فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۳

کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۳
دفترچه آبی متاليک

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۳ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۳

وقتی کسی از تعطیلاتش با تو حرف می‌زند، بدترین بخش قضیه این است که تظاهر کنی چقدر از شنیدن حرف‌‌هایش خوشحال هستی؛ چون هیچ‌کس دوست ندارد درباره خوشی‌های نداشته‌اش چیزی بشنود.تنها قسمت از تعطیلات دیگران که دلم می‌خواهد درباره‌اش بشنوم، زمانی است که اوضاع اصلا خوب پیش نرفته است؛ به این ترتیب، به خاطر نداشتن چنین تعطیلاتی دیگر غبطه نمی‌خورم. راستش خانواده‌ ما تازه از تعطیلات بازگشته‌اند و باور کن اگر می‌توانستم خانه بمانم، حتما این کار را می‌کردم؛ اما چاره دیگری نداشتم. چند هفته پبش، حتی قرار نبود سفر برویم. قرار بود مثل هر سال تعطیلات کریسمس را جشن بگیریم و من هم برای این روزها لحظه‌شماری می‌کردم. اما مامان و بابا برای هر کارهایی که قرار بود در تعطیلات کریسمس انجام دهیم، اضطراب زیادی داشتند. ما سخت در تکاپوی تزئین کردن خانه بودیم و هیچ چیز آنطوری پیش نمی‌رفت که انتظارش را داشتیم....

ادامه...

بخشی از کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۳

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دی

یکشنبه

وقتی کسی از تعطیلاتش با تو حرف می زند، بدترین بخش قضیه این است که تظاهر کنی چقدر از شنیدن حرف هایش خوشحال هستی؛ چون هیچ کس دوست ندارد درباره خوشی های نداشته اش چیزی بشنود.



تنها قسمت از تعطیلات دیگران که دلم می خواهد درباره اش بشنوم، زمانی است که اوضاع اصلا خوب پیش نرفته است؛ به این ترتیب، به خاطر نداشتن چنین تعطیلاتی دیگر غبطه نمی خورم.



راستش خانواده ما تازه از تعطیلات بازگشته اند و باور کن اگر می توانستم خانه بمانم، حتما این کار را می کردم؛ اما چاره دیگری نداشتم.
چند هفته پبش، حتی قرار نبود سفر برویم. قرار بود مثل هر سال تعطیلات کریسمس را جشن بگیریم و من هم برای این روزها لحظه شماری می کردم.
اما مامان و بابا برای هر کارهایی که قرار بود در تعطیلات کریسمس انجام دهیم، اضطراب زیادی داشتند. ما سخت در تکاپوی تزئین کردن خانه بودیم و هیچ چیز آنطوری پیش نمی رفت که انتظارش را داشتیم.



مطمئنم با همکاری هم می توانستیم همه کارها را به موقع انجام دهیم؛ اما شبی از تلویزیون آگهی ای پخش شد که تمام برنامه های ما را برای تعطیلات کریسمس به هم ریخت.



این آگهی تبلیغاتی درباره ی مکانی به نام «جزیره گردنبند» بود که مامان و بابا ماه عسلشان را آنجا گذرانده بودند. من به این دلیل این قضیه را می دانستم که هر بار این آگهی از تلویزیون پخش می شد، آنها یاد گذشته می افتادند و خاطراتشان را مرور می کردند.



اصلا دوست ندارم به زندگی مشترک مامان و بابا، وقتی هنوز بچه دار نشده بودند، فکر کنم. اگر مامان هر سال، روز سالگرد ازدواجشان، آلبوم ماه عسل را بیرون نمی آورد، مجبور نمی شدم به آن روزها فکر کنم.



شب بعد از پخش آن آگهی بازرگانی، مامان و بابا تصمیم مشترکشان را اعلام کردند و گفتند تعطیلات کریسمس امسال، به جای ماندن در خانه، همگی به «جزیره گردنبند» می رویم.
وقتی از مامان پرسیدم پس تکلیف هدیه کریسمس ما چه می شود، گفت این سفر، در واقع همان هدیه کریسمسمان است.



با خودم فکر کردم عجب تصمیم مزخرفی گرفته اند و از بابا تعجب کردم که چطور با مامان به توافق رسیده بود. او معمولا دوست ندارد اینقدر پول خرج کند و مطمئن بودم این سفر خرج زیادی روی دستش می گذاشت؛ اما او گفت حالش از هوای سرد به هم می خورد و دلش می خواهد جای گرمی برود.
من که شخصا مشکلی با هوای سرد ندارم. در واقع، در کل باید بگویم، هر چه حال و هوای بیرون خراب تر باشد، من خوشحال ترم.



خیال می کردم مانی و رودریک به دادم می رسند تا مامان و بابا را راضی کنیم از خر شیطان پایین بیایند و بی خیال این سفر شوند؛ اما آنها اصلا با من هم عقیده نبودند.



بنابراین، باید قبول می کردم قرار نیست کریسمس امسال طبق روال همیشه، خانه بمانیم؛ اما از چیزی که واقعا خوشم نمی آمد، این بود که باید با هواپیما به این جزیره می رفتیم. هرگز سوار هواپیما نشده بودم و اصلا خوشم نمی آمد در محفظه ای تنگ و آهنی گیر بیفتم.



هرچند بقیه اصلا نگران این موضوع نبودند و دو هفته بعد، شبی که باید جوراب هایمان را آویزان می کردیم و دور آتش، منتظر هدایای کریسمسمان می نشستیم، داشتیم چمدان هایمان را برای سفر به این جزیره دورافتاده می بستیم.

دوشنبه

هشت صبح روز قبل از کریسمس، خانه را ترک کردیم. آمپر بابا حسابی بالا رفته بود، چون می خواست یک ساعت زودتر از خانه بیرون برویم، اما مامان می گفت حرفش مسخره است و برای رفتن به فرودگاه کلی وقت داریم.
هوای بیرون تقریبا پنج درجه بود، اما رودریک از حالا لباس های تابستانی پوشیده بود.



بعد معلوم شد حق با بابا بود و باید زودتر از خانه بیرون می آمدیم. ظاهرا شب کریسمس، یکی از پرترافیک ترین روزهای سال برای سفر کردن است و خانواده هایی که قصد داشتند با ماشین شخصی، به دیدن قوم و خویش‎ هایشان بروند، جاده را بند آورده بودند. و در واقع، حالا دیگر کسی حال و هوای کریسمس را نداشت.



اوضاع زمانی بدتر شد که برف شروع به باریدن کرد. بعد هم حرکت ماشین ها کندتر شد. جر و بحث مامان و بابا درباره ساعتی که باید از خانه بیرون می آمدیم، بالا گرفت و نزدیک بود بابا مسیر فرودگاه را گم کند.
حالا باید از سه خط پر ترافیک می گذشت تا در مسیر درست فرودگاه قرار بگیریم و این کار هم آسان نبود.
وقتی به فرودگاه رسیدیم، پارکینگ اصلی کاملا پر بود. مفهومش این بود که باید ماشین را در پارکینگ عمومی پارک می کردیم که از آنجا خیلی فاصله داشت. بابا گفت ما و چمدان ها را همان جا پیاده می کند و بعد از آنکه ماشین را پارک کرد، سراغمان می آید.
وقتی به جایی رسیدیم که مسافرها پیاده می شدند، اوضاع بدجوری قمر در عقرب شد. خواستیم چمدان ها را بیرون بیاوریم، اما پلیس اجازه نمی داد ماشین ها بیش تر از سی ثانیه توقف کنند. همین اوضاع را بدتر کرده بود، چون همگی دستپاچه و مضطرب شده بودیم.



بنابراین باید همراه بابا به پارکینگ می رفتم تا به او کمک کنم بقیه چمدان ها را به فرودگاه بیاورد. معمولا رودریک تن به این جور کارها نمی دهد، به خصوص حالا که لباس مخصوص هوای سی درجه را پوشیده بود.
البته از این بابت هم واقعا خوش شانس بود. وقتی به در پارکینگ رسیدیم، دست بابا از پنجره به بلیط نرسید؛ بنابراین، مجبورم کرد از ماشین پیاده شوم و بلیط را بگیریم.
متاسفانه متوجه نشدم جلو در ماشین چند چاله پر از آب است و وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود.



وقتی ماشین را پارک کردیم، چمدان ها را تا نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس مسافربری کشاندیم که اصلا کار خوشایندی نبود.



روی تابلوی کنار ایستگاه نوشته بود اتوبوسی که به پایانه اصلی می رفت، هر ده دقیقه می آمد؛ اما زیر سقف ایستگاه جایی برای ما نبود و مجبور شدیم در هوای سرد و برفی، منتظر اتوبوس بمانیم.



بیست دقیقه گذشت و هنوز اتوبوسی نیامده بود و بابا واقعا نگران بود دیرمان شود. او گفت باید پیاده به پایانه اصلی برویم و تا آنجا یک کیلومتر راه بود.
خواستم متقاعدش کنم که باز هم صبر کنیم، اما پاهایم حسابی سرد شده بود و نمی خواستم همان جا بمانم و یخ بزنم.
همان طور که فکر می کردم، هنوز صد قدم از ایستگاه دور نشده بودیم که اتوبوس مسافربری وارد پارکینگ شد. سعی کردیم راننده را مجاب کنیم بایستد، اما او گازش را گرفت و از کنار ما گذشت.



نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۳

آقای کینی شورشو در آورده آخه چقدر اغراق؟ گرگ به جای صندلی هواپیما می ره تو دستشویی می شینه. یه جای دیگه ش هم برادرشو تو آب جا می ذارن. تا گریگوری هفلی برای بار اول وقتی دبیرستانیه سوار هواپیما می شه. اگه منو قبول دارین کتابه رو نخونین تا اعصابتون خورد نشه!
در 4 هفته پیش توسط گروه داستان