فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب و چشم‌هایش کهربایی بود

کتاب و چشم‌هایش کهربایی بود

نسخه الکترونیک کتاب و چشم‌هایش کهربایی بود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب و چشم‌هایش کهربایی بود

قیژ، در اتاق را که می‌بندد ناله می‌کند در. تا برسد، صدای قدم‌های محکمش، تالاپ تالاپ، زودتر از رسیدنش می‌لرزاندم، ترس برم می‌دارد. خیلی آدم می‌آید توی این حیاط و از روی ما رد می‌شود و بعد می‌رود داخل این اتاق، البته فقط زن‌هاشان. اما این فرق داشت. مرد بود و وقت رفتن نرسیده به درِ اتاق هم ایستاد روی موزاییک کناری‌ام و چند بار پای راستش را پشت سر هم کوبید رویش. فحش هم داد که «خوبه این خونه کون ننشسته و...» خودم را آماده می‌کنم. از اولش هم آماده بودم برای هر تکان و از جا در آمدنی. این‌طور وقت‌ها فرق نمی‌کند، همه موزاییک‌ها آماده‌اند، مگر آن ردیفِ آخری که به پیِ دیوار محکم شده از اول. این بار حتماً نوبت من است. نزدیک می‌شود، تختِ کفش‌هاش اسقاط است. تمام دق‌دلی‌هاش را با همان تخت کفشش دوباره می‌کوبد روی موزاییک کناری‌ام. لرزه‌ها و صدای تخت کفش قاتی هم می‌شوند. محکم‌تر می‌ایستد و باز هم می‌کوبد روی همان موزاییک. رعشه‌هاش تا موزاییک‌های بعد از من را هم می‌لرزاند. تسبیح را چند دور می‌پیچاند دور مچش. غرغر می‌کند و سرپا می‌نشیند. هر دو موزاییک زیر پاهاش لق می‌زنند. چاقوی ضامنداری از جیبش درمی‌آورد، ماهرانه چاقو را لای درز گشادشده‌ام می‌اندازد. بد و بیراه می‌گوید. سوگل آن طرف‌تر ایستاده نزدیک باغچه و نمی‌شنود. پسر اوس‌کاظم می‌داند که خرابکاری کارِ زن خانه است. خود سوگل هم می‌داند. این خانه که مرد ندارد. از بی‌مردیِ این خانه به این روز افتاده‌ایم. ملاطی نمانده دور و کنار هیچ‌کداممان تا نگهمان دارد سرِ جا. آبِ رسوخ‌کرده به آهک ترکاند همه‌چیز را. طبله کرده و از جا بیرون زده بودیم همان شب اول. ملاط که نبود، آهک را زنده‌زنده همین که تَر شده بود ریخته بود کف حیاط. آخر، زن را چه به ملاط و موزاییک! ناچار بود آن شب و هول برش داشته بود و ماها تقاص این هول شدن را چه جورها که پس ندادیم. لق‌لق زدیم و همیشه لرزیدیم و از زیر و رو سابیدیم و سابیدیم و... رو در رو می‌شوم با مردی بعد از سال‌ها. چشم‌های پسر اوس‌کاظم پر از اشک است. از اتاق که می‌آید بیرون بغض دارد. حالا که صورتش خیلی نزدیک است پیداست، اما نزدیک هم اگر نبود از قدم‌هاش می‌شد فهمید که این مرد بغض دارد. غیظ مردها زور می‌شود به بدنشان. جاری می‌شود توی اندامشان و قدرت قدم‌هاشان. خوب است که به زمین می‌رسانندش تا خلاص شوند ازش و گاهی هم می‌رسانند به بازوهاشان. مثل همین حالا که غرولند می‌کند «مرد که گریه نمی‌کنه» و چاقو را بیشتر جا می‌اندازد زیر تنه‌ام. مرد نباید گریه کند. از این مرام‌ها میان موزاییک‌ها هم زیاد است. اما مردهای زیادی را دیده‌ام روی این پله آهنی کنار حیاط که گریه کرده‌اند، شاید از بلاتکلیفی. زور بازوهاش را بیشتر حواله چاقو می‌کند. کمکش می‌کنم و زودتر از آن‌که حدسش را بزند می‌آیم بالا همراه تیغه چاقوش. نک و نال و آخ و واخ نمی‌کنم. تقدیر ما پر است از این چیزها، مخصوصاً حالا که همه موزاییک‌های ازجادرآمده کنارم منتظرند ببینند که من با تیغه چاقو چه می‌کنم.

ادامه...

بخشی از کتاب و چشم‌هایش کهربایی بود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

۱

راه آب درست وسط حیاط خانه، میان موزاییک های سیمانیِ نقش برجسته کار گذاشته شده بود. موزاییک هایی که در طی عمری که ازشان گذشته بود دیگر نایاب شده بودند توی بازار و هر بار که مثلشان پیدا نشده بود، موزاییکی از شکل و طرحی دیگر جایگزینشان شده بود. راه آب دهن کج کرده بود و موزاییک های دور و کنارش لق لق می زدند. دیگر هر آدمی که رد می شد باید حواسش را جمع می کرد وگرنه بی هوا نقش زمین می شد. اهل خانه که بلد بودند، اما مشتری ها باید شش دانگ حواسشان را می دادند به راه رفتنشان. بدی اش این بود که مشتری ای که پا به این خانه می گذاشت حواس درست و حسابی نداشت، یک جورهایی حرف مرگ و زندگی بود توی این خانه. موزاییک ها تخت کفش آدمیزاد که به شان می خورد لرزه به جان می شدند و مشتری ها لرزه به جان تر. انگار نه انگار که اوس کاظم بناکارِ مشتی، که روزی نه تراز و شاقول و نه مهندس معمار جوان به گَردَش می رسید، با تمامِ دقتش این جا سوراخی جا انداخته بود میان موزاییک های این چُس حیاط ته کوچه قوز در قوز که تراز بودنش حرف نداشت، حساب و کتاب ملاط و دوغابش هم بی شک به وقت خودش دست مریزاد داشت. اوس کاظم بنا همان وقت باد به غبغبش انداخته بود که سوراخ راه آب را آن چنان نشانده میان موزاییک ها که محال است تختِ کفش هیچ زن و مردی بفهمد زیر پایش راه آبی کار گذاشته شده.
اما حالا دیگر برای کسی مهم نبود که زمانی اوس کاظم ملاط را مثل شیره جانش به زیر موزاییک ها ریخته بود و دوغاب را با ظرافت یک مجسمه ساز میانِ بندهای موزاییک ها کشیده بود. حالا دیگر موزاییک ها برای خودشان زلزله کوچک چندریشتری ای بودند. البته این ها همه مربوط به گذر زمان نبود، دست و پنجه اوسا بی عیب تر از آن بود که بعد سی و اندی سال آن طور موزاییک ها از جاشان بزنند بیرون و راه آب آن طور دهن کجی کند به عالم و آدم!
ماجرا برمی گشت به چند سال قبل. تازه سوگل آمده بود و توی اتاق طبقه بالا جاگیر شده بود. پیرزن قابله بی کس و کار بود، کسی مردی دور و کنارش ندیده بود. کاری به کار مردها نداشت، به قول خودش همین که گندکاری مردها را لاپوشانی می کرد بس بود. با هیچ مردی سر و سِری نداشت. بعد از اوس کاظم بنا هم تا چند سال پیش تنها پسرش هاشم محرم این خانه بود و گهگداری سر می زد و دل می داد به این جور کارهای مردانه. مثلاً یک بار آمده بود خاک باغچه کنار دیوار حیاط را ریخته بود بالا و لایه عایق درست کرده بود بین دیوار و خاک باغچه. باغچه که نمی شد به ش گفت، اندازه چهار پنج تا موزاییک بیشتر نبود. گاهی قابله مُشتی تخم ریحان می پاشید یا تره. دلش خوش بود به همین چند وجب سبزه، برای همین دیوار که نم کشید هاشم را خبر کرد تا عایق کشی کند و... اما بعد از غیب شدن ناغافلِ هاشم که سال ها ازش بی خبر مانده بود، نه مردی را می شناخت نه می خواست بشناسد. دلش چرک بود از همه، مرد و زن هم نداشت. ولی سوگل مرد توی دست و بالش کم نبود.
اصلاً فکر بکر سوگل بود که باید چاره ای بکنند برای راه آب میان حیاط خانه؛ از وقتی مستراح قدیمی مصیبت شده بود براشان و دیگر نمی شد تشت را آن جا خالی کرد.
سوگل همین که حرفش را زد، پیرزن قابله رفت توی فکر و مثل همیشه با یکی دو جمله نصف و نیمه ای که پرسید از سوگل، مطمئن شد که چاه کنی که سوگل بیاورد پای همه چیزش می ایستد. می دانست بیاید و برود چه خوب چه بد، هر جور شود حرف از خانه به بیرون درز پیدا نمی کند. این که چاه کن چه بده بستانی با سوگل داشت فقط خدا می دانست. قابله هم نه پرسید، نه خواست بداند. مهم این بود که سوگل هیچ وقت چیزی نخواسته بود از قابله، حرمتش را داشت و در کار و هم خانگی وفادار بود و بی نظیر. قابله هم این را فهمیده بود. وقتی هم چاه کن از در وارد حیاط خانه شد، قابله با نگاهی زیرچشمی به مردک شکش برده بود که این بیشتر باید قبرکن باشد نه چاه کن، اما چه فرق می کرد برای قابله که به روی سوگل بیاورد. حساب یک چیز بود، اعتمادی که این دو زن به هم داشتند و حرفی که نباید از خانه به بیرون درز پیدا می کرد. نمی خواستند ته هرچیز را درآورند هیچ کدامشان. این روش کار و مشتری داری قابله بود که کم کم برایش شده بود عادت. به سوگل هم گفته بود پا تو کفش مشتری نکند. گفته بود ته هیچ واقعیتی را کسی نمی فهمد، پس بهتر است نخواهد آخرِ همه چیز را بداند. عقیده داشت آدم ها را ما وادار به دروغ گفتن می کنیم آن هم وقتی می خواهیم رازشان را فاش کنند. سوگل هم باورش شده بود رازی وجود ندارد که بخواهد از آدمی بیرون بکشد، درست مثل چاهکی که قرار بود باشد و هیچ وقت کشف نشود.
توفیرِ مردک چاه کن که به گورکن ها شبیه بود و ادعا داشت گلوگاه را طوری درست می کند که گوساله درسته هم از میانش رد شود با اوس کاظمِ رحمت خدا رفته از زمین تا آسمان بود. اوس کاظم کجا و این مرتیکه اخاذ تهِ گوری کجا! ادعاش بود که از لوله و لوله کشی هم سر درمی آورد. هرچند بعد از سال ها هنوز روی حرفش مانده بود و هیچ کس بویی از چاه کف حیاط قابله نبرده بود، اما عوضش تا جایی که می شد پیرزن قابله و سوگل را تیغ زده بود. یک طورهایی هر دو زن رودست خورده بودند از چاه کن. حالا این ها به دَرک، گندی زده بود که درست شدنی نبود هیچ جور. هزار جور منت گذاشته بود تا پاش برسد به حیاط خانه قابله و تیشه بیندازد زیر تک تک موزاییک ها و کن فیکون بُکند همه دور و کنار سوراخِ راه آب را. قرارْ درست کردن چاهکی بود با گلوگاهی قطور که وصل شود به جوی کوچکی که می ریخت به چاه فاضلاب محل. کسی نباید از وجود چاهک توی خانه خبردار می شد. چاهک که نیم پر می شد سوگل دریچه آهنی زیر پله ها را می کشید بالا تا هرچه توی چاه از خون و خصم و جفت باقی مانده بود یکهو برود توی جویی که می ریخت به چاه محل. نصفه شب و محتاط دسته آهنی را می کشید، آن هم ماهی یکی دو بار. از قبل ترش بشکه را آب می کرد و یکهو خالی می کرد توی چاهک. بعد فرز می پرید بشکه آبی هم خالی می کرد توی جوی و می پایید تا هرچه از چاهک آمده بود توی جوی برسد به چاه فاضلاب. آن وقت خیالش راحت می شد که خون و خصم و نطفه بسته شده و نشده می رود قاتی هزارمَن گُه و کثافت اهل محل و دیگر کسی نمی فهمد کجا چه خبر است.
اما مکافات به این جا ختم نشده بود، چند ماه بعدش، چاهک زده بود بالا، شبانه.
همیشه قابله صبح اول وقت بیدار بود. مشتری ها می دانستند که باید گرگ و میش نشده زنگ خانه را بزنند. مردِ کارچاق کنی که نشانی را می داد به زن و مردی که باید قابله کارشان را راه می انداخت، شرط می کرد که دوتایی باید با هم بروند و می گفت هرگز زنِ تنها را راه نمی دهند توی خانه، به شان می گفت دو تا زنگ پشت سر هم بزنند و بعد بمانند پشت در تا سوگل برسد و آن وقت صدای مرد را بشنود از پشت در، از چشمی نگاه کند و...
آن روز هم قابله مشتری داشت. هوای دم صبح آدم را مورمور می کرد. قابله شالی پشمی انداخته بود رو شانه هاش و پرده رنگِ رورفته اتاق را پس زده بود تا از میانِ در پاش را بگذارد بیرون که یکهو چشم های هنوز به نور عادت نکرده اش تا ته چاک پلک هاش دریده شده بود. همان جا لای در، بیرون نیامده از ترسش برگشته بود توی اتاق. خون و کثافت بالازده از چاهک از نجس شدن ترسانده بودش. شش هفت متر حیاط که بیشتر نبود و تازه همسطح بود با در اتاق و پر از خوناب و کثافت. قابله برگشت توی اتاق و هراسان زنگ کنار در اتاق را سفت فشار داد. انگشتش را چند بار برداشت و باز محکم تر فشار داد روی شاسی. هول برش داشته بود. همه وقت هایی که کار داشت، با انگشتش فقط روی شاسیِ زنگ اشاره می کرد تا سوگل آن بالا خبردار شود و خودش را زود برساند پایین. همه این سال ها با زنگ از توی اتاقش سوگل را صدا کرده بود و هرگز از پله های آهنی کنار حیاط بالا نرفته بود. اما سوگل فرز بود و چالاک. بلدِ کار بود که چطوری از پله های آهنی ای که چند جا هم جوش آهنی اش کنده شده بود و لق می زد بالا و پایین برود.
سوگل روی پله ها دو دستی زد توی سرش، اما زود به خودش آمد. پله ها را با همان دقت اما محتاط تر طی کرد و با صبوری لبه دامنش را بالا گرفت و با هر چِندشی که بود از کناره دیوار حیاط خودش را رساند به در اتاق. قابله دهانش خشک شده بود. انگار که در همه عمر بار اولش بود که خصم و خوناب را جایی به این فراخی می دید. شاید همیشه تصورش از لجن زار خون اندازه همان تشت استیل مخصوص بود که یادش نمی آمد چند بار توی عمر شصت ساله اش آن را پُر کرده و از زیر پای زن ها بیرون کشیده. سوگل حرف نمی زد، قابله هم. این دو زن کم می شد با هم حرف بزنند. شرط اول قابله این بود که رفت و آمد به خانه نباشد. سوگل زن جوان بی کس و کاری بود که دلواپس کسی نبود، قوه جوانی اش به درد قابله می خورد، برای همین ها به کارش می آمد. او سرپناه می خواست و قابله وردستی که به وقتش کاربلد و زبر و زرنگ باشد، نترس بود و بی پروا. سوگل از خانه که می رفت بیرون نه قابله می پرسید کجا و نه او سر تعریف را باز می کرد. برای همین، سکوت قابله کم کم به سوگل یاد داد که هر حرکت چشم و اَبروی او حرفی دارد. پشت چشم نازک کردنش و حتی پلک نزدنش و خیره شدنش یا رو برگرداندنش، همه و همه، هر کدام نشانه ای بود از سوالی، درخواستی و گاهی سرزنش یا افترایی. طی این سال ها شده بود دیلماج تمام تیک ها و اشارات و حرکاتِ دست و صورت قابله.
سوگل لبه دامنش را بالاتر داد و نشست جلوِ قابله توی آستانه در اتاق و پاچه های شلوار قابله را تا زد رو به بالا تا او هم بیاید توی حیاط، بعد آرام دوباره از کناره دیوار رفت تا زیر راه پله آهنی که در طول این سال ها شده بود انباریِ خرت و پرت هایی که به شستشو و رُفت و روب ربط داشت. دسته دریچه آهنی هم زیر همین راه پله بود. تِی را کشید بیرون و دسته اش را فروکرد توی چاهک تا بلکه گلوگاه لعنتی که بی شک قبل از رسیدن به دریچه آهنی متحرک آوار شده و راهبندان درست کرده بود کمکی باز شود. سوگل دسته تِی را که با زور بازویش بالا و پایین می کرد توی چاهک، نفس نفس می زد. میان تقلا کردنش فحش و ناسزایی نبود که حواله مردک چاه کن نکند. بعد هم سوگل یکهو به صرافت افتاد. فایده ای نداشت زور زدن هاش، پس هر دو زن دست به کار شدند، کاسه دست گرفتند تا کاسه کاسه منجلاب کف حیاط را جمع کنند. سوگل زیرلبی به خودش فحش می داد و بد و بیراه می گفت. نگاه قابله هم همین را می گفت به سوگل. برای همین نگاهش را می دزدید از قابله و هر بار کاسه را محکم تر می کوبید کف حیاط. دیشب با خودش گفته بود فقط مانده مشتری فردا که کارش تمام شود و تا آخر هفته مشتری دیگری ندارند توی نوبت. این طور بود که طمع کرده بود کار را انداخته بود برای فردا شب و چاهک پُر مانده بود. دو زن پشت سر هم کاسه کاسه منجلاب را برداشتند از کف حیاط و ریختند توی بشکه.
بعد از این ماجراها بود که چاهک کف حیاط دوباره شده بود راه آب. سوگل دو سه روزی با هر مکافاتی چاه را پر کرده و دیگر هم سراغ هیچ کسی نرفته بود. تمام وقت فحش و ناسزا نثار مردک چاه کن می کرد تا هم کمی دلش خنک شود هم به قابله بفهماند که خودش هم رودست خورده از مرتیکه گورکن. به بهانه باغچه چند سطل خاک از در و همسایه جور کرده و ریخته بود توی چاهک. ملاط سیمان ساخته بود وسط حیاط و با هر مصیبت و نابلدی ای موزاییک ها را کنار هم چسبانده بود دورتادور درِ چاهک، تا دوباره مثل قبلش به اندازه یک راه آب خالی بماند. ولی فرقش از زمین تا آسمان بود با راه آبِ اولی که اوس کاظم بنا سی سال پیش کف حیاط این خانه با ظرافت میان موزاییک ها انداخته بود.

۲

وجود ندارم. نیستم. یعنی از اول نبوده ام. نه این که اصلاً نباشم از اولِ اولش. بودم اما بودنم یک طوری فرق داشت با بودن های دیگر. قرار بود نباشم. یعنی قراری که بین خودشان گذاشته بودند. خودم هم بعد فهمیدم، وقتی دیگر کار از کار گذشته بود و دیگر بودم. حالا بعد از این که مطمئن شده بودند از بودنم، باید نابود می شدم تا نباشم دیگر. برنامه نابود کردن برای آن ها که عهدشان نبودن من بود شروع شد، تصمیمی بدون شک. آن ها مثل من روی لبه کاسه گیر نکرده بودند، دلشان یکدل بود. خیلی وقت ها خیلی هاشان شک می کنند به این که ماها بمانیم یا برویم و این خیلی ها حال و روزشان مثل من است وقتی روی لبه کاسه گیر کرده بودم و نیمی از من آویزان بود رو به بیرون. اما در مورد من تردیدی برای کسانی که باعثِ بودنم بودند نبود. آن ها بی شک به نبودن من اصرار داشتند.
وقتی که خوردم به لبه آن کاسه لعنتی دوباره دردِ همه چیز برایم تداعی شد. دوباره و دوباره کاسه را که می زد کف زمین، بدجور می خورد تا مغز جانم. درد دارد این وضعیت، فقط چند میلیمتر قد و اندازه ات باشد با چین خوردگی هایی که قرار است بعدها باز و بازتر شود و بشود دست و پا و گردن و... و این ها هی گیر کند به این جا و آن جا، خُب بَندِ جانت می بُرد و بعد هم بدترش این که آخرِ بدشانسی باشی و روی لبه کاسه گیر کنی! یک تکه ام ماند توی کاسه و یک تکه ام بیرون. آخ دردش بدتر از وقتی بود که بیرونم کشیدند زورکی و افتادم توی تشت استیل. کاش به همین لبه کاسه ختم می شد. بدشانس که باشی از لبه کاسه هم یکراست نمی روی توی بشکه، باز می مانی روی لبه بشکه. همه چیز روی همین لبه هاست، مرگ و زندگی هم، بودن و نبودن هم. دیگر نایی برام نمانده بود. باله های کوچکی که تازه می خواست بزند بیرون از رستنگاهش، در کشاکش و بریدگی روی این لبه ها زخم شده بود و مجروح.
تشت را که خالی کردند توی چاهک، دنیایم به یکباره وارونه شد. آن چنان سرد بود و یخ کرده و فرق داشت با رحم مادر که مرگ و نبودن حتمی بود. در آن ظلمات تا مدت ها از شوکی که تمام وجودم را منجمد کرده بود چیزی یادم نمی آمد. دیگر حرارت و گرمایی نبود نه به جسم و نه در جانم. نه تنها جریان گرم خون مادر قطع شده بود و از جای امن بیرونم کشیده بودند، که ترس نابودی هم همه چیز را یخ تر و بی جان تر کرده بود. از تشت استیل گرفته تا دیواره چاهک و بدتر از همه دریچه آهنی ای که سرماش از همه جا نچسب تر بود و وحشتناک تر. لبه تیزش از یک طرف لرز به ته مانده جانم می انداخت و چین خوردگی های اندامم که قرار بود بعد از این شش هفته در هفته های بعدی به مرور باز و بازتر شوند، هر آن امکان داشت گیر کنند به آن لبه لعنتی. هر لمبرِ خونابه های توی چاهک بارها برده بودم تا نزدیک آن دریچه. اما همان لمبر خوردن ها و تکان ها یک جورهایی نجاتم هم داده بود. اول بار تشتی که خالی شد توی چاهک میان ظلمات و سرما در اوج بی جانی، یکباره شوکیِ به م داده بود و از ته چاهک آورده بودم بالا. امید همه به بالا رفتن بود. چند تخم دیگر، که اتفاقاً آن ها هم ایکس وای بودند، یکی یکی آمدند توی چاهک. با آمدنشان هر بار حس خوب و خوب تری پیدا می کردم. وقتی می ریختشان توی چاهک، گرم بودند هنوز و بوی خونی که می آوردند با خودشان بوی خون تازه و زنده بود. اما این گرما و این بو خیلی زودتر از آن که به ش دل ببندم میان فوج دلمه خون های ماسیده توی چاهک سرد و بی جان می شد. خوبی اش این بود که شده بود روزنه امیدی هرچند اندک. همه می دانستیم که رد شدن از دریچه فلزی ما را به جایی بهتر نمی برد. برای همین هر بار با آمدن تشت خونابه ای دیگر دلخوش می شدیم به بالاتر رفتن. وقتی توی چاه گیر کنی همین است دیگر، تنها امید زندگی می شود همان اندک نور بالا، که همیشه هم نبود و هر چند وقت یک بار نور می ریخت توی چاه و بعد پشتش هم تشتی گرم از خون همراه تخمی که قرار بود نباشد توی دنیای آدم ها.
تخمی آمده بود، ترکیب شده ای از ایکس و وای. با همه مصیبت هایی که به سرش آورده بودند هنوز جاندارتر از بقیه ما بود. قبل تر از ما رسیده بود توی چاهک. کارش این بود که برای همه از مکافات آن طرف دریچه حرف بزند. یک بار تا نیمه رفته بود آن طرف و برگشته بود. داستان خودش را هر بار با کلی تب و تاب تعریف می کرد. دریچه را که کشیده بودند بالا زور زده بود و خودش را روی لبه دریچه نگه داشته بود. می گفت ژن های خوبی دارد و از آن هاست که اگر نه ماه را سر کرده بود توی شکم مادر و جان به در برده بود، حتماً مردی می شد با بازوهای قوی و میان دنیای آدم ها ورزشکاری مدال آور می شد. همه اش میان تعریف کردن آن ماجرای کوفتی که چطور خودش را نجات داده و نرفته سمت فاضلاب از مدال های احتمالی اش می گفت. این دریچه کابوس شده بود برای همه ما و امید همه به آن روزنه بالایی بود.
با هر تخمی که اضافه می شد یک تشت خون هم دنباله اش می ریختند توی چاهک. البته تخم مرده هم آمده بود توی چاهک. مثل تخم هایی که کامل از همان جا توی رحم مادر مرده بودند. اتفاقاً این ها دو تا تخم چسبیده به هم بودند که هیچ کدامشان کامل نشده بودند و بی هیچ تقلایی هم رفتند ته چاهک. میان همه این ها تازگی تخمی رسیده بود توی چاهک که قدی بلند داشت و کمِ کم هشت هفته ای می گذشت از لقاحش. دو تا ایکس داشت و یک عالم هم فیس و افاده. در شنا کردن ماهرتر بود. دست ها و پاهاش پیداتر بود و انگشت هاش تا حدی معلوم تر. لوس بود و خیلی نازنازی. گله مند و شاکی به نظر می رسید. از وقت لقاحش بیشتر از من گذشته بود و یک تشت دیگر بعد از خودش هم ریخته بودند توی چاهک که رقیق تر بود. دل خوشی از هیچ چیز نداشتم چه برسد به این که با ایکس ایکسی نازنازی هم کلام بشوم. اما تصمیم گیرنده که ما نیستیم، یک عالم ژن داشتم که غیرتش قبول نمی کرد به ایکس ایکس تازه رسیده ای محل نگذارد، حالا هرچه هم غرغرو و نازنازی باشد. او درشت تر بود و همین باعث می شد زودتر بتواند برای خودش جاگیر شود. رفتم جلو. وانمود کرد تازه من را دیده، ساکت شد، حرکت کردن برایم دردناک تر از او بود، اما با این حال جلوتر رفتم و به ش گفتم اگر سعی کند به دیواره چاه بچسبد کمتر اذیت می شود. گفتم برای من این کار سخت تر است، اما او می تواند.
درب و داغان بودم یک جورهایی. هم وقتِ بریدن بند ناف کج و معوج و مجروح شده بودم و هم از قبل ترش بدشانسی آورده بودم توی جنگ اسپرم ها. آن اسپرمی که پیروز شده بود آن قدرها تاب و توانی براش نمانده بود که هیچ، ژن های درست و حسابی هم نداشت. بعد هم که ماجرا بیشتر از چند هفته نشد و همان طور سر و سامان نگرفته افتادم توی تشت استیل و بعدش هم...
به ایکس ایکس گفتم او بیشتر از من وجود دارد پس غرغر نکند و سعی کند کنار بیاید با همین چیزی که هست. هرچه لازم بود به ش یاد دادم که مثلاً سعی کند به دریچه آهنی نچسبد. نخواستم بگویم کابوس وحشتناکی پشت دریچه است و بعد از باز شدنش اول بدبختی و نیستی کامل است. تسلیم به رفتنِ توی فاضلاب برای همه ما دیوانگی بود و قبلش بهترین کارْ خلاص کردن خود بود. پس تصمیم گرفته بودم به محض باز شدن دریچه، خودم را با لبه تیزش خلاص کنم. تخمی که قبل از ایکس ایکس آمده بود توی چاهک روی همین لبه نفله شده بود و دیده بودم. اما این ها را باید آرام آرام به یک ایکس ایکس گفت. نامردی است که یکهو توی دلش خالی بشود. فقط چند بار با تاکید گفتم تا جایی که می شود فاصله بگیرد و بچسبد به دیواره چاهک.
این که ماجرا چه بود که ما از دریچه آهنی نرفتیم توی فاضلاب قصه دیگری است. باید بعد از این که تکلیفم با این لبه معلوم شد بگویم. روی این لبه ماندن و آویزان بودن به مرگ و زندگی، به ماندن و رفتن، به بودن و نبودن جان به سرم کرده. تا آفتاب نشده باید دلم را یکدل کنم یا به هر جان کندنی هست بروم توی بشکه یا خلاص کنم خودم را و برسانم به کف حیاط که عاقبتش یا چاه فاضلاب است یا دوباره چاهک و بعدش فاضلاب. وقتی قرار است نباشی حریص می شوی به بودن، حریص و حریص تر و همین ولع روی لبه بشکه ای پلاستیکی هزار امید به تو می دهد. تا قبل از آفتاب زدن روی لبه بشکه می مانم و تکلیف را روشن می کنم با خودم و این بشکه.

۳

گفت هم وزنش طلا می دهد. این را که در جواب رضا گفت، خیلی پریشان بود و عجول، انگار که خودش هم ته دلش راضی نباشد.
و بعد با دو دست مرا کشید روی سرش. تعجیل داشت، کش را که انداخت پشت گوشش، ناگهان آخی گفت و دستش رفت سمت گوشواره طلا.
رضا دوید، مرا کشید تا بلکه بایستد. من ماندم زیر پای زهره و کش دوباره کش آمد و دوباره گوشواره توی سوراخش چرخید و باز زهره گفت: «آخ.» ایستاد رو به روی رضا و او هم مرا کشید، رضا پاش را رویم گذاشت. درز باز شد و هیچ کس صدای آخ مرا نشنید. پارگیِ درز به اندازه جِر خوردن تار و پود درد ندارد، ولی بی نا و نفس مثل لکه پهن سیاهی افتادم روی سرامیک های سفید. رضا دوید و بغلش کرد. زهره که بدون من از در بیرون نمی رفت، رضا مطمئن بود. زد زیر گریه و خودش را از بغل رضا بیرون کشید. دست هاش را مشت کرد و چند بار با حرص زد روی شکمش. رضا درمانده ایستاده بود و نگاه می کرد. از روی من رد شد، می خواست آرام آرام به ش نزدیک شود، نزدیک شد و دو دستش را که هنوز با شدت می زد روی شکمش از مچ محکم گرفت.
«گور پدر حرف مردم، اون ها ندونن، ما که می دونیم به هم حلالیم.»
زهره فقط اشک می ریخت. هق هق می کرد از شدت گریه. خودش را عقب کشید. مچ دست هاش هنوز توی دست های رضا بود.
«حرف بیخود نزن، من نمی تونم تا آخر عمر از عالم و آدم حرف بشنوم.»
جیغ بلندتری کشید. دوباره رضا نزدیک تر شد و بغلش کرد.
«جواب ندارم نه برا مامان، نه بابا و نه برا این بچه، می فهمی؟ نه نمی فهمی، وای بابام!»
این بار سرش را گذاشت روی شانه رضا. چشمش به من افتاد. درز پاره را دید. بی قرار هنوز گریه می کرد.
«خاک بر سرمون رضا، خاک...»
زار می زد و من داشتم به جِزجِز سوزن فکر می کردم، به وقتی که درز را می گذارد زیر چرخ خیاطی، به سوزن که بیشتر از صد بار باید توی جانم فرومی رفت و زهره داشت جیغ می کشید.
آن روز هم وقتی از اتاق آمد بیرون جیغ زد و گریه کرد. من آن وقت روی تکیه گاه کاناپه آویزان بودم. از راه که رسیدند، مرا انداخت روی کاناپه و همان جا میان هال تمام لباس هاش را درآورد. خیالشان راحت بود تنهای تنها هستند. توی راه، از دانشگاه که برمی گشتند رضا گفت توی خانه تنهاست و مادرش رفته جمکران و تا فردا شب هم برنمی گردد...
همین که رسیده بودند خانه، زهره کلی قهقهه زده و دویده بود دور تا دور هال. همان طور که داشت لباس هاش را یکی یکی می ریخت روی زمین، پرید روی کاناپه بعد رضا هم بازی بازی گذاشت دنبالش و رفتند توی اتاق.
حالا این صداهای جیغ اِمروزش مرا یاد آن موقع می اندازد که جیغ زنان از اتاق دویده بود بیرون و رفته بود توی حمام به زار زدن.
خودش را از آغوش رضا بیرون کشید و گفت: «با خودم و خدا قرار گذاشتم که اندازه وزنش طلا بدم. گفتم خدا تو که می دونی ما نداریم، از این به بعد سالی پنج مثقال....»
رضا ساکت شد. تکیه داد به دیوار. زهره دیگر حرف نزد. مرا از روی سرامیک ها برداشت. جای پارگی را نگاه کرد. با دو دست مثل عادت همیشگی مرا کشید روی سرش. کش را پشت گوشش جا به جا کرد. گوشواره ها را از سوراخ گوشش یکی یکی درآورد. گذاشتشان کف دست رضا.
«من از حساب و کتاب طلا چیزی سر درنمی آرم. بفروششون. فردا از قابله وقت گرفته م.»
رضا هنوز به دیوار تکیه داده بود و به کف دستش نگاه می کرد. آب دهانش را به سختی قورت داد.
«شرعی ش درست نیس زهره...»
زهره پرید توی حرفش: «پس درستش کن. بیا به بابام همه چی رو بگو، جرئتش رو نداری رضا، منم ندارم، حاضرم بمیرم تا این که بابام بفهمه. رضا دیوونه نشو، اونا هنوز فکر می کنن که ما...»
حرفش را خورد، روسری را مرتب کرد روی سرش و بعد هم مرا. همیشه مرتب می کند روسری را و بعد کش را جای مناسبی می گذارد پشت گوشش، پشت گوشواره ها. اما حالا دیگر گوشواره ها نبود.
«یه جفت بدلی دارم می کنم گوشم، بعد چند وقت هم شاید به شون بگم که گم شده ن.»
«درز چادرت پاره شده، وایسا برسونمت.»
رضا جلوتر رفت و مرا به جای زهره نوازش کرد، نزدیک گوش های زهره را. هرچند رضا دلش گردن زهره را می خواست نه مرا که همیشه مانع رسیدن دست هاش بودم به هر جایی از بدن زهره.
«یه سوزن نخ از خرت و پرتای مامانت پیدا کن، بده به من... تو تاکسی می دوزمش.»
داشتم فکر می کردم به جِزجِز تک تک کوک های توی تنم. آخر زهره خیلی عجله داشت و هراسان بود.

۴

چادر سرش کرده و صورتش را تنگ و تار گرفته. اما پیداست که زیر چادرش قرت و قیامتی است. یک بار دیگر هم آمده بود این دور و اطراف. زنی این اطراف پیدا نمی شود، اگر بشود، همه یادشان می ماند و من بیشتر از همه. هرچه باشد زمانی جولانگاهم گردنشان بوده. حتم دارم هاشم هم ندیده این سال ها زنی بیاید این حوالی. اگر دیده بود من هم دیده بودم. زنی که نمی آمد این اطراف، اگر هم می آمد نمی ایستاد کنار وانت نیسان هاشم. آخر زنی خوش بر و رو چه دردی دارد که بیاید بایستد کنار این نعش کش زاقارت که از بوی چربی و لاشه و امعا و احشای مانده گاو و گوساله بویی هزار بار گُه تر از اصلش ساخته. هر شب که خالی برمی گردد ماشینْ سنگین تر است از خالیِ شبِ قبلش. چون هاشم هم سنگین تر می راند. چربی و نکبت، طبقه طبقه، انباشته روی هم، از وانت نیسانْ ماشینِ خون آشام درست کرده. هاشم همیشه حرف ماشین و خون آشام را با هم می زند. یا برای خودش زیر لب غرولند می کند یا برای هر کسی که گهگاهی باهاش هم کلام بشود. دیگر از برم که خون آشام را جوانی دیده، توی سینما. می گفت آن وقت ها قرار نبوده راننده بشود، آن هم راننده این نعش کش!
آن وقت ها مغزش پُر بوده از چیزهای پرکبکه و دبدبه به قول خودش. همیشه دنبال کاری آبرومند بوده که نشده. هیچ وقت دل خوشی از این ماشین نداشته اما اجبار بوده دیگر. تقدیرش حبس بوده و بعد از خلاصی هم توی این شهرِ هرت به قول هاشم این تنها کاری بوده که کسی نمی خواسته از آدم بدزددش. حالا همه این حرفا به کنار، چرا زنی باید بیاید پای نعش کش هاشم منتظر بماند؟ زنی که حرارتش برسد تا این جا و بی تابم کند.
اول صبح است و وزوز مگس ِ دوباره. گاهی مگس ها وقت چرخیدن دور دست های چرب هاشم خودشان را می مالند به من، چندش آور است. کارم به کجا کشیده. تقدیر نه تنها هاشم را آواره کشتارگاه کرده که مرا هم در حسرت زن ها گذاشته و گرفتارم کرده میان این چربی و نکبت.
خیلی وقت است که از دریچه کشتارگاه دیدش می زنم حتی زودتر از هاشم. بالاخره هاشم می زند بیرون و از پشت سر غافلگیرش می کند. سیگار که می گیراند مگس ها دور می شوند. حرارت سیگار گرمم کرده و حرارت این زن بی تاب. این بی تابی و بی قراری گرم است و جورِ خاصی از درون می آید. در این دنیا هر چیزْ ذات منحصربه فرد خودش را دارد. همه چیز با هم فرق دارد، حتی همین گرماها. این گرمایی که از درونم بیرون می زند، انگار که بخواهد چیزی را ببلعد و مال خودش کند اما گرمای سیگار قانونش فرار است و رفتن و نماندن. هاشم بعد از پک آخر می اندازدش زمین و با تخت کفش کهنه اش لگدمالش می کند روی خاک. صدای زمختش زن را می ترساند.
«آبجی، فرمایشی هس؟»
یکدفعه سرش را برمی گرداند، اشتباه نکرده بودم، موجی از شور و عطر و رنگ است زیر چادرش. هاشم جلد نگاهش را می دزدد. از روسری خبری نیست زیر چادرش که هیچ، دکمه های جلو پیراهنش هم ولنگ و باز است، همه چیز بیرون است و گردنش هم خالی از گردنبند.
هاشم تلخ تر دوباره می پرسد: «فرمایش؟»
در جوابش سلامی می کند، با صدایی که نازک است و نازک ترش هم کرده. می گوید پیغام دارد از قابله.
«قابله؟؟؟»
«بله سوگلم وردستشون.»
امان نمی دهد و پشت سر هم حرف می زند. «قابله گفتن به شما سلام برسونم و بگم حالا وقتش رسیده دِینت رو ادا کنی بعدِ دوازده سال.»
هاشم هاج و واج است. دست هاش می لرزد و هنوز دارد نگاهش را می دزدد روی زمین. سوگل پُرحرارت تکان می خورد و حرف می زند. وقتی هاشم نگاهش را می دزدد احمقانه ترین کار ممکن را انجام می دهد و من بیشتر داغ می شوم.
هاشم هول هم کرده و تا به خودش بیاید، ولو می شوم روی خاک مرده های پشت دیوار کشتارگاه، درست جلو پای زن. هنوز زن دارد حرف می زند، با ناز و کرشمه. نه این که خاک چیز بدی باشد، خاک پشت این دیوار خاک نیست، مرده است، خیلی وقت است و به غبار می ماند.
بی شک هاشم حواسش رفته پی دوازده سال پیش. زل زده روی زمین و همین که می خواهد دولا شود، با صدای سوگل رد نگاهش از روی من می رود سمت گردن سوگل. سوگل زودتر از او دولا شده.
«قابله گفتن مَخلص کلام بگم به تون، هفته ای یه بار باید بیایی بشکه رو ببری خالی کنی توی آب روان. گفتن همه چیز رو خودت بالا و پایین کن، ریش و قیچی هم دست خودت.»
«آب روان؟! بشکه؟»
«خود قابله براتون می گه، شما تشریف بیارین حالا.»
انگار که فرمان قابله برایش حکم شاه باشد، صاف می ایستد دوباره. چون خیالش راحت شده سوگل از روی خاک مرده ها برم می دارد هیچ چیز دیگری نمی پرسد. فقط کمی مکث می کند و می گوید: «چندشنبه ها؟ چهارشنبه ها خوبه؟»
سوگل همان طور با ناز سر زانو می نشیند روی دو پا پشت دیوار کشتارگاه و حرارت گردن خالی اش نزدیک و نزدیک تر می شود. وای...

۵

چاهک شده بود چاهی بی سر و ته، اما جایش همان جا بود میان حیاط و دهانه اش هم همان راه آب. گود بود تا بی نهایت تا جایی نزدیک هسته زمین. قابله چسبیده بود به دیواره چاه و نفس زنان بالا می آمد از دیواره، به بالا نمی رسید اما. هر بار که قدری خودش را بالا می کشید، تشتی خون توی چاه خالی می شد و قابله دوباره می رفت ته چاه. صدای سوگل می پیچید توی چاه و دست هاش دراز بود تا میانه چاه. قابله اما باز هم چنگ می زد به دیواره چاهک و بالا می رفت. تمام سعی اش این بود برسد به دست های سوگل. فریاد می زد، هوار می کرد که سوگل دریچه فاضلاب را ببندد، اما صدا از حلقش بیرون نمی آمد هرچه زور می زد. حشره هایی که به دیواره چاه چسبیده بودند و بال های کوچک داشتند، کارشان نیش زدن به دست های سوگل بود. سوگل مجبور بود دست هاش را بدزدد و قابله هِی سرگردان تر می شد. قابله چشم هاش را بیشتر و بیشتر دَراند. حشرات جنین هایی چندهفته ای بودند که دست و پا داشتند و صورت آدم وار. بال بال می زدند و هر آن به دیواره نمور چاه می نشستند و زود برمی خاستند و دوباره بال بال می زدند و... وزوز می کردند و گاهی اووَه اووَه...
قابله انگار که شک کند به خودش، دستش را بی اختیار بُرد سمت کتف هاش. دنبال بال می گشت که یکهو بی هوا سقوط کرد تا ته چاه. جای بال های روی کتفش سوراخی پر از جراحت و چرک بود. ناگهان صدها حشره با همان شکل و شمایل جنین مانند، بال بال زنان، بیرون آمدند از جای شکاف و جراحت کتفش. چاه پر شده بود از حشره جنین هایی که میان اووَه اووَه گفتن و ویزویزشان می پرسیدند: «زن بال هات کو؟ بال هات!!!!»
قابله ناامید چمباتمه زد کف چاه. دیگر دنبال دست های سوگل نمی گشت. حشره های کوچک یکی یکی می آمدند چشم در چشم خیره نگاهش می کردند. دختر و پسر بودنشان را می دید از لای پاهاشان. چشم هاشان آشنا بود. می خواستند رازشان را بگویند اما قابله دست هاش را بیشتر فشار می داد روی گوش هاش تا نشنود و جیغ می کشید. زور زدن هاش بی فایده بود، صداش درنمی آمد. همه شان با هم قصه شان را فریاد می زدند میان اووَه اووَه شان. قابله هنوز جیغ می زد و گوش هاش را گرفته بود دودستی. یکباره همه شان آرام شدند. دورتادور دیواره چاه زن هایی دور قابله حلقه زدند و هر کدام حشره ای هم شکل خودشان را بغل گرفتند. قابله زن ها را شناخت مخصوصاً زن چشم عسلی را که داشت قهقهه می زد و از چشم هاش اشک هایی به رنگ عسل می ریخت. خواست به زن نزدیک شود اما تا گردن فرو رفته بود در خوناب. زن حشره چشم عسلی اش را پرواز داد رو به در چاه و قهقهه زنان، در حالی که نیمی از چاه پر شده بود از اشک چشم هاش و گرفته بود روی خونابه ها را، فریاد می زد: «آب روان، آب روان...»
زن های دیگر هم حشره هاشان را پرواز دادند به سمت در چاه و فریاد زدند: «آب روان، آب روان...»
نفس نفس زنان از خواب پریده بود. عرق سرد کرده بود. دهانش خشک شده بود. پاهاش فرمان نمی برد که از جا بلند شود و برود تا نزدیک زنگ و دستش را بگذارد روی شاسی تا سوگل خبردار شود.
نشسته وسط رختخواب می لرزید و جیغ می کشید: «سوگل، سوگل، آب روان، آب روان...»

۶

بیفتی روی خاک، آن هم خاک مُرده های پشت دیواری که فقط می کشند و سر می بُرند. مرگ و میر هیچ وقت تمامی ندارد پشت این دیوار. خاکش، دیوارش و حتی دست های آدم هاش بوی مرگ می دهد. گله گله گوساله و گاو می آید این جا و بعد جنازه جنازه می روند بیرون از پشت همین دیوار. اما حالا بوی مرگ را با خودش برده این سوگل نام. همه حواسم را می دهم به سوگل. چه چیز بهتر از این می تواند باشد. خوب تر وقتی می شود که آرام می نشیند روی دو پاش، شاهرگ گردن خالی از گردنبندش نزدیک و نزدیک تر می شود. این نبض شور زندگی دارد، این رگ آن قدر تپنده است که هر لحظه می خواهد بزند بیرون از جاش. سوگل از روی خاک بلندم می کند با ناز و سرپا می ایستد دوباره. چادرش پس رفته و کم مانده بیفتد از سرش. میان ناز کردن هاش ماهرانه فوت می کند و از میان لب هاش غبار باقیمانده را با لبه چادرش آرام پاک می کند از رویم. نخواست بتکاندم توی هوا، انگار که حواسش باشد و دلواپس پاره شدن نخ باشد. هرچه بیشتر فوت می کند، بیشتر از درون گرم می شوم تا ببلعم این جریان زندگی را که از وجودش بیرون می زند. هیچ چیز مثل نفسی که پر از زندگی باشد نمی تواند مرگ را پس بزند. فوت های بزرگ تر و قوی ترند که باد می شوند و گرده ها را می رسانند به خاک تا درخت شوند، حتی میان بیابان. اما این خاکی که سوگل دارد از رویم پر می دهد ذره ای هستی در خود ندارد. پشت این دیوار همیشه حکایت تمام کردن زندگی بوده و هست. باد باید چه چیز این خاک را با خودش ببرد؟
دست هاش زمختی ندارد. ناخن هاش سرخ است و انگشت هاش کمی سرد. هرچه تاب و توان دارم جمع می کنم، ولوله ای درونم به پا شده. ناخن ها و پوست نازک سرانگشت هاش که خاک را از رویم پاک می کند بی قرارم می کند. کاش توی مشتش نگهم دارد. کاش بیشتر تمیزم کند. کاش فوت هاش تا آخر دنیا ادامه داشته باشد. سال ها بود دست زنی به من نخورده بود. هرچه بود دستِ زمخت هاشم بود که هر وقت فرمان ماشین را دور نمی زد، مرا دور می زد. وقت غذا خوردن یک دو سه دور می پیچیدم دور مچش. کم پیش می آمد مرا از خودش دور کند.
انگشت هاش را توی همین چند لحظه تا جایی که می شود گرم می کنم اما امان نمی دهد و زود مرا تعارف هاشم می کند. می اندازدم کف دستش، روی چهار انگشت. منتظر است دست های هاشم مرا بردارد. اما هاشم فقط سر نخ شیخکم را پیدا می کند و با دو انگشت می گیرد و از کف دست هایی که تازه گرمش کرده ام می کشدم بیرون.
دلم نمی خواهد جدا شوم از دست هاش.
از اولش هم قرار نبود مال دست های مردانه باشم. گِرد، صیقلی و نرم تراشیده شده بودم. خیلی سنگ های دیگر را می تراشند تا گرد شوند و تزیینی، اما همه لطف کهربا بودن همین است که دور گردن زنی باشی. به وقتش تپش قلبش را آرام کنی، بی قراری اش را قرار شوی. آن وقت است که سر در گریبان بودن زن ها را که التیام می بخشی جلای خودت هم بیشتر و بیشتر می شود. من مال دور گردن زن ها بودم اما همین هاشم خان مرا خرید. یادم است توی جواهرفروشی که آمده بود برای خریدنم، خیلی سوال کرد. طوری حرف می زد درباره کهربا که فروشنده بفهمد مشتری کاربلدی است و نمی تواند کهربای غیراصل به ش بیندازد. فرق کهربای اصل و غیراصل فرق یک عمر است. عمری بیشتر از سه هزار سال. خیلی طول می کشد تا صمغ درختی بشود سنگ، این ها را فقط خودِ کهربا می داند، هیچ مدعی ای هم نمی فهمد حتی جواهرفروش و حتی کسی که اول بار صمغ سفت شده کهربا را می یابد میان جنگل های کاج و بعد هزار جور محک می زند تا مطمئن شود از اصل بودنش.
چقدر به سختی پول را جور کرده بود، از دست هاش معلوم بود. فهمیده بودم که آن دست ها زحمتکش است. از همان اول که صمغ سفت شده درخت بودم و هنوز صیقل نخورده بودم، از همان وقت میان صدها دست جا به جا شده بودم تا آن موقع و می شناختم دست های جورواجور را. البته آن موقع ها جوان تر بود هنوز و به این زمختی نبود دست هاش. بوی چربی هم نمی داد...
مرا که انداخت گردن ثریا، از ذوق ولوله ای درونم به پا شد. آن موقع مرد جواهرفروش سه تکه کوچک طلا میان مهره ها کار کرده بود و من دلم قرص شده بود که جایم دور گردن یک زن است. هاشم که انداختم دور گردن ثریا راحت شدم. دیگر هیچ چیز نبود که آرزویش را داشته باشم. چه چیز بهتر از آویزان شدن دور گردن زنی و گرمایی که از زیر پوستش بالا بزند و مرا ببرد تا عمق رگ و پی اش. اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که ضربان نامنظم قلب ثریا دلواپسم کرد. نفسش تنگ می شد به قول هاشم. ضربان قلبش اُفت و خیز داشت. هاشم ثریا را از کمر بلند کرده بود با دو دست. هر دو می خندیدند و هاشم چرخ می زد. هاشم میان ذوق و شوق ثریا گفت که گفته اند کهربای اصل برای تنگی نفس خوب است. کلی تعریف کرد و گفت برای این کهربا خریده که قوت به قلب ثریا می دهد و از این حرف ها...

۷

گفته بود بعد از غروب می آید. یک ساعتی از اذان می گذشت و هنوز نرسیده بود. سوگل کلید چراغ فکسنی کنار حیاط را زد. زیر لب غرغر کرد که کلی کار داشته بیرون و مجبور شده بماند توی خانه. حیاط را آبپاشی کرد و بعد با تِی آب های جمع شده گوشه و کنار را داد سمت راه آب. اما لا به لای موزاییک های لق و لوق را باید با جارو می افتاد به جانش، وگرنه آب جمع می شد و بعد می رفت خورد زمین و همه جا را ناجورتر از این می کرد که بود. هیچ مشتری ای غروب نمی آمد سر وقت قابله. کوچه غروب ها شلوغ بود و قابله هم شب دست و دلش به کار نمی رفت. شب وقت این جور کارها نبود.
سوگل دلش خواسته بود تا قبل از آمدن هاشم خانه را صفایی بدهد. هر شب رد بی جان نور چراغ می افتاد روی دهانه راه آب و سایه پله های آهنی کنار حیاط یک ردیف پله دیگر درست می کرد کف حیاط. پله هایی که به جای این که بالا بروند، از روی زمین کنار باغچه شروع می شدند تا راه آب وسطِ حیاط، طوری که امتدادش برود توی چاهک و زیرِ زمین. سوگل هر بار که کلید چراغ را می زد پله های ردیف شده کف حیاط صداش می کردند و می خواستند ببرندش زیرِ زمین. می دانست خیالات است، اما بی اختیار دلش هُری می ریخت. حواس خودش را پرت می کرد. لی لی کنان یکی یکی پله ها را رد می کرد کف حیاط تا برسد به باغچه. بعد از ماجرای چاهک شب ها زیاد نمی ماند توی حیاط مگر وقت هایی که باید تکلیف بشکه را روشن می کرد. از روزی که چاهک را پر کرده بود کمتر از سایه پله ها می ترسید اما صدا تمامی نداشت هیچ وقت. لق لق موزاییک ها از آن شب زیادتر شده بود، هرچند زیرِ زمین خیلی وقت بود چاهکی نبود دیگر.
هاشم به سوگل گفته بود خانه را بلد است و نشانی نمی خواهد. اما سوگل جواب داده بود خیلی عوض شده آن دور و برها و اسم جدید گذاشته اند روی کوچه ها و باز تاکید کرده بود باید از شقایق بپیچد سمتِ ناز دوم و نازهای فرد آن طرف خیابان است و یک وقت اشتباه نرود.
حالا که سعی داشت با جارو آب های جامانده لای موزاییک ها را به هر جان کندنی بود بدهد بیرون، یاد آدرس دادنش افتاده بود و زیرزیرکی به خودش می خندید، جوری که یکهو قابله از پشت شیشه اتاقش نبیند. همان وقت، هاشم تسبیح را چرخانده بود دور انگشتش و طعنه زنان پخی زده بود زیر خنده و گفته بود: «عجب، پس خیلی خبرا شده این چند سال، ناز و ماز و قر و اطوار.»
کمی لجش گرفته بود از کارهای هاشم، به نظرش مرد بی بخاری آمده بود. خیلی گشته بود دنبالش. سوگل همه کاره قابله بود و باید به امر او هاشم را پیدا می کرد. بعد از این همه مرارت بالاخره هاشم را جُسته بود و این بی توجهی هاشم زده بود توی ذوقش. اما سوگل هیچ چیز توی دلش نمی ماند، از هیچ کسی. حتی وقتی توی ذوقش می خورد.
بشکه را از کنار باغچه کشیده بود پیش و زیر راه پله جا داده بود تا شبی وقت و بی وقت ببرد خالی کند توی فاضلاب، مثل وقت های دیگر، اما همه چیز به هم ریخته بود. بعد از بالا زدن چاهک، قابله چند بار خواب پریشان دیده بود. چند ماهی گذشته بود از ماجرا، قابله بی خواب و خوراک شده بود. مشتری کم قبول می کرد. اموراتش به سختی می گذشت. بعد از آن کابوس بود که سوگل را فرستاد بگردد دنبال هاشم. البته یک بار دیگر هم گویا خواب نما شده بود، سال های سال پیش، قبل از این که سوگل بیاید این جا و ماندگار شود. همان روزهای اول به سوگل گفته بود توی این دنیا هر کسی وظیفه ای دارد.
سوگل گیر نداده بود پرس و جو کند و دلیل و مدلول بخواهد، اما از میان حرف های قابله فهمیده بود که خواب نما شده گویا و قرار نیست که هر روز به این دنیا کرور کرور آدم اضافه شود آن هم برای ندانم کاری آدم های دیگر. قابله خوابش را که تعریف نکرده بود، اما سوگل این طور دستگیرش شده بود که خواب نما شدن قابله انگار جوازی باشد برای کاری که انجام می دهد. حالا بعد از سال ها کابوسی دیده بود و باز هم شده بود ماجرایی دیگر. آرام و قرار نداشت. به کسی هم نمی شد اعتماد کرد. هاشم تنها کسی بود که باید می جستش. این میان از وقتی قابله خواست هاشم را پیدا کند حدوداً دو ماهی طول کشید تا سوگل بالاخره پیداش کرد پشت دیوار کشتارگاه.
قابله صدا کرد: «سوگل.»
جارو را گذاشت زیر راه پله و دوید سمت اتاق.
قابله: «بهتره تا اومد تو هم بیای توی اتاق.»
لای در اتاق، طبق معمول جمله ای در جواب قابله نگفت. با سر تکان دادن فقط چشمی گفت در جواب و دوید از پله ها بالا. بی قرار شده بود که برود دستی به سر و رویش بکشد و برگردد پایین.
وقت برگشتن درست روی پله آهنی ای که مدت ها بود لق می زد صدای زنگ در را شنید. یکی دو جا جوش پله ها از هم باز شده بود و اگر بی حواسی می کرد روزی چند بار می افتاد از پلکان. اما سوگل حواس جمع بود، می دانست پاش را کجا بگذارد، هم وقتِ پایین رفتن و هم وقتِ بالا رفتن. شب و روز و تاریک و روشن هم نداشت.
در را که باز کرد، هاشم میان تاریک روشنِ نور حیاط خیلی بهتر از آن روزِ پشت دیوار کشتارگاه به چشمش آمد. نگاهش هم دیگر به بی بخاری آن روز به نظر نیامد. صورتش را برق انداخته بود و موهای جوگندمی اش معلوم بود همین تازگی قیچی سلمانی خورده. سوگل عقب رفت و هاشم همان طور که با تسبیحش توی هوا بازی می کرد وارد خانه شد. سمت باغچه را نگاه کرد، انگار که دنبال باغچه کوچک خودش بگردد که آن روز چقدر با حوصله دل به دلش داده بود. انگار باغچه صداش کرده باشد. زیر لب چیزی گفت. موزاییک های زیر پاهاش ناله کردند. رفت سمت اتاق قابله و پاش را حین رفتن کوبید روی موزاییک کنار راه آب و رو به سوگل گفت: «والا خوبه این خونه تا حالا کون ننشسته. معلوم نیس کف این حیاط به کجا بنده!»
سوگل بفرما گفت و در اتاق قابله را باز و چراغ کم نور و بی رمق حیاط را خاموش کرد. سایه پله های کف حیاط محو شد و دیگر نبود. تسبیح داشت مثل همیشه توی هوا تاب می خورد.

و چشم هایش کهربایی بود

مهری بهرامی




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

نظرات کاربران درباره کتاب و چشم‌هایش کهربایی بود