فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱۰

کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱۰
دفترچه سیاه- خاطرات گرگ هفلی

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱۰ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱۰

بزرگ‌ترها همیشه درباره‌ی «روزهای خوش گذشته» حرف می‌زنند و این‌که وقتی بچه بودند، چقدر همه چیز بهتر بود. اما من فکر می‌کنم آن‌ها حسود هستند، چون بچه‌های نسل من همه‌جور وسایل تفریحی با تکنولوژی جدید در اختیار دارند که آن‌ها در بچگی نداشتند. باور کن من مطمئنم وقتی بچه‌دار شوم، دقیقا همین حرف‌هایی را به بچه‌هایم می‌زنم که بابا و مامان الان به ما می‌گویند. مامان همیشه می‌گوید که وقتی جوان‌تر بود، خیلی به او خوش می‌گذشت، چون تمام مردم شهر همدیگر را می‌شناختند و مثل خانواده‌ای بزرگ بودند. به نظر من که چنین چیزی اصلا خوب نیست. من حریم شخصی‌ام را دوست دارم و واقعا دلیلی نمی‌بینم که همه از کارهای شخصی‌ام باخبر باشند. مامان می‌گوید مشکل ما در جامعه‌ی امروز این است که همه سرشان در لاک خودشان است و هیچ‌کس برای شناختن افرادی که در نزدیکی او زندگی می‌کنند، وقت نمی‌گذارد. هرچند درباره‌ی این موضوع هم اصلا با مامان هم‌عقیده نیستم. من به شخصه فکر می‌کنم کمی جدایی از دیگران، خوب است. مامان تازگی‌ها در شهر می‌چرخد و از مردم درخواست می‌کند چهل ‌و هشت ساعت تمام از تلفن‌ها و وسایل برقی‌شان استفاده نکنند. مامان پیش از آن‌که بتواند درخواستش را در شهرداری مطرح کند، به امضای صد نفر نیاز دارد؛ اما برای آن‌که مردم را راضی کند زیر درخواست او را امضا کنند، باید کلی دردسر بکشد.

ادامه...

بخشی از کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱۰

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



با وجود این گربه در خانه مان، واقعا باید اولین روز مدرسه را پیش بینی می کردم. فکرش را که می کنم، یاد حسی قدیمی می افتم.
راستش را بخواهی به نوعی احساس می کنم تا ابد در مقطع راهنمایی می مانم.



من باید کمی درهم و برهم زندگی کنم، وگرنه بدجوری قاطی می کنم؛ به هر حال در اولین هفته ی مدرسه برای برنامه ی «دوستان و تکلیف های مدرسه» داوطلب شدم.



اما دلیل اصلی که باعث شد در این برنامه ثبت نام کنم، این بود که از زنگ سوم مدرسه جیم شوم که کلاس موسیقی با خانم گرازیانو(۳) بود.
اگر می خواهی بدانی خانم گرازیانو دقیقا از کی معلم موسیقی بوده است، باید بگویم وقتی بابا هم سن من بود، او معلم موسیقی اش بود. و ظاهرا سی سال تدریس در مدرسه ی راهنمایی کافی است تا او بداند از آلات موسیقی چطور باید استفاده کرد.



هفته ی گذشته با هم گروهی ام در برنامه ی «دوستان و تکلیف های مدرسه» آشنا شدم؛ پسری به نام فرو(۴). اصلا نمی دانم چرا او در این برنامه ثبت نام کرده است، چون یکی از دانش آموزانی است که برای تفریح، مجله های علمی و کتاب های درسی دانشگاه را می خواند.



اولین بار که همدیگر را دیدیم، فرو تکلیف هایش را نشانم داد که رنگ آمیزی نقاشی و یافتن کلمه ها بود. او گفت که به کمک کسی نیاز ندارد و از من خواست تا تکلیف هایم را نشانش دهم.
من باید مسئله های ریاضی را حل می کردم که دست کم یک ساعت طول می کشید و تکلیف جغرافی هم دو ساعت وقتم را می گرفت؛ اما فرو همه ی این ها را ظرف پانزده دقیقه انجام داد.
او فقط سرعت عمل نداشت؛ کارش را هم خوب بلد بود. روز بعد هم تکلیف هایم را به او دادم تا انجام دهد و وقتی آن ها را تحویل معلم دادم، نمره ی کامل گرفتم.



اوایل از این که از یک دانش آموز سوم دبستانی کمک می گرفتم، احساس بدی داشتم؛ اما بعد فهمیدم که برنامه ی «دوستان و تکلیف های مدرسه» دقیقا برای این است که به هم کمک کنیم.
بنابراین حالا هر وقت من و فرو با هم هستیم، تکلیف هایم را به او می دهم و اجازه می دهم راحت کارش را انجام دهد. از این زاویه که به قضیه نگاه می کنم، می بینم که این کار به نفع هر دوی ماست.



تنها شکایت من از فرو این است که او بیش از حد سعی می کند مفید باشد. برای همین گاهی تکلیف های من حوصله اش را سر می برد و تصمیم می گیرد سوال هایی برای خود طراحی کند که او را به چالش می کشد.
یک روز گزارشی برای کسب اعتبار بیش تر نوشت و آن را روی جلد دفتر تکلیف هایم چسباند؛ اما خیلی شانس آوردم قبل از آن که دست کسی بیفتد آن را دیدم.



مدتی از این که برای انجام دادن تکلیف هایم از کسی کمک می گرفتم خوشحال بودم؛ اما تازگی ها به این فکر می کنم که چون من فرو را «کشف کردم»، اگر او بتواند دست به کارهای بزرگ بزند، اعتبار و افتخارش باید نصیب من شود.



مهر

شنبه

بزرگ ترها همیشه درباره ی «روزهای خوش گذشته» حرف می زنند و این که وقتی بچه بودند، چقدر همه چیز بهتر بود.
اما من فکر می کنم آن ها حسود هستند، چون بچه های نسل من همه جور وسایل تفریحی با تکنولوژی جدید در اختیار دارند که آن ها در بچگی نداشتند.
باور کن من مطمئنم وقتی بچه دار شوم، دقیقا همین حرف هایی را به بچه هایم می زنم که بابا و مامان الان به ما می گویند.



مامان همیشه می گوید که وقتی جوان تر بود، خیلی به او خوش می گذشت، چون تمام مردم شهر همدیگر را می شناختند و مثل خانواده ای بزرگ بودند.
به نظر من که چنین چیزی اصلا خوب نیست. من حریم شخصی ام را دوست دارم و واقعا دلیلی نمی بینم که همه از کارهای شخصی ام باخبر باشند.



مامان می گوید مشکل ما در جامعه ی امروز این است که همه سرشان در لاک خودشان است و هیچ کس برای شناختن افرادی که در نزدیکی او زندگی می کنند، وقت نمی گذارد.
هرچند درباره ی این موضوع هم اصلا با مامان هم عقیده نیستم.
من به شخصه فکر می کنم کمی جدایی از دیگران، خوب است.



مامان تازگی ها در شهر می چرخد و از مردم درخواست می کند چهل و هشت ساعت تمام از تلفن ها و وسایل برقی شان استفاده نکنند.



مامان پیش از آن که بتواند درخواستش را در شهرداری مطرح کند، به امضای صد نفر نیاز دارد؛ اما برای آن که مردم را راضی کند زیر درخواست او را امضا کنند، باید کلی دردسر بکشد.

یکشنبه

بابا می گوید وقتی نوجوان بود، بچه ها آن قدر بیرون از خانه بازی می کردند که بالاخره برای شام صدایشان می زدند.



راستش این دقیقا عکس اتفاقی بود که تابستان امسال برای من رخ داد.
من کل تیر و مرداد ماه را در اردوی فیلم بودم. تنها کاری که انجام می دادم، این بود که هشت ساعت در روز در سینما، زیر باد کولر فیلم تماشا می کردم.
دلیل اصلی من برای ثبت نام در اردوی فیلم این بود که فکر می کردم برای آدم هایی مثل من که به فیلم اهمیت زیادی می دهند، جای مناسبی است.
اما بعد فهمیدم که آن جا در واقع جای مناسبی برای پدر و مادرهایی است که می خواهند در ازای پرداخت هزینه ای بسیار کم، از شر فرزندان شان خلاص شوند.



جنبه ی منفی حضور طولانی مدت در فضای تاریک سینما این است که آخر روز، نیم ساعت طول می کشد تا چشم هایت به نور آفتاب عادت کند.



دلیل دیگری که در اردوی فیلم ثبت نام کردم، این بود که از شر خانه خلاص شوم. از وقتی صاحب گربه ی خانگی شدیم در خانه خیلی به من خوش نمی گذرد؛ به خصوص موقع شام.



محض اطلاعت باید بگویم این که گربه سر میز با ما شام بخورد، فکر وحشتناکی است، چون فکر می کند او هم آدم است. و آخرین چیزی که به آن نیاز داریم، این است که کاری کنیم او فکر کند سهمیه ی غذایش با بقیه ی ما مساوی است.
درست بعد از آن که گربه را به خانه آوردیم، مامان فکر کرد اگر چیزهایی به او بیاموزد، حسابی سرگرم مان می کند؛ بنابراین وقتی روی پاهای عقبی اش می ایستاد، مامان به او بیسکوییت جایزه می داد.



اما گربه خیلی زود راه رفتن روی پاهای عقبی اش را یاد گرفت و از آن به بعد، دیگر روی چهار پایش نایستاد. چیزی که اوضاع را بدتر می کند، این است که برادر کوچکم، مانی(۱)، شلوارش را پای گربه کرده و حالا ما با یکی از شخصیت های والت دیزنی(۲) زندگی می کنیم.



مامان هر روز گربه را بیرون می برد، اما از وقتی روی پاهای عقبی اش راه می رود، به این نتیجه رسید که بهتر است قلاده دور گردنش بیندازد.



مامان نگران بود که گربه فرار کند و دیگر نتوانیم پیدایش کنیم، برای همین قلاده ای برایش خرید که دستگاه ردیاب داشت و تمام حرکات او را ثبت می کرد.
اما هر بار که مامان قلاده را به گردن او می انداخت، ظرف پنج دقیقه آن را از گردنش باز می کرد. و حتی از من نمی پرسید که گربه چطور چنین کاری کرده است، چون گربه ها که انگشت ندارند.



حالا گربه هر وقت که دلش بخواهد، می آید و می رود و همه می دانند که وقتش را کجا می گذراند. چیزی که واقعا لجم را درمی آورد، این است که من ساعت خاموشی دارم، اما گربه ندارد.



به نظر من دادن این همه امتیاز به این گربه فکر بدی است. روزی گربه ها بر دنیا حاکم می شوند و خانواده ی من مقصر اصلی هستند.
اگر گربه در زندگی من مداخله نمی کرد، من مشکلی با او نداشتم؛ اما روز اول مدرسه خیلی تاخیر داشتم، چون گربه دستشویی را قرق کرده بود.



چهارشنبه

نه این که خانه ی ما به قدر کافی پرجمعیت نبود، حالا پدربزرگ هم تصمیم گرفته است با ما زندگی کند.
گویا هزینه های خانه ی سالمندان را افزایش داده بودند و او دیگر نمی توانست از پس مخارج آن جا بربیاید؛ برای همین، مامان از او دعوت کرد به خانه ی ما اسباب کشی کند.
بابا از این فکر خیلی خوشحال نشد، با این که پدربزرگ، پدر او بود؛ اما مامان می گوید حضور پدربزرگ در خانه مان او را یاد قدیم ها می اندازد؛ وقتی سه نسل از خانواده زیر یک سقف، زندگی می کردند.
به نظر من، مامان تصورات خاطره انگیز و جالبی از گذشته دارد، اما تصویری که من از گذشته و اتفاق هایی که ممکن است بیفتد دارم، کاملا فرق می کند.



از این که پدربزرگ به خانه ما اسباب کشی می کرد واقعا خوشحال بودم، تا این که فهمیدم وجود او در خانه مان بیش تر از همه، به ضرر من است. مامان به پدربزرگ گفت هریک از اتاق ها را که بخواهد می تواند انتخاب کند و او از بدشانسی، اتاق مرا انتخاب کرد.



یعنی من باید جای جدیدی برای خوابیدن پیدا می کردم. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که به اتاق مهمان بروم، اما فراموش کرده بودم که گربه آن جا می خوابید. و اصلا راه نداشت که جای خوابم را با یک حیوان شریک شوم.



رفتن به اتاق رودریک(۵) هم غیرممکن بود، چون بودن در یک اتاق با او، دست کمی از خوابیدن کنار گربه نداشت.
تنها چاره ای که برایم مانده بود، رفتن به اتاق مانی بود؛ بنابراین تشک بادی ام را به اتاق او بردم و آن را کف زمین پهن کردم. اما خوابیدن در اتاق مانی هم مشکلات خودش را دارد.
مامان هر شب موقع خواب برای مانی داستان می خواند و گاهی این کار تا ابد طول می کشد. در واقع تازگی ها فکر می کنم مانی عمدا قطورترین کتاب هایش را انتخاب می کند تا اعصاب مرا به هم بریزد.



از وقتی پدربزرگ به خانه ی ما آمده چیزهای دیگری هم لجم را درمی آورند. راحت می توان فهمید که او اصلا روش تربیتی مامان و بابا درباره ی ما بچه ها را تایید نمی کند؛ با این که تا به حال مستقیما به این موضوع اشاره نکرده و حرفی نزده است.

مامان تازگی ها سعی می کند به مانی بیاموزد تنها دستشویی برود و در حال آزمایش روشی است به نام «پوشک شدن بعد از شام ممنوع».
و دقیقا معلوم است که این قانون چه تبعاتی دارد.



مسلم است که وقتی مانی احساس می کند باید زودتر به دستشویی برود، بدون فوت وقت به طرف آن خواهد دوید.
اما مانی در تمام طول شب دربه در دنبال جایی برای خالی کردن مثانه اش می گردد. تا این که یک بار پشت صندلی راحتی اتاق نشیمن خودش را خلاص کرد.
فکر نمی کنم بابا طرفدار روش «پوشک شدن بعد از شام ممنوع» باشد، اما به جرات می توانم بگویم حضور پدربزرگ در خانه و شاهد بودن او، بیش تر آزارش می دهد.



کاملا واضح است که آمدن پدربزرگ به خانه مان بدجوری بابا را عصبی کرده است و هر بار که یکی از ما جلو او دسته گلی به آب می دهیم، او عصبی تر هم می شود.



چیزی که بیش تر از همه بابا را آزار می دهد، این است که یکی از ما بچه ها از مامان بخواهیم کاری را انجام دهد که باید خودمان به تنهایی انجامش می دادیم.
دیروز از مامان خواستم روکش ساندویچم را باز کند و آن را در مایکروویو بگذارد، چون همیشه برای باز کردن روکش های پلاستیکی مشکل دارم.
اما بلافاصله سر و کله ی بابا پیدا شد. او گفت اگر با هزارتا ساندویچ روکش دار در جزیره ای گیر بیفتم، حتما خواهم مرد، چون نمی توانم روکش آن ها را باز کنم.



به بابا گفتم احتمالش خیلی کم است که من با هزارتا ساندویچ روکش دار در جزیره ای تک و تنها گیر بیفتم، اما او گفت که من متوجه نکته ی آموزنده حرف هایش نشده ام.
گفت اگر یاد نگیرم به تنهایی از عهده ی کارهای شخصی ام بربیایم، هرگز نمی توانم در «دنیای واقعی» زندگی کنم و زنده بمانم.
چیز دیگری که بابا از آن متنفر است، این است که صبح ها هنوز مامان کمکم می کند تا برای رفتن به مدرسه آماده شوم. او از شب قبل لباس هایم را آماده می کند و جدولی روی در آشپزخانه چسبانده است که کارهایم را به من یادآوری می کند.



به گمانم بابا بدجوری از دیدن این جدول خجالت می کشید، چون بالاخره یک روز آن را برداشت. اما من بدون آن جدول راهنما که کمکم می کرد، صبح ها کارهایم را با ترتیبی اشتباه انجام می دهم و نتیجه اش این می شود که مثلا جوراب هایم را روی کفش هایم می پوشم.



این روزها حس می کنم بابا مدام منتظر این است که خطایی از من سر بزند. امروز صبح فراموش کردم در خمیر دندان را ببندم و انگار بابا پشت در آماده بود تا مچم را بگیرد.



فکر نمی کردم خیلی به دردسر افتاده باشم، اما بابا درباره ی این که چیزهای کوچک تبعات بزرگی به دنبال دارند، مفصل حرف زد.
او گفت اگر ما در جنگل گیر کرده باشیم و من به عنوان یک نوجوان، وظیفه ام مثلا این باشد که پیچ چرخ های درشکه را محکم کنم، اگر این کار را فراموش کنم، چرخ ها از جای شان درمی آیند و کل خانواده ام خوراک گرگ ها می شوند.



فکر می کردم بابا از آن دسته آدم های خیالباف باشد، اما به هر حال قضیه ی خمیردندان باعث شد کمی احساس گناه کنم.



نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۱۰

عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
در 3 هفته پیش توسط گروه داستان