به جا مانده از مناندر، کلیه کمدی های یونانی توسط مترجم در اختیار علاقه مندان به تئاتر و پژوهشگران فرهنگ و تمدن یونان باستان قرار گرفته است. بی گمان استادان بزرگوار، اجرای این زحمت را با ارشاد و راهنمایی و تذکر نواقص و خطاها خواهند پرداخت و مرا مرهون خویش خواهند ساخت.

رضا شیرمرز
تابستان ۱۳۸۷

آخارنی ها

شخصیت های نمایشنامه:

دیکائوپولیس(۲): Dicaeopolis
پیک: Herald
آمفی تئوس(۳): Amphiteus
سفیران: Ambassadors
پسودارتاباس(۴): Pseudartabas
تئوروس(۵): Theorus
دختر دیکائوپولیس: Daughter of Dicaeopolis
غلام اوریپید: Slave of Euripides
اوریپید(۶): Euripides
لاماخوس(۷): Lamachus
مگارایی(۸): A Megarian
دو دختر جوان مگارایی: Two young girls
خبرچین(۹): Informer
بئوتیایی(۱۰): A Beotian
نیکارخوس: Nicarchus
غلام لاماخوس: Slave Of Lamachus
کشاورز: A Husbandman
مهمان عروسی: Aweddding Guest
گروه زغال سازهای آخارنی(۱۱): Chorus Of Acharinian Charcoal Burners

مقدمه

آخارنی ها سومین کمدی آریستوفانیس و اولین و کهن ترین کمدی او است که به دست ما رسیده. در آغاز کمدی، دیکائوپولیس در پنوکس منتظر انجمن آتنی ها است. دیکائوپولیس به جنگ و غصه ها و شادی هایش می اندیشد و در اندیشه صلح با اسپارت ها است. او گزارش های دروغین سفیر بازگشته از ایران را می شنود و آمفی تئوس را مامور مذاکره صلح با اسپارت ها برای او و خانواده اش می سازد. ریش سفیدهای مجلس به بهانه باران جلسه انجمن را به آینده موکول می کنند. آمفی تئوس برمی گردد. پیران آخارنی او را تعقیب کرده اند. اما آمفی تئوس جوان گریخته و چند نمونه از شراب صلح را برای دیکائوپولیس آورده است. دیکائوپولیس نمونه سی ساله را بر می گزیند. پیران آخارنی (گروه همسرایان) از راه می رسند و در جستجوی دیکائوپولیس اند که گستاخانه با اسپارت صلح کرده است. دیکائوپولیس و خانواده اش از منزل او خارج می شوند. آخارنی ها قصد سنگسار او را دارند، اما دیکائوپولیس به خانه می گریزد و با سبدی از زغال بر می گردد. او از آخارنی ها می خواهد تا در صورت لزوم گردنش را بزنند. دیکائوپولیس به خانه اوریپید می رود و برای تحریک احساسات پیران آخارنی، لباس بیچاره ترین شخصیت های حاضر در تراژدی های اوریپید را قرض می گیرد. دیکائوپولیس ملبس به البسه تراژیک به میان آخارنی ها برمی گردد. سرش را روی زیرگردنی می گذارد و از اسپارت طرفداری می کند. در گروه پیران آخارنی دودستگی ایجاد می شود، نزاع درمی گیرد و رهبر گروه مخالف با دیکائوپولیس از لاماخوس طلب کمک می کند. دیکائوپولیس با سخنان خود لاماخوس را شکست می دهد و تحریم دوران جنگ را می شکند. قطعه پاراباسیس، توسط گروه همسرایان اجرا می شود. این قطعه حاوی خدمات شاعر به ملت یونان، ستایش موز آخارنی و تشریح و کالبدشکافی این کمدی است. دیکائوپولیس از خانه اش بیرون می آید و سرگرم امور مغازه اش است که یک مگارایی وارد می شود و از حکم پریکلس صحبت می کند. سپس یک بئوتیایی وارد می شود که درشت اندام و خوش خوراک است. نیکارخوس، نماینده صنف جاسوسان، وارد می شود. به محض ورود او را می گیرند و با علف خشک می بندند. بئوتیایی نیکارخوس را با خود می برد. غلام لاماخوس می آید و قصد خرید مارماهی دارد. اما دیکائوپولیس از فروش سر باز می زند. پیک، خبر از ضیافتی بزرگ می دهد. دیکائوپولیس و غلامش مشغول تهیه غذا می شوند. پیک دوم از سوی فرماندهان ارتش است و لاماخوس را به عنوان فرمانده سپاه جنگ اعلام می کند. لاماخوس مهیای جنگ می شود و دیکائوپولیس، غذا درست می کند و در صحنه پایانی لاماخوس مجروح و دیکائوپولیس مست به همراه دو دختر، وارد می شوند و کمدی با ناله لاماخوس و شادی دیکائوپولیس تمام می شود.

صحنه: ارکسترا(۱)، پنوکس در آتن را نشان می دهد. در انتهای صحنه خانه دیکائوپولیس، اوریپید و لاماخوس به چشم می خورد.

دیکائوپولیس: دلم از این همه غصه ترکید. توی زندگی من، هیچ خبری از شادی نیست! راستش را بخواهید دلخوشی هایم انگشت شمار است، در حالی که غصه هایم مثل ریگ بیابانند، بگذار ببینم! در ازای این چند دلخوشی، چه بهایی پرداخته ام؟ آه! یادم هست وقتی که «کلئون»(۲) آن پنج «تالان» را پس داد، از خوشحالی توی پوستم نمی گنجیدم، توی خلسه بودم. می دانید... نمایشنامه سلحشوران را خیلی دوست دارم، چون مایه افتخار یونان است. آن روز هم که بی صبرانه منتظر تماشای نمایشی از «اشیل» بودم چه غمی مرا فراگرفت وقتی پیک فریاد زد: «تئوگنیس»!(۳) همسرایانت را معرفی کن! این جمله قلبم را لرزاند، «دکسیتئوس»(۴) بعد از «ماسیخوس»(۵) نغمه ای بئوتیایی را نواخت. کلی حظ کردم، اما امسال وقتی «خائریس» پیش درآمد «اورسیایی»(۶) را نواخت، بدجوری شکنجه شدم. مو به تنم راست شده! آه، گرد و خاک، چشمم را اذیت می کند. باز هم روز گردهمایی انجمن از راه رسیده و همگی باید صبح زود اینجا می بودند. اما هنوز در پنوکس پرنده پر نمی زند. در بازار دری وری می بافند و به آب و آتش می زنند تا از «طناب قرمز»(۷) دوری کنند. حتا «پرایتن ها»(۸) هم نیامده اند. دیر می آیند و برای گرفتن صندلی در ردیف جلو به همدیگر تنه می زنند و به هم می پرند. اصلاً در راه صلح به خودشان زحمت نمی دهند. آه، ای آتن! ای آتن! به خاطر خودم هم که شده زودتر از همه می آیم و حالا تنها کاری که از من ساخته است، آن است که بنالم، خمیازه بکشم، خودم را مثل گربه کش بدهم و نمی دانم چه کار کنم. آب در هاون می کوبم، چنگ به موهایم می زنم، به زمین هایم می اندیشم! تشنه صلحم، از شهرنشینی بی زارم، برای وطنم خیلی متاسفم، چون هیچ وقت کاری نکرد تا بتوانم اغذیه و سرکه یا روغن بخرم. واژه خریدن برای من بیگانه بود و گویی مرا از وسط نصف می کرد. محصولاتم را به میل خودم درو می کنم. به همین دلیل به انجمن آمدم تا اگر کسی حرفی غیر از صلح زد، پابرهنه توی حرفش بپرم، کولی بازی راه بیندازم و بدرفتاری کنم. (کم کم پرایتن ها ارکسترا را پر می کنند.) انگار پرایتن ها هم آمدند. چه به موقع! درست سر ظهر است! همان طور که گفتم برای صندلی های ردیف جلو توی سر و کله همدیگر می زنند.
پیک: بیایید جلو! جلوتر بیایید! وارد جایگاه مقدس شوید. هنوز کسی حرف نزده؟
آمفی تئوس: (در حال برخاستن) من!
پیک: اسمت چیست؟
آمفی تئوس: آمفی تئوس!
پیک: مگر تو آدم نیستی؟
آمفی تئوس: نه! من از خدایان جاویدانم! «آمفی تئوس»، پسر «سریس»(۹) و «تریپتالموس»(۱۰) بود، «سلئوس»(۱۱) هم فرزند او بود که با «فنرت»(۱۲) یعنی مادر بزرگ من که پسری به نام «لیکینوس»(۱۳) داشت ازدواج کرد. من از او زاده شده ام و جاویدانم. به همین خاطر، خدایان مسئولیت مقابله با «لاکه دامونی ها»(۱۲) را به من واگذار کرده اند. اما ای همشهری ها! با اینکه من ابدی هستم و بی مرگ، از فرط گرسنگی دارم می میرم. پرایتن ها به من کوفت هم نمی دهند.
پیک: (فریاد می زند.) آهای مامورها!
آمفی تئوس: (پلیس های سیستونی اورا دستگیر می کنند.) آه، ای تریپتالاموس و سریس، چرا خویشاوندتان را نجات نمی دهید؟
دیکائوپولیس: (در حال برخاستن) ای پرایتن ها! با اخراج او به انجمن بی احترامی می کنید. مگر او چه گفت؟ او خواستار صلح است، می گوید شمشیرها را غلاف کنید. (پلیس ها آمفی تئوس را رها می کنند.)
پیک: بنشین! ساکت!
دیکائوپولیس: نه، به «آپولو»(۱۳) قسم که ساکت نمی مانم. باید درباره صلح حرف بزنید.
آمفی تئوس: (بی اعتنا به سخن دیکائوپولیس، فریاد می زند.) سفیرانی که از بارگاه پادشاه برگشته اند!
پیک: ساکت!
دیکائوپولیس: (سفیران را می بیند که وارد می شوند و لباس های ایرانی به تن دارند.) آه! آه! ای اکباتان، چه لباس هایی!
سفیر: (با آب و تاب) وقتی «اوتی مینس ها»(۱۴) فرمانده بودند، ما را با مقرری روزانه دو دراخما به بارگاه پادشاه فرستادند.
دیکائوپولیس: (با خودش) آه، حیف از آن دراخماها!
سفیر: بدجوری توی دشت «کایستر»(۱۵) عذاب کشیدیم. در خیمه ها می خوابیدیم و توی ارابه های مجلل، شاد و سرخوش لم می دادیم.
دیکائوپولیس: من هم آسوده بودم. درست وسط جنگ روی حصیر خوابیده بودم.
سفیر: به هر کجا رسیدیم از ما پذیرایی مفصلی کردند. با اصرار از ما خواستند از جام های طلایی و بلورین شراب، بنوشیم.
دیکائوپولیس: (با خودش) آه، ای شهر «کراناوس»(۱۶)، سفیرانت تو را مسخره می کنند!
سفیر: بربرها، شکموها و مشروب خورها را تحویل می گیرند!
دیکائوپولیس: (با خودش) ما در آتن، فقط بچه بازها و دختربازها را تحویل می گیریم!
سفیر: بعد از چهار ماه به کاخ پادشاه رسیدیم. با سپاهیانش رفته بود غاز بچراند، پس، هشت ماه به انتظار نشستیم.
دیکائوپولیس: (با خودش) چه قدر طول می کشد تا دروازه مقعدت را ببندی؟ یک ماه؟
سفیر: بعد پادشاه برگشت و از ما پذیرایی کرد. گاوی را درسته در تنور انداختند و بریان کردند!
دیکائوپولیس: (با خودش) مگر می شود گاو را در تنور بریان کرد؟ چه دروغ بی شاخ و دمی!
سفیر: به «زئوس» قسم که فردای آن روز با پرنده ای سه بار بزرگتر از کلئونیموس(۱۷) به نام هوکس(۱۴) پذیرایی کرد.
دیکائوپولیس: (با خودش) دراخماها را گرفته اند تا سر ما را شیره بمالند!
سفیر: «چشم پادشاه»(۱۸) پسودارتاباس را هم با خود آورده ایم!
دیکائوپولیس: کاش کلاغی پیدا می شد و با نوکش، چشم های تو سفیر لعنتی را از کاسه بیرون می کشید!
پیک: (بلند) چشم پادشاه!

پسودارتاباس با لباس ایرانی و صورتکی یک چشم وارد می شود. دو غلام همراه او هستند.

دیکائوپولیس: (او را می بیند.) خدای مهربان! چشمش را ببین، شبیه سوراخ پارو است. دوست من! با این سوراخ بزرگ، مثل کشتی پارویی ای شده ای که در راه بندر یک دماغه را دو تا می بیند.
سفیر: بیا پسودارتاباس! پیامی را که از جانب پادشاه داری، به آتنی ها اعلام کن.
پسودارتاباس: آی آرتامان زارزاس آپیااناساترا.(۱۹)
سفیر: (به دیکائوپولیس) فهمیدی چه گفت؟
دیکائوپولیس: خدای من! نه!
سفیر: (به پرایتن ها) گفت پادشاه برایتان طلا می فرستد.
پسودارتاباس: به تو ایونیایی بی عرضه طلا نمی دهد.
دیکائوپولیس: آه! خدای من! اینکه کاملاً واضح بود!
سفیر: چه گفت؟
دیکائوپولیس: که اگر ایونیانی ها منتظر طلای بربرها هستند، خیلی بی عرضه تشریف دارن!
سفیر: نه خیلی! از پیمانه های طلا چه گفت؟
دیکائوپولیس: چه پیمانه ای؟ حرّاف روده دراز! بکش کنار ببینم چه می گوید! (به پسودارتاباس) حالا تا کبودت نکرده ام، درست جواب بده! پادشاه برای ما طلا می فرستد؟ (پسودارتاباس سرش را به نشانه نفی تکان می دهد.) پس این سفیرها می خواهند کلاه سرمان بگذارند؟ (پسودارتاباس، سرش را به نشانه تایید تکان می دهد.) مگر زبانت را موش خورده. این خواجه ها را ببین، به گمانم آتنی هستند. آه یکی از آنها را شناختم «کلیستینس» پسرِ «سی برتیوس»(۱۵) است. بی شرمی این کفلِ خوش تراشِ هوس برانگیز را نگاه کن، عنترِ دم بریده گنده بگ! برای ما خواجه بازی در می آوری؟ به گمانم او «استراتون»(۲۰) است.
پیک: ساکت! بتمرگید! مجلس سنا، چشم پادشاه را به «پرایتنیوم»(۲۱) خواند.
دیکائوپولیس: کاش طنابی داشتم و خودم را دار می زدم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده، اما در عوض درِ پرایتنیوم را به روی این اراذل و اوباش باز می کنند. حالا می خواهم جسارت به خرج بدهم. آمفی تئوس کجا است؟ کجایی؟
آمفی تئوس: اینجا هستم؟
دیکائوپولیس: این هشت دراخما را بگیر. برو و میان من و خانواده ام با لاکه دامونی ها قرارداد صلح ببند. پرایتن های عزیز! دیگر کاری با شما ندارم. با دهان باز به آسمان نگاه کنید و سفیر اعزام کنید. (آمفی تئوس با عجله خارج می شود.)
پیک: تئوروس را بیاورید داخل. او از کاخ «سیتاکلس»(۲۲) برگشته!
تئوروس: (برمی خیزد، او لباس تراکیه پوشیده.) اینجا هستم. (با خودش) این هم یک دردسر دیگر.
تئوروس: نباید زیاد در تراکیه می ماندیم.
دیکائوپولیس: کاش جیب تان را پر نکرده بودند.
تئوروس: کاش آن سرزمین پوشیده از برف می بود و رودها یخ می زدند.
دیکائوپولیس: (با خودش) در همین هنگام بود که تئوگنیس، تراژدی خود را نوشت.
تئوروس: در تمام طول این مدت کنار سیتاکلس پیاله به دست داشتم! برای ستایش شما روی دیوار نوشت: چه قدر آتنی ها خوشگلند! پسرش، دوست داشت در جشن «آپاچوریا»(۲۳) سوسیس بخورد. به همین خاطر به او اجازه ورود دادیم. او از پدرش خواست به ما کمک کند. سیتاکلس هم به جام شرابش سوگند خورد که با سپاهی عظیم به ما یاری رساند. چنان که آتنی ها فریاد بزنند: چه لشگر بزرگی از ملخ ها!
دیکائوپولیس: (با خودش) لعنت به من اگر یک کلمه از حرف هایت را باور کنم! البته ملخ ها را باور می کنم!
تئوروس: یعنی شجاع ترین سربازهای تمام تراکیه که برایتان نفرستاده؟
دیکائوپولیس: (با خودش) حالا قضیه روشن می شود.
پیک: بگویید تراکیه هایی را که تئوروس آورده بیاورند!

نظرات کاربران درباره کتاب آخارنی‌ها و سلحشوران