فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۹

کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۹
خاطرات گرِگ هفلی

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۹ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۹

وقتی شب پیش به هتل رفتیم خوشحال شدم که از هتل قبلی خیلی تمیزتر بود. مامان و بابا دم پیشخوان پذیرش اصلا آمادگی نپذیرفته شدن به دلیل همراه بردن بچه خوک را نداشتند. به همین دلیل تا وقتی وارد اتاقمان نشدیم خوک را از داخل یخدان بیرون نیاوردیم. وقتی شب پیش به هتل رفتیم خوشحال شدم که از هتل قبلی خیلی تمیزتر بود. مامان و بابا دم پیشخوان پذیرش اصلا آمادگی نپذیرفته شدن به دلیل همراه بردن بچه خوک را نداشتند. به همین دلیل تا وقتی وارد اتاقمان نشدیم خوک را از داخل یخدان بیرون نیاوردیم. نمی‌‌دانستم باید با حیوان چه کنیم. بنابراین سعی کردم او را داخل وان حمام بگذارم. اما به محض اینکه او را پایین گذاشتم شروع کرد به ناله کردن. تصمیم گرفتم اجازه بدهم داخل حمام ول بگردد اما آنجا را حسابی به هم ریخت و کاملا مطمئنم یک قالب صابون هم خورد. بعد آوردمش داخل اتاق تا چشمم بهش باشد اما بلافاصله رفت سراغ دری که بین اتاق ما و بابا و مادر بود. بعد آوردمش داخل اتاق تا چشمم بهش باشد اما بلافاصله رفت سراغ دری که بین اتاق ما و بابا و مادر بود. اینقدر خسته بود که تا سرم را روی متکا گذاشتم خوابم برد. سر صبح با صدای ابلهانه‌ای که از پای تختم می‌آمد بیدار شدم. اول فکر کردم رودریک صبح زود بیدار شده است ولی بعد متوجه شدم صدای بچه خوک است.

ادامه...

بخشی از کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۹

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شنبه

با وجود جای خالی اضافه ای که قایق داشت باز هم ماشینمان پر بود. لحظه ی آخر بالشم را همراهم آوردم چون متوجه شدم اجازه دارم حداقل یکی از چیزهایی که دوست داشتم با خودم ببرم.
فکر می کردم رودریک ترجیح می دهد عقب بنشیند چون هر وقت خانوادگی جایی می رفتیم دوست داشت عقب ماشین چرت بزند.
هر از چندگاهی حتی فراموش می کردیم او آن پشت است.
عید پاک امسال تا وقتی وسط کلیسا نرسیده بودیم مامان یادش نیامد رودریک از ماشین پیاده نشده.



وقتی ماشین استیشن داشتیم دلمان می خواست دو نفری عقب ماشین دم پنجره بنشینیم اما یک دفعه با شوخی مسخره مان کار دست بابا و مادرمان دادیم و پلیس وسط راه جلویمان را گرفت.



امروز وقتی خواستیم سوار ماشین بشویم رودریک صندلی عقب را به من تعارف کرد.
پیش از آنکه فکر کنم قبول کردم اما باید می دانستم از سر خیرخواهی پیشنهاد نداده است.



قبل از اینکه از پارکینگ خارج شویم مامان گفت یک "مهمان ویژه" هم داریم. یک لحظه نگران شدم مبادا قرار است کس دیگری را هم سوار کنیم چون باید روی سقف می نشست.
ولی مامان در کیفش را باز کرد و کاغذی از داخلش بیرون کشید.



کاغذ در واقع نقاشی "استنلی تخت" بود. یکی از شخصیت های کتاب کلاس دوم من!



استنلی تخت پسری بود که یک بار نصفه شب تابلوی اعلانات بالای تخت رویش افتاده بود و له اش کرده بود.

وقتی از زیر تابلو بیرونش آورده بودند به صافی و باریکی کاغذ شده بود.
فکر می کردم خیلی باحال است که استنلی تخت می توانست خودش را تا کند و به خانه مادربزرگ پست کند یا برادرش او را مثل بادبادک به مدرسه ببرد.



ولی باید اعتراف کنم اگر استنلی تخت برادری مثل رودریک داشت یک روز هم دوام نمی آورد.



از کتاب داستان استنلی خوشم می آمد ولی در عین حال کمی هم می ترسیدم. چون باعث شده بود از تابلوی اعلانات بترسم.



کلاس دوم که بودیم همه باید یک نقاشی از استنلی تخت می کشیدند و بعد رنگ آمیزی می کردند و به فامیل یا دوستی در راه دور می فرستادند.
آن شخص باید عکسی با استنلی تخت جلوی جایی که دوست داشت می گرفت و آن را پس می فرستاد.
دوستم رولی(۴) استنلی تخت را برای چند تا از دوستانش فرستاده بود و عکس های خیلی قشنگی به دستش رسیده بود.
او حتی استنلی را برای عمویش که در آسیا زندگی می کرد فرستاده بود و عکسی از استنلی کنار دیوار چین داشت.



اولین کسی که مامان استنلی من را برایش فرستاد دخترخاله استیسی بود که در سیاتل زندگی می کند ولی ایده فرستادن عکس برای او فکر خوبی نبود.
استیسی از آن دسته آدم هایی بود که روزنامه و مجله جمع می کنند بنابراین مامان باید حدس می زد وقتی دستش به استنلی برسد دیگر آن را پس نمی فرستد.



امروز مامان گفت می خواهد با استنلی تخت جلوی همه جاهای باحالی که می رویم عکس بگیرد و از سفرمان دفترچه خاطرات درست کند. به محض اینکه وارد اتوبان شدیم شروع کرد به عکس گرفتن اما ظاهرا زیادی مشتاق بود چون چند تا عکس اولش خیلی جالب از آب درنیامده بودند.



وقتی عکس نمی گرفت استنلی تخت را جلوی کولر ماشین آویزان می کرد. شرط می بندم سفر او از من خیلی باحال تر بود.
چون پنجره پشت ماشین باز نمی شد و وسایلمان جلوی دریچه های کولر ماشین را گرفته بودند و من اصلا خنک نمی شدم.

البته چیزی که بیشتر اعصابم را خرد می کرد این بود که مامان کنترل سفر را به دست گرفته بود.
او از درس دادن خیلی خوشش می آمد و مطمئن بودم سفرمان قرار بود به یک جلسه آموزشی طولانی تبدیل شود.
از وقتی بچه بودم مامان همین طور رفتار می کرد. یادم می آید یک بار گربه مادربزرگ چنگم زد و مامان از فرصت استفاده کرد به من درس بدهد.



این بار هنوز نصف راه را نرفته بودیم که جلسه درسی مامان شروع شد.
او از کتابخانه ای که زبان اسپانیایی تدریس می کرد چند تا سی دی خریده بود و گفت قرار است از مدتی که در جاده هستیم برای یادگیری زبان اسپانیایی استفاده کنیم.



مامان همیشه می گوید یاد گرفتن یک زبان خارجی بهترین ورزش برای مغز است.
شاید حق با او بود اما به نظر من باید وظیفه تدریس را به مدرسه واگذار می کرد.
مامان فکر می کرد من باید از خردسالی در معرض یک زبان خارجی قرار می گرفتم. بنابراین وقتی کلاس اول بودم کانال های اسپانیایی زبان به تلویزیون اضافه کرد و ما مجبور بودیم موقع صبحانه خوردن آنها را تماشا کنیم.
او هر چه در تلویزیون می شنید تکرار می کرد. فقط طرز تلفظش کمی متفاوت بود.



در نهایت من کلی اصطلاح یاد گرفتم ولی غلط و غلوط.
مثلا وقتی می خواهید از کسی بپرسید اسمش چیست باید به اسپانیایی بگویید “Como te IImas” خوب این را الان که در مدرسه اسپانیایی می خوانم یاد گرفتم.
اما وقتی بچه بودیم مامان می گفت «اسم شما چیه؟» در اسپانیایی می شود “Teamo” که در واقع به معنای «دوستت دارم» است. کاش این را قبل از اینکه به یک میلیون آدم غریبه بگویم “Teamo” می دانستم.



امروز مامان دو تا سی دی اسپانیایی گذاشت اما از اینکه می دید کسی اهمیتی نمی دهد عصبانی شد. بنابراین ضبط را خاموش کرد و گفت می خواهد یک بازی داخل ماشین که به تازگی در مجله مطلبی درباره اش خوانده بود به ما یاد بدهد.



اسم بازی "خواربارفروشی الفبا" بود. طرز بازی این بود که بازیکن اول باید اسم یک خوردنی را که با "الف" شروع می شد بگوید.

تیر

جمعه

اگر از دوران کودکی ام یک چیز یاد گرفته باشم این است که آدم هیچ کنترلی روی زندگی اش ندارد.

از وقتی مدرسه تمام شده هیچکدام از کارهایی که باید انجام می دادم و هیچکدام از جاهایی که باید می رفتم را نه انجام داده ام، نه رفته ام.
همین که کولر کار می کند و باطری کنترل از راه دور تلویزیون تمام نشده یعنی تعطیلات تابستانی خوبی را می گذرانم.

ولی بالاخره ناگهان این اتفاق رخ داد.



این اولین باری نیست که مامان بدون هماهنگی با ما برنامه سفر می چیند. پارسال، روز اول تابستان گفت چند روز می رویم شمال دیدن خاله لورتا(۱) در آسایشگاه سالمندان.
البته اگر نظر من را بخواهید اصلا شروع جالبی برای یک تابستان طولانی نبود.
یک بار وقتی رفته بودیم دیدن خاله لورتا یکی از هم اتاقی هایش مرا بغل کرد و تا یکی از کارمندان بهش یک کلوچه شکلاتی نداد ولم نکرد.



ولی مامان دایم درباره رفتن به آسایشگاه چاخان می کرد.
صبح روز بعد سر میز صبحانه بالاخره گفت واقعا قرار بود کجا برویم.



۱.  Disney World: مجتمع تفریحی واقع در ایالت فلوریدا آمریکا با استفاده از شخصیت ها و مکان های معروف در کارتون های والت دیزنی طراحی شده است.

من و برادرم رودریک خوشحال بودیم چون می دانستیم مجبور نیستیم اولین هفته تعطیلات تابستانی را به شافل بورد(۲) بازی کردن در آسایشگاه سالمندان بگذرانیم.
ولی برادر کوچکم مانی به محض اینکه فهمید برنامه عوض شده حسابی قاطی کرد. مادر آنقدر در مورد دیدن خاله لورتا تعریف کرده بود که او مشتاق رفتن شده بود.



بالاخره مجبور شدیم سفرمان را طوری بچینیم که سر راه رفتن به سرزمین دیزنی در آسایشگاه خاله لورتا هم بگذریم. فکر کنم این تغییر برنامه درس خوبی به مامان داد تا یاد بگیرد چطور سفرهای سورپرایزکننده بچیند.



از آنجا که جدیدترین شماره مجله "نشاط(۳) خانواده" تازه با پست رسیده بود می توانستم حدس بزنم ایده ی سفر جاده ای از کجا به کله مامان رسیده است.

به نظر من تقریبا ایده ۹۰ درصد کارهایی که به عنوان یک خانواده با هم انجام می دادیم را مامان از این مجله الهام می گرفت. وقتی شماره جدید رسید می دانستم شاخک های مامان دوباره به کار می افتند.



چند دفعه ای مجله را ورق زده بودم و باید بگویم عکس هایش همیشه جذاب به نظر می رسیدند.



ولی خانواده ما یک ایراد داشت. ما هیچ وقت به پای خانواده هایی که عکسشان در مجلسه بود نمی رسیدیم.



با این حال مامان هیچ وقت تسلیم نمی شد.
او می گفت این سفر جاده ای معرکه می شود و اینکه می توانیم کلی با هم داخل ماشین وقت بگذرانیم تجربه خانوادگی خوبی است.



سعی کردم راضی اش کنم اجازه بدهد کار معمولی تری انجام بدهیم مثلا برویم پارک ولی به گوشش نرفت.
مامان می گفت هدف این سفر انجام دادن کاری است که قبلا نکرده ایم تا تجربه های "حقیقی" کسب کنیم.
فکر می کردیم مامان سفر جاده ای را با بابا هماهنگ کرده است ولی ظاهرا اشتباه می کردم چون بابا وقتی از سر کار برگشت دقیقا به اندازه ما تعجب کرد.



بابا به مامان گفت الان موقع مناسبی برای مرخصی گرفتن نیست و نمی خواهد از روزهای تعطیلی اش مگر در صورت اجبار استفاده کند. ولی مامان گفت هیچ چیز از گذراندن وقت با خانواده مهم تر نیست.



بعد بابا به مامان گفت دلش می خواست این آخر هفته با قایقش برویم تفریح و اگر به سفر جاده ای برویم نمی تواند این کار را بکند.
بابا و مامان کلا رابطه خوبی با هم داشتند ولی قایق بابا همیشه باعث می شد دعوا کنند.
چند سال پیش مامان، بابا را فرستاده بیرون شیر بخرد اما او سر راه در حیاط جلویی یک نفر قایقی فروشی دیده بود و پیش از آنکه بفهمیم چه اتفاقی افتاده قایق از حیاط ما سر درآورد.



مامان از اینکه بابا قبل از خرید قایق با او مشورت نکرده بود حسابی عصبانی شده بود چون نگهداری یک قایق مسئولیت سنگینی بود.
ولی بابا گفت همیشه آرزو داشته یک قایق داشته باشد و با خانواده اش بروند تفریح.



بالاخره مامان اجازه داد قایق را نگه دارد و بابا حسابی خوشحال شد. اما اوضاع چند روز بعد دوباره به هم ریخت.

عده ای از مسئولان محلی دم خانه مان آمدند
بعد مسئولان محلی گفتند طبق قوانین محله او اجازه ندارد قایقی جلوی در خانه اش پارک کند و باید آن را به حیاط پشتی ببرد.



بعد قایق تمام تابستان همان پشت جا خوش کرد چون بابا وقت نداشت ما را ببرد قایق سواری.
پاییز که از راه رسید یکی از دوستان بابا به او گفت باید قایق را در برابر هوای سرد زمستان مقاوم سازی کند.
بابا متوجه شد هزینه مقاوم سازی قایق از پول خریدش بیشتر می شود.
بنابراین تصمیم گفت به شانسش تکیه کند.
دو هفته بعد وقتی دمای هوا به زیر صفر رسید ترک گنده ای روی پوسته ی قایق افتاد.



وقتی برف شروع شد بابا قایق را به زور زیر سکوی ایوان جا داد و قایق تمام زمستان همان جا جاخوش کرد. بهار که از راه رسید مامان وسایل اضافه و آت و آشغال های خانه را درون قایق جا داد.



تابستان بعدی بابا تصمیم گرفت قایق را تعمیر کند.
اما وقتی خواست آن را از زیر سکو بیرون بیاورد با خانواده ی راکونی مواجه شد که در ماشین لباسشویی قدیمی مان خانه کرده بودند.



بابا به ماموران دفع حیوانات موذی زنگ زد تا از شر راکون ها خلاص شود اما وقتی هزینه کار را محاسبه کرد تصمیم گرفت خودش دست به کار شود.
همان وقت مامان از وجود بچه راکون ها داخل ماشین لباسشویی خبردار شد و خودش پا پیش گذاشت.



قایق از آن موقع آنجاست و ما مدتی است صدای هیس هیس راکون ها را نشنیده ایم بنابراین حدس می زنم رفته اند.
امروز مامان به بابا گفت بقیه تابستان فرصت دارد قایق را به آب بیندازد و احتمالا بابا کلا منصرف شد.
مامان گفت صبح اول وقت راه می افتیم بنابراین باید وسایلمان را جمع می کردیم.
او به همه گفت فقط وسایل ضروری بردارند تا همه چیز در مینی ون ما جا شود.
وقتی همه وسایلمان را جلوی پارکینگ جمع کردیم معلوم شد مشکل کمبود جا داریم.



مامان وسایل را یکی یکی نگاه کرد و آنها را به دو بخش چیزهایی که لازم داریم و چیزهایی که لازم نداریم تقسیم کرد.
رودریک از اینکه می دید بخشی از وسایل ضروری او به دسته چیزهایی که لازم داریم راه پیدا نکرده حسابی ناراحت شد.



نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۹

طفلک گرگ هفلی گناه داشت یه کم تو بدبختی های این خونواده زیاده روی کرده
در 4 هفته پیش توسط گروه داستان