فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۱

کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۱
دفترچه قرمز فلفلی

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۱ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۱

مامان و بابا همیشه می‌گویند من مهم‌ترین آدم دنیا نیستم، اما بعضی وقت‌ها با خودم می‌گویم شاید باشم. وقتی بچه بودم، فیلمی درباره مردی دیدم که مخفیانه از تمام زندگی‌اش فیلم‌برداری کرده بودند تا از تلویزیون نمایش دهند. او در تمام دنیا مشهور شده بود و خودش نمی‌دانست. راستش، از وقتی این فیلم را دیدم، به نوعی فکر کردم شاید این اتفاق درباره من هم بیفتد. اول از همه عصبانی شدم که چرا بدون اجازه من، زندگی‌ام را از تلویزیون پخش کردند؛ اما بعد فهمیدم واقعا هیچ اشکالی ندارد که هر روز میلیون‌ها آدم تلویزیون را برای دیدن من روشن کنند. گاهی نگران می‌شوم که شاید اتفاق‌های زندگی‌ام برای نمایش از تلویزیون، بیش از حد کسل‌کننده‌ باشد؛ بنابراین سعی می‌کنم هرازگاه کار سرگرم‌کننده‌ای انجام دهم تا مردمی که در خانه مرا تماشا می‌کنند، از خنده روده‌بر شوند.

ادامه...

بخشی از کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۱

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در تمام این سال ها کلی برای روز پدر و روز مادر خودم را به زحمت انداختم. اگر همه اینها دروغ بوده، پس باید به خاطر وقت و تلاشی که صرف کرده ام، به من پول بدهند.



و صحبت از پول گرفتن به میان آمد، شرط می بندم مامان و بابای واقعی ام به لطف من، دارند حسابی از زندگی شان لذت می برند.



اما من هر کاری بتوانم انجام می دهم تا مطمئن شوم که بعدها در ازای کارهایم پول خواهم گرفت. در بیش تر برنامه های تلویزیونی، شخصیت اصلی داستان تکه کلامی دارد که در هر قسمت، حداقل یک بار آن را تکرار می کند؛ برای همین، من هم تکه کلامی برای خودم انتخاب می کنم و هرازگاهی در حرف هایم آن را می پرانم.



بعد تکه  کلامم را روی هر جنس و کالایی که فکر می کنم از طریق آن می توانم پول به جیب بزنم، می نویسم.



تضمین می کنم که این کار جواب می دهد. نباید آخر و عاقبتم مثل یکی از بچه معروف های دست ورو شسته شود که عکس روی قراردادهایش را در ازای چندرغاز پول می فروشد.



چیزی که درباره برنامه های تلویزیون یاد گرفتم، این است که دیر یا زود هر برنامه ای متوقف می شود؛ اما در فصل آخر برنامه، معمولا حیوان یا فرد باحالی را معرفی می کنند تا بیننده هایشان را افزایش دهند.
برای همین برادر کوچکم، مانی(۳) به دنیا آمد. به گمانم آنها می خواستند چهره جدیدی را جایگزین من کنند که ستاره برنامه بودم.



چیزی که از آن سر درنیاوردم، این بود که چطور بچه ای تازه متولدشده می توانست بازیگر باشد. فکر کردم شاید مانی عروسک خیمه شب بازی است و یکی از بزرگترها، از پشت صحنه او را تکان می دهد و کنترلش می کند.
هرگز مدرکی پیدا نکردم که ثابت کند حدسم درست است، اما این باعث نمی شد هرازگاه برای آنکه خیالم راحت شود، همه جا را زیر و رو نکنم.



وقتی مانی بزرگتر شد، کاملا واضح بود که خودش این طرف و آن طرف می رود و حرکت می کند؛ بنابراین با خودم فکر کردم شاید او اسباب بازی کنترلی بسیار پیشرفته یا چیزی مثل روبات باشد.



بعد فکر کردم شاید تمام اطرافیانم روبات باشند و من تنها آدم واقعی خانواده ام هستم. روبات ها برای حرکت کردن به نیروی برق احتیاج دارند
و شاید برای همین بود که ما در هر اتاقی، دو یا سه پریز برق داشتیم.
شاید برای همین بعضی وقت ها که مامان و بابا فکر می کردند من صدایشان را نمی شنوم، حرف هایی می زدند که من از آنها سر درنمی آوردم.



اگر روبات ها از باتری استفاده می کنند، پس برای همین در اتاق لباسشویی، توی سطلی پلاستیکی آنقدر باتری داریم. دقیقا نمی دانم آن باتری ها باید کجا کار گذاشته شوند، اما حدس هایی می زنم.



بعد فهمیدم تنها راهی که می توانم بفهمم خانواده ام روبات هستند یا نه، این است که برق یکی از آنها را قطع کنم؛ اما یا بابا روباتی ضدآب است، یا انسانی معمولی است که اصلا شوخی سرش نمی شود.



مهر

چهارشنبه

مامان و بابا همیشه می گویند من مهم ترین آدم دنیا نیستم، اما بعضی وقت ها با خودم می گویم شاید باشم.
وقتی بچه بودم، فیلمی درباره مردی دیدم که مخفیانه از تمام زندگی اش فیلم برداری کرده بودند تا از تلویزیون نمایش دهند. او در تمام دنیا مشهور شده بود و خودش نمی دانست.
راستش، از وقتی این فیلم را دیدم، به نوعی فکر کردم شاید این اتفاق درباره من هم بیفتد.




اول از همه عصبانی شدم که چرا بدون اجازه من، زندگی ام را از تلویزیون پخش کردند؛ اما بعد فهمیدم واقعا هیچ اشکالی ندارد که هر روز میلیون ها آدم تلویزیون را برای دیدن من روشن کنند.



گاهی نگران می شوم که شاید اتفاق های زندگی ام برای نمایش از تلویزیون، بیش از حد کسل کننده باشد؛ بنابراین سعی می کنم هرازگاه کار سرگرم کننده ای انجام دهم تا مردمی که در خانه مرا تماشا می کنند، از خنده روده بر شوند.



کار دیگری که انجام می دهم، این است که برای مخاطب هایم ادا و اصول کوچکی درمی آورم تا آنها از قصد و غرض های پنهانی من باخبر شوند.



اگر زندگی من، برنامه ای تلویزیونی است، پس باید وسط آن آگهی بازرگانی هم پخش کنند. به گمانم وقتی دستشویی هستم، باید آگهی بازرگانی پخش کنند، چون همیشه بعد از آنکه کارم در دستشویی تمام می شود، کارهای خارق العاده ای از من سر می زند.



ولی گاهی از خودم می پرسم چقدر از زندگی ام واقعی است و چقدر از آن غیرواقعی است. چون نیمی از اتفاق هایی که برای من رخ می دهد، آنقدر مسخره است که از خودم می پرسم آیا کسی حاضر است ادامه آنها را تماشا کند.



اگر همه چیز غیرواقعی و دروغ است، حداقل کاری که مردم می توانند انجام دهند، این است که سوژه های داستانی آبکی تری به من بدهند که به کارم بیایند.


1. Greg

هرازگاه از خودم می پرسم، آیا تمام آدم های زندگی ام، همان طوری هستند که به نظر می رسند، یا بازیگرانی هستند که دارند نقش بازی می کنند.
اگر بازیگر هستند، امیدوارم بچه ای که نقش دوستم، رالی(۱) را بازی می کند، جایزه بگیرد، چون خیلی زحمت می کشد تا وانمود کند بچه خنگ و احمقی است.



و اگر به برادرم، رودریک(۲) نیز واقعا پول داده اند که نقش این آدم مزخرف و آب زیرکاه را بازی کند، به نظر من او پدیده ای نوظهور است.
کسی چه می داند؟ شاید او در زندگی واقعی اش آدم خوبی باشد و روزی ما دوستان خوبی برای هم شویم.



اما اگر مامان و بابا نیز بازیگر باشند، حتما ایرادی در کار است.



نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات یک بی‌عرضه - ۱۱

گریگوری واقعا بی عرضه ست کی نمی تونه یه ماسک رو از تو قفسه در بیاره؟؟؟؟؟ عالیه حتما بخونین🧒☝️☝️☝️🙄🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤗😊😚😊😊🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😏😏😏😏😏😏😏😏😏😏😏😏😏🙄🙄🙄🙄
در 3 هفته پیش توسط گروه داستان