فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گورخواب

کتاب گورخواب

نسخه الکترونیک کتاب گورخواب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گورخواب

گورخواب رمانی است درباره انواع و اقسام گورخوابیِ ما ایرانی‌ها: درباره دانشجویی که پوست از سر استادش می‌کند، داریوش مهرجوییِ فیلمساز که شرایط زمانه اعصابش را به هم ریخته است، چند جوانِ کتاب‌دزد که با افسردگی و سرخوردگی می‌جنگند، زن و شوهری در شش و بش دزدی از موزه هنرهای معاصر تهران، دانشجویانِ مهاجرت‌کرده به آمریکا، کلنجار نویسنده‌ای با سانسورهای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، و در نهایت روند تبدیل‌شدنِ آدمی بدبخت به یک خون‌آشام. کتاب پر است از موسیقی و نقاشی و مجسمه و شعر و قصه و فیلم. شهر فرنگی است برای خودش که می‌کوشد تعریف صادقانه و بی‌تعارفی از زندگی تحویل مخاطبش بدهد. این کتاب قصه‌‌هایی دارد برای بازگویی جزئیاتِ از قرار فراموش‌شدنی زندگی آدم‌هایی که در صف‌های دراز گورهایی از پیش مقرر آرام به پیش می‌رفتند و اما همین مسیر اجباری‌شان را هم با دست‌اندازها و کلوخ‌هایی ناگزیر روبه‌رو دیدند. آدم‌هایی که ایرانی بودند. آدم‌هایی که... .

ادامه...

بخشی از کتاب گورخواب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



داستان اول: کندنِ پوستِ سر

خودتان را در مجموعه رستورانی مثلاً چندملیتی تصور کنید، در مجتمع تجاری بزرگی در شهری بزرگ. شب است. شلوغ است. سر و صدا زیاد است. همه چیز سیاه و سفید است، یا باید باشد. دو مردِ چهل و چندساله نشسته اند پشتِ میزی. اسمشان را نمی دانیم. اسمشان را نخواهیم دانست. چهره شان را هرطور دلتان می خواهد در ذهنتان تجسم کنید.
روی میز مقابلشان ظرف های خالی شده غذاست و دو فنجانِ نیم خورده چای یا قهوه، به همراهِ دو بشقاب کوچک شیرینی خامه ای. اولی صفحه گوشی تلفن همراهش را می گیرد رو به روی دومی.
استاد اول: «می شناسی؟»
استاد دوم: «نه... صبر کن... اِ... بده ببینم... این نرگس حسینی نیست؟ ای ناکس!»
استاد اول دوباره گوشی را می گیرد سمت خودش و با آن ورمی رود: «تقصیر من چیه؟»
استاد دوم: «از کی؟»
استاد اول: «عید به این ور. تو چه خبر؟»
استاد دوم: «چه خبر می خواستی باشه؟ همون جوری.»
استاد اول: «خب خره برو ازش معذرت خواهی کن، بگو گه خوردم و تموم!»
استاد دوم: «معذرت بخوام؟ برای چی؟ نکنه تو هم فکر می کنی واقعاً تو رد شدنِ تقاضای تدریس ِ اون من دخالتی داشتم؟»
استاد اول: «من همچی حرفی زدم؟ فقط می گم غلط کردم رو برای همین وقت ها گذاشتن. با یه عذرخواهی ساده...»
استاد دوم حرفش را قطع می کند: «تو رو خدا حرف مفت نزن!»
استاد اول: «خیله خب بابا، من اصلاً خفه می شم. فقط تو حرف بزن، خوبه؟ همین کارها رو می کنی دختره شب نمی آد خونه دیگه!»
استاد دوم مکثی می کند. شما هم پیش از خواندن جمله بعد، مکثی بکنید.
استاد دوم: «تو از کجا می دونی شب نیومده خونه؟»
استاد اول: «ها؟»
استاد دوم: «می گم تو از کجا می دونی شب نیومده خونه؟»
استاد اول: «خودت گفتی لابد.»
استاد دوم: «من اصلاً یه همچی حرفی نزدم.»
دو مرد در سکوت خیره می مانند به هم. سر و صدای معمول توی رستوران ادامه دارد. آدم ها تظاهر به خوشبختی می کنند و شام می خورند و پولِ داشته و نداشته شان را خرج می کنند و می خواهند غصه هایشان را فراموش کنند.
استاد اول به خودش جرئتی می دهد: «تو نگفتی؟...»
استاد دوم حرفش را قطع می کند: «من فقط گفتم یه چند وقته با هم حرفمون شده. نگفتم شب نیومده خونه!»
استاد اول: «خیله خب، خیله خب. من سابقه م پیش ِ تو خرابه. رفاقت کردم باهات، رازهای شخصیِ زندگی م رو به ت گفته م. حالا هم تو به من بدبین شدی. عصبانی هم که هستی، اصلاً یادت نمی آد چی گفتی، چی نگفتی.»
استاد دوم: «اتفاقاً هوش و حواسم خیلی هم سر جاشه. تویی که یادت نمی آد تو جلسه آخر هیئت علمی چی گذشت. من درخواست تدریس مژگان رو دادم دکتر امینی. درست بعد از این که امینی تو رو پیشنهاد داد به عنوان مدیرگروه بعدی. اون هم شوخی شوخی برگشت گفت: خانمِ شما که سابقه تدریس نداره، به علاوه شاید هم خیلی صورت خوشی نداشته باشه زن و شوهر برن سرِ یه کلاس.` من غر زدم، اون هم گفت: اصلاً هرچی مدیرگروه جدید بگه.` مدیرگروه جدید چی گفت؟ گفت کوچیک تر از این حرف هاست که حرفی برای گفتن داشته باشه. من به مژگان نگفتم تو مخالف تدریسش بودی، ولی انگار تو چیزهای دیگه ای به ش گفتی.»
استاد اول: «به قرآن مریض شدی تو! خب یه دیقه فکر کن ببین من اصلاً برای چی تو رو شام دعوت کردم این جا، ها؟ غیرِ اینه که می خوام مشکل تو و مژگان حل بشه؟»
استاد دوم: «تو خِیرِت به کسی نمی رسه بابا. ولمون کن!»
استاد اول: «صبر کن یه دیقه! می خوام پیشنهاد بدم مژگان فعلاً با دو واحد سرِ یکی از کلاس های خود من شروع کنه، بعد هم که تجربه ش بیشتر شد، هر کلاسی رو دلش خواست برداره.»
استاد دوم سکوت می کند و خیره می ماند به استاد اول. چند ثانیه ای می گذرد. بگذارید چند ثانیه بگذرد.
استاد اول: «ها؟»
استاد دوم: «تو رو به هر کسی می پرستی، به هر چیزی برات عزیزه، راستش رو به من بگو! تو با مژگان رابطه داری؟»
استاد اول: «واقعاً بی شعوری! یعنی هرچی به سرت بیاد حقته!»
استاد دوم: «تو دیشب کجا بودی؟ از کجا می دونی مژگان دیشب نیومده خونه؟ واسه چی می خوای دو واحد از کلاس های خودت رو بدی مژگان؟ اصلاً تو دیشب کجا بودی؟»
سکوت. استاد اول لحظه ای زل می زند به استاد دوم. بعد تلفن همراهش را دوباره دست می گیرد و مشغول می شود. استاد دوم تکانی به خودش می دهد تا بلند شود و برود. استاد اول دوباره گوشی تلفنش را می گیرد رو به روی صورت او. لحظه ای هر دو ساکت می مانند. بعد، با هم می زنند زیر خنده.
استاد اول: «می گه همکلاسی هاش صداش می کنن مریلین مونرو!»
استاد دوم: «این رو دیگه چه جوری آخه...؟»
استاد اول: «به خدا خودشون گیر می دن! دیشب اون قدر زنگِ آیفون رو زد که از ترس ِ همسایه ها مجبور شدم در رو براش باز کنم.»
استاد دوم: «حالا خودت برای عکس ها میزانسن می دی یا خودشون بداهه آکتورن؟»
استاد اول: «این یکی رو خودم کارگردانی کردم.»
یکی آمده بالای سرشان. سایه اش پیدا نیست، اما شما تجسمش کنید. صدایش را می شنوید؟ دورگه است، کمی بم، کمی تودماغی.
پسر جوان: «سلام استاد!»
استاد اول و استاد دوم سر بلند می کنند و پسرِ بیست و چندساله ای را می بینند که ایستاده رو به رویشان. مسلماً چهره او را هم خودتان باید در ذهنتان بسازید.
استاد اول: «به به، سلام گل پسر. ام... آقای... ببخشید، اسم قشنگت رو فراموش کردم.»
پسر جوان: «حالا اسم من خیلی هم مهم نیست. اومدم فقط بگم مریلین مونرو بیرون تو ماشینه. سرش رو گذاشته روی فرمون داره گریه می کنه.»
استاد اول: «متوجه نمی شم.»
پسر جوان: «حق دارین. سرِ دسر هم مزاحمتون شدم، ببخشید. با اجازه فقط دو تا سوال می کنم و می رم. اولی ش این که، راسته شما قراره مدیرگروه جدید بشین؟»
استاد اول: «یه صحبت هایی شده. چطور مگه؟ درخواستی داری؟»
پسر جوان: «نه استاد. فقط این که مدیرگروه قبلی مون دکتر امینی هم خیلی خوش تیپ بودن.»
استاد دوم هم بالاخره خودش را وارد گفتگو می کند. اشاره می کند به استاد اول: «البته استاد خوش تیپ ترن.»
پسر جوان: «فرمایشتون کاملاً صحیحه. سوال دومم هم همینه. شما که پارسال موهاتون همه داشت می ریخت. چی کار کردین یهو این قدر مو درآوردین؟»
استاد اول: «ببین عزیزم، من نمی دونم الآن...»
پسر جوان حرفش را قطع می کند: «ببخشید استاد، ولی راستش من شما رو همون جوری کچل بیشتر ترجیح می دم. پس با اجازه تون!»
پسر جوان چاقویی از جیبش درمی آورد و با یک حرکت سریع، سرِ استاد اول را با دستِ چپ می گیرد بالا و با چاقویِ توی دستِ راستش تکه ای از پوستِ جلوِ سرِ او را می کند. استاد اول هوار می کشد. خون می پاشد روی میز. پسر جوان چاقو و پوستِ کنده شده را برمی دارد و با قدم رویی سریع می رود بیرون.
استاد اول جیغ زنان با دو دست سرش را گرفته. آدم ها هجوم می آورند سمتِ میزشان. استاد دوم هاج و واج مانده، اما کمی بعد به خودش می آید و به سرعت موبایل استاد اول را از روی میز برمی دارد و شروع می کند به وررفتن با آن. لحظه ای بعد نگاهش وامی رود.
آدم های رستوران دورشان جمع می شوند. یکی از استاد دوم می پرسد: «کارِ کی بود، آقا؟ بگین سریع زنگ بزنیم ۱۱۰.»
استاد دوم فقط سری تکان می دهد. زیر لب می گوید: «نمی شناختمش.»
استاد اول از درد نعره می زند. استاد دوم آهسته بلند می شود و می رود بیرون.

نظرات کاربران درباره کتاب گورخواب