فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سقراط، معلمی برای تمام فصول

کتاب سقراط، معلمی برای تمام فصول
نمایشنامه­ای برای خواندن

نسخه الکترونیک کتاب سقراط، معلمی برای تمام فصول به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سقراط، معلمی برای تمام فصول

[تاریکی مطلق. نور روی کتابی به رنگ سرخ آرام­آرام باز می­شود. نور تمام فضا را روشن می­کند. سقراط و دوستش قِراطس در کتابخانه­ی سقراط کنار هم نشسته­اند.] قِراطس: بزرگترین آرزویی که دردل داری؟ سقراط: بزرگترین آرزویم این است که به بالاترین مقام آتن برسم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، ای مردم خوب من، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال­های زندگی خود را به جمع کردن ثروت و سیم و طلا می‌گذرانید، در حالی که آن‌گونه باید و شاید در تعلیم و تربیت بچه‌هایتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آن­ها باقی بگذارید،. همت نمی‌گمارید؟ قراطس: حالا چرا می­خواستی این کار را بکنی؟ سقراط: برای شروع لازم است. اخگری لازم است تا آتشی روشن شود. قراطس: هیچ وقت اعتقادات شخصی‌ات را برای کسی بازگو نکن... حتی رؤیاهایت را... زمین‌گیرت می‌کند. و حتی حقیقتی را که زودتر از همه کشف کرده­ای را بازگو نکن. سقراط: حقیقت فرزند زمان است. حقیقت راه خود را پیش خواهد گرفت و خود را عرضه خواهد کرد. قراطس: اما حقیقت را نمی­گذارند عیان شود. سقراط: همه چیز با زور به­دست نمی‌آید. حماقت همیشه مغلوب است. بلاهت محکوم به فناست. قراطس: اما این ملت قهرمان ندارد و حقیقت را از زبان قهرمان فقط می­پذیرند. سقراط: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد. قراطس: بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد. سقراط: باید این مردم را آگاه کرد. و تنها فلسفه و علم می­تواند این مهم را انجام دهد. هدف علم سبک کردن بار زندگی از دوش انسان‌ها است. و هدف فلسفه ایجاد حس پرسشگری برای آن­هاست. قراطس: تو با این افکارت مرگ خود را نزدیک­تر می­سازی. سقراط: مرگ امر ساده­ای است. مثل یک ضربه­ی آهسته به شیشه­ی پنجره می­ماند. قراطس: هدف تو از پرسشگر کردن مردم چیست؟ سقراط: اگر مردم پرسشگری را پیشه کنند، باعث خواهد شد که هستی یک‌ شبه مرکزیتش را از دست بدهد و بی‌شمار مرکز پیدا کند، به گونه‌ای که دیگر هر فردی را به‌شخصه می‌توان مرکز عالم در نظر گرفت، در عین حال که هیچ کس را نمی‌توان مرکز واقعی آن دانست. گویی به یکباره دنیا بسیار بزرگ خواهد شد. قراطس: کاری را که می‌خواهی بکنی از پیش بازگو مکن. بهتر است درباره­ی عقایدت چیزی به مردم نگویی. سقراط: چرا؟ مگر عقایدم جزو حقایق نیستند؟ قراطس: چرا؟ حقیقت محضند، امّا بهتر است نگویی... در مورد خدا چه فکر می­کنی؟ سقراط: خدا یا در وجودمان است یا در هیچ کجا... البته فقط ادعا کافی نیست باید ثابت کرد. قراطس: چگونه می­توان اثباتش کرد؟ سقراط: با منطق... فقط مرده‌ها در برابر استدلال­های منطقی بی‌تفاوت می‌مانند. با منطق می­توان آن­ها را به تفکر واداشت. قراطس: و این تفکر چگونه میسر است؟ سقراط: من یک خرمگس هستم و با نیش زدن به مردم، آن­ها را به تفکر وامی­دارم. تفکر یکی از بزرگ­ترین لذّت­های بشری است. انسان ذاتاً تشنه­ی حقیقت است. قراطس: اما این مردم انسان­هایی هستند که نمی­توانند واقعیت را دریابند. این مردم عقلشان قادر به پر کردن شکمشان نیست. سقراط: اما من آن­ها را تحقیر نمی­کنم. من به آن­ها حقیقت را هدیه خواهم کرد. آن­ها را آگاه خواهم کرد. آن­ها با تفکر و منطق به دانش و فهم خواهند رسید. قراطس: آیا واقعاً لازم است که انسان همه چیز را بفهمد؟ سقراط: فهم کلید سعادت و خوشبختی است. اگر خدایی هم وجود نداشت باید اختراع می‌شد. دانستن حقیقت کلید استعلا و تکامل است. قراطس: اگر کسی حقیقت را نداند؟! سقراط: آنکس که حقیقت را نمی‌داند نادان و احمق است، اما کسی که حقیقت را می‌داند و آن را دروغ می‌نامد، تبهکار است. قراطس: شاید در آن شک کند! سقراط: شک او را رستگار خواهد کرد. قراطس: اگر خودشان را عالم بدانند؟

ادامه...

بخشی از کتاب سقراط، معلمی برای تمام فصول

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مرگ سقراط

حکمت آموز نخستین سقراط
که غبار از رخ حکمت بسترد

مشعلی بود که در تاریکی
خوش درخشید و بفرسود و فسرد

سرو آزاده حکیمان روزی
که خرافات بزندانش برد

زود بودش سفر مرگ ولی
گل مگر دیر تواند پژمرد

راه بگریختنش بود ولی
دل کم حوصله در سینه فشرد

گفت باید همه جا قانون را
محترم دید و مقدس بشمرد

شوکران از کف قاتل بگرفت
چون خماری که شرابی بی درد

نوچه ها پیش دویدند که نیست
کُشتی داو نخستین با گُرد

دیدن داغ چنان استادی
راستی هم که نه کاری بُد خُرد

دادشان جام و عزیزان را دید
که یکی بعد دگر جان بسپرد

دور ساغر چو بدو شد ساقی
گفت وجه مِی ما کسر آورد

صبر کن تا زحکومت برسد
وجه سمّی که تو می خواهی خورد

با هواخواه خود آزاده حکیم
این سخن گفت و جهان آزرد

بدهش سیم که تاسم بدهد
زانکه مُفتی به جهان نتوان مرد.

«محمدحسین شهریار»
«محمدحسین شهریار»

مختصری در باب زندگی و اندیشه­های سقراط

سقراط (۳۹۹ـ ۴۶۹ ق­م)
تمام فلسفه چون درختی است که ریشه های آن مابعدالطبیعه، تنه­ی آن فیزیک و شاخه هایی که از این تنه می رویند سایر دانش­ها هستند که به سه دانش اصلی تبدیل می شوند. پزشکی، مکانیک و اخلاق.
و در پرورش و به ثمر رساندن این درخت، سقراط سهم عمده­ای داشته است.
ارسطو معتقد است که فلسفه گونه ای قابلیت یا استعداد است که امکان می دهد موجود به مفهوم آن چیزی که وجود دارد تا آنجا که موجود است ادراک گردد. و آنچه که او را به فلسفه می کشاند همانطور که افلاطون گفته است حیرت زندگی و شور و عطش است.
شور و عطش باعث جستجو و پرسشگری و روشنگری می­شود و سقراط، بنیانگذار روشنگری و زایش فکری است.
روش شناسی (متدولوژی) منطقی به ما نشان می دهد که چگونه می توان به شناختی علمی دست یافت. هدف غایی شناخت شناسی منطقی این پرسش است که چگونه می توان دانش مستقل و معتبر بر پایه های نظامی از مفاهیم و داوری استوار کرد؟
بنیادهای فلسفه بر پرسشگری عقلانی و پاسخگویی منطقی و روشمند درباره­ی موضوع مورد تحقیق استوار است.
فلسفه مسلح به پرسش «چرا»؟
و موضوع تعمق آن «هر آنچه هست و تواند بود» می باشد.
منطق، الفبا و دستورزبان اندیشه است.
منطق دانشی است که قواعد صحیح اندیشیدن را به ما می آموزد. تا با کاربرد آن از لغزش و خطای فکر مصون بمانیم.
به این مثال که یک قضیه­ی منطقی است، دقت کنید:
۱- سقراط یک انسان است. (مقدمه­ی صغری)
۲- همه­ی انسان­ها میرنده اند. (مقدمه­ی کبری)
۳- سقراط میرنده است. (استنتاج)
هر چیز برای هر کس همان است که بر او نمودار می شود. و این نمودارشدن نتیجه­ی منطق و نگاه و استنتاج شخص از آن چیز است.
سقراط قامتی کوتاه و کمی مضحک، شکمی بزرگ، پاهای قوس­دار، سر برهنه، بینی پهن، چشمان پف کرده و ابروهای پرپشتی داشت.
پدر سقراط سُوفرونیسک، مجسمه ساز و مادرش فاینارتا پیشه­ی مامایی داشت. او خانواده­ی مرفهی داشت.
پدر سقراط پیکرتراش بود. خود سقراط نیز مدتی به این کار مشغول بود.
سقراط ۱۴ ساله بود که اشیل درگذشت.
او موسیقی، ورزش و زبان برپایه­ی شرح متون را فراگرفت.
او هوشمند، سرسخت، باگذشت و در عین حال انعطاف ناپذیر بود.
سقراط میهن پرستی بود که تجارت می کرد و از راه کار فردی، تولیدی، تجارت و دریانوردی روزگار می گذراند. او وضع مالی مطلوبی داشت.
سقراط در سه لشکرکشی در جنگ­های پلوپونز در سال­های ۴۳۰، ۴۲۴، ۴۲۲ ق.م در سنین ۳۹، ۴۵ و ۴۷ سالگی شرکت کرد.
سقراط اصلاحگر و مبارز قلمرو اخلاق بود و پیروی از طبیعت را به دنباله روی از سنت ترجیح می داد. او به جاودانگی روح و به رستاخیر پس از مرگ اعتقاد داشت.
سقراط زندگی خود را وقف آن کرد که به زندگی آدمی معنویت ببخشد و آن را بازیابد. او فلسفه را از آسمان به زمین آورد و آن را در شهرها و مجالس به ودیعه گذاشت.
سقراط فرزنه ای است که جسم و روحش بر زمین خاکی استوار است.
او انسان را غرق در اندیشه به خود می خواهد. از نظر او اندیشه آدمی باید مطلق و آزاد باشد، یعنی نباید به تعین­های بیرونی بسنده کند، باید از تصور بگذرد و به ژرفای چیزها راه یابد. آدمی باید حقیقت را نه در بیرون بلکه در خود بجوید و پیدا کند. هرچه بخواهد برای ما معتبر باشد باید از اندیشه ریشه گیرد.
رنجی را که انسان به خاطر آزادی متحمل می شود، رنجی ضروری است و به لحاظ معنوی توجیه پذیر است.
از نظر او خدای درون باید جایگزین خدایان الهی شوند.
او مظهر حق آزادی نامتناهی انسان و آزادی روح فردی بود.
او اظهار می­کرد: حقیقت نه در اختیار من است و نه صرفاً دردست افکار عمومی. بلکه آینده آن را محک می زند و فراسوی هر دوی اینهاست. زندگی درد و بیماری است و تنها مرگ ما را از این بیماری می رهاند. نیرومندترین و مومن ترین افراد نیز حق ندارند برتر از قانون قرار گیرند و فراتر از آن عمل کنند.
او به شعار معبد دلفی اعتقاد داشت و تکرار می­کرد: خود را بشناس، خود را چونان انسان بشناس، گناه خود را به گردن بگیر و آن را جبران کن.
او همچون پروتاگوراس انسان را میزان همه چیز می­دانست. و مهم ترین صفت انسان را فرزانگی سیاسی و مدنی می­دانست.
سقراط بسیاری از نکات را از مُغ هایی یاد گرفت که پس از بازگشت خشایارشاه از یونان در آن دیار ماندند.
سقراط فقر را با وارستگی می پذیرفت، و این نشان بی نیازی او بود.
او ردایی داشت که تا دم مرگ بر تن داشت و هنگام مرگ آپولودوروس کفنی گرانقیمت به سقراط می دهد تا بپوشد. که سقراط در جواب می­گوید: من که توانستم در این پوشش زندگی کنم، چرا نتوانم در آن بمیرم. و آن را نپذیرفت.
سقراط در پنجاه سالگی ازدواج کرد. او برای هوس ازدواج نکرد. او به وظیفه­ی خود در قبال جماعت و دولتشهر ایفای نقش کرد. زیرا هر شهروندی موظف به تولید نسل و تامین نیروی شاداب برای دفاع از کشور بوده است.
سقراط توجه خاصی به شاعران کلاسیک و تفسیر آن­ها داشت، هومر و هِسیود را خوب می شناخته و به یاد داشته و در مکالماتش به کار می برده است.
از معلمان او گونوگس و دامون به او عود می آموخته اند.
سقراط از دو منبع بیشتر آموخته است: تئاتر به­ویژه تراژدی و مکتب سوفسطائی.
عناصر تربیتی که سقراط با آن­ها آشنایی کامل داشت: زندگی انسانی، قدرت کلام، اعتماد به انسان، اعتماد به حقیقت و پرده زدایی از چیزها و روابط.
سقراط برای آموزش معلم خاصی نداشت. در جوانی جویای چنین معلمی بود، همواره می گفتند که آن­ها تنها کسانی اند که می توانند به انسان نیکی و زیبایی را آموزش دهند.
سقراط هندسه، نجوم و حساب را خوب می دانست.
فعالیت اصلی سقراط تدریجاً متوجه گفتگو شده بود: گفتگو با شهروندان. او با جماعت می زیست تا به انسان آزاد یونانی خدمت کند. اغلب در میدان­ها و خیابان­ها بود و فعالیت می کرد و به سخنرانی ها و تئاترها می رفت.
کتاب یا نوشته در زمانه سقراط کمیاب و گران بود. به همین خاطر گفتگو اهمیت بیشتری پیدا کرده بود.
کتاب اثری سحرانگیز می نمود که رازها را می گشود و رازهای نو به میان می آورد.
هدف از مبارزه های کلامی در بحث و جدلی دستیابی به آرِتِه (فضیلت سیاسی) بود که در نظر وی یگانه ضامن خوشبختی و برترین مرحله در کمال بود که به انسانیت آدمی اعتلا می بخشد، مقام والای یک شهروند را مشخص می ساخت، به زندگانی او مضمون می داد و در رسیدن به حقیقت او را یاری می­کرد.
مباحثه بیشتر از عبارت­های تجریدی حاصل می شود تا از سوال.
پرس وجوست که آدمی را تشنه­ی فضیلت کرده و او را به آن هدایت می کند. هرچه سوال ریشه ای تر باشد، تشنگی و اشتیاق به دانستن نیز بیشتر خواهد بود.
اما سوال به معنای ژرف کلام از جهل سرچشمه دارد. آنجا که آگاهی چیره است، جایی برای پرس وجو باقی نیست و آن کسی سوال می کند که نمی داند. وی به این دلیل می پرسد که از ناآگاهی خود خبر دارد. او نسبت به جهل آگاهی دارد.
آگاهی صِرف، نه بلکه دانش که به­راستی فضیلت آور است.
سقراط شیفته­ی روح انسان بود. او استادی بود که آتش جست و جو به روح آدمیان می دمید.
آریستوفانس خاستگاه ضددموکراسی، ضداوریپیدی، ضدروشنگری و ضدسقراطی داشت. بنابر نوشته های او، سقراط معلم تزویر و ریا بود و با مطالب خود و اندیشه های مکتب تقوایی خود، مسائل آسمانی و زمینی را به سخره گرفته بود. این اتهامات با آنکه بر کسانی که سقراط را خوب می شناختند تاثیری نداشت، ولی زمینه ای شد تا بعداً او را متهم به انکار خدایان و گمراه کردن جوانان کنند.
سقراط متهم شده بود که به خدایان بی احترامی کرده، بدعت نهاده و با آموزش­های خود جوانان را به فساد می کشاند.
رسالت و شیوه­ی سقراط استفاده از خرد در زندگی است.
سقراط گونه ای رخداد است. رخدادی که دامنه و تحول می یابد و ضمناً حکایت از تفکر کهنه تری دارد.
سوفسطائیان معلم بودند، البته معلم در معنای خاص خود به فرهنگ و سیاست علاقه­ی فراوان داشتند و بررسی ملموسات زندگی و سخنوری در صدر برنامه شان بود. آن­ها در مکان یا دولتشهری ساکن نمی ماندند. بیشتر در سفر بودند.
منطق و دیالکتیک که در سخنان سقراط اغلب نقش متقاعدکننده داشته، نشانگر آن است که درد و دیدگاهی که دو همپای گفت و شنود دارند نظرات مخالف یکدیگرند و با ادامه­ی گفتگو نظری که باید تصحیح شود، آشکار می گردد و سرانجام زمینه­ی مساعدی برای پرسش و پاسخ هموار می گردد.
سقراط ابراز می­کرد که باید پایبند نظرات صحیح بود و افکار بد را از خود دور کرد.
سقراط گنجینه­ی فرزانگان گذشته را می کاوید و از آن­ها گلچین می کرد و با همراهی دوستان آنچه را نیکو بود از کتاب­های گذشتگان برمی گزید.
او به دانش عملی در زندگی معتقد بود.
سقراط نوعی طبیب است. کارش درمان بیماری است که خبر از بیماریش ندارد. گام اول درمان همانا آگاه شدن بیمار از جهل خود است.
برای پی بردن به اینکه چگونه می شود با سخن، بیمار را درمان کرد و در باره­ی اندیشه ای که در یونان در این مورد متداول شده بود و چگونگی تمایل سقراط به آن، توضیحی کوتاه لازم است. منظور از درمان با سخن، همانا بحث و گفتگو با اوست.
سقراط شبان روان­ها بود.
آدمی از طریق لوگوس و زبان و کلمه به ژرفای همه چیز می رسد و حقیقت آن­ها به سخن می آید، حقیقتی که از مجرای نهان سربرمی آورد و بدون ما نیز حقیقت است.
انسان از جهل صِرف به وقوف نسبت به جهل و خودآگاهی پیش می رود.
شیوه­ی رایج فلسفی او بررسی مساله با سوال و جواب کوتاه که در آن از صنعت تشبیه استفاده می شود.
به نظر او تنها پرسش و پاسخ است که می تواند آدمی را از بن بست برهاند.
حرکت از معلوم به مجهول صورت می­گیرد.
به نظر او فضیلت شناخت شناخت هاست.
فضیلت به حیرت افتادن درباره­ی غایی ترین خیر زندگی، آن را دریافتن و به آن آگاه شدن است.
برخی از توصیه­های سقراط بدین شرح هستند: تا روزی که ستمگر برجای است باید همه­ی سخن ها یکی باشد تا در صف رزمندگان شکاف نیافتد. اما روزی که ستمگر برافتاد، هر گروه باید سخن خود را بگوید.
شرمنده مباش. همیشه سخن را بگوی و پروا مکن. همواره در هر کس رازی هست که دیگری می گشاید.
هیچکس نیست که همیشه بر حق باشد، حقیقت گوهری نیست که دردست این یا آن باشد، آذرخشی است که از برخورد دو ابر روی می نماید، یا بهتر بگویم از برخورد ابرها. حقیقت در گفتگوها می درخشد. بدا به آن شهری که میدان ندارد.
حقیقت چون آفتاب است، به هنگام خواهد درخشید. (منفعل)
نه حقیقت روشنایی است. هر کسی باید چراغی برافروزد. (فعال)
اندیشه زبان نیست که در کام دهان زندانی گردد، بلکه اندیشه عین کلام است و کلام در دهان تکرار می شود، هر چند زبان در کام نچرخد.
دکارت متاثر از سقراط در جایی گفته است: هم اکنون چشم­هایم را می بندم، گوش­هایم را از شنیدن بازمی دارم و تمام حواسم را متوقف می کنم. حتی هرگونه صورت اشیاء مادی را از فکرم می زدایم یا چون ممکن است چنین کاری دشوار باشد، دست کم همه­ی آن­ها را پوچ و باطل می انگارم و در حالیکه تنها با خود سخن می گویم و به تامل در درون خویش می پردازم، می کوشم تا به تدریج نسبت به خودم معرفت و آشنایی بیشتری پیدا کنم. من موجودی هستم که می اندیشد، موجودی که شک می کند، حکم ایجاد و سلب می کند، به بعضی از چیزها علم دارد و نسبت به بسیاری از اشیاء جاهل است، مهر و کین دارد، اراده می کند یا اراده نمی کند و همچنین تخیل و احساس می کند. اکنون با دقت بیشتری بررسی خواهیم کرد ببینیم آیا امکان ندارد باز هم معرفت­های دیگری در من باشد که هنوز به آن­ها وقوف نیافته ایم. من یقین دارم چیزی هستم که فکر می کنم.
سقراط به دوستان خود احترم خاصی قائل بود و داشتن دوست خوب و شایان اعتماد را برترین موهبت­ها می دانست. وی معتقد بود که دوست خوب هرجا که ضرورت باشد به یاری دوست می شتابد چه در کارهای خصوصی و چه در امور اجتماعی پشت و پناه انسان است. اگر سخاوت و بخشندگی در میان باشد از دوست می توان یاری جست، و اگر خطری پیش آید می توان به پایمردی دوست از خطر جست، دوست چه با گفتار و چه با کردار و چه با بذل مال یا با به­کار گرفتن زور در خلاصی دوست خواهد کوشید و از شادمانیش شادمان خواهد شد و در روزگار محشر بهترین غمخوار او خواهد بود.
استحکام بیان و قوت برهان از خصوصیات سقراط بود.
سقراط اولین کسی بود که اندیشه را بر تعاریف متمرکز ساخت.
او همواره در جستجوی چیستی بود. اخلاق چیست؟ شجاعت چیست؟
دانش چیست؟
هدف سقراط این بود که به بحث های فلسفی خود عمقی ببخشد که به­واسطه­ی آن از امور گوناگون تعریف ثابتی به­دست بدهد، زیرا همه­ی چیزهای جهان هستی از تعریفی ثابت برخوردارند و اگر ما بتوانیم به آن تعریف دست یازیم به دانش قطعی و دقیق خواهیم رسید که برپایه­ی دانش منطق استوار است.
دستاوردهای سقراط: ۱ـ استدلال استقرایی ۲ـ تعریف کلی.
اگر کسی ذات و ماهیت چیزی را بشناسد، می تواند آن را برای دیگران نیز تشریح کند ولی کسانی که خود را نمی شناسند و موضوع مورد بحث را به­خوبی ادارک نمی کنند، هم خود را گمراه می کنند، هم دیگران را.
شیوه­ی سقراط بر پرس وجو استوار بود.
انسان همیشه در تلاش است غیرممکن را ممکن کند.
همه­ی ما همه چیز را می دانیم. کافی است کسی کمک کند تا آن­ها را به­یاد بیاوریم. و سقراط این کار را انجام می­داد.
سقراط قابله­ی افکاربود.
او همیشه کفش های نواش را ده روزی می داد خدمتکارش می پوشید بعد خودش پایش می کرد. او هیچ وقت کفش نو به پایش نمی‎کرد.
سقراط در عین تواضع و فروتنی به دیگران نشان می داد که کسی نیستند و چیزی نمی دانند و بی سبب باد در آستین می اندازند.
تن او خستگی را نمی شناخت.
طنزهای به موقع سقراط بیش از آنچه طنز باشد، نوعی دعوت غیرمستقیم به تامل و تفکر بوده است. او بیشتر با جهل مرکب مبارزه می کند و با جهل بسیط کاری ندارد.
آتنیان در جنگ با منیوس شاه کرت شکست خوردند و به عهده گرفتند که هر نُه سال یک بار هفت پسر و هفت دختر به کرت بفرستند و به منیوتاوروس غول تسلیم کنند. یک بار تسه اوس به همراه نوجوانان رهسپار کرت شد و غول را کشت و نوجوانان را زنده به آتن بازگرداند. آن روز آتنیان با آپولون عهد کردند که اگر آن جوانان رهایی یابند هر سال جشنی برپا کنند و با کشتی آراسته هیاتی به پرستشگاه آپولون در دلوس بفرستند. از آن تاریخ هر سال آن هیات را به دلوس روانه می کنند و قانون هم دارند که به حکم آن از روزی که جشن آغاز می شود و کشتی روانه دلوس می گردد تا بازگشتن آن شهر باید پاک بماند و در آن فاصله دولت نباید کسی را بکشد.
آغاز جشن هنگامی است که کاهنان آپولون کشتی را می آرایند و این بار جشن یک روز پیش از محاکمه­ی سقراط آغاز گردید و از آن رو میان محاکمه و مرگ وی فاصله ای پیدا شد و سقراط تا پایان جشن در زندان ماند.
اندیشه و آرمان، سقراط با مرگش نه تنها جان نسپرد بلکه با مرگش جاودانه شد.
همچون ققنوس دوباره زنده شد و به سوی دل­ها پرواز کرد.
وصیت و سفارش و مغز فلسفه و اندیشه­ی سقراط شاید بتوان این­گونه مطرح کرد که نخست خود باش، خود را بشناس و دل خوش دار که عشق را پاداش خواهی گرفت.

سقراط، معلمی برای تمام فصول

اشخاص بازی:
سقراط
قِراطس
اوتیفرون
مه­لتون
اوتیماک
کالیون
آپولودوروس
گزانتیپه
لوسیاس
سیمیاس
کِبِس
قاضی
منشی
نگهبان
زندانبان
و گروهی از مردم
مجلس اول
[تاریکی مطلق. نور روی کتابی به رنگ سرخ آرام­آرام باز می­شود. نور تمام فضا را روشن می­کند. سقراط و دوستش قِراطس در کتابخانه­ی سقراط کنار هم نشسته­اند.]

قِراطس: بزرگترین آرزویی که دردل داری؟
سقراط: بزرگترین آرزویم این است که به بالاترین مقام آتن برسم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، ای مردم خوب من، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال­های زندگی خود را به جمع کردن ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالی که آن گونه باید و شاید در تعلیم و تربیت بچه هایتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آن­ها باقی بگذارید،. همت نمی گمارید؟
قراطس: حالا چرا می­خواستی این کار را بکنی؟
سقراط: برای شروع لازم است. اخگری لازم است تا آتشی روشن شود.
قراطس: هیچ وقت اعتقادات شخصی ات را برای کسی بازگو نکن... حتی رویاهایت را... زمین گیرت می کند. و حتی حقیقتی را که زودتر از همه کشف کرده­ای را بازگو نکن.
سقراط: حقیقت فرزند زمان است. حقیقت راه خود را پیش خواهد گرفت و خود را عرضه خواهد کرد.
قراطس: اما حقیقت را نمی­گذارند عیان شود.
سقراط: همه چیز با زور به­دست نمی آید. حماقت همیشه مغلوب است. بلاهت محکوم به فناست.
قراطس: اما این ملت قهرمان ندارد و حقیقت را از زبان قهرمان فقط می­پذیرند.
سقراط: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد.
قراطس: بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.
سقراط: باید این مردم را آگاه کرد. و تنها فلسفه و علم می­تواند این مهم را انجام دهد. هدف علم سبک کردن بار زندگی از دوش انسان ها است. و هدف فلسفه ایجاد حس پرسشگری برای آن­هاست.
قراطس: تو با این افکارت مرگ خود را نزدیک­تر می­سازی.
سقراط: مرگ امر ساده­ای است. مثل یک ضربه­ی آهسته به شیشه­ی پنجره می­ماند.
قراطس: هدف تو از پرسشگر کردن مردم چیست؟
سقراط: اگر مردم پرسشگری را پیشه کنند، باعث خواهد شد که هستی یک شبه مرکزیتش را از دست بدهد و بی شمار مرکز پیدا کند، به گونه ای که دیگر هر فردی را به شخصه می توان مرکز عالم در نظر گرفت، در عین حال که هیچ کس را نمی توان مرکز واقعی آن دانست. گویی به یکباره دنیا بسیار بزرگ خواهد شد.
قراطس: کاری را که می خواهی بکنی از پیش بازگو مکن. بهتر است درباره­ی عقایدت چیزی به مردم نگویی.
سقراط: چرا؟ مگر عقایدم جزو حقایق نیستند؟
قراطس: چرا؟ حقیقت محضند، امّا بهتر است نگویی... در مورد خدا چه فکر می­کنی؟
سقراط: خدا یا در وجودمان است یا در هیچ کجا... البته فقط ادعا کافی نیست باید ثابت کرد.
قراطس: چگونه می­توان اثباتش کرد؟
سقراط: با منطق... فقط مرده ها در برابر استدلال­های منطقی بی تفاوت می مانند. با منطق می­توان آن­ها را به تفکر واداشت.
قراطس: و این تفکر چگونه میسر است؟
سقراط: من یک خرمگس هستم و با نیش زدن به مردم، آن­ها را به تفکر وامی­دارم. تفکر یکی از بزرگ­ترین لذّت­های بشری است. انسان ذاتاً تشنه­ی حقیقت است.
قراطس: اما این مردم انسان­هایی هستند که نمی­توانند واقعیت را دریابند. این مردم عقلشان قادر به پر کردن شکمشان نیست.
سقراط: اما من آن­ها را تحقیر نمی­کنم. من به آن­ها حقیقت را هدیه خواهم کرد. آن­ها را آگاه خواهم کرد. آن­ها با تفکر و منطق به دانش و فهم خواهند رسید.
قراطس: آیا واقعاً لازم است که انسان همه چیز را بفهمد؟
سقراط: فهم کلید سعادت و خوشبختی است. اگر خدایی هم وجود نداشت باید اختراع می شد. دانستن حقیقت کلید استعلا و تکامل است.
قراطس: اگر کسی حقیقت را نداند؟!
سقراط: آنکس که حقیقت را نمی داند نادان و احمق است، اما کسی که حقیقت را می داند و آن را دروغ می نامد، تبهکار است.
قراطس: شاید در آن شک کند!
سقراط: شک او را رستگار خواهد کرد.
قراطس: اگر خودشان را عالم بدانند؟
سقراط: یکی از دلایل مهم فقر این مردم، تصور دانستن بسیار است. هدفشان این نیست که دری بر روی این حکمت بی پایان بگشایند، بلکه می خواهند بر اشتباهات بی حد و مرز خود خط پایان بکشند.
من همیشه در جستجوی حقیقت هستم. همچون سگ شکاری که دنبال شکار می رود، آدم­ها را تعقیب می کنم و در کوچه ای از حرکت بازشان می دارم. رگباری از سوال بر آن­ها می بارانم و آن­ها را ناگزیر می کنم تا به عمق وجود خود بنگرند.
قراطس: همه از تو می­ترسند سقراط. وقتی تو را از دور می­بینند. فریاد می­کشند... آمد، آمد فرار کنیم... طاعون آمد. اما هر کسی به تو نزدیک می شود و با تو به گفتگو می نشیند، موضوع مذاکره هرچه باشد، پیش از آنکه آن همه چیز خود را تعریف و توجیه کند، از دست تو رهایی ندارد. بیشتر مخاطبان تو برای اینکه از دست تو رهایی یابند تو را با مشت می زنند.
سقراط: حتی موهایم را هم می کَنند.
قراطس: به نظر تو حقیقت کجاست؟
سقراط: حقیقت در میان خیل و انبوهی از علف­های هرز پنهان است. ابتدا باید آن­ها را وجین کرد و رُفت و روب کرد. وقتی زمین خوب رفت و روب شد، نوبت به تشریح معرفت واقعی می رسد. زایاندن. هنر زایاندن من از هر نظر شبیه کار قابله هاست، با این تفاوت که آن­ها این کار را با زنان می کنند و من با مردان و آن­ها جسم را می زایانند و من روان را... از نظر دانایی من سترونم و به این سبب خدا مرا وامی دارد که بزایانم و مانع از آن است که خود بزایم.
و حالا من از تو یک سوالی دارم قراطس. به عقیده­ی تو فضیلت چیست؟
قراطس: تعریفش اصلاً برایم مشکل نیست! فضیلت مردان در خوب اداره کردن امور مربوط به دولت، نیکی کردن در حق دوستان و بد کردن با دشمنان است. فضیلتِ زنان در خوب اداره کردن خانه و وفادار بودن به شوهر است. و فضیلت فرزندان، فضیلت سالخوردگان و...
سقراط: آه، قراطس، امروز بخت عجیب یار من است. من فقط در جستجوی یک گونه فضیلت بودم اما به کندویی از آن دست یافتم... و حالا که صحبت از کندو شد آیا می توانی به من بگویی که به عقیده­ی تو، زنبورعسل انواع گوناگونی دارد؟
قراطس: قطعاً بسیار گونه گون اند و هرگونه ای از حیث اندازه، زیبایی و رنگ با دیگران فرق دارد.
سقراط: در میان این همه گونه گونی آیا چیزی در آن­ها هست که باعث شود تو با دیدن یکی از آنان بگویی: این زنبورعسل است؟
قراطس: آری، واقعیت این است که هر کدام از حیث زنبور بودن تفاوت اندکی با سایر زنبورعسل­ها دارند.
سقراط: پس تو می توانی زنبور عسل را گذشته از گونه­ی آن بشناسی. حال اگر من از تو درباره­ی نیکی پرسش کنم، چطور؟
قراطس: پاسخ خواهم داد که نیکی عبارت است از یاری رساندن به نزدیکان و پول دادن به دوستی که بی پول است.
سقراط: یعنی اگر انسانی را که دوست تو نیست یاری کنی، کار نیکی نکرده ای؟
قراطس: منظورم این نبود، حتی اگر به کسی هم که دوستم نباشد یاری کنم، کار نیکی کرده ام.
سقراط: و اگر پولی را که به دوستی می دهی بدانی که او صرف کار بدی خواهد کرد. آیا باز هم کار تو نیکوست؟
قراطس: نه. در این صورت مسلماً نه.
سقراط: پس خلاصه کنیم: دادن پول به یک دوست ممکن است کار نیکی باشد، ممکن است نباشد. در حالی که پول دادن به کسی که دوست تو نیست کاری نیک به حساب خواهد آمد.
قراطس: پس تمام اعمال ممکن و متصور نیک، وجه مشترکی با هم دارند و نیکی فقط آن وجه مشترک است که جوهر نیکی است. از اینجا به این مفهوم کلی می رسیم که پیش درآمد نظریه ماهیت جهان زندگی ماست... راستی اقلیدس باز هم پیش تو می­آید.
سقراط: اقلیدس! او خیلی مستعد و باانگیزه است. می­دانی که حق ورود به آتن را ندارد، اما از مگار تا این­جا شبانه ۱۶ کیلومتر را طی می کند و در لباس زنان پیش من می­آید و تلمذ می­کند.
قراطس: راستی تو چرا از شاگردانت پول نمی­گیری؟ تو باید از شاگردانت پول هنگفتی بگیرید سقراط.
سقراط: شیطان هم اجازه­ی چنین کاری را به من نمی دهد.
قراطس: یعنی تو از این­کارت راضی هستی؟
سقراط: تا جایی راضی و خرسند هستم که احساس آرامش و در حال بودن به من دست می­دهد. اغلب افراد بشر به اقتضای سن خود یا به یاد گذشته ها خوشند یا به امید آینده ها. تنها جمع کوچکی از موجودات برتر توفیق می یابند که کاملاً غرق در حال زندگی کنند. و این کار مرا به حال و آزادی می­رساند. البته آزادی بیشتر در این است که انسان بتواند لذایذ زندگی را بچشد، بی آنکه در دام آن گرفتار آید. و یکی از موهبت­هایی که بشر را به حال ژرف و آزادی می­رساند، عشق است.
قراطس: تو از عشق برایم کمتر گفته­ای!
سقراط: فرصت خوبی است. پس خوب گوش کن... عشق دلیر و بی باک و مصّمم است قراطس. این عشق آدمی را حریص فهمیدن می­کند. تو را سرشار از ابداعات زیبا می­کند. باعث می­شود که پیوسته فلسفه ببافی. هر کسی برای جاودانه شدن به هر اقدامی مبادرت می ورزد. یکی آن را در افتخارات می جوید. یکی با دادن زیبایی و نیکویی... یکی دیگر با ارائه­ی آثار فکری و فلسفی و آن دیگری... همه­ی این­ها لازمه­اش عشق است. عشق یک جور بالابر است که در طبقه­ی اول به عشق جسمی می رسد، در طبقه­ی دوم به عشق روانی، در طبقه سوم به هنر، سپس به ترتیب به عدالت، دانش، معرفت، حقیقت و بالاخره به آخرین طبقه خواهد رسید که پایگاه ارزنده­ای است. و آن نیکی است. موجودات سه نوع روان دارند: ۱) روان گیاهی ۲) روان حسّی ۳) روان عقلی. گیاهان فقط نوع نخست روانِ را دارند. حیوانات نوع نخست و نوع دوم و انسان هر سه نوع را.
تمایلات بر سه گونه است: ۱) طبیعی و ضروری ۲) طبیعی و غیرضروری ۳) غیرطبیعی و غیرضروری.
و عشق از نادر موهبت­های ضروری است که در انسان تجلی می­کند و او را سریع­تر به سرمنزل مقصود می­رساند. و در نهایت این عشق است که خوشبختی را فراهم می­کند.
قراطس: ثروت چی؟ آیا ثروت موجب خوشبختی نمی شود؟
سقراط: درست است که فقر وضع آدم را بهتر نمی کند. اما وقتی با نان و آب به سر می برم، سرشار از تندرستی ام و از لذایذ ناشی از تجمل و شکوه و جلال را نه به علت خود آن­ها بلکه به دلیل آرامی­هایی که در پی دارند، خوار می شمارم.
قراطس: از این نمی­ترسی که حکومتیان آزار و شکنجه­ات کنند؟
سقراط: پوزبند بهترین سگ را هم که باز کنی، گاز می گیرد. ذغال هم وقتی می سوزد مثل ستاره می درخشد. خردمند حتی در رنج و عذاب هم خوشبخت است. پیروزی بدون خطر است. پیروزی بدون افتخار است.
قراطس: برخی تو را احمق می­خوانند و ابراز می­کنند که تو با پرچانگی های خود می­خواهی آن­ها را درمانده کنی.
سقراط: چیز جدیدی نیست. همین دیروز در میدان شهر دو نفر از همین­ها بر سر تعداد دندان­های اسب با هم اختلاف داشتند و تا جایی این اختلاف بالا گرفت که نزدیک بود چشم و چال همدیگر را دربیاورند. رسیدم و گفتم دعوا سر شمارش دندان های اسب است؟ خُب عوض جروبحث بروید دندان هایش را بشمارید.
قراطس: آن­ها چه کردند؟
سقراط: هیچ... دندان­ها را شمردند و آخر سر رو به من کردند و گفتند: تو ملحدی...
قراطس: برخی می­خواهند تو از عادت روشنگریت دست برداری.
سقراط: من بنده­ی عادت­هایم هستم.
قراطس: گزمه­ها در شهر شایع کرده­اند که ما به مردم عادی در کوچه و خیابان گفتیم. سقراط می میرد، امّا هرگز توبه نمی کند. ما گفتیم دست­های سقراط آلوده است. و سقراط گفته است: دست­های آلوده بهتر از دست­های خالی است... سقراط می­خواهد مردم را به شک بیاندازد و این شک مردم را آگاه خواهد کرد. اما به هوش باشید که سقراط می­خواهد همه را فاسد کند. سقراط هیچ کار انجام نمی‎دهد. همه اش گردش می کند و حرف می زند و از همه می پرسد این چیست و آن چیست. این هم شد کار؟ او فاسد و علاف است. او خود را فیلسوف می­داند. فلسفه هم آخر شد کار؟
قراطس: راستی فلسفه به چه درد این مردم می­خورد؟
سقراط: این سوال توست یا آن گزمه­ها؟ فلسفه در زندگی امری است گریزناپذیر که به او امکان می دهد با مشکلات کوچک روزمره مقابله کند. افسوس که آموختن آن مثل خدمت سربازی اجباری نشده است. فلسفه یک نوع ناکجاآباد است میان دانش و الهیات که از هر سو مورد حمله قرار دارد. فلسفه در زندگی همان نقشی را بازی می­کند که آن انفجار عظیم اولیه در کائنات دارد. همه­ی کهکشان­ها و منظومه ها همه حاصل آنند. ترس از ناشناخته ها و کنجکاوی دانستن، فلسفه را پدید آورده است. فلسفه چون باغی است که دیوار آن منطق، درختان آن طبیعیات و میوه هایش اخلاق است. خدا در تمامی آن چه که واقعیت است حضور دارد و گاه شعور است، گاه روان و گاه طبیعت... فلسفه انسان را از تاریکی به نور، از معلوم به مجهول و از جهل به آگاهی می­برد... البته این امر هم طبیعی است که در میان مردم، عده­ای باشند که از سر جهل سعی کم­اهمیت جلوه دادن و مخرب­انگاشتن فلسفه داشته باشند و در آزار تو تلاش کنند.
قراطس: تو از این برخورد مردم ناراحت نمی­شوی؟
سقراط: هرگز...
قراطس: نمی­ترسی که روزگاری تنها بمانی؟
سقراط: تنهاترین، قوی­ترین است... انسان طبیعتاً خوب است. اکثر آدم­ها بد نیستند، مگر به صورت اکثریت. به عبارت دیگر، افراد مردم، تک تک خوبند اما وقتی به صورت انبوه جمعیت درمی آیند، گاهاً به حیوان­های وحشی تبدیل می شوند.
کمترین بی نظمی و بی عدالتی و بیشترین تمایل به نیکی را خوبان دارند، حال آنکه بیشترین ناآگاهی و بی نظمی و شرارت را عامه­ی مردم، زیرا فقر و نیز فقدان آموزش و پرورش که آن گاه ناشی از تنگدستی است، آن­ها را به شرارت و خشونت و رسوایی می کشاند. با همه­ی این­ها من معتقدم که اندک آزار همسایه را باید تحمل کنی. سپس همسایه ات را اندکی می­توانی آزار بدهی.

نظرات کاربران درباره کتاب سقراط، معلمی برای تمام فصول