فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کارنامه مصدق

کتاب کارنامه مصدق

نسخه الکترونیک کتاب کارنامه مصدق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲۳,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کارنامه مصدق

ارسلان پوریا از اعضای پیشین حزب توده ایران و معاون نادر شرمینی در سازمان جوانان توده بود که پس از کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ به زندان افتاد. این کتاب حاصل پژوهش‌ها و تجربه‌های شخصی وی از دوران نخست‌وزیری دکتر محمد مصدق و نقش حزب توده ایران در آن دوران است. ارسلان پوریا، مؤلف کتاب، خود از اعضای مؤثر حزب توده در آن دوران و شاهد بلافصل وقایع حوادث بوده. این کتاب نخستین بار به کوشش زنده‌یاد خسرو شاکری در انتشارات مزدک ایتالیا با حروف تایپی و گاه ناخوانا منتشر شد و کتابی که در دست دارید نخستین چاپ «کارنامه مصدق و حزب توده» با درج نام مؤلف اصلی، حروفچینی جدید و پیراسته است. بنا به نوشته زنده‌یاد خسرو شاکری، شخص دکتر مصدق متن اولیه کتاب را دیده و حک و اصلاح کرده بوده. انتشار متن کامل این کتاب ارزشمند سند مهم دیگری در اختیار علاقه‌مندان به تاریخ معاصر ایران و نیز پژوهشگران تاریخ می‌گذارد تا با شناختی دقیق، به دور از غرض و پیشداوری بتوانند با بخشی از گذشته مبارزات ضداستعماری و ضد استبدادی مردم ایران آشنا شوند.

ادامه...

بخشی از کتاب کارنامه مصدق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

ارسلان پوریا در ۱۲ اردیبهشت سال ۱۳۰۸ در سلماس به دنیا آمد. پدرش سرتیپ محمدعلی پوریا فرمانده لشکر بود که به واسطه شغلش به مناطق مختلف ایران می رفت و به همین علت ارسلان سال نخست دبستان را در خاش گذرانید و خیلی زود به عنوان دانش آموزی تیزهوش شناخته شد تا آن جا که در فروردین سال ۱۳۱۶، به دلیل شعر زیبایی که در حضور وزیر فرهنگ وقت (علی اصغر حکمت) خوانده بود، کتاب اندرزنامه تحفه الوزراء را با دستخط و امضای وزیر دریافت کرد. ارسلان پوریا از سال دوم دبستان به تهران آمد و تا پایان دبیرستان در این شهر به سر برد.
ارسلان جسور، باهوش و دلیر بود و از همان سال های نوجوانی دل در گرو ایران و کارهای سیاسی نهاد. او سری پرشور و زندگی پرنشیب و فرازی داشت. بعد از پایان وقایع ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ ارسلان که در گردهمایی «انجمن جهانی جوانان» در رومانی به سر می برد، و در حالی که اغلب رهبران حزب توده فرار را بر ماندن در ایران ترجیح می دادند، به ایران بازگشت و رهبری بخشی از مبارزات مخفیانه توده ای ها را بر عهده گرفت و پس از دو سال مبارزه مخفیانه دستگیر و زندانی شد. پوریا در زندان از حزب توده و اندیشه های آن جدا شد و همین باعث رنجش توده ای ها از او شد، در نتیجه آزارش دادند و تهمت ها به او زدند (همچون برچسب ساواکی بودن که به ناحق بر او زدند و...). پوریا پس از آزادی از زندان به دنیای فرهنگ و ادب فارسی روی آورد و با درآمدی که از کار در وزارت راه به دست می آورد نمایشنامه هایی همچون ناهید را بستای (۱۳۳۶)، سوگنامه افشین (۱۳۳۶)، سوگنامه کمبوجیه (۱۳۳۷)، آرش تیرانداز (۱۳۳۸) و مجموعه شعرهایش با نام سرود آزادی (۱۳۴۰) را چاپ کرد. سپس با رتبه ای خوب در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران قبول شد و به تحصیل در دانشگاه پرداخت. هنگامی که یک ترم به پایان دانشگاهش باقی مانده بود، در درگیری های ۱۶ آذر ۱۳۴۳ در پی سخنرانی دلیرانه ای که در دانشگاه کرده بود دستگیر و پنج ماه زندانی و از دانشگاه و هم از وزارت راه اخراج شد. پوریا پس از این که از زندان بیرون آمد به تدریس خصوصی زبان انگلیسی و ادبیات فارسی پرداخت و با درآمدی که حاصل می شد نمایشنامه های سوگنامه رستم و سهراب (۱۳۴۷)، تازیانه بهرام (۱۳۴۷)، رستاخیز تبریز (۱۳۵۰) و چند نوشته دیگر را چاپ کرد. نمایشنامه های او به قول خودش سخنی آهنگین بودند و بر پایه شاهنامه فردوسی و تاریخ اساطیری و مبارزات آزادی خواهانِ سرزمین ایران بنا شده بودند.
ارسلان پوریا در طول سال های عمرش از آموزش و همنشینی با استادانی همچون دکتر محمد معین، بدیع الزمان فروزانفر، ناصر عاملی و دیگران بهره برد و دوستانی همانند مرتضی ثاقب فر، علی میرسپاسی، عظیم رهین، محسن ثلاثی و... داشت.
در سال های ۱۳۴۷-۱۳۴۸ پوریا کتاب کارنامه مصدق را در پنج دفتر (بخش) نوشت. دکتر محمد مصدق پس از خواندن دستنوشته کتاب آن را کاری سِترگ، پاک و بی پیرایه یافت. به توصیه زنده یاد مصدق ارسلان پوریا دفتر اول دستنوشته را حذف کرد. به پراکنده شدن دستنوشته کارنامه مصدق با بازداشت نویسنده از کار و آموزش پاسخ داده شد. سه بخش ِ کتاب کارنامه مصدق ابتدا با نام کارنامه مصدق و حزب توده در سال ۱۳۵۴ در فلورانس ایتالیا چاپ شد. سپس برای بار دوم دو بخش ِ آن در زمستان ۱۳۵۷ در تهران به نام کارنامه مصدق با نام مستعار نویسنده (پارسا یمگانی) به چاپ رسید. این کتاب را برای بار سوم انتشارات ققنوس در زمستان ۱۳۹۶ در تهران چاپ کرد که عینا همان نسخه چاپ شده در فلورانس است (با تغییرات جزئی)؛ و کتابی که هم اکنون در دست دارید صورت کامل آن است که دفتر (بخش) چهارم (که تاکنون چاپ نشده) به آن اضافه گردیده و برای اولین بار به صورت کامل چاپ می شود.
از نوشته ها و سروده های ارسلان پوریا از سال ۱۳۵۰ به بعد می توان دریافت که نگاه و بینش او به حوادث و روزگار کمی متفاوت با کتاب کارنامه مصدق شده بود. پوریا در سال های ۱۳۵۲-۱۳۵۴ کتاب دیباچه ای بر فلسفه تاریخ ایران را نوشت که پس از چهل و دو سال در سال ۱۳۹۶ چاپ شد. او پس از سال ۱۳۵۶ دیگر کتاب خود به نام دیباچه ای بر فلسفه هنر را نوشت که این کتاب به همراه اشعار سال های پایانی عمرش در آینده ای نزدیک چاپ خواهد شد.
ارسلان پوریا در سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد. کمی پس از ازدواج، پوریا برای همیشه از تهران به شهسوار (تنکابن) رفت، اما زندگی زناشویی او چندان دوام نیافت و در سال ۱۳۶۴ از همسرش جدا شد و از آن زمان تا پایان عمر در انزوا می زیست و با کشاورزی و نقشه برداری فرزندش را بزرگ می کرد. در دی ماه سال ۱۳۷۲ ارسلان پوریا دچار سکته قلبی شد. پزشکان از او خواستند عمل جراحی شود، ولی به دلایلی که نمی دانیم این کار را نکرد. سرانجام در نخستین ساعات روز ۱۳ خرداد سال ۱۳۷۳ ارسلان به دلیل کار سنگین ساختمانی که انجام داده بود دچار سکته قلبی دوم شد و دو روز بعد در سحرگاه ۱۵ خرداد دیده از جهان فروبست.
ارسلان پوریا شریف، مظلوم و درویش وار زیست و مظلومانه و در نهایت تنگدستی و انزوا ولی با نهایت سربلندی و خوشبختی درونی درگذشت. او زندگی و مرگ جانگدازی داشت. پوریا رفت و رازهای بسیاری از تاریخ معاصر ایران را با خود برد (همچون جای سه گلوله که تا پایان عمر با او بود و...). زندگانی او بر پایه راستگویی، پشت کردن به مادیات، اندیشه نیک، انسان دوستی و بخشندگی، ایران دوستی، استواری، ورزش و تلاش آراسته بود. یادش جاودان.

بهمن پوریا
یگانه فرزند ارسلان پوریا

«کمونیست»های ایران به وارونه آن می گفتند:
هر پیروزی شوروی پیروزی ملت ماست. پس اگر ما در همه حال با فرمانبرداری کامل از سیاست شوروی پیروی کنیم، سود ملت ایران هم خودبه خود به دست آمده است.

این دو استدلال از نظر منطق ارسطو هر دو یکی است، تنها پیش و پس آن پس وپیش شده است. لیک از آن جا که جهان همیشه بر بنیاد منطق ارسطو نمی گردد باید پذیرفت که این دو استدلال ما را به دو راهکار جداگانه رهبری می کنند. کمونیست های چین نیروی اساسیِ آزاد شدن را در درون ملت خود جستجو می کردند و به نیروهای آزادی خواه جهانی همچون یکی از نیروهای مساعد می نگریستند که در هر حال تعیین کننده همان پیکارهای درونی خودشان بود. ولی حزب توده ایران نیروی اساسی آزادی را در بیرون از مرزهای کشور می دید و پیکار درونی ایران را یک زائده فرعیِ غیراساسی و تابع سیاست های جهانی می پنداشت.
برای نشان دادن این منطقِ حزب توده بخشی از دفترچه «راه حزب توده ایران» را می آوریم. این دفترچه به امضای کمیته مرکزی حزب توده ایران در سال ۱۳۲۶ بیرون داده شد و هدف آن پاسخ دادن به خرده هایی بود که به شکست حزب توده می گرفتند.

البته حزب توده ایران در سیاست داخلی کشور ما عاملی محسوب می شود و در واقع خود عامل قابل ملاحظه ای بوده است. ولی امروزه در کشور کوچک و عقب مانده ما حزب توده ایران تعیین کننده نبوده است و جریانات جهانی بر تمایلات او متاسفانه غلبه داشته است...
البته از مجموعه بحث چنین برمی آید که در جریانات سیاسی هر کشور عامل داخلی را اصل قرار داده و سیاست حزبی را بر روی این اصل برداشت کرده اند و از این جهت شکست حزب توده ایران را معلول وضعیت داخلی حزب و بیشتر یک شکست تشکیلاتی می دانند. این نظرات به هیچ وجه قابل پذیرش نیست... به این طریق سیاست جهانی مخصوصا در مورد ملت های کوچک در درجه اول اهمیت است و عوامل داخلی را در درجه دوم قرار می دهد. اگر سیاست جهانی در مورد ایران از شهریور ۱۳۲۰ تغییر نیافته بود، به این زودی امکان نداشت که عوامل داخلی به ایجاد یک حزب وسیع آزادی خواه نایل آید. امروز هم اگر محیط سیاسی جهان آزادی تغییر می یابد، ما هر قدر که تشکیلات بالنسبه قوی با رهبری پیش قراول داشته باشیم ناچار از مبارزه وسیع محروم خواهیم ماند. از طرف دیگر، در مقایسه ایران با کشوری نظیر یونان باید در نظر گرفت که کشور ما سابقه نهضت های اجتماعی و انقلابات عمیق و هم وطنان ما آمادگی و هیچ گونه آزمودگی در جریانات سیاسی ندارند. ولی در کشوری نظیر یونان مردم انقلاب ها دیده و کش وقوس های سیاست را بارها آزموده اند. از این جهت، جریان داخلی آن کشور به مراتب قوی تر و موثرتر از جریان داخلی کشوری نظیر ایران می باشد... اگر ما نهضت جهانی را عامل موثرتر بشماریم، در هر موقع که از لحاظ داخلی قادر به انجام دادن عملی باشیم ولی آن را نسبت به نهضت آزادی خواهانه جهانی زیان بخش تشخیص بدهیم، اگرچه آن عمل آنا به صرفه ما باشد چون مآلاً به نابودی ما و بسیاری از نهضت های آزادی خواه دیگر منتهی می شود از انجام دادنش خودداری خواهیم نمود. ولی اگر علل جهانی را تابعی از عامل داخلی بدانیم، کوشش ما در این خواهد بود که عامل آزادی خواهانه جهانی را همیشه در عمل انجام یافته قرار دهیم.
... این است نتیجه طرز تفکر ما. اما آن طرز تفکری که سیاست داخلی را محور عمل قرار می دهد این دوراندیشی ها را ندارد و نتیجه اش این خواهد بود که حزب ما به صورت جمعیت کوته نظری که با جهان آزادی خواه هماهنگ نیست درآید.

این بود دید حزب توده که می گوید در کشور شش میلیونی یونان جریانات داخلی، یعنی مبارزه ملت، می تواند عامل موثر در سرنوشت ملت باشد، ولی در ایران همه چیز در گرو نیروهای خارجی است. چرا؟ زیرا گویا ایران پیشینه مبارزات انقلابی نداشته است. باید پرسید مگر انقلاب مشروطه و ده سال پیکار مسلحانه مردم از زمان ستارخان تا کودتای ۱۲۹۹ مبارزه نبود؟ آشکار است که نویسنده دفترچه «راه حزب توده ایران» از تاریخ مبارزات میهن خود ناآگاه است و زبونی را به آن جا کشانده که نزدیک است تاثیر عامل داخلی را به یکباره انکار کند. درست است که این دفترچه در سال ۱۳۲۶ نوشته شده، ولی حزب توده از آغاز سازمان یافتن خود در سال ۱۳۲۰ نطفه این اشتباه را در خود می پرورد. در این راه بسنده است حزب توده را با دسته سوسیالیستی دکتر ارانی بسنجیم. دکتر ارانی کوشش سیاسی خود را از همان هنگام که در اروپا دانشجو بود آغاز کرد و سپس در ایران به پیکار پرداخت. او تاریخ میهن خود و پیشینه دانش و فرهنگ ایران را به درستی می شناخت و دانش کمونیسم را نیک می دانست. او در دوزخ دیکتاتوری رضاشاهی با تکیه به نیروهای داخلی ایران بسیج برافکندن رضاشاه را می دید تا بدین سان یکی از حلقه های ولو کوچک استعمار را بشکند و بدین سان به اردوی رنجبران سراسر جهان یاری دهد. او میهن پرستی بود که نیرویش به سود ملتی و جهانی به کار برده می شد. دکتر ارانی دلیرانه مقاومت کرد و کشته شد. لیکن نوشته های ارزشمند او جاویدان و زنده است.
رهبران حزب توده که خود را شاگرد دکتر ارانی می دانستند، نه دانش او را داشتند نه دلیری او را. تاریخ میهن خود را نمی شناختند و بدبختی بزرگ تر آن که همه به اتکای به یک نیروی خارجی گام برمی داشتند. اینان به خود و به ملت خود استواری نداشتند و همچون کودکی که دست اندر دست دایه گام بردارد نه مرد میدان بودند. با پیشرفت رخدادها این کاستی اخلاقی ایشان یک کاستی سیاسی شد. بی شخصیتی تبدیل به یک عقیده سیاسی گردید که نشان آن را در نوشته «راه حزب توده ایران» دیدیم.
منطق حزب توده ایران ایمان به نیروی انقلابی ملت ایران را در بر نداشت. نیروی اساسی پیروزی ملت را در درون ملت جستجو نمی کرد، بلکه چشم به راه آن بود که بر اثر دگرگونی های جهانی و به نیروی اردوی سوسیالیسم جهانی وضع ایران دگرگون شود. بدین سان حزب توده با اتکای بیش از اندازه به نیروهای خارجی جسارت انقلابی خود را از دست می داد و در اندیشه آن نبود که با تکیه به نیروهای داخلی در یک لحظه قطعی هیئت حاکمه را سرنگون کند و همه سیاست های بین المللی را در برابر عمل انجام شده قرار دهد. فرماندهی حزب توده آزادی ایران را بدون یاری آشکار خارجی به یکباره ناشدنی می پنداشت.
از این بالاتر این که، حزب توده حتی ایمان نداشت که خودش با راهنمایی نگره های انقلابی بتواند سیاست درست را برگزیند و می پنداشت سیاست درست را هم در هر زمینه باید مراجع بین المللی برگزینند و به او برسانند. بدین سان حتی در پرسش های داخلی کشور ایران نیز چشمش به دست مراجع بین المللی بود. حزب توده این کار خود را ایمان به دانش کمونیسم می دانست، در حالی که این کار بی ایمانیِ دربست به دانش کمونیسم می بود. زیرا دانش کمونیسم مسائل اجتماعی را همچون رازهای غیرقابل شناخت نمی داند و بر آن نیست که به «راز»های اجتماعی تنها مراجع بین المللی بتوانند دست یابند و کارگران یک کشور نتوانند. از نوشته «راه حزب توده ایران» برمی آید که از همان آغاز در درون حزب توده خردگرایانی بودند که برخلاف نظر کمیته مرکزی حزب «سیاست داخلی را محور قرار می دادند» که دفترچه «راه حزب توده ایران» برای پاسخ دادن به آن ها نوشته شده بود. پس در درون حزب توده از آغاز گفتگویی بوده است که آیا باید تکیه اساسی بر نیروهای داخلی باشد یا همچون زائده ای از نیروهای خارجی باشیم. و این بحث در مقیاس نیرومندتری سپس میان مصدق و حزب توده پیش آمد. مصدق که متکی به هیچ نیروی خارجی نبود، جز در درون ملت ایران تکیه گاهی نداشت و ما خواهیم دید که چه گفتگوهایی در این باره میان او و حزب توده درگرفت. به هر رو، از همان هنگام میان سیاست حزب توده و روش مصدق کمی دگرگونی دیده می شد، لیکن این دگرگونیِ اندک با پیشرفت کار هر آن بیشتر می شد.
گروه دیگر از نیروهای ملی از سیاست مصدق هواداری می کردند. مصدق کمونیست نبود. او رهبری بود که از ژرفای جنبش ضداستعماری ملت ایران بیرون آمده بود. ضمنا به آزادی ملت های مستعمره و نیمه مستقل ایمان داشت و در این باره آنچه باید بداند می دانست. معیار مصدق برای داوری درباره هر یک از سیاست های جهانی رفتار آن سیاست با ملت های ستمکش بود. او درباره حکومت سوسیالیستی شوروی از روی نظریات سوسیالیستی و انطباق آن نظریات با آنچه در خود شوروی پیدا شده است داوری نمی کرد. او برای داوری معیاری بسیار ساده و استوار داشت. برای مصدق رفتار شوروی با ملت های استعمارزده می توانست همچون نمونه ای از سرشت آن دولت باشد. پگاه حکومت شوروی برای ایران قرارداد ۱۹۲۱ را به ارمغان آورد که به وسیله آن شوروی یکباره از همه امتیازات خود در ایران چشم پوشید و در حال توانایی دفتر ستمگری استعمار را یکباره در هم نوردید. مصدق فصل های این قرارداد را می خواند و می گفت:
در هیچ قاموسی کلماتی بهتر از کلمات این فصول دیده نمی شود.
سال ها بعد نیز در مجلس شانزدهم مصدق این پیمان نامه را به یاد آورد و چنین گفت:

در سال ۱۳۰۱ که عهدنامه مودت بین دولت ایران و شوروی در مجلس تصویب شد یک محبوبیت فوق العاده ای از دولت شوروی در این مملکت ایجاد شد. شوروی آنچه لازم بود، آنچه می توانست با ایران مساعدت کرد. شوروی از بانک استقراضی مطالباتی که از ملت ایران داشت و همچنین از حق کاپیتولاسیون به کلی صرف نظر کرد. و این جا لازم است تذکر دهم که اگر سایر دول از حق کاپیتولاسیون صرف نظر کردند، از لحاظ مساعدت نبود بلکه می ترسیدند که اگر دولت شوروی موافقت نکند و بگوید وقتی سایر دولت ها کاپیتولاسیون ندادند من هم نمی دهم، روی اصل (کامل الوداد) از این تهمت استفاده کنند، آن وقت این مسئله برای سایر دول بسیار بد می شد. دول دیگر برای این که دولت شوروی حرفی نزند از کاپیتولاسیون صرف نظر کردند. دولت شوروی به ملاحظه یک چنین قراردادی که با ایران بست محبوبیت فوق العاده ای در ایران تحصیل کرد. حقیقتا آنچه را که دولت تزاری کرده بود دولت اتحاد جماهیر شوروی جبران کرد.

آن گاه مصدق به پیروزی شوروی در جنگ جهانی دوم اشاره کرد و باز بر پایه عقاید خود به این نتیجه رسید:
این مقام شامخی که امروز دولت شوروی در عالم به دست آورده است تماما مرهون دلیری نظامیان نیست، بلکه قسمت مهم آن مربوط به توجهات عمومی و افکار جهان است. آقایان خوب به خاطر دارند که طی جنگ رفتار نظامیان شوروی با سایر نظامیان مملکت ها چه تفاوتی داشت. تردید نداریم که اگر اتحاد جماهیر شوروی از صحنه سیاست بین المللی ما غایب شود، برای ما در هوای آزاد هم تنفس دشوار است.

این همه جملات نشانه آن است که مصدق نخست با چه آرزویی به سیاست ضداستعماری شوروی می نگریست. با این همه، همواره افزار سنجش مصدق حقوق ملت ستم کشیده ایران بود. چنان که اگر در پرسشی از پرسش های سیاسی شوروی منفعتی به نفع ملت ایران نمی دید مصدق می توانست در برابر سیاست شوروی بایستد و کاستی های او را بازگوید و حق ملت ایران را بازستاند، چنان که در پیشامدهای سپسین چنین پیش آمد و مصدق نیز در برابر آن ایستاد. مصدق می دانست که سوسیالیسم به گوهر باید ضداستعماری باشد و این را در پیمان نامه ۱۹۲۱ که لنین با ایران بست دیده بود. ولی اگر شوروی می خواست گامی همانند دول استعماری بردارد به او چنین می گفت:

دولت شوروی به هیچ وجه حق ندارد و صلاح او نیست کارهایی را که دول استعماری می کرده اند بکند. اگر دولت شوروی آمد و چنین کارهایی کرد، زحمات خودش را به هدر داده است. پیشرفت دولت شوروی آن است که بگوید «بنی آدم اعضای یکدیگرند». باید تمام اهل دنیا روی صلح زندگی کنند و کاری کنند جنگ از بین برود.

از همین جا نهاد اختلاف ارزیابی های مصدق و حزب توده ایران را می توان دریافت. بی گمان اگر مارکس و لنین زنده بودند می پذیرفتند که در کردار روش مصدق به دانش کمونیسم نزدیک تر است تا از آن حزب توده. در حالی که کشور ایران آکنده از ارتش متفقین بود، مصدق همچون آینه آرزوهای ایرانیان میهن پرست دیدگاه ایرانیان را به نیروی سه کشور نیرومند می نمایاند. او در میان زبونی برده وار هیئت حاکمه نماینده شخصیت ایرانیان بود. در یکایک برخوردهای سیاسی او نه تنها مردانگی خود بلکه مردانگی ملت ایران را به بیگانگان نشان می داد و از این نمونه ها در مجلس چهاردهم بسیار پیش آمد. ما یکی را یاد می کنیم:
متفقین در زمان جنگ به گندم ایران نیاز داشتند. آن ها می خواستند گندم را به همان بهایی که دولت از مالکین می خرید بخرند و به مصرف خود رسانند. این کار زیان های فراوانی برای ایرانیان داشت؛ چه هزینه دستگاه دولتی را به حساب نمی آورد و کالای نایابی را از مرزها بیرون می برد. مصدق برای جلوگیری از زیانْ ماده واحده زیر را به مجلس پیشنهاد کرد و با وجود مخالفت برخی نمایندگان و دشمنی وزیر داراییِ زمان آن را به تصویب مجلس رسانید:

قیمت غله ای که از مازاد مالکین به متفقین تحویل داده می شود دو برابر قیمتی است که در هر محل دولت به مالکین می پردازد.

در برابر کوشش های هیئت حاکمه برای برپا کردن دوباره خودکامگیِ پیشین نیز مصدق همواره بر سر یک سخن از آغاز تا پایان ایستاد و در مجلس چهاردهم نیز هنگام دخالت شاه در کارهای ارتش چنین گفت:

... اگر من نماینده[ی مجلس] هستم، نه برای خاطر شاه است، بلکه برای خاطر مملکت است. من خود را برای مملکت می خواهم نه برای شاه... شاه به موجب قانون اساسی مسئولیتی ندارد و به هیچ وجه من الوجوه در امور مملکتی حق دخالت ندارد. برای چه؟ عرض می کنم. برای خاطر خود شاه. اگر شاه مسئول شده، شخص مسئول باید برود. اما وقتی که شاه مسئول نشد، شاه می ماند و شاه باید بماند. شاه مسئولیت ندارد و من برای توجه آقای کفیل وزارت جنگ این اصول قانون اساسی را می خوانم...
نتیجه می شود که شاه یک سِمَت تشریفاتی دارد. یعنی شاه باید فرامین را از نظر تشریفات امضا کند و اگر شما این را جنبه تشریفاتی بهش ندهید، آن وقت ما مشروطه نداریم.
اگر بنا باشد عزل و نصب وزرا با پادشاه باشد، پس مجلس شورای ملی و مشروطیت و این فرمایشاتی که جناب آقا [شاه] از دموکراسی می فرمودید کجاست؟

در مجلس، اقلیت نااستواری از مصدق پشتیبانی می کرد. فراکسیون توده چند بار به مصدق پیشنهاد کرد که فراکسیون خود را منحل کند و همه با هم یک دسته پارلمانی سازمان دهند. چنان که آشکار است مصدق این پیشنهاد را نپذیرفت. مصدق بیرون از مجلس هواداران زیادی داشت، لیکن این ها یک حزب سیاسی با سازمان نیرومند نبودند. از این رو، سازمان حزب توده می توانست نیروی ارزنده ای برای پیکار با هیئت حاکمه باشد و این که چرا مصدق نخواست با نمایندگان حزب توده در مجلس بیامیزد خود پرسشی است. مصدق در کردار می خواست همه نیروهای سیاسی ضد هیئت حاکمه به کار افتد. با این همه، از آمیختن با حزب توده دوری می جست؛ تا آن جا که برسر اعتبارنامه سید ضیاءالدین چون دکتر رادمنش، نماینده فراکسیون توده، نیز به مخالفت برخاسته بود مصدق پیش از آغاز سخن چنین گفت:

این طور شهرت داده بودند که من به جهت بستگی با حزب توده با آقای سید ضیاءالدین مخالفت می کنم. مخالفت من چه دخلی با حزب توده دارد. از آقایان مخالفین توده خواهش می کنم مخالفت خود را پس بگیرند. اگر پس نگیرند، من در این جا هیچ صحبت نخواهم کرد.

و چون دکتر رادمنش گفت: «پس می گیریم»، مصدق آغاز به سخن کرد.
از این دست نمونه ها می توان یافت که مصدق حتی با داشتن هدف یگانه از همنام شدن با حزب توده دوری می جست. درباره علت دوری جستن مصدق از حزب توده دو اندیشه وجود دارد که ما هر دو را بازمی گوییم: نخست، گروهی می گویند این که مصدق از همگام شدن با توده ای ها حتی با داشتن هدف یگانه می پرهیزید یک حساسیت بیش از اندازه و غیرمنطقی بود و اگر در این زمینه مصدق را با نهرو و دیگر هم اندیشان او بسنجیم، خواهیم دید که آن ها هیچ یک به اندازه مصدق ترس ِ همنام شدن با کمونیست ها را نداشته اند و اگر هدفشان یگانه بود، دست همکاری به سوی یکدیگر دراز می کردند. این عقیده می گوید که این همه ترس از همنام شدن با کمونیست ها نشانی از پس ماندگی اندیشه است. این عقیده می گوید که همین دوری جستن مصدق از توده ای ها و کمونیست ها موجب شد که اشتباهات حزب توده روزبه روز بزرگ تر شود.
عقیده دیگر چنین می گوید: نخست ببینید آیا در ایران حزب کمونیستی وجود داشته است یا نه و آن گاه درباره حساسیت فزون از اندازه مصدق در دور شدن از کمونیست ها دادِ سخن دهید. مگر حزب توده کمونیست بود؟ مگر مصدق از انقلابی بودن حزب توده می ترسید که از آن دوری می جست؟ به هر رو، حزب توده اگرچه خود را پیشروترین حزب های ایران می نامید، ولی در کردار هرگز پیشرو نبود. رهبران حزب توده اگرچه در دل خودشان را کمونیست و انقلابی می دانستند و مصدق را بورژوا و گاهی فئودال لیبرال می نامیدند، ولی در کردار نه کمونیست و نه انقلابی هیچ کدام نبودند. آن ها به نیروی ملت اعتقادی نداشتند، ملت را خداوندگاری آن نیرویی که بتواند میهن را آزاد کند نمی دانستند و سیاست خارجی را به منافع رنجبران ایرانی ترجیح می دادند. مثلاً در شماره ۱۲ آبان ماه ۱۳۲۲ مردم برای روشنفکران چنین نوشتند:

ما به همان ترتیب که برای انگلستان در ایران منافعی قائلیم و بر علیه آن سخنی نمی گوییم، باید معترف باشیم که شوروی در ایران منافع جدی دارد. باید به این حقیقت پی برد که مناطق شمال ایران در حکم حریم امنیت شوروی است.

آیا یک حزب انقلابی در کشور مستعمره ای چون ایران که در زیر تسلط استعمار انگلیس است می تواند برای انگلیس منافعی قائل باشد و آن گاه کشور را به دو حریم شمالی و جنوبی بخش کند که یکی از آنِ شوروی و دیگری از آنِ انگلیس باشد؟ داستان توده نفتی از همین جا برخاست، زیرا حزب توده منافع انگلیس را به رسمیت می شناخت و شمال و جنوب را حریم دو سیاست می دانست. انگلیسی ها هم که هرگز در سیاست پی نام نبوده اند بلکه به کردار نگریسته اند، از یک چنین حزب «انقلابی» که منافع آن ها را به خطر نیفکند بدشان نمی آمد. انگلیسی ها گول ظاهر کمونیستی حزب توده را نمی خوردند، زیرا چنین «کمونیست» بی آزاری برایشان زیانی نداشت. بنابراین گاهی میان سیاست انگلیس و حزب توده نزدیکی پیدا می شود؛ و این خود شاخه ای از نزدیکی سیاست انگلیس و شوروی در ایران بود. بدین سان می بینیم فاتح، رئیس شرکت نفت، در همین سال های پس از ۱۳۲۰ کسانی از رهبران حزب توده را در شرکت نفت کار می دهد و خودش نیز به نام سوسیالیست با حزب توده همکاری می کند. از این تاریخ تا پایان عمر خود حزب توده همیشه یک جناح موتلف انگلیسی داشت.
از سویی دیگر، مصدق می گفت:

ایران کشور مستقلی است. اگر ما هرچه را در شمال برای شوروی و در جنوب برای انگلیس تصدیق کنیم، دو منطقه نفوذ درست کرده ایم.

و مصدق از آغاز کارِ سیاسیِ خود با هر گونه منطقه نفوذْ دشمن بود. او با هر گونه امتیازی که به حق حاکمیت ملی ما گزندی بزند می جنگید، زیرا سخت ضداستعمار بود و به آزادی ملت ایران باور داشت.
به هر جهت، سازشکاری و انگلیس مآبی حزب توده بود که مصدق از آن پرهیز می کرد نه پسوند کمونیست بودن آن. مصدق که وضع سیاسی کشور را به درستی شناخته بود برای پیش گرفتن یک سیاست درست بیش از همه به سنت های پیشین ایرانی در پیکار با استعمار تکیه می کرد و چنین می گفت:

آن هایی که طالب ترقی و تعالی میهن اند با هر سیاستی که در مصالح وطن نیست مبارزه می کنند. ما باید همان سیاستی را پیروی کنیم که نیاکان ما می کردند. اگر معلومات آن ها به قدر ما نبود، ایمانشان از ما بیشتر بود و به همین جهت توانستند که متجاوز از یک قرن مملکت را بین دو سیاست حفظ کنند و برای ما ذخایری بگذارند که امروز مورد توجه و نظر واقع شود.

و بنیاد این سیاست را چنین بازمی گفت:
ملت ایران طالب استقلال است و آن را به هیچ قیمتی از دست نمی دهد.

به زودیِ زود در سال ۱۳۲۳ مسائلی پیش آمد (در فصل بعد یاد خواهیم کرد) که مصدق با تکیه به آزمایش نیم سده کار سیاسی خود چنان بخردانه به حل آن پرداخت که میوه های گرانبهایی به دانش جامعه شناسی افزود.

بخش یکم: سیاست موازنه منفی

۱

روز سوم شهریورماه سال ۱۳۲۰ ارتش های شوروی و انگلستان که در آن هنگام متفقین نامیده می شدند از مرزهای ایران گذشتند و از شمال و باختر و جنوب آتش خود را آغاز کردند. نبرد میان فاشیسم و جبهه ضدفاشیسم در سراسر جهان به اوج خود می رسید و آشکار بود که هر یک از دو اردو برای پیروزی خود به هر چیز و هر جا دست می افکندند. اروپاییان ناگزیر بودند پیش از هر کار به برافکندن نظم نوین هیتلر بپردازند. و در این راه صف های گوناگون ملت ها و طبقات همزبان و همدست می شدند.
ملت های آسیایی نیز هر یک به گونه ای با جنگ روبه رو شدند. در خاورمیانه کار پیچیده تر بود. چه بسا میهن پرستان ناآگاه که می پنداشتند با یاری فاشیسم می توان از چنگ استعمار چیره رها شد و آرزوهای ملی را به انجام رساند. عراقی ها به همین امید دست به کار شدند و چون رشیدعالی گیلانی در عراق سررشته فرمانروایی را به دست گرفت و آن گاه ارتش انگلیس به عراق پا گذاشت، مردم عراق از دانش آموز تا دهقان عشایری به دلخواه به رشیدعالی پیوستند که با انگلیس می جنگید. شور یک نبرد ملی در ایشان فروزان شد و با دلیری بیش از چهل روز در برابر ارتش نیرومند و ناجوانمرد انگلیس جوانمردانه جنگیدند.
در ایران نیز مانند عراق مردم هنوز جبهه فاشیسم را نشناخته بودند و چه بسا به جهت کینه با استعمار انگلیس به پیروزی های آلمان امید می بستند. دکتر تقی ارانی، دانشمند ایرانی، نخستین و برترین کسی بود که در شماره های مجله دنیای خود چهره فاشیسم را به مردم نمایاند. مجله دنیا که در سال های ۱۳۱۳ و ۱۳۱۴ به نویسندگی دکتر ارانی در تهران پراکنده می شد گنج بزرگی از دانش و فرهنگ و پرچم پیکار مردم ایران با دستگاه رضاخانی بود.
رضاخان و همدستانش در سال های واپسین روزبه روز به آلمان نزدیک تر می شدند. متفقین پیش از حمله به ایران چند بار با او به گفتگو پرداختند. نخست درخواستشان این بود که همه آلمانی های مانده در ایران بیرون شوند و راه آهن سرتاسری در برابر دریافت کرایه بها به ایشان سپارده شود تا از این راه اسلحه به شوروی فرستند.
رضاخان راستی را خود نمی دانست چه می خواهد. نه برای جنگ آماده می شد و نه راه آشتی برمی گزید. سوم شهریور که حمله آغاز شد، در یک دم آنچه استوار می نمود از هم فروریخت. در همان دو سه روز نخست بیشترِ فرماندهان ارتش گریختند و دیگرانی هم که ماندند چاپیدن اموال ارتش و فروش اسلحه ارزان را آغاز کردند. در این میان، تنها در یک چند جا ایستادگی مردانه هم شد. این ایستادگی به ویژه از سوی افسران جوان می بود. نیروی دریایی ایران در جنوب در برابر رزمناوهای پیمان شکن و ناجوانمرد انگلیس مردانه ایستادگی کرد و از دریادار فرمانده تا ناویان ساده یکایک به خون خود درخفتند. در مرز ایران و عراق نیز یک دسته ایرانی به ایستادگی پرداخت.
چرچیل در جلد پنجم خاطرات خود درباره حمله به ایران می نویسد:

نیروی ژنرال اسلیم سی میل در جاده کرمانشاه جلو رفت، لکن در آن جا مواجه با گردنه بزرگ پاتاق گردید که عده ای از قوای خصم از آن دفاع می نمودند و بنابراین به منزله مانعی بزرگ به شمار می رفت. برای رفع این مانع یک ستون اعزام گردید تا از جنوب آن را دور بزند.

ولیک این عده از قوای خصم که از پاتاق دفاع می کردند عبارت بودند از یک گردان پیاده با دو توپ ۳۷ میلیمتری ضدتانک که برای هر یک توپ ۲۵ گلوله داشتند. از عصر روز سوم شهریور نیز پیوند تلفنی آن ها با ستاد لشکر بریده شده بود. با بی فشنگی و بی خوارباری به نیروی ایمان خود را نگه می داشتند. آن ها چندین تانک انگلیسی را نابود کردند و جلوِ پیشرفت ارتش انگلیس را گرفتند و تا روز هفده شهریور بی آن که از تسلیم رضاخان آگاهی داشته باشند نبردکنان به کرمانشاه پس نشستند. تا کرمانشاه دیگر همه گلوله های توپ را به کار برده بودند. این جنگ هرچند در برابر جنگ های امروزی جهان بی ارزش باشد باز برای ما ایرانیان که هنوز جنگ های بزرگ ندیده ایم ارزشمند است.
سوم شهریور روز آزمایش دستگاه رضاخانی بود. بی گمان رضاخان در پادشاهی خود کارهایی به سود کشور انجام داد، لیک شیوه خودکامگی او ناگزیر چاپلوس پرور بود نه مردپرور.
مصدق که از آغاز زندگی خود همچون دشمن سرسخت خودکامگی شناخته شده بود، در سراسر دوره رضاخانی نیز در اندیشه خود پابرجا ایستاد. او برخلاف بسیاری از دیگر دشمنان رضاشاه هیچ گاه با اصلاحات رضاخانی دشمنی نکرد، بلکه همه جا این اصلاحات را تایید کرد، منتها از کاستی های آن خرده گرفت و خود نقشه های بهتری برای اصلاحات پیشنهاد می کرد. چنین بود درباره به کار انداختن بودجه کشور، گسترش اقتصادیات، راه آهن، استخراج کان ها و نیز برانداختن نفوذ سیاست خارجی.
لیک مصدق در انجام دادن اصلاحات دیدگاهی جز رضاخان داشت. زیرا مصدق می گفت اصلاحات باید از راه قانع کردن مردم و با همکاری ایشان و به دست ایشان انجام شود، نه از راه به کار بردن زور بی چون وچرا و شرکت ندادن مردم در کارها. آشکار است که مصدق و رضاخان پرورده دو دبستان جداگانه بودند؛ نخستین از فرزندان جنبش مشروطه بود و دومین زاده قزاقخانه، و بدین سان داشتن دو شیوه گوناگون برای این دو مرد ناگزیر بود. رضاخان به زور چادر از سر زنان برداشت و جامه مردان را دگرگون کرد. مصدق با اصل کار هم داستان بود، لیک شیوه زور را نکوهیده می داشت و در این باره در مجلس چهاردهم چنین گفت:

در دوره رضاشاه معتقد بودم که شئون ملی ما باید به دست ملت ایران باشد نه به دست یک نفر و می گفتم یک نفر آدم نمی تواند در مسائل اجتماعی و در مسائل دیگر مملکت به طور اجبار مردم را مجبور کند. در موقعی که کلاه پهلوی قرار بود سر گذاشته شود، با این که من سال ها در اروپا شاپو سر می گذاشتم، هشت ماه از منزل بیرون نیامدم. بعدا یک قانون وضع شد ــ اگرچه قانون هم صورت ظاهری بود ــ آن وقت بنده کلاه پهلوی گذاشتم و بیرون آمدم. خانم ها به بنده اعتراض نکنند، زیرا قبل از این که بانوان محترم کشف حجاب کنند من در اروپا با خانواده خود کشف حجاب کردم و هیچ کس با کشف حجاب مخالف نبود ولی من بودم. چون معتقد بودم که کشف حجاب باید به واسطه اِوِلسیون و به واسطه تکامل اهل مملکت باشد نه به واسطه یک کسی که زوری پیدا کرده که من این جور می خواهم و باید بشود... هر کس باید در خط مشی خودش باپرنسیب باشد. دارای مسلک باشد. باید انسان شخصیت داشته باشد نه این که مطیع یک چوب و چماق باشد.

مصدق درباره دیکتاتوری نیز در همان مجلس چهاردهم چنین داوری کرد:
دیکتاتور شبیه پدری است که اولاد خود را از محیط عمل دور کند و پس از مرگ خود اولادی بی تجربه و بی عمل بگذارد. پس مدتی لازم است که اولاد او مجرب و مستعد کار شوند. یا باید گفت که در جامعه افراد در حکم هیچ اند و باید آن ها را یک نفر اداره کند. این همان سلطنت استبدادی است که بود. مجلس برای چه خواستند و قانون اساسی برای چه نوشتند؟ و یا باید گفت که حکومت ملی است و تمام مردم باید غمخوار جامعه [باشند] و در مقدرات آن شرکت نمایند. در این صورت منجی و پیشوا مورد ندارد. اگر ناخدا یکی است، هر وقت که ناخوش شود کشتی در خطر است و وقتی که مُرد کشتی به قعر دریا می رود. ولی اگر ناخدا متعدد شد، ناخوشی و مرگ یک نفر در مسیر کشتی موثر نیست.

به هر رو، با افکنده شدن دیکتاتوری رضاخانی ساختمان جامعه ایران که از فساد فئودالیسم و ستمگری رنج می برد بر جای بماند. لیک چهره سیاسی کشور به یکباره دگرگون شد. چنان ورق برگشت که گفتی این ورقِ تازه شناختنی نیست.
ارتش های متفقین از شمال و نیمروز کشور را آکندند. آزادیِ نیم بند سیاسی جانشین دیکتاتوریِ متمرکز پیشین شد. هیئت حاکمه ایران سود خود را در آن دید که یکپارچه با سیاست انگلستان بیامیزد. در ایران ارتش انگلیس و شوروی هر دو بودند، لیک هیئت حاکمه یکسر وابسته به انگلستان بود. بدین سان جزئی کدورتی هم که میان دولت ایران در زمان رضاخان با استعمار انگلیس وجود داشت از میان رفت و منافع طبقه حاکمه و شرکت نفت انگلیس چنان به هم آمیخت که هرگز در پنجاه سال واپسین نمونه نداشت.
در دامن آزادیِ نیم بند، احزاب گوناگون پا به میدان گذاشتند. انگلیسی ها سید ضیاءالدین طباطبایی عاملِ کودتای پیشینِ خود را به ایران آوردند تا با تشکیل حزب، طبقه حاکمه را سازمان دهد. از میان زندانیان سیاسی آزادشده نیز حزب توده ایران تشکیل شد که به زودی به بزرگ ترین حزب سیاسی کشور تبدیل گردید. و دربار که دیگر مانند دوره رضاخان خداوند نیرو نبود به چهره چنان می نمود که در آزادی تازه از کارهای دولت کنار گرفته است. لیک به راستی نه چنان بود. ارتش به دربار می نگریست.
در یک چنین روزگاری مصدق باید چهره تازه سیاست کشور را بشناسد و بشناساند.

۲

در واپسین روزهای شهریورماه سال ۱۳۲۰ زندانیان سیاسی همه آزاد شدند. فرمان آزادی مصدق هم در احمدآباد به او رسید. لیک پیرمرد گویی رغبتی به این آزادی نشان نمی داد. اینک خود در همان زندان می ماند. نه این که به زندان خو گرفته باشد، بل از این رو که آن را خوار شمارد. بی نیازیِ درونی یک درویش ایرانی گاه او را بر آن می دارد که به ارمغانی که سلطان به او می بخشد شادی نکند و به بندی که برایش می فرستد دلتنگ نشود و این همه آشوب های بیرونی را با آرامش درونیِ خود پاسخ گوید. او از میان شکنجه هایی که گرداگردش گسترده اند بی تفاوت می گذرد و بی آن که سخنی گوید در برابر چشم دژخیمان رنج تازه ای به رنج های خود می افزاید؛ چنان که گویی شکنجه ها را به دلخواه پذیرفته است. سلطان می خواهد او را با آزاد ساختن از زندان دلشاد کند. منتی بر گردن او نهد و در همان حال او را هشدار دهد که ارزش شیرین میوه آزادی را بدان و بدان که همیشه زندانی می تواند آن را از تو برباید. پس زنهار که دست از پا خطا نکنی. درویش ایران گویی به آنچه موجب هراس است نمی اندیشد. پس بیم و امید سلطان را به دور افکنده است. دیگر همه اسباب های شکنجه بی اثر شده اند و سلطان زبونی نیرنگ های خود را در برابر خاموشی او به چشم می بیند. و درویش ایرانی نه تنها در تیغ زدن به دشمن بلکه در یاری رساندن به دوستان نیز شتابی ندارد. (گاهی یک چند درنگ برای پخته شدن کارهای نارسیده شایسته است.) او آماده یاری دادن به مردم است، لیک اگر مردم معنای این یاری را درنیابند و سلطان بخواهد درنیافتن مردم را چون شکنجه ای تازه بر پیکر او فرود آورد، باز درویش با درنگِ سنگینِ خود به همه این نیرنگ ها پاسخ می گوید. راستی این است که حقیقت از این که انبوهی آن را نپذیرفته باشند غمگین نیست و برای شناخته شدن شتابی ندارد.
و چون فرمان آزادی مصدق رسید او از تبعیدگاه خود بیرون نیامد و برای شرکت کردن در کارهای سیاسی شتابی نشان نداد. از تهران مردم و دسته های گوناگون پیام های بسیار به او فرستادند که:

دوری از اوضاع صلاح نیست. اگر اهل تهران در هفت دوره اخیر نتوانستند به مصدق رای دهند در عقیده خود باقی هستند و چون می گویند انتخابات دوره چهاردهم آزاد است می توانند اعتماد خود را به او اظهار نمایند.

در انتخابات دوره چهاردهم با وجود دخالت های دولت دست کم در تهران مردم از آزادی کمی برخوردار بودند و این مردم خودبه خود مصدق را نامزد نمایندگی کردند. بیشترین رای به مصدق داده شد. بدین سان مصدق بی آن که خود کوششی کرده باشد به نام نماینده نخستین تهران و یا به قول روزنامه ها نماینده اول ایران به مجلس آمد. این رای اعتماد مردم ایران به کسی بود که از انقلاب مشروطه تا آن زمان در راه آزادی گام برداشته بود. مصدق خود می گوید:

نخست تصمیم گرفتم که در احمدآباد بمانم و در سیاست مداخله ننمایم. درد این است که اگر امور اجتماعی خوب نباشد امور انفرادی هم بد می شود. پس لازم است که اول هر کس در اصلاح جامعه بکوشد و بعد امور انفرادی را اصلاح نماید.

نخستین پیکار مجلس بر سر تصویب اعتبارنامه نمایندگان آغاز شد. در این پیکار مصدق در مخالفت با اعتبارنامه سید ضیاءالدین، عامل کودتای انگلیسی که از یزد نماینده شده بود، به میدان آمد و نخستین سخنرانی خود را چنین آغاز کرد:

من بیست سال است که ملت ایران را ندیده ام. به ملت ایران تعظیم می کنم. من می خواهم در راه وطن شربت شهادت بچشم. من می خواهم در قبرستان شهدای آزادی دفن شوم. من تا آخر عمر برای دفاع از وطن حاضر می باشم.

آن گاه دلایل خود را در مخالفت با سید ضیاءالدین بازگفت. سخنرانی او روشن کننده بسیاری از حقایق تاریخی بود که ما در همین کتاب از آن نام برده ایم. مصدق پرده از سیاست استعماری انگلستان برداشت و وابستگی سید ضیاءالدین را به مانند نماینده هیئت حاکمه ایران به انگلستان استوار کرد. او ریشه های کودتای ۱۲۹۹ را نشان داد و آشکار کرد که به وارونه ادعای سید ضیاءالدین این نه یک انقلاب ملی بلکه یک کودتای انگلیسی بوده است.

آیا می شود گفت که به کمک دسته قزاقی که تحت امر خارجی است انقلاب کنند و ملت را به راه درست دلالت نمایند؟... به اتکای قوای خارجی قیام نمودن و بر روی هم وطنان تیغ کشیدن و آنان را توهین کردن و حبس نمودن کار وطن پرستان و آزادمردان نیست.

لیک ارزش بیشتر سخنرانی مصدق در آن بود که پایه های سیاست درست ایرانی را در روابط آن با نیروهای بیگانه روشن می کرد؛ سیاستی که به هر دو همسایه شمالی و جنوبی دوستانه و بی طرفانه بنگرد و در عین حال بر پایه سود مردم ایران به هیچ یک از دولت ها امتیازی ندهد. مصدق خواست توده را چنین بازگفت:

ملت ایران طالب استقلال است و آن را به هیچ قیمتی از دست نمی دهد. ملت می خواهد که خارجی از این مملکت برود و در امور ما مطلقا دخالت نکند. و انتظار دارد که لفظا و معنا استقلال او را محترم شمارند.

مصدق، که پیروزی دسته سید ضیاء را بازگشت دیکتاتوری و رنج ملت ایران می دانست، پس از گفتن همه دلایل خود خطاب به نمایندگان مجلس گفت:

آقایان نمایندگان بیایید دوره بدبختی را تکرار نکنید. بیایید جوانان روشنفکر مملکت را دچار شکنجه و عذاب ننمایید. بیایید علمداران آزادی را به دست میرغضبان ارتجاع نسپارید. بیایید ثابت کنید که این مجلس خواهان عظمت و بزرگی ایران است.

سخنرانی مصدق تکان بزرگی در جامعه ایران پدید آورد. نشان آن که روزنامه رهبر، ارگان حزب توده ایران، در شماره ۱۷ اسفند ۱۳۲۲ خود تحت عنوان «جنگ مشروطیت و دیکتاتوری» چنین داوری کرد:

... سخنرانی دکتر مصدق با آن حالتی که به خوبی جنایات دیکتاتوری را حتی درباره این گونه رجال سیاسی پاکدامن و میهن پرست نشان می داد روح تازه در کالبد هر عنصر شریف و ملی می دمد و از سوی دیگر خطر بزرگی را برای محو ملت ایران گوشزد می کند. این مردِ مآل اندیش ِ بی غرض و باعقیده در آغاز سلطنت پهلوی هم با یک نطق دلاورانه و مهیج ملت را به آینده وخیمی که در پیش داشت متوجه کرد... دیروز هم این سیاستمدار دلسوز ملی همان خطر را به گوش ملت ایران رسانید. سید ضیاء این مرد وقیح با آن همه عوام فریبی و سالوسی شرم نداشت که جلوِ وکلای مجلس دوره چهاردهم و نمایندگان مطبوعات وکیل اول ایران را عوام فریب خطاب کند... اما ملت ایران به وسیله مظهر اراده خود، دکتر مصدق، ندای مظلومانه خود را به گوش همه جهانیان می رساند... جلسه دیروز با حالت گریه دکتر مصدق از توهین سید ضیاء به رجال تاریخی ایران و زنده بادها و کف زدن های تماشاچیان بر هم خورد و یک روز مهم را برای ما ثبت تاریخ کرد. در جلوِ مجلس دکتر مصدق را ملت حق شناس بر سر دست ها بلند کردند و تا مسافتی بردند و صدای «مرده باد سید ضیاء» و شعارهایی که تقاضای رد اعتبارنامه سید ضیاء را نشان می داد همه از رشد سیاسی و میهن پرستی ملت ایران حکایت می کرد. چنین ملتی هرگز اسیر نمی شود.

این نوشته روزنامه رهبر نشان می دهد که حزب توده در آن روزگار چه ارزیابی درستی از مصدق داشت. در آن زمان حزب توده سازمانی بود که در آن هم کمونیست ها و هم آزادی خواهانِ غیرکمونیست بودند. هدف رهبری حزب هم همین بود که در سراسر دوران جنگ ضدفاشیستی، حزب توده ایران را به گونه یک حزب آزادی خواه هواخواه رنجبران نگه دارد که آزادی خواهان با اندیشه های گوناگون بتوانند در آن بمانند؛ یعنی بیشتر جبهه ای از آزادی خواهان باشد تا یک حزب یکپارچه و روی همین اندیشه پایه گذاران حزب توده که بیشترشان از زندانیان سیاسی آزادشده و کمونیست های پیشین بودند از روز نخست می کوشیدند که حتی با دکتر مصدق و موتمن الملک پیرنیا و دیگر آزادی خواهان در یک سازمان بمانند. لکن در کردار این اندیشه پیش نرفت. مصدق بدیشان نپیوست و جایگاه فوق حزبی خود را نگه داشت.
در آن روزها ارتش آمریکا هم به ایران پا گذاشت و بدین سان کشور آکنده از سه ارتش انگلیس و شوروی و آمریکا بود. این سه سیاست در پیکار با فاشیست ها مثل یکدیگر بودند و از این رو از هر کار تحریک آمیزی که به ائتلافشان زیان رساند خودداری می کردند. لیک هرچه پیروزی بر فاشیسم نزدیک تر می شد، تضاد سیاسی آن ها آشکارتر می شد. روی هم رفته به سبب وجود دو نیروی سیاسی عمده که در عین حال موتلف و در عین حال متضاد بودند ــ شوروی و انگلیس ــ وضع سیاسی تازه ای در کشور به وجود آمده بود. تا پیش از آن زمان، سال های سال هیئت حاکمه ایران دست اندر دست یک سیاست استعماری ــ انگلستان ــ وضع خود را استوار کرده بود و در همان یک سو می رفت. اینک با به میدان آمدن سیاست شوروی استواری پیشین به هم خورده بود و گونه ای موازنه سیاسی میان دو نیروی موتلف و متضاد دیده می شد. مصدق اوضاع تازه را در تزهای خود چنین ارزیابی کرد:

تا شهریور ۱۳۲۰ نفوذ اتحاد شوروی در ایران محدود بود و اگر کسی می خواست به سیاست یا مرام آن نزدیک شود به حبس یا تیرباران محکوم می شد و محکومیت ۵۳ نفر از روشنفکران مملکت به این عنوان که صاحب مرام اشتراکی بوده اند حاکی از این معناست. ولی از آن به بعد، به جهاتی که شرح می دهم، سیاست آن دولت در ایران تغییر کرد:
۱. آلمان تصور می نمود اگر با دولت شوروی جنگ کند، مخالفان رژیم انقلاب کنند و حکومت «ساویت» را سرنگون نمایند. معلوم شد که تصورات آن دولت مبنا نداشت و برخلاف انتظارِ او دولت شوروی فاتح شد و غالب آمد.
۲. دولت انگلیس که فرسنگ ها از نظر سیاست با دولت شوروی فاصله داشت برای جنگ با آلمان که دشمن مشترک بود با دولت شوروی پیمان اتحاد بست.
۳. دولت شوروی که حاضر نبود یک موسسه تجارتی به نام بانک استقراضی در ایران داشته باشد برای موازنه سیاسی صفحات شمال ایران را اشغال نمود و همان استفاده ای را که دولت انگلیس از قرارداد مالی با ایران می نمود او هم کرد. تصرف شمال ایران برای این نبود که از ورود قشون آلمان جلوگیری کند ــ بدیهی است تا آلمان از قفقاز نمی گذشت وارد ایران نمی شد ــ بلکه برای این بود که دولت انگلیس به عنوان ستون پنجم و تامین نیرو و مهمات که از طریق ایران به روسیه می رفت صفحات شمالی ایران را اشغال نکند و خود را به معادن نفت قفقاز نزدیک تر ننماید.
۴. مردم ایران تصور می کردند که اگر قشون سرخ وارد ایران شود، ابقا به هیچ چیز نمی کند. سیاست عاقلانه زمامداران شوروی از مردم رفع این نگرانی را کرد.
پس وقتی که «وضعیت سیاسی» ما بعد از شهویور ۱۳۲۰ تغییر کرد «سیاست» ما هم باید تغییر کند.

بدین سان مصدق پیدایش موازنه سیاسی را تفسیر کرد و نشان داد که هماهنگ با این «وضع» تازه ما نیز باید «سیاست» تازه ای را برگزینیم. ولیکن این سیاست تازه چه باید باشد؟
دسته های گوناگون برای وضع تازه سیاست های گوناگونی را می پسندیدند. هیئت حاکمه ایران به نمایندگی از سوی طبقات چیره از لرزشی که در پایه های دستگاه دیکتاتوری پیدا شده بود ناخشنود بود. وضع تازه را هرج ومرج می نامید و سیاست خود را بر آن نهاده بود که با گذراندن زمان هرچه زودتر از این مخمصه رهایی یابد.
وجود آزادی های کوچک برای مردم، هیئت حاکمه را به دردسر افکنده بود. از این رو با همه نیرو می کوشید که هرچه می شود این دوران کوتاه تر باشد، با فریب و نیرنگ و پس نشستن های ظاهری بنیان فرمانروایی خود را نگه دارد، و از این هنگامه بگذرد و هرچه زودتر دیکتاتوری پیشین را استوار کند.
از سوی دیگر، نیروهای ملی می خواستند با کوتاه کردن دست استعمار و شکستن نیروی هیئت حاکمه پایه های یک حکومت ملی را بریزند. ولیکن در میان نیروهای ملت دو سیاست بود که در آن زمان هر دو با هم بیگانه بودند: یکی سیاست حزب توده و دیگر سیاست مصدق. حزب توده بر آن بود که دولت شوروی به جهت سرشت سوسیالیستیِ خود از هر گونه استعمار و ستم ملی پاک است. هدف های سیاست آن با هدف های ملت های استعمارزده و از جمله ملت ایران یکی است. هر پیروزی شوروی برابر است با سود مردم ایران. پس سود مردم ایران در پیروزی شوروی است. پس سود مردم ایران و سود شوروی همیشه و همه جا یکی است. پس تضاد میان هدف های سیاست شوروی و سود ملت ایران از میان می رود. پس پیروی از سیاست شوروی همان پیروی از هدف های مردم ایران است و این دو چنان یگانه شده اند که وظیفه هر میهن پرستی عبارت است از پیروی از سیاست شوروی.
در این که شوروی به سرشت سوسیالیستی خود باید از هر گونه استعمار و ستم ملی پاک باشد جای سخنی نیست. لیک حزب توده با تکیه به این سرآغاز سرانجام بدین نتیجه می رسید که به جای سود بردن از سیاست شوروی فرمانبرداری از سیاست شوروی را پیش گیرد و در انجام دادن کاری پیش از آن که به بایستگی های جامعه ایران بیندیشد نخست ببیند که «مبادا این کار به زیان شوروی باشد» و از این جا یک رشته پندارهای پوچ بیرون می آمد که نتیجه همه آن ها «دست از پا خطا نکردن»، «بی ابتکاری»، «اتکایی بار آمدن» و «از دست دادن منش انقلابی» بود. نشان آن که روی همین پندارهای پوچ چهار سال (از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴) حزب توده از سازمان دادن کارگران نفت خوزستان خودداری کرد. در سراسر ایران سازمان های حزب توده مردم را به مبارزه در راه هدف های ملی گرد می آورد، بجز خوزستان که در آن جا حزب توده نه خود کاری می کرد و نه به کارگران زمان جنگیدن می داد. چرا؟ زیرا فرماندهان حزب توده چنین می اندیشیدند که «در خوزستان کارگران در پالایشگاه نفت انگلیس کار می کنند. انگلیسی ها به نفت نیاز فراوان دارند. اگر کارگران آبادان سازمان یابند انگلیسی ها خشمگین خواهند شد و همه بلا را از چشم شوروی خواهند دید و این به ائتلاف انگلیس و شوروی در جنگ با فاشیسم زیان خواهد زد. پس ما باید دست روی دست بگذاریم و در خوزستان با انگلیسی ها سخنی نگوییم.»
آشکار است که اگر کسی می خواست در پالایشگاه آبادان خرابکاری کند این به زیان ائتلاف متفقین هم می بود. لیک سازمان یافتن کارگران آبادان چه زیانی برای ائتلاف ضدفاشیستی داشت؟ و متفقین به چه حق می توانستند حق سازمان یافتن را از کارگران ایرانی بگیرند؟ و ما چرا باید این حق را برای یک کشور خارجی به رسمیت بشناسیم که از سازمان یافتن کارگران ایرانی رنجیده شود؟
بی گفتگوست که برداشت حزب توده از کمونیسم که حزب خود را از هواداران آن یاد می کرد از پایه با کمونیسم ناهماهنگ است. اگر همه کمونیست های جهان می خواستند در پیکار خود به استدلال حزب توده چنگ زنند، نخست می بایست کمونیست های چین همه اسلحه خود را به چیان کای چک می دادند و خودشان نیز دست بسته تسلیم می شدند.
می توان چکیده منطق و شیوه استدلال حزب توده ایران و حزب کمونیست چین را بدین سان باز گفت:

کمونیست های چین می گویند هر پیروزیِ رنجبران ملت «ما» به سود سوسیالیسم جهانی است. پس سود سوسیالیسم در سود توده چین نیز نهفته است. و چون ما به سود توده خود گام برمی داریم و همواره و در همه حال با بررسی موشکافانه وضع اجتماعی کشورمان سیاستی انقلابی پیش می گیریم، سود سوسیالیسم جهانی هم خودبه خود به دست آمده است.

نظرات کاربران درباره کتاب کارنامه مصدق