فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نیای غرب

کتاب نیای غرب
نوشتار، عقلانيت و دين در ايران، يونان و بين‌النهرين

نسخه الکترونیک کتاب نیای غرب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نیای غرب

کتاب حاضر میراث بین‌النهرین را بررسی می‌کند؛ به عبارت دقیق‌تر، به بررسی سه مورد از نوآوری‌های مهمی می‌پردازد که در هزارۀ چهارم ق.م از رویارویی سومری‌ها و اکدی‌ها در عراق امروزی پدید آمد: نوشتار، عقلانیت و دین. در این کتاب پیشرفت نوشتار را در بستر نسبتش با اندیشه و تعصب دینی، یعنی دو مقوله‌ای که به محض پدید آمدن نوشتار از دل آن زاده شدند، و چگونگی پذیرش آن از سوی اقوام دیگر برمی‌رسیم: سامی‌های سوریه که خط را اصلاح کردند و یونانی‌ها که آن را کامل ساختند. در نقطۀ اوج تکاملی طولانی مشخص شد که عقلانیت ــ یا «عقلانیت‌ها» به قول ژان‌پی‌یر ورنان ــ و ادیان جهانی دو محصول فرعی خط و نوشتار هستند، دو محصولی که قادرند هنجارهایی کلی و مستقل از شرایط بیافرینند. جستجوی سرآغازها پژوهش دربارۀ جریان‌های انتقال را نیز در بر می‌گیرد، اما در این کتاب نویسندگان می‌خواهند به بررسی اَشکال تاریخی این سه پدیده در میان اقوامی بپردازند که دست به اخذ و اقتباس این پدیده‌ها زدند یا آن‌ها را دگرگون ساختند. هر یک از این تمدن‌ها، به سبک و سیاق خاص خود، و بسته به شرایط مادی، اجتماعی و فرهنگی‌شان، از میراثی مشترک بهره‌مند شدند. در اثر حاضر هدف این نیست که مراحل مختلف تحولی تصویر شود که نهایتاً در عقلانیت یونانی و یکتاپرستی عبرانی به کمال خود رسید. اگرچه به طور قطع ثابت شده که بین‌النهرین، دست‌کم در بخش‌های غربی دنیای قدیم، سرچشمۀ تمدن بشر بوده است، شاخه‌های متعدد و پایدار این سرچشمه همگی به جریانی یگانه مبدل نشدند. بلکه به‌عکس، این شاخه‌های متعدد هرگز از دگرگونی و رشد و آمیزش بازنایستادند. این‌گونه بود که ایده‌های بین‌النهرینی همانند کالاهای مادی و فناوری‌اش، به شرق یعنی به سرزمین‌های ایرانی و به غرب یعنی به سوریه و دورتر از آن به یونان سرازیر شدند. این ایده‌ها که تمدن‌های هخامنشی، آرامی، عبرانی و یونانی آن‌ها را اخذ و اصلاح می‌کردند گاه دچار تغییرات کمابیش بنیادی می‌شدند و گاهی نیز بدون تغییر و در شکل جریان‌های فکری، مجموعۀ اساطیر و عقاید از این‌جا و آن‌جا سر برمی‌آوردند. از این واقعیت که دو موجودیت با نام‌های تصنعی شرق و غرب ایده‌های فوق را به ارث بردند به هیچ وجه نمی‌توان نتیجه گرفت که بر درخت شش‌هزارسالۀ تمدن بین‌النهرین فقط همین دو شاخۀ بزرگ روییده است. معمولاً در تاریخ، مسئلۀ سرآغازها برای هر کس که حاضر باشد دیدگاه ایدئولوژیکش را دربارۀ هویت فرهنگی کنار بگذارد دربردارندۀ نکاتی جذاب خواهد بود. از این رو در پس مفهوم «غرب» می‌توان تأثیرات اسلامی بسیاری یافت. اسلام نیز که معمولاً می‌کوشیم آن را به «شرق» فروکاهیم بسیاری از تنش‌های موجود میان شرق و غرب خود را پنهان می‌کند و همواره ناگزیر از روبه‌رو شدن با ملل مهم شرقی ــ یعنی چین و هند ــ در آن سوی مرزهای خود بوده است.

ادامه...

بخشی از کتاب نیای غرب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دین و عقلانیت در بین النهرین

ژان بوترو

پیشگفتار مترجم

 بهمن رستاخیز
بوتِرو در مقاله بلند خود، چنان که از همان آغاز اعلام می کند، درصدد است ریشه های فرهنگ غربی را در تمدن بین النهرین باستان نشان دهد. غربیان دو ریشه کهن برای تمدنشان قایل اند: یکی تمدن یونان باستان و دیگری فرهنگ کهن عبری که از طریق کتاب مقدس به اخلاقیات و دین آنان شکل داده است. نویسنده ابتدا تاکید می کند که مردم خاورمیانه و شمال آفریقا نیز کمابیش در این دو ریشه با غربیان مشترک اند و از این نظر در برابر مردمی با بنیادهای فرهنگی دیگر (مثلاً چینی ها و ژاپنی ها) در یک گروه قرار می گیرند و سپس می کوشد نشان بدهد که با توجه به شناختی که از گذشته های کهن تر به دست آمده می توان عقب تر رفت و ریشه های دو تمدن یونانی و عبرانی را در تمدن بین النهرین باستان یافت. در چند فصل این مقاله نوشتار، اساطیر، علم اولیه و چگونگی دین ورزی مردم این تمدن توصیف شده تا خواننده دریابد این عناصر به تمدن غربی و نیز آنچه تمدن اسلامی خوانده می شود راه یافته است.
با این همه، شاید بوترو در نهایت در نشان دادن آنچه می خواسته کامیاب نشده است. اولاً برخی مقایسه های ضروری انجام نشده؛ مثلاً برای اثباتِ اثرپذیری دین یهودی از دین بین النهرینی باید عناصر مشترک میان این دو نشان داده می شد و بعد با مقایسه هایی با ادیانی غیر از این دو و ذکر تفاوت ها، خواننده بیشتر قانع می شد که شباهت ها تصادفی نیست و اقتباس های درخور توجهی در کار است (ظاهراً بوترو در کتابی به نام تولد یک خدا به این کار پرداخته است). ثانیاً برای نشان دادن ریشه علم یونانی در تمدن بین النهرین به سراغ مورد نامناسبی رفته است: الواح پیشگویی. دشوار بتوان پذیرفت که در پیشگویی های این الواح چیزی هست که در پیشگویی های فرهنگ ها و تمدن های دیگر یافت نمی شود (تنها نکته ای که بوترو مطرح کرده این است که بین النهرینیان باستان فهرست های طویلی در این باره مکتوب کرده اند). جای تعجب است که او به نجوم بین النهرینی که تاثیر آن بر نجوم یونانی بسیار مستند و پذیرفته شده است نپرداخته. ثالثاً او به منظور رسیدن به نتیجه دلخواهش تمدن مصر را با یک استدلال ساده کنار گذاشته است؛ این که سامیان غربی (که یهودیان هم از آن زمره اند) بسیار متاثر از تمدن بین النهرین بوده اند، اما «چندان پذیرای آنچه ممکن بود از فرهنگ بیگانه و غریب حوضه رود نیل به آنان برسد نبوده اند». حال آن که نه فقط می شود تاثیرهای بنیادی تمدن مصری بر این سامیان غربی را نشان داد، بلکه در مورد نیای دیگر غرب، یعنی یونانیان، به نظر می رسد که در همه موارد برشمرده بوترو در مقاله اش، مصر بیش از بین النهرین مهم بوده است. نوشتارهای صامت نگار خاورمیانه (آرامی، سریانی، پهلوی، نبطی، عربی و...) همه از خط فنیقی مشتق شده اند و خط فنیقی به احتمال زیاد از خط سینایی و خط سینایی در نهایت از هیروگلیف مصری ریشه گرفته است (به این نکته در مقاله هرنشمیت نیز اشاره شده است). بنابراین فقط در صورتی می توان خط سومری را نیای خطوط امروز خاورمیانه و غرب به شمار آورد که قایل باشیم ابداع خط مصری با ایده گرفتن از خط سومری بوده است و این چیزی است که اغلب مصرشناسان کنونی با آن مخالف اند. در مورد دین نیز اگرچه اشتراکات متعدد دین بین النهرینی با دین یهودی انکارنشدنی است، تاثیر مصر نیز درخور توجه به نظر می رسد. مثلاً یهودیان در انجام دادن عمل ختنه، که آن را وجه تمایز مهم خود از همسایگانشان می دانند، همانند مصریان باستان هستند. همچنین در آدابِ طهارتِ پرطول و تفصیل و به ویژه نجس و آلوده شمردن مردمان دیگر نیز بیشتر شبیه مصریان باستان اند تا بین النهرینی ها، و در مسئله توحید نیز اگر بخواهیم برای دین یهودی سلفی بیابیم، هیچ مورد بهتری از دین فرعونِ بدعت گذار مصری، اخناتون، وجود ندارد. از سوی دیگر، یونانیان خود به تاثیر دین مصری بر دینشان اشاره کرده اند؛ مثلاً هرودوت گفته است که بجز در مورد چند خدا، یونانیان پرستش خدایان دیگرشان را از مصریان آموخته اند. در زمینه علم هم شواهد چشمگیری از تاثیر مصر در یونان وجود دارد: ارسطو از آغاز هندسه در مصر گفته است و درباره برخی از بنیان گذاران علم و فلسفه یونانی، همچون تالس و افلاطون، از سفرهای آنان به مصر سخن به میان آمده است.
نقطه قوت این مقاله تسلط ژرف نویسنده بر جنبه های گوناگون فرهنگ بین النهرین باستان است. در اغلب کتاب هایی که در مورد بین النهرین به فارسی ترجمه شده یا احیاناً نوشته شده، فقط اطلاعاتی دایرهالمعارفی و کلی عرضه شده، ولی بوترو که به دلیل سال ها پژوهش در این عرصه با «روح تمدن بین النهرینی» آشناست، جابه جا نکاتی جالب توجه و تازه مطرح کرده که عمدتاً هم نظریات خود اوست: مثلاً درباره تفاوت روحیه سامیان بین النهرین با روحیه دیگر اقوام سامی، به دلیل تاثیری که گروه اول از سومریان پذیرفته اند، یا تفاوت نگاه سومریان با نگاه سامیان درباره ویژگی های خدایان.
افزون بر این، بوترو انسانی عمیق و به اصطلاح «صاحب حکمت» است که درباره پاره ای مسائل کلان انسانی، همچون اعتقاد دینی، به نتایج و نظریات خاص خودش رسیده و در این مقاله برخی از آن ها را با لحنی گرم، پرشور و تاثیرگذار عرضه کرده است.

تا اندازه ای با یقین می توانیم بگوییم که این تمدن عمدتاً حاصل کار سومریان بوده است: همه شواهد نشان می دهد که آنان به سبب هوش، فعالیت، ابتکار و کاردانی خود، رهبران، قهرمانان و روح این تمدن نوپا بوده اند. هر چیزی که ما به واسطه اسناد بسیار مفصل درباره دوره های تاریخی بعد، که از میانه هزاره سوم آغاز می شود، می دانیم، نه فقط بر حضور سومریان بلکه بر دست بالای آنان دلالت دارد. بسیاری از واژه هایی که به اندیشه، نهادها و فناوری مرتبط است از زبان سومری وارد اکدی شده است، و در چنین مواردی، چنان که می دانیم، واژه همیشه همراه با آنچه واژه بر آن دلالت می کند وام گرفته می شود (در این متن، کلمات سومری را با حروف معمولی و کلمات اکدی را با حروف ایتالیک نشان می دهیم). در زبان اکدی واژه tuppu برای الواح کوچکی که مثل کاغذ امروزی ابزار نوشتار بود به کار می رفت و استفاده از این الواح را اکدیان بایستی از سومریان که به آن dub می گفتند آموخته باشند. همچنین، چون اکدیان هنر و تکنیک باغداری و جالیزکاری را از سومریان آموختند، کلمه سومری kiri.nu به معنی «باغبان» را نیز از آنان اخذ کرده و به صورت nukaribbu درآورده اند.
به راحتی می توان فهرست بلندی از این وامگیری ها ارائه کرد که بر مقادیر شگفت آور و متنوعی از عناصر فرهنگی دلالت می کند که سومریان در تمدن بومی تزریق کردند. اگر نگاهی به عرصه دین بیندازیم، می بینیم که در دین بین النهرینی از روزهای آغازینش، اکثریت مطلق از صدها خدایی که پرستش می شد، اگر بر اساس نامشان قضاوت کنیم، سومری بوده اند: آن(۷) خدای آسمان، اینانّا(۸) («بانوی آسمانی») که یکی از مهم ترین خدایان و الهه عشق به شمار می رفت، و نین اورتا(۹) («ارباب سرزمین اربل(۱۰)») که خدای کشاورزی بود، و بسیاری دیگر.
البته در برابر موج فرهنگی سومریان، اکدیان استفاده کنندگان صرف نبودند. آنان با آنچه از سومریان می آموختند همراهی می کردند، آن را گسترش می دادند و به علاوه در آن مشارکت فعال داشتند. در عرصه دین خدایانی می بینیم که نام و شخصیت سامی دارند و به تدریج وارد پانتئون شده اند: شَمَش،(۱۱) خدای خورشید؛ اَدَد،(۱۲) خدای باد و باران؛ ایشتار،(۱۳) الهه جنگ؛ و غیره. همچنین اکدیان سامی روح دینی(۱۴) تازه ای حاکم کردند: خدایانی که سومریان عادت داشتند آنان را بسیار انسان وار بدانند و در ارائه آنان با عیب های «زمینی» و نقطه ضعف های انسانی افراط هم می کردند، در پرتوی به کل متفاوت نگریسته شدند و به صورت سرورانی بزرگ و والا درآمدند که یکسره از دنیای آدمیان جدا هستند. به نظر من، این امر حاصل یکی از ویژگی های فرهنگی سامیان است که مختص آن هاست: دیانت سفت و سخت، همراه با احساس تفوّق و برتری شدید خدایان و «متعالی بودن»(۱۵) [بیرون از دسترس بودن] آن ها.
دین تنها رکن تمدن نبود که اکدیان در آن مشارکت کردند و عناصر خاص فرهنگشان را در آن وارد نمودند. آنان چیزهایی نیز داشتند که به کل برای سومریان ناشناخته بود. زبان سومری متقابلاً کلمه هایی را، همراه با مدلول آن کلمه، از اکدی وام گرفته است: na.gada [ناگادا] که در زبان سومری معنی «چوپان و گله دار» می دهد از کلمه اکدی nāqidu [ناقیدو] آمده است؛ dam.hara، به معنی «جنگ»، از tamḫaru آمده است؛ و نیز sum، نام سومری گیاه سیر، از shūmu اکدی گرفته شده است.
پس تا این جا چنین شد: تمدن بین النهرین، کهن ترین تمدنی که می شناسیم، در قسمتی از جنوب بین النهرین در هزاره چهارم از برخورد سومریان، که از جنوب شرقی آمدند، و سامیانی به نام اکدی، که از شمال غربی آمدند، متولد شد. این تمدن برایند آمیزش و برخورد و پیوند این دو گروه بود و در آغاز سومریان، که بافرهنگ تر و فرهیخته تر، و نیز پذیرا تر، فعال تر، خردمندتر، هوشمندتر و خلاق تر بودند، نقش الهام بخش و رهبر را در آن بازی می کردند.
اما سومریان با همه استعدادهایشان نقطه ضعفی داشتند که بعدها تمدن و منطقه از آن آسیب دید. آن ها هنگامی که به این سرزمین آمدند، همه پل های پشت سرشان را خراب کرده بودند و ارتباطشان با سرزمین پیشین و مرد مشان، البته اگر کسانی از آن ها در سرزمین اصلی شان باقی مانده بودند، قطع شد. آنچه می دانیم این است که هیچ خون تازه ای از هم نژادانشان به آنان تزریق نشد، بنابراین از نظر قومی خودشان را در برابر اکدیان، که در ادوار بعد همواره نیروهای کمکی از سامیان سرزمین های سوریه دریافت می کردند، در موقعیتی فروتر یافتند. مثلاً در اواخر هزاره سوم، شاخه جدیدی از سامیان در گروه های منفرد یا به صورت انبوه وارد منطقه شدند. اینان که گاه صلح آمیز پیش می آمدند و گاهی با جنگ، به زبان سامی ای سخن می گفتند که با زبان اکدی خویشی داشت، اگرچه آن قدری با آن فرق داشت که تا دوره هایی متمایز بماند. در زبان سومری به این سامیان تازه وارد mar.tu [مارتو] و در اکدی Amurrū [امورّو] می گفتند (امروزه به آن ها «اموری ها»(۱۶) می گوییم)، به معنی «غربی ها»، که این بر خاستگاه آنان دلالت دارد. اموری ها به سرعت فریفته غنای مادی و فرهنگی این سرزمین شدند، از روش زندگی ساکنان آن تقلید کردند، خون خود را با آنان درآمیختند، و نیروی محرکه تازه ای برای پیشبرد زندگی آن مردم و تمدنشان شدند.
سومریان قادر به ایستادگی در برابر موج مهاجرت سامیان نبودند. بنابراین، در طول هزاره سوم، و به احتمال قریب به یقین در ثلث پایانی آن، در اکدیان جذب و از ساحت تاریخ ناپدید شدند. به این ترتیب سراسر سرزمین و تمدن و سرنوشت آن به دست سامیان افتاد، که البته در گسترش و تقویت آن می کوشیدند. با این حال، حداقل دو عنصر اساسی از سومریان در فرهنگ و اندیشه منطقه باقی ماند و تفوّق خود را تا پایان تاریخ این تمدن حفظ کرد.
اولین عنصر، زبان سومری بود. این زبان، که در آغاز تنها زبان نوشتاری بین النهرین بود، گرچه با محو گویشورانش ناپدید شد و زبان اکدی، نخست در کاربرد روزمره، سپس رسمی و اداری، و سرانجام به عنوان زبان ادبی جانشین آن شد، همچنان در امور مذهبی و غیر مذهبی به کار می رفت ــ در وهله نخست در کاربردهای رسمی، و سپس در مقام زبان نوشتاری فرهنگ، هم در ادبیات مذهبی و عالمانه و هم در ادبیات غیرمذهبی. زبان سومری در ابتدا بر زبان اکدی که در این عرصه ها تازه کار بود غلبه داشت، ولی حتی هنگامی که جایش را بدان سپرد یکسره از میدان به در نشد. این کاربرد ادبی زبان سومری ــ اگرچه به ناگزیر شکل ناسَره و ناخالصی یافته بود ــ تا پایان تاریخش در منطقه، یعنی تا اوایل دوره مسیحی، ادامه داشت: نه فقط از آثار سومری رونوشت برداشته می شد تا خوانده و بررسی و تفسیر شوند، بلکه عالمان آن را به مثابه «زبان خاص» خود به کار می بردند، همان طور که فرهیختگان غربی، تا دوره رنسانس، زبان لاتینی را برگزیده بودند. آیا دلیلی محکم تر از این برای وام کلان غرب به فرهنگ رومی وجود دارد که زبان لاتینی در میان ما چنین دوامی داشت؟ به همین شکل برای اثبات نقش بنیادین و سرنوشت ساز سومریان در زایش و رشد تمدن بین النهرین بهترین دلیل همین پیوند و دلبستگی مردم بین النهرین به این زبان بیگانه بود، حتی اگر استفاده از آن منحصر به قشر باسواد جامعه بود.
فقط مسئله زبان نیست که برتری و ژرفای تاثیر سومریان را نشان می دهد. چیز دیگری هست که اگرچه در آغاز به چشم نمی آید، به همان اندازه اهمیت دارد. هنگامی که سامیان فرهنگ این سرزمین را می پذیرفتند و «فرهیخته» می شدند، به گمان من، سومریان عمیقاً دیدگاه، علایق، و نگرش ها و واکنش های آن ها به جهان را عوض کردند ــ در یک کلام، ذهنیت آن ها، و سوگیری اذهان آن ها را تغییر دادند. بیرون از بین النهرین، هرجا به سامیان برمی خوریم ــ که در واقع آنان را از هزاره دوم به بعد می شناسیم ــ آن ها را، از طریق آثار مکتوبشان، اقوامی پرشور و پرحرارت می یابیم که در برابر رویدادها واکنش های شدید و آتشین نشان می دهند، و از تخیلی بسیار زنده برخوردارند که قادر به خلق ایماژهای بدیع و تاثیرگذار است؛ یا به بیان دیگر، طبعی بسیار تغزلی دارند که سبب می شود قدرتمندترین شعرها را بسرایند که آدمی را به تحسین و اعجاب وامی دارد: از یک سو بخش هایی از عهد عتیق پیش چشم می آید، از «نبوت ها» گرفته تا «کتاب ایوب»، و از دیگر سو کهن ترین اشعار عربی، معلّقات و نیز سوره های مکی قرآن.
اما بیهوده است که چنین کلماتی قدرتمند، چنین خلاقیتی در گفتار، چنین تخیلی غنی و رنگارنگ، چنین جوشش و خروش، و چنین شتاب زدگی در بروز احساسات را در کل ادبیات اکدی و حتی در شعر آن بجوییم. از چند استثنا که بگذریم، نویسندگان اکدی در هر ژانری که بنویسند خشک، سرد و رسمی است. آنان به ندرت استعاره های قوی و غیرمنتظره به کار می برند، و عاشقان دلخسته تکرار هستند. در یک کلام: بی روح و ملال آورند. اما از سوی دیگر، آنچه درباره اکدیان باید توجه کرد این است که تقریباً در هر عرصه ای، از کهن ترین زمان ها، گونه ای کنجکاوی درباره پیرامونشان داشتند. گویی نیازمند بودند که چیزها را به روشنی ببینند، تحلیل و مقایسه کنند، نظم دهند، و درک و طبقه بندی کنند. در حقیقت آن ها در رابطه شان با جهانْ ذهن و عقلانیت و وضوح را بالاتر از قلب و احساس و روح می شمردند. برای من بشخصه دشوار است که این تفاوت را ــ نمی گویم بدشکل شدن،(۱۷) می گویم تغییرشکل(۱۸) ــ ناشی از چیز دیگری جز تاثیر سومریان بدانم. اگر مروری بر آثار ادبی و به ویژه اشعار سومری داشته باشیم، به وضوح می بینیم که در آن ها از مواجهه تند و آتشین با مسائل خبری نیست، و ایماژهای بدیع و قدرتمند و گفتاری برانگیزاننده و تخیلی سرشار ندارند. در نتیجه، سبک بیانشان گرم و پرانرژی نیست. تحت تاثیر سومریان، سامیان بین النهرین یا دست کم قشر باسواد آن ها ــ یعنی کسانی که به واسطه نوشته هایشان با آن ها تماس مستقیم داریم (بعداً به این جنبه از قضیه خواهیم پرداخت) ــ عادات ذهنی خود را تغییر دادند و به این ترتیب بود که به تمدن این سرزمین راه یافتند، در آن مشارکت کردند، آن را حفظ کردند و رشد دادند.
آن هنگام که ــ اواخر هزاره سوم، و شاید هم زودتر ــ سامی نژادانی که به زبان اکدی سخن می گفتند بخشی از جمعیت را که سومری نژاد بود و به زبان سومری سخن می گفت به کل بلعید، حیات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فکری و معنوی این سرزمین ــ در یک کلام تمدن آن ــ به وضعی درآمد که دو هزار سال ادامه یافت: یعنی در دستان سامیان بومی، که بازماندگان اکدیان باستان بودند و فرهنگ سومریان فرهیخته را پذیرفته بودند، و نیز در دستان اموریان نورسیده، که به سرعت رنگ محیط را به خود گرفتند و با بومیان همگون شدند.
به همین دلیل است که گرچه بدون تاثیر اولیه و اساسیِ سومریانْ تمدن بین النهرین هرگز آن چیزی نمی شد که کشف کرده ایم، واقعیت این است که پس از محو شدن سومریان، این فقط سامیان بودند که بار تمدن بین النهرین را به دوش گرفتند، دنبال کردند، رشد دادند، غنی ساختند و سرانجام آن را به پایان رساندند. بر این نکته اساسی هرچه تاکید شود کم است. اینان اگرچه به دست معلمان سومری شان شکل گرفتند و گویش آن معلمان را به گونه ای حفظ کردند، در هر حال زبانشان و، در نتیجه، احساسات و قلب و روحشان سامی بود.
این تمدن که نشان پررنگ سومری داشت، بی گمان در نهایت سامی بود و خویشاوند نزدیک تمدن های سامی دیگری به شمار می آمد که در اطراف آن سر برآوردند و آشنا ترینشان تمدن های عبرانی ها، آرامی ها و اعراب است. البته تمدن بین النهرین پیشاهنگ همه این تمدن ها بوده، چنان که پیشاهنگ تمدن ما نیز است.
در سپیده دم تاریخ، یعنی در اواخر هزاره چهارم، بین النهرین سرزمینی آبرفتی با خاکی غنی بود که به مدد موقعیت جغرافیایی، منابع، و جمعیت بافرهنگ و صنعت پیشرفته اش سرنوشتش را دو چیز رقم زد: یکی ثروت انباشته ناشی از کار مردمانش (مهم تر از همه کشت غلات در مقیاس وسیع و پرورش گوسفند و بز)، و دیگری این که برای دست یافتن به موادی که خود فاقد آن بود به همسایگانش رو آورد: چوب برای کارهای ساختمانی و نجاری، سنگ و فلزات. بدین ترتیب بین النهرین در داخل ثروت چشمگیری به دست آورد، نیرومند شد، سطح زندگی در آن بالا رفت، تا حدی که حتی سرزمین های دور به آن احترام می گذاشتند و از قدرتش بیم داشتند، اما همزمان به واسطه روابط تجاری ــ خواه روابط برابر و خواه روابط با روش هایی کمتر مسالمت آمیز ــ درهایش به روی جهان خارج نیز بسیار گشوده بود: از غرب، آسیای صغیر و سوریه تا سواحل شرقی مدیترانه و حتی مصر (به ویژه از میانه هزاره دوم)؛ و از شرق، ایران و سواحل عرب نشین خلیج فارس، تا قسمت های غربی شبه قاره هند. اسناد فراوانی مربوط به این تجارت ها از هزاره سوم به این سو در دست است! این ارتباطات بی گمان باعث می شد که بتوانند موادی را که در جستجویش هستند بیابند؛ بازرگانان و سربازانش نیز احتمالاً مشاهداتشان و افکار و یافته هایی را با خود می آوردند که یقیناً غریب و شگفت بود ولی همیشه، حتی برای مردمانی با چنان تمدن رشد یافته ای، چیزهای به دردبخوری در آن ها یافت می شد.
بین النهرین مازاد تولیدش را صادر می کرد: غلّه، خرما، پشم، و محصولات تکنولوژی «صنعتی» اش را که شکل سازمان یافته ای داشت، از جمله مصنوعاتی از چرم، پارچه، نی، چوب، سنگ و فلز. اما در کنار این کالاهای مادی، و مهم تر از این ها، بین النهرینی ها دستاوردهای فرهنگی، فکری و فنی خود را در اطراف و اکناف اشاعه می دادند؛ در میان مردمانی که هنوز از استانداردهای بالای زندگی آن ها دور بودند و خیلی هم مانده بود که به آن ها برسند. در حوضه رود سند، باستان شناسان نه فقط اشیایی از هزاره سوم ق.م یافته اند که نشان دهنده حضور بین النهرینی هاست (مُهرهای استوانه ای سنگی)، بلکه در اسناد محلی متاخرتر نشانه های واضحی از سیستم نجومی اصیل و پیشرفته ای پیدا شده که دانشمندان بابل در طول هزاره دوم به آن جا منتقل کرده بودند. همچنین، در میانه هزاره سوم، بین النهرینی ها به ایلامیان، که نزدیک آنان در جنوب غرب ایران ساکن بودند، و به مردم اِبلا، در شمال غرب سوریه، یکی از عناصر اساسی فرهنگ را آموختند که اهمیت بسیار داشت ــ نظام نوشتاری شان را و همراه با آن زبان اکدی و محتوای بسیاری از متونشان را. در سرتاسر خاورمیانه به ویژه از هزاره دوم به بعد می توانیم ردّ پای اساطیری را ببینیم که در بین النهرین پدید آمده اند، مثلاً اسطوره «طوفان» ــ که دشوار بتوان ساخته و پرداخته شدن آن را به جایی جز بین النهرین نسبت داد ــ و دیگر آثار ادبی نوشته شده به سومری یا اکدی. نمونه ای حیرت انگیز از نیمه هزاره دوم این که عالمان هیتیایی در آسیای صغیر نه فقط حماسه گیلگمش را به زبان هندواروپایی خود ترجمه کردند، بلکه برای رضایت مندی مخاطبانشان ویرایش مختصری از آن را نیز ترتیب دادند.
این چند نمونه کافی است تا نشان دهد بین النهرین از آغاز تمدنش در اواخر هزاره چهارم تا چند هزاره بعد با چه وسعتی نه فقط کلیت نظام تمدن خود بلکه ثمره های مادی و معنوی آن را در سراسر خاورمیانه و حتی فراتر از آن اشاعه می داد.
به نظر می رسد تمدن بین النهرین در آخرین هزاره حیاتش، اگرچه همچنان در جهان پیرامونش منشا اثر بود و تحسین دیگران را برمی انگیخت و آنان را به تقلید وامی داشت، در آنچه می توانیم فعالیت «تمدن سازی» بنامیم کندتر شده بود. این نه فقط بدان دلیل که در بین النهرین استانداردهای بالای زندگی تثبیت شده بود و نیاز کمتری به پیشرفت و نوآوری و اختراع حس می شد، بلکه این که طی قرن ها و تا اندازه ای تحت تاثیر بین النهرین تمدن های کم و بیش درخشانی در اطراف آن به وجود آمده بود که دیگر خود را برای رشد و پیشرفت چندان محتاج اقتباس نمی دیدند. به غیر از این دو عامل، باید گفت که از میانه هزاره دوم، بین النهرین هم به مثابه قدرت سیاسی و هم فرهنگی فرایند اضمحلال را آغاز کرده بود.
در پایان هزاره دوم، موج جدیدی از سامیان از همان جهتی که اموریان آمده بودند وارد شدند. اینان به زبان آرامی سخن می گفتند و آداب و رسومشان با اموریانِ انعطاف پذیر که یک هزاره پیش تر آمده بودند نسبتاً متفاوت بود. با آمدن آرامی ها، امنیت و وجهه بین النهرین کاهش یافت و موجودیتش در خطر قرار گرفت. اینان به زندگی کوچ نشینی ادامه دادند و خود را از دیگران جدا نگه داشتند. آن ها به تهدیدی دایم برای ساکنان بین النهرین و برای زمین ها و شهرهای آن ها تبدیل شدند، و گهگاه بر ایشان چیره می شدند و آن ها را وادار به مهاجرت می کردند. به علاوه، آن ها خطر بزرگ تر فرهنگی ای نیز با خود آورده بودند، اختراعی شگفت آور که در آن هنگام چند سده از عمرش می گذشت، اختراعی که می توانست جانشین نظام نوشتار باارزش و قدیمی اما پیچیده و دشوار بین النهرین شود: خط الفبایی. این بی تردید برای برآشفتن و تضعیف تمدن سنتی کهن کفایت می کرد!
هنگامی که تمدن کهن مهم ترین اهرم قدرتش، یعنی استقلال سیاسی اش، را از دست داد ــ بین النهرین در سال ۵۳۹ ق.م به دست پارس ها افتاد، در سال ۳۳۰ ق.م به دست سلوکیان یونانی، و دو قرن بعد به دست اشکانیان ــ فرایند اضمحلال آن با سرعتی فزاینده پیش رفت. زبان کهن اکدی، همچون سومری، مُرد و زبان آرامی جایگزین آن شد. زبان اکدی و خط عجیب و غریبش جز نزد فرهیختگان وجود نداشت و اینان خود از دسترس مردم دورتر شدند و به حلقه های عالمانه ای که کارشان بازخوانی و شرح بی پایان ادبیات و مذهب و گنجینه علمی مهجور سرزمینشان بود محدود شدند. آخرین ردّی که ما از تجلّی این فرهنگ سنتی داریم لوحی میخی از سال ۷۴ یا ۷۵ م است؛ یک سالنمای نجومی کسالت آور! این آخرین سخن بود، واپسین نفس تمدن چهارهزارساله ای که جهان ما را دگرگون کرد. این تمدن آماده محو شدن بود چون در سالیانی دراز و به تدریج دستاوردها و گنجینه هایش را به وارثانش که نیاکان ما بودند انتقال داد.
تا این جا ما زایش و تکامل تمدن بین النهرین را دیدیم؛ و نیز دیدیم که این تمدن تمدن های آسیای جوان تر را بارور ساخت، آسیایی که در نظر ما مورخان، در آن هنگام جهان متمدن و سرشار از قابلیت ها در آن جا تمرکز یافته بود. مرگ آن را هم دیدیم، هنگامی که کارش به پایان رسید و زمانش به سر آمد و فرزندانش ماجرای خود را آغاز کردند.
اینک چند مطلب دیگر باقی مانده که باید به آن ها بپردازیم. نخست خواهیم دید که چگونه بین النهرینیان چیزی را ابداع کردند که انقلابی در جهان بود ــ نوشتار ــ و چه استفاده ای از آن کردند و چگونه این ابداع نگاه و نگرش آن ها را به جهان تغییر داد. بعد از آن بررسی می کنیم که بین النهرینیان به پرسش های اساسی که برای همه آدمیان درباره جهان و چگونگی کارکرد آن پیش می آید چه پاسخی می دادند و سرانجام می کوشیم که نگرش آن ها به عالم ماوراءالطبیعه، یعنی چیستی دین و چگونگی دین ورزی شان، را درک کنیم.
شاید از طریق این فرایندِ «در معرض دید گذاشتن» فرصتی بیابیم تا باورها، پندارها، استدلال ها، دیدگاه ها و احساس هایی را که هنوز عمیقاً در ما هستند بازیابیم. اگر چنین باشد، در این حکم که «بین النهرینیان کهن ترین نیاکان مستقیم قابل شناسایی ما هستند» برخطا نبوده ام.

۱. زایش تمدن

جوان که بودم ــ یعنی خیلی سال پیش! ــ زمان زیادی صرف ارسطوی پیر می کردم. او به سبب شیوه نگرشش به جهان و پرسش ها و پاسخ هایش درباره مسائل کلی و بنیادی ــ مسائلی که امروزه دیگر توجه کمتر کسی را جلب می کنند ولی به یک معنی همه چیز به آن ها بستگی دارد ــ تاثیری ژرف بر من داشت. از جمله چیزهایی که از ارسطو آموختم این بود که برای فهم واقعی چیزها باید تولد آن ها را به چشم ببینم و رشدشان را نظاره گر باشم. مثلاً، اگر بخواهم همه چیز را درباره حشره ای بدانم، باید کاری بیشتر از تشریح صرف آن انجام بدهم، زیرا هنگام تشریح فقط جسدی در برابرم دارم، مکانیسمی منجمد و بی تحرک که هر چیزی هست جز حشره ای واقعی: برای مشاهده آن نه همچون ساختاری بی تحرک، ولو شگفت انگیز، بلکه همچون مخلوقی پیش بینی ناپذیر، که حرکات خاص خود را دارد و تابع قوانینی حتی پیچیده تر از قوانین مکانیکی است، باید آن را به صورت زنده و در طول زندگی اش بررسی کنم ــ یعنی تولد، رشد و تحول، و نیز کنش هایش را ببینم. ارسطو درست می گفت.
هدف و مطلوب این مقاله تبیین دقیق تولد و رشد فرهنگ ــ یعنی روش تفکر و زیست ما ــ است، همان چیزی که نسل هاست در آن غوطه وریم تا بهتر بشناسیم، قدرش را بدانیم و آن را بفهمیم، تا آن گاه شاید بهتر بتوانیم آن را زندگی کنیم. این فرهنگ است که ما را تعریف می کند، در ما حضور دارد و ما را از بسیاری از مردمان دیگر متمایز می کند، از آن هایی که مسائل وجودی را که در برابر همه نوع بشر قرار دارد به گونه ای دیگر پاسخ می گویند ــ مثلاً چینی ها و ژاپنی ها، بگذریم از آن دیگرانی که آن ها را به آسانی «بدْوی» می خوانیم. این تمدن که ما از آنِ خود می دانیم، دلبخواهانه «غربی» نامیده شده، اما در حقیقت دامنه آن تا خاورمیانه گسترش یافته است. اگر تمدنمان را نه متعصبانه بلکه از جایگاه یک مردم شناس یا، به ویژه، مورخ بررسی کنیم، می بینیم نه فقط دربردارنده جهان یونانی ـ لاتینی و از وارثان مسیحیت است، بلکه دنیای اسلام را نیز شامل می شود؛ به عبارت دیگر، تقریباً تمام جهان عرب را. در این جا و در آن جا، کثیری از مردمان زندگی می کنند که، فراتر از اختلافات فرعی شان، در بسیاری مفاهیم، ارزش ها، اصول و واکنش های عقلی و عاطفی و، در یک کلام، در بسیاری از مولفه های فرهنگی اشتراک دارند و همه ذیل عنوان تمدنی واحد قرار می گیرند، یعنی تمدن ما: البته تمدن آن ها و ما! از سوی دیگر، تمدن ما، آهسته اما با گام های محکم، و به خصوص از طریق نوآوری های فناوری ــ که دارد حرف آخر را می زند! ــ در حال فتح جهان است. این البته مسائلی جدی را نه فقط برای تمدن های دیگر، بلکه برای خودمان نیز پیش می آورد؛ پس دلیل دیگری هم داریم که تمدنمان را بار دیگر موشکافانه بررسی کنیم و بکوشیم با مشاهده تولد و زایش آن، و نظاره کردن بر راهی که در آن رشد کرد و بالید، تصویری دقیق از آن بسازیم.
خیلی ها از قدیم بر این باور بوده اند، و هنوز هم هستند، که اگر در جستجوی سرچشمه های تمدن مشترکمان در دل قرون و اعصار به عقب برویم، از یک سو به یونان و یونانی مآبی [یا هلنیسم] می رسیم ــ با روشنگری هایش، با رفعت بخشیدنش به مقام و مرتبت انسان، با انضباط فکری اش، و با فرزانگی اش ــ و از دیگر سو به کتاب مقدس، یعنی به جهان یهودیان باستان ــ با تعصب دینی اش، با توحید مطلقش، و با اخلاق گرایی اش. خوشمان بیاید یا نیاید، واقعیت این است که این دو رودخانه در آغاز عصر ما [عصر پس از میلاد مسیح]، سرانجام آب هایشان را در مسیحیت به هم آمیختند و از ترکیب آن ها فرهنگی یکدست و غالب بنیان نهاده شد. اسلام نیز، که چند قرن بعد با همان توان گسترش ظاهر شد، در ابتدا بر معتقدات، ایده ها و راهکارهایی دینی استوار گشت که در نهایت ریشه در کتاب مقدس داشتند. این تاثیرات کتاب مقدس، دست کم در برهه هایی و در میان فرهیختگان، که همواره بر فرهنگ تسلط دارند، به همان اندازه ولو نه آن چنان منسجم، با دیدگاه هایی که بر اندیشه یونانی متمرکز بود غنا یافت. پس دلیل استواری هست که ردّ تمدن مشترکمان را تا این خاستگاه دوگانه عبرانی ـ یونانی پی بگیریم؛ تمدن ما، به باور غالب، از این دو والد زاده شد، و زایش و بلوغش اندکی بیش از هزاره اول ق.م به درازا کشید.
امروزه حتی باید بیشتر در تاریخ عقب برویم، چرا که طی یک قرن اخیر، پس از سال ها فعالیت دانشمندان آزموده، گنجینه های بسیاری در شرق مدیترانه از دل زمین ــ و از نسیان و فراموشی ــ بیرون آورده شده است. در مصر، آسیای صغیر، سوریه، بین النهرین، ایران و تا جنوبی ترین نواحی عربستان مقادیر عظیمی یادگارهای باستانی و اسناد کشف کرده ایم که شاهدی هستند بر تمدن هایی که بسیار کهن تر از تمدن های یونانی و عبرانی اند، و در خاک فراموشی دوهزارساله ای مدفون بوده اند. مهم تر این که، به تدریج پی برده ایم که نمی شود نقش این تمدن ها را در آموزش نیاکانمان در فلسطین و یونان نادیده گرفت. ما به این درک رسیده ایم که نه هلنیسم و نه فرهنگ عبرانی را نمی شود نقطه شروع مطلقی در نظر گرفت، و باید به همان قانون بنیادی تاریخ بازگردیم: همیشه چیزی قدیمی تر هست. اکنون پس از صد و پنجاه سال اکتشافات بی وقفه باستان شناسی ــ که کشفیاتش هنوز کامل تحلیل و بررسی نشده است ــ و مهم تر از آن، رمزگشایی از صدها هزار متن، که خوانده و تحلیل و مقایسه و ارتباط یابی شده اند ــ در یک کلام، کلنجار رفتن با کوهی از منابع و متون، که تا مغز استخوانش را کاویده ایم ــ وقتی به تبارشناسی تمدنمان می رسیم، می توانیم چیزها را واضح تر ببینیم. والدینِ تمدنمان را پیش تر شناخته بودیم، و اینک می توانیم امیدوار باشیم که کهن ترین نیاکان بلافصل قابل شناسایی اش را نیز تعیین کنیم. اما کجا باید دنبال آن ها بگردیم؟
هیتی های(۴) آسیای صغیر، که تاثیرا تشان از محدوده هزاره دوم ق.م عقب تر نمی رود، چیز کمی از خود در دنیای اژه ای و از آن طریق در یونان باقی گذاشته اند. ولی آن ها در وهله نخست فقط واسطه اند، و چیزهایی را انتقال داده اند که خودشان از منبعی کهن تر ــ از جنوب شرق ــ گرفته اند. مصر نیز با همه اصالت و عظمتش، تا حوالی آغاز دوره مسیحی اساساً واحدی سربسته [و فاقد تاثیرگذاری] بود: پنجره ای بود از آفریقا به سوی مدیترانه. همسایگان شرقی مصر گروهی از مردم سامی بودند ــ درباره آنان بعداً چیزهای بیشتری خواهیم گفت ــ و به نظر می رسد که آن ها مصر را تا پیش از نیمه اول هزاره دوم [پیش از۱۵۰۰ ق.م] چندان خوب نمی شناختند، خودشان از نظر فرهنگی سامان یافته بودند و چندان پذیرای آنچه ممکن بود از فرهنگ بیگانه و غریب حوضه رود نیل به آنان برسد نبودند. این سامیان در فلسطین و از آن مهم تر در سوریه، دست کم از میانه هزاره سوم ق.م، شماری دولت های کوچک تشکیل دادند که کم و بیش سریع ناپدید شدند، آنان به رغم چندپارگی سیاسی، فرهنگ مشترکی داشتند که در آن هر گروهی سهم خود را داشت، اما ساختار این فرهنگ، احتمالاً، دست کم رشد و بالیدنش را مدیون تاثیر فرهنگ بسیار پیشرفته و کمال یافته بین النهرینِ هزاره چهارم بود. برای مثالی قاطع از تاثیر دوران ساز بین النهرین در این منطقه، می توان به مورد زیر اشاره کرد: حوالی سال ۲۵۰۰ ق.م، درست در قلب سوریه، سرزمین ابلا(۵) نه فقط نوشتار، یعنی یکی از عناصر اساسی فرهنگ، بلکه فرهنگی نوشتاری را نیز همراه با رسوم و مناسک متعدد از بین النهرین فراگرفت.
با در نظر گرفتن منصفانه همه آنچه از اکتشافات سراسر منطقه مدیترانه شرقی به دست آمده، تا زمانی که شواهدی برخلاف آن به دست نیامده، باید سرچشمه اصلی را بین النهرین بدانیم، سرزمینی که شش هزار سال است زمین هایش و تاریخش بار و بر می دهند. این سرچشمه ای است که، مستقیم یا غیرمستقیم، آبشخوری بود برای تمدن های یونانیان و عبرانیان، پیش از آن که تمدن ما از این دو متولد شود. اگر بخواهیم کهن ترین نیای تاکنون شناخته شده تمدنمان را نشان دهیم، باید انگشت به سوی بین النهرین دراز کنیم.
می گویم «کهن ترین نیای تاکنون شناخته شده»؛ و نه، ظاهراً برخلاف وعده ام درباره زایش، «خاستگاه مطلق». برای این کار دو دلیل دارم: نخست این که اعمال انسانی بسیار پیچیده تر، درهم فرورفته تر و با ریسمان های مرئی یا نامرئی به هم پیوسته تر از آن است که بتوان آن ها را چنان دید که گویی در برهه ای از زمان به ناگاه جداگانه پدید آمده اند. بگذارید تکرار کنم که در تاریخ همیشه چیزی قدیمی تر هست؛ و فراموش نکنیم که اجداد باستانی و هم نژادان اولیه ما صدها هزار سال پیش از ما در این جهان قدم می زدند.
دوم، چنان که ضرب المثلی عربی می گوید «گذشته مرده است»، یعنی ناپدید شده، پاک شده، و بنابراین دیگر آن طور که به راستی بوده بازشناختنی نیست، و برای اکتشاف آن به شکل غیرمستقیم به «شواهدی» موثق نیاز داریم که مستقیماً از آنانی که در برهه ای خاص می زیستند بر جا مانده باشد. این چیزی است که آن را «آثار باستانی» می گوییم: ابزارها، ظرف ها، سکونتگاه ها، اشیای هنری و غیره، که مانند هر مصنوعی چیزهایی از صانع خود در بر دارند و می توان آن چیزها را با جستجوی روشمند و هوشمندانه استنباط کرد، یعنی همان کاری که باستان شناسان می کنند. مردمان از قدیم الایام حجم عظیمی از این اشیا را به جا گذاشته اند و کاوشگران همه روزه تعدادی از آن ها را می یابند. با این حال، این اشیا چیزهای بسیار اندکی به ما می گویند، که آن هم اغلب مبهم و غیرقطعی است؛ و به خصوص، به دلیل ماهیت تماماً مادی شان، برای پاسخ به پرسش های بنیادینی که به ذهن و دل آدمیزاد مربوط است کاملاً نامناسب است، چه برسد برای شناخت فراز و فرود زندگی های مردمان اعصار دور: در آن ها، در بهترین حالت، فقط می توان بارقه ای از نقاط عطف را یافت و بر اساس آن، مراحل تاریخ را به ابهام دریافت. تنها داده هایی از گذشته که می تواند مستقیم به پرسش های ما پاسخ دهد اسناد مکتوب، یعنی متون، هستند. آن ها دقیق، دارای جزئیات، قاطع و اغلب انکارناپذیرند، چرا که نوشتارند، و نوشتار یعنی گفتار مادّیت یافته و عینیت یافته، یعنی گفتاری که ثبت می شود و می تواند به دوردست های زمان و مکان انتقال یابد ــ زبان کامل ترین ابزار ارتباطی انسان است، چون قادر است تقریباً همه اندیشه ها، بصیرت ها، خاطره ها و حتی احساسات فرد گوینده را بیان کند. بنابراین، اسناد مطمئن ترین، کامل ترین و حیاتی ترین منابع ما برای کشف گذشته هستند. حتی اگر سندی به تنهایی روشنگر چیزی نباشد، وقتی در کنار دیگر اسناد می نشیند، یا وقتی در کنار یافته های ما از آثار و ابنیه قرار می گیرد، نه فقط آگاهی های مستقیم به ما می دهد، بلکه به منظور پر کردن حفره های اجتناب ناپذیر در دانشمان ما را قادر به برقراری پیوندها و نیز استنتاج ها و حدس های محتاطانه ای می کند که مورخان می دانند چگونه از آن ها بهره گیرند و به یمن همین هاست که می توانیم بیشتر درباره گذشته بدانیم.
در باب تمدن های پیش از تمدن بین النهرین، فقط با حجم بزرگی از آثار و ابنیه باستانی مواجهیم ــ که ما را در تاریکی پرابهام «ماقبل تاریخ» سرگردان رها می کنند، ولی در بین النهرین، نه فقط آثاری از همه اعصار داریم که کهن ترینشان به عصر «انسان غارنشین» در حدود ۷۰ هزار سال پیش از میلاد بازمی گردد، بلکه صاحب چیزی هزاران بار ارزشمندتر هستیم، چیزی که به زبانی روشن و سرراست به پرسش های ما درباره مراحل زندگی و اندیشه و تمدن اعصار گذشته پاسخ می دهد: حدود نیم میلیون سند ــ مجموعه ای به راستی عظیم! ــ که البته سه هزاره را پوشش می دهند و طی آن تمدن منطقه زنده بوده است، بنابراین از برخی دوره ها اسناد بیشتری داریم و از برخی کمتر، و از برخی هیچ. به علاوه، این اسناد بالطبع مکتوب اند، چون آشکار است که سند با خط و نوشتار پدید می آید، و نوشتار در این سرزمین در اواخر هزاره چهارم ابداع شد ــ به مثابه ابزاری کمک حافظه ای برای ضبط حساب و کتاب مالی. بعداً درباره مراحل این ابداع و پیامدهای آن بیشتر سخن خواهیم گفت.
اطلاعات ما درباره خاستگاه های تمدن بین النهرین به چهار یا پنج هزار سند محدود می شود، که به دلیل ساختار ابتدایی نوشتارشان، که فقط ابزار کمک حافظه ای بوده است، تقریباً نمی توان چیزی فهمید (در واقع مانند همان آثار و ابنیه ساکت یا کم گوی باستانی هستند که ما را در تاریکی به نقطه روشنی رهنمون نمی شوند). به علاوه، این اسناد هم فقط تا زمان ابداع نوشتار عقب می روند ــ بنابراین کهن ترین خاستگاه قابل بررسی تمدن این سرزمین قدمتی بیش از اواخر هزاره پنجم نمی تواند داشته باشد. فکرش را که بکنیم می بینیم چندان هم بد نیست، ولی نباید فریب بخوریم! در واقع، به گمان من، چنان که خواهیم دید، می توانیم به اندکی عقب تر نیز نگاهی، هرچند کلی و در نمای دور، بیفکنیم؛ یعنی به مرحله ای که می توان آن را کهن ترین «تاریخ» سرزمینی نامید، که تمدن ما، در کهن ترین شکل قابل درکش، در آن جا متولد شد.
اما صحنه این نمایش دلربا کجا بود؟ امروز همه، دست کم به سبب جنگ هایی که به تازگی در آن جا رخ داده، تصوری از سرزمین مورد بحث دارند: بین النهرین باستان تقریباً همان پهنه ای است که امروزه عراق می نامیم. دو سوم خاک آن را که پیش برویم، به رشته ای از تپه های کم ارتفاع می رسیم، که قسمت شمالی آن یا ناحیه آشور را از قسمت جنوبی آن یا ناحیه بابل جدا می کند. در سرزمین بابل بود که پرده اول نمایش تمدن اجرا شد. در هزاره سوم ق.م خود این منطقه به دو قسمت تقسیم می شد؛ نیمه ای که در کنار خلیج فارس بود، به نام سومر، و نیمه شمالی، به نام اَکد.
کل سرزمین در آغاز با آب های رودی عظیم پوشانده شده بود. این رود به تدریج کم آب و کوچک شد و در اوایل هزاره هفتم یا ششم ق.م، از آب های آن فقط دجله در شرق و فرات در غرب باقی ماند. این دوره مصادف با آخرین عصر یخبندان در اروپاست، زمانی که از میزان بارندگی کاسته شد و بسیاری از سرزمین های سبز به بیابان تبدیل شدند، مثلاً در همسایگی بین النهرین شبه جزیره عربستان از یک ساوانای(۶) قابل سکونت به برهوتی که امروزه می شناسیم تبدیل شد (درست مانند اتفاقی که دورتر از آن در صحرای بزرگ آفریقا افتاد). بنابراین در هزاره پنجم یا حداکثر اوایل هزاره چهارم ق.م، بین النهرین همین گونه شد که امروزه می بینیم: سرزمینی «میان دو رود» (چنان که از نامش نیز پیداست)، زمینی وسیع و پوشیده از خاک حاصلخیز آبرفتی که پیاپی به اشغال گروه هایی درمی آمد که از تپه های اطراف ــ کردستان در شمال و ارتفاعات فلات ایران در شرق ــ سرازیر می شدند. درباره این ساکنان اولیه جز از برخی آثار باستانی شان چیزی نمی دانیم و از خلال این آثار فقط می توانیم نیم نگاهی به آنان بیفکنیم. این مردم در دهکده های کوچکی که مدت ها جدا از هم بودند ساکن شدند. آن ها فرهنگی بدوی داشتند، ولی تاثیر کمابیش عمیقی بر بین النهرین و تمدن آن گذاشتند. مثلاً، ابداع شیوه های آبجوسازی که در آن سرزمین غلّه خیز بسیار مهم بود کار آنان است؛ آبجو تا دیرزمانی نوشیدنی اصلی باقی ماند. نسبت دادن این ابداع به این مردم با توجه به واژه های مرتبط با آبجوسازی است که به ظاهر از زبان آنان اخذ شده است. اما تکرار می کنم: به سبب فقدان اسناد، درباره آنان تقریباً هیچ نمی دانیم. دو گروه نژادی که اسناد زیادی از خود به جا گذاشته اند و کاملاً به چشم می آیند سومریان و اکدیان هستند ــ اینان فعال ترین، قابل توجه ترین و مستقیم ترین عامل پیدایش تمدن در منطقه اند.
درباره سومریان بسیار اندک می دانیم و خاستگاه هایشان را هیچ نمی شناسیم. این که سومریان هم به عنوان یک گروه قومی و هم به عنوان صاحبان یک فرهنگِ متمایز وجود داشته اند به گونه ای انکارناپذیر از زبان آنان اثبات می شود. اما از آن جایی که زبان سومری منحصربه فرد است و به کل با زبان های دیگر خاورمیانه و مناطق اطراف آن فرق دارد، نمی توانیم سومریان را با هیچ گروه زبانی و قومی مرتبط کنیم ــ در این باره حتی یک فرضیه پذیرفتنی هم نمی توان مطرح کرد. اگر کسی به اسطوره بومی «هفت مرد دانا» باور داشته باشد، همان طور که من باور دارم، سومریان باید از جنوب شرقی ــ از «دریا»، آن چنان که اسطوره تاکید دارد ــ و شاید با دنبال کردن خط ساحل ایران در کنار خلیج فارس به جنوب بین النهرین رسیده باشند (زمان دقیق آن را نمی دانیم ولی باید دست کم اوایل هزاره چهارم بوده باشد). به همین دلیل آن ها در نزدیک ترین بخش این سرزمین به خلیج ساکن شدند و بیشتر در این نواحی با آثار آن ها مواجهیم، و باز به همین دلیل است که این بخش «سرزمین سومر» نامیده می شود.
در سوی دیگر، اکدیان را بسیار بهتر می شناسیم. این نام، تا اندازه ای به طور قراردادی، به کهن ترین سامیانی که در منطقه شمال سومر ساکن شدند اطلاق می شود ــ حضور آنان به همان قدمت حضور سومریان است و شاید حتی کهن تر. در واقع، آن ها را با توجه به دیرینگی تاریخشان می توان کهن ترین سامیان دانست. چند اسم خاص از آنان در کهن ترین اسناد موجود یافت شده است، اسنادی به قدمت حدود ۴۸۰۰ سال. لازم می دانم تاکیدی داشته باشم بر اهمیت نقش این شاخه از سامیان هم به مثابه یک شاخه زبانی و هم به مثابه یک شاخه فرهنگی در رشد فرهنگ و در تاریخ ما که، خدا را شکر، هنوز در خاورمیانه و در سراسر جهان در رشد و شکوفایی است، زیرا به گمان من، به قدر کافی به این نقش توجه نشده است. اگرچه درباره خاستگاه اکدیان چیزی نمی دانیم، در موقعیتی هستیم که می توانیم حدس هایی بزنیم. زبان آن ها، که زبان شناسان تا حد رضایت بخشی آن را بازسازی کرده اند، از یک سو با زبان مصری باستان مرتبط است و از سوی دیگر با زبان بربری و، فراتر از آن، با گویش های باستانی اتیوپیایی در ناحیه حبشه. بنابراین می توانیم با اطمینانی نسبی بگوییم که دست کم در دورانی بسیار کهن، آن ها در مناطقی نزدیک به زیستگاه گویشوران زبان های مذکور می زیستند، و یقیناً عاقلانه است که آن منطقه را جایی در کناره های شبه جزیره عربستان بدانیم، چرا که در زمان گسترش صحرا در هزاره ششم، تنها مناطق قابل سکونت در این گستره بوده است. بنابراین، در خلال چندین هزاره، گروه بزرگی از اکدیان حاشیه شمالی شبه جزیره را اشغال کردند، همان جایی که بعدها صحرای بزرگ سوری ـ عربی یا همان سوریه نام گرفت. اینان در آن جا به شکل نیمه بدوی می زیستند و شغل اصلی شان پرورش گوسفند و بز بود. برای رسیدن به منطقه سرسبز و حاصلخیز بین النهرین، که احتمالاً برایشان وسوسه انگیز بوده، کافی بود که جریان رود فرات را دنبال کنند. برخی از آنان به احتمال زیاد این حرکت را در دوره ای بسیار کهن انجام داده باشند، چون می دانیم آن ها در هزاره پنجم به مجاورت سرزمین سومر، یعنی به اکد، رسیده بودند. این همه چیزی است که درباره ادوار اولیه تاریخ اکدیان و کلاً سامیان می دانیم.
تاریخ به طور عام، و تاریخ تمدن این سرزمین به طور خاص، از مواجهه و آمیزش این دو گروه، سومریان و اکدیان، در جنوب بین النهرین در اواسط هزاره چهارم آغاز شد. ما درباره وضعیت و زمان و مکان دقیق این برخورد هیچ نمی دانیم، و فقط یقین داریم که رخ داده است ــ همچون برخورد پدر و مادر که برای تولد فرزند ضروری است. از آمیزش و همزیستی طولانی مدت این دو گروه، تمدن بین النهرین، نیای تمدن ما، بر بقایای ساکنان پیشین این منطقه شکل گرفت.

نظرات کاربران درباره کتاب نیای غرب