فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سایه

کتاب سایه

نسخه الکترونیک کتاب سایه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سایه

خیابان، طولانی، تاریک، تنگ و مرطوب است. تقریباً سردم شده، به‌خصوص کمرم یخ کرده است. سرعت قدم‌هایم را بیشتر می‌کنم تا زودتر به اتومبیلم برسم. نباید این‌قدر دور پارک می‌کردم. باید هرچه سریع‌تر به خانه‌ام بروم و بخوابم. فکر رختخوابِ گرم‌ونرمم، لحظه‌ای رهایم نمی‌کند. نباید اتومبیلم را تا این اندازه دور پارک می‌کردم، نباید در مصرف نوشیدنی زیاده‌روی می‌کردم، نباید این‌قدر دیر مهمانی را ترک می‌کردم و اصلاً بهتر بود به آن نمی‌رفتم. احساس می‌کنم کاری جز اتلاف وقت انجام نداده‌ام. قبلاً هم در طول زندگی‌ام به‌اندازۀ کافی وقت تلف کرده‌ام. باید امشب را در کنار یک کتاب سپری می‌کردم، شاید هم در کنار مرد رؤیاهایم... البته اگر وجود خارجی داشت! نیمی از چراغ‌های خیابان خاموش هستند و همین امر نیز باعث شده است آنجا به‌شدت تاریک باشد. شاید دیروقت بودن هم مزید بر علت شده باشد. صدای بازتاب قدم‌هایم را به‌خوبی در کنار دیوارها می‌شنوم. دیگر به‌طور جدی سردم شده است و بی‌آنکه بدانم چرا، احساس ترس می‌کنم. احساسی غریب به من دست داده است. علت آن را به‌طور دقیق نمی‌دانم. احساس می‌کنم دو دست سرد گردنم را گرفته‌اند و به‌شدت آن را می‌فشارند. دقیقاً نمی‌دانم علت ترسم چیست. اصلاً کسی اینجا حضور ندارد که بخواهد به من حمله‌ور شود، مگر سطل‌های آشغال! سایه بیرون می‌پرد. یک آن احساس می‌کنم قلبم از سینه بیرون می‌جهد؛ سایه‌ای بسیار بزرگ که تمام لباس‌‌هایش سیاه است. کلاهی هم بر سرش گذاشته است. یک قدم عقب می‌روم که واکنشی بسیار طبیعی قلمداد می‌شود. دهانم را باز می‌کنم تا فریادی ازروی وحشت سر دهم، ولی هیچ صدایی از آن خارج نمی‌شود. بنابراین سرنوشت من این است: اینکه ساعت ۲ صبح در تاریکی مطلق بمیرم؛ آن‌هم به‌تنهایی و به دست یک قاتل روانی. بدون شک الآن خودش را روی من می‌اندازد و مرا با چاقو تکه‌تکه می‌کند. شاید هم شکمم را پاره کند. به‌هیچ‌عنوان صورتش را نمی‌بینم، شاید اصلاً صورتی ندارد. دیگر اصلاً صدای قلبم را نمی‌شنوم، گویی هیچ قلبی در سینه‌ ندارم. دیگر هیچ آینده‌ای در برابر خودم نمی‌بینم، گویی دیگر اصلاً...

ادامه...

بخشی از کتاب سایه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



«سلام عزیزم.»
«سلام سلام! چه عجب! گفتم نکنه رئیس پیرت دزدیده باشدت!»
«نه بابا! یه قرار کاری خیلی مهم داشتیم. ساعت ۴ شروع شد، ولی مثل همیشه خیلی طول کشید. بابابزرگ هم دوست داشت بعدش بریم جشن بگیریم. برای همه نوشیدنی رایگان گرفت.»
«اوه اوه! پس الآن باید خیلی اوضاعت خراب باشه!»
«ای! تقریباً! به خصوص اینکه دیشب هم خوب نخوابیدم!»
«آهان آره! اون جشن معروف! حالا خوب بود؟»

سایه ای داخل سالن می افتد و با بی شرمی تمام فرش ایرانی آن را می پوشاند. سرتاپای کلوئه می لرزد و خودش را به سرعت جمع می کند.

«بدون تو حوصله م خیلی سر رفت! خیلی دلم برات تنگ شده.»
«جدی؟ دوست داری الآن بیام پیشت؟»
«برای شام هیچ چی حاضر نکردم!»
«من شام خوردم. الآن مونده فقط دسر!»

کلوئه می خندد. خیالش تاحدی آسوده می شود و یک بار دیگر پا هایش را دراز می کند. سایه ناپدید می شود؛ درست مثل اینکه پر زده و از آنجا رفته باشد.

مثل همان شب.
«اجازه می دی قبل از اومدنت یه دوش بگیرم؟»
«نیم ساعت بهت وقت می دم؛ یک دقیقه بیشتر هم نه!»
«خیلی هم خوب. پس الآن قطع می کنم، چون نمی خوام زمان رو از دست بدم.»

کلوئه، درحالی که لبخندی روی لبش نقش بسته است، گوشی را قطع می کند. یک بار دیگر انرژی اش را به دست آورده است. خانه مرتب و تمیز است. فابین(۱۰) کارش را درست انجام می دهد. یکی دیگر از مزایای اضافه کاری هم همین است؛ نیازی ندارد برای تمیزکردن خانه اش وقتی صرف کند. تصمیم می گیرد وقتش را به خودش اختصاص دهد؛ باید دوش بگیرد، به خودش عطر بزند و آرایش کند. برای مردی که پس از مدت ها می تواند تنهایی اش را پر کند، هرچند کلوئه همیشه حواسش هست که فضایی را به خودش اختصاص دهد؛ فضایی به منظور شکوفایی! فضایی که محال است به کسی اجازه دهد وارد آن شود. نمی تواند بگوید عاشق او شده است، ولی دوستش دارد؛ خیلی زیاد و مدت هاست که این احساس را به کسی نداشته، حتی باوجود آنکه قبلاً همسر داشته است؛ هرچند همسرش درواقع یک هیولا بود...
دقایقی طولانی در برابر کمد لباس هایش تردید می کند. نمی داند باید چه لباسی به تن کند-باید آن شب بسیار زیبا به نظر می آمد. در حال عبور از مقابل پنجره است که توجهش به بیرون جلب می شود. نور چراغ خیابان، تاحدی آنجا را روشن کرده است. باد می وزد و آسمان سرشار از ستاره است. در حال تحسین مناظر اطرافش است که یک آن چشمش به سایه ای می افتد. نفسش بند می آید. آن هم نه هر سایه ای! همان سایه! همان مرد!
ظاهری بزرگ، لباسی تیره و کلاهی به سر. مرد درست در برابر خانه کلوئه می ایستد و مستقیم به پنجره خیره می شود؛ به سمت کلوئه!
یک آن از شدت ترس و حیرت فریاد می زند. احساس می کند نیرویی نامرئی او را به سمت دیوار پرتاب کرده است. از پشت به دیوار می چسبد، دستش را جلوی دهانش می گیرد و درحالی که چشمانش از شدت وحشت گرد شده اند، به خوبی صدای ضربان قلبش را می شنود.

اومده! خودشه! پس درست حدس زده بودم! اون دنبالمه.

درهمین حین، یادش می آید که درِ ورودی خانه را نبسته است و بلافاصله به سمت در می دود. امیدوار است به موقع برسد. سر راه پایش به لبه مبل برخورد می کند، ولی حتی درد را هم حس نمی کند.
خودش را به سمت در پرت می کند و دو بار کلید را در قفل می پیچاند، سپس به سمت تلفن می رود تا پلیس را خبر کند.
۱۸... نه نه...۱۷.. دیگر نمی داند! دستانش به شدت می لرزند! یک آن گوشی را رها می کند.

باید ۱۷ رو بگیرم.... آروم باش یه لحظه احمق...!
«الو! الو! یه نفر می خواد من رو بکشه!»

درهمین حین، گوشی تلفن همراهش که روی میز قرار دارد شروع می کند به لرزیدن. از جایش می پرد و گوشی تلفن ثابت از دستش می افتد. رویش را برمی گرداند. شماره برتران است؛ مردی که می تواند نجاتش دهد.

«الو! کجایی؟»

پشت تلفن فریاد می زند. «پشت در! مگه صدای زنگ در رو نشنیدی؟ چی شده؟»
کلوئه یک بار دیگر به سمت در می دود. از شیشه مات آن می تواند یک سایه را تشخیص دهد. قفل در را باز می کند و دستگیره را می پیچاند، پس ازآن در برابر مرد موردعلاقه اش قرار می گیرد.

«سلام عزیزم.»

برتران برای روبوسی جلو می آید، ولی کلوئه مانعش می شود. با نگرانی مشهود در صدایش می پرسد: «ببینم کسی رو ندیدی؟ همون جا توی باغ؟ وقتی داشتی می اومدی؟»
برتران که سردش شده است، پاسخ می دهد: «نه، هیچ کس!»

«ولی من دیدم! یه نفر اونجا بود! پشت پنجره اتاق!»
«بهت قول می دم هیچ کس رو ندیدم!» برتران وارد می شود و کاپشنش را درمی آورد. «ببین بیرون خیلی تاریکه. بدون شک خیال کردی.»
«نه، اصلاً! مطمئنم!»

برتران با حالت خیره ای به کلوئه نگاه می کند. لحنش غافلگیرش کرده است. «یه چراغ قوه بهم بده، الآن می رم دور خونه رو می بینم که کاملاً خیالت راحت بشه.»

«نه، نه! خطرناکه! ممکنه هنوز اونجا باشه ها!»
«آروم باش و یه چراغ قوه بهم بده. من بقیه ش رو ردیف می کنم، باشه؟»

کلوئه درحالی که چراغ قوه ای را از گنجه آشپزخانه خارج می کند می گوید: «پس خیلی حواست باشه.»

«خیالت راحت باشه عزیزم. تا دو دقیقه دیگه برمی گردم.»

برتران از در خارج می شود و بلافاصله صدای قفل شدن آن را پشت سرش می شنود. مشخص است که کلوئه به شدت ترسیده است.
کلوئه پس از قفل کردن در، به سمت پنجره اتاق می رود، پرده را کنار می زند و به بیرون خیره می شود.

من مطمئنم که دیدمش! دیوونه که نیستم! همون جا بود...

احساس می کند گلویش در هم پیچیده است.

شاید لازمه زمان سپری شه... شاید تاثیرات دیشبه.
نکنه اصلاً دچار توهم شده باشم؟

صدای زنگ در او را از جا می پراند. به سرعت به سمت در می دود و گوشش را به آن می چسباند.

«باز کن بابا منم! دارم یخ می زنم!»

درنهایت، شجاعت به خرج می دهد و در را باز می کند. برتران وارد می شود و شروع می کند به گرم کردن خودش. «باور کن هیچ کس نیست! اگرم بوده، الآن رفته.»

«ممنونم. ببخشید این طوری واکنش نشون دادم. خیلی ترسیده بودم.»
«شاید بهتر باشه برای آرامشت شب همین جا بمونم.»
«باور کن دیدمش!»
«باشه باور می کنم، ولی الآن دیگه رفته، پس بهتره فراموشش کنی.»

بله! درست است. کلوئه خیلی دلش می خواهد که آن سایه را فراموش کند، ولی آیا ممکن است؟
دلش می خواهد هدف خال کوبی شده روی پیشانی آن سایه را به دست فراموشی بسپارد...

کتاب سایه برگردانی است از:
Juste une ombre PAR Karine Giebel
شرکت نشر البرز

فصل اول

سه ساعت خواب... کم است... خیلی کم، بااین حال، چاره ای نیست. باید از خواب برخیزد، دوش بگیرد، آرایش کند و لباس بپوشد. باید همهٔ کارهای قبلی را تکرار کند، حتی باوجود آنکه دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست. نمی داند چرا این احساس عجیب را دارد! بااینکه دلیل خاصی برایش پیدا نمی کند! چرا صدایی مدام در گوشش زمزمه می کند که زندگی اش به طور کامل دچار تغییر شده است؟ آن هم برای همیشه...
مثل هر روز صبح، چند کیلومتری در ترافیک رانندگی می کند تا اینکه بالاخره ساختمان موردنظر را در برابر خودش می بیند؛ ساختمانی بزرگ و تیره که ظاهری ناراحت کننده دارد. یک روزِ جدیدِ کاری شروع می شود که بدون شک کمکش خواهد کرد شب کابوس وار گذشته را فراموش کند؛ ترسی که هنوز هم در کل وجودش به خوبی احساسش می کند.
سوار آسانسور شدن، قدم برداشتن در راهروها، سلام واحوالپرسی با همکاران و خنده های مصنوعی یا واقعی! همه سر کار حاضر هستند و حالا نوبت کلوئه(۲) است که خودش را برساند.
ابتدا باید با ناتالی(۳)، منشی وفادارش سلام واحوالپرسی کند، پس ازآن، نوبت به رئیسش پاردیو(۴) می رسد که در دفتری بسیار بزرگ کار می کند؛ دفتری که فاصله چندانی با اتاق کلوئه ندارد. هر روز باید به او اطمینان خاطر دهد که همه چیز به خوبی پیش می رود و هیچ مشکلی ندارند. باید به او بگوید که حواسش کاملاً به قرار ملاقات ساعت ۴ عصر به منظور عقد قراردادی بسیار مهم و سودرسان برای شرکت هست.

اصلاً چطور می تونم همچین قراری رو فراموش کنم قربان؟ هفته هاست که تموم فکرم رو به خودش مشغول کرده!

باید نخوابیدن خودش را از همه پنهان کند. نباید اجازه دهد کسی به این امر پی ببرد که ممکن است او اصلاً تا ساعت ۴ عصر زنده نباشد!

هـ مین چند ساعت پیش به شدت ترسیده بودم و داشتم سکته می کردم! به هیچ عنوان نباید اجازه بدم کسی در این مورد چیزی بفهمه!
ولی تکلیف اون سایهٔ لعنتی چی می شه؟

کلوئه وارد رستوران ایتالیایی می شود و به جست وجوی کارول(۵) می پردازد-آن رستوران محل دیدارهای همیشگی شان است.
جایی که همه چیز را برای همدیگر تعریف می کنند؛ جایی که پشت سر هرکسی که دلشان می خواهد حرف می زنند. به این ترتیب می توانند زمانی خوش را در کنار هم سپری کنند.
«ببخشید دیر شد! گرفتار شده بودم! پاردیو داشت برام تعریف می کرد که یه خونه توی آلیه(۶) خریده! خب به من چه ربطی داره آخه؟ اصلاً امیدوارم بره همون جا بمونه و ادارهٔ اینجا رو بسپره به ما!»
کارول با شنیدن این حرف زیر خنده می زند. «یه کم دیگه باید صبور باشی و تحمل کنی. خودتم خوب می دونی که اون بالاخره بازنشسته می شه و تو می شینی جاش.»
کلوئه با اخم پاسخ می دهد: «خیلی هم مطمئن نیستم! می دونی که تنها نامزد این پست من نیستم!»

«نه، ولی اون تو رو ترجیح می ده و این خودش برتری بزرگی به حساب می آد.»
«باشه، ولی مارتن(۷) هم شانس زیادی داره؛ به خصوص که دائم هم داره پاچه خواری می کنه. اگه اون بشه مدیر، من بدبخت باید هر کاری که اون می گه رو انجام بدم و مطمئن باش به هیچ عنوان تحمل این مسئله رو ندارم.»
«حتی اگه اون طوری بشه، خیلی راحت می تونی بری یه جای دیگه. مطمئن باش با این رزومه ای که تو داری، هرجایی که بری رو دست می برنت.»

درهمین حین، پیشخدمت می آید و به سرعتِ نور، سفارششان را می گیرد و می رود. با همین سرعت هم در بین میزها می چرخد و سفارش های مشتریان را می گیرد. کلوئه لیوانی آب می نوشد و شروع می کند به تعریف ماجرایی که برایش رخ داده است.

«ببین باید یه چیزی بهت بگم... دیشب بدترین شب زندگی م بود؛ بدجوری ترسیدم! به مهمونی یکی از مشتری هام رفته بودم!»
«برتران(۸) هم باهات بود؟»
«نه، اون برنامهٔ دیگه ای داشت.»
«مطمئنی باهات روراسته؟ این طور که معلومه همیشه یه کار دیگه ای واسه انجام دادن داره ها!»
«ما که نامزد نیستیم! بنابراین احتیاجی هم نیست که همه ش به هم چسبیده باشیم!»
«حرفت که درسته، ولی ازاونجایی که چند ماه بیشتر نیست که می شناسی ش، یه کمی واسه من عجیبه! فقط همین.»

کارول چون می داند بحث در این مورد بی فایده است، تصمیم به عقب نشینی می گیرد. «خب حالا بگو ببینم مهمونی ش چطور بود؟»

«اصلاً به درد نمی خورد! اولین کسایی که پا شدن برن، منم بلند شدم؛ ولی همون موقع هم ساعت از ۲ گذشته بود!»

پیشخدمت درحالی که یک پیتزای خانواده و یک ظرف بزرگ سالاد فصل را مقابلشان می گذارد، می گوید: «نوش جونتون خانم ها.»
وقتی او می رود، کارول به شوخی می گوید: «چه پسر مهربونی بود ها! حالا بگو... ساعت ۲ صبح از مهمونی اومدی بیرون و بعدش...»

«یه نفر توی خیابون افتاد دنبالم...»
«ای بابا...»

کلوئه سکوت می کند. ترس به وجودش بازگشته است. پس از حدود یک دقیقه شروع می کند به تعریف ماجرا با جزئیات کامل؛ احساس می کند این کار باری را از روی دوشش برمی دارد. پس از اتمام آن، کارول با حیرت به او خیره شده است. «خب همین؟ روش رو برگردوند و رفت؟»

«دقیقاً!»
«مطمئنی خودش بود؟ یعنی همونی که تعقیبت می کرد و همونی که یهو پرید بیرون؟»
«بله، دقیقاً خودش بود. سرتاپا سیاه پوشیده بود، یه کلاه هم گذاشته بود سرش.»
«اینکه هیچ کاری نکرده خیلی عجیبه ها! راحت می تونست کیفت رو بزنه!»
«یا بکشتم!»
«بله، دقیقاً.»
«حالا که خدا رو شکر ختم به خیر شده. شاید فقط می خواسته بترسوندت و تفریح کنه.»
«اگه اینی بوده که تو می گی، خیلی کار مسخره ای کرده!»
«حالا دیگه بی خیالش شو. تموم شد و رفت. اتفاق خاصی هم که نیفتاده.»
«نمی دونم! شاید هنوزم هرجا که می رم دنبالم باشه‎ ها!»
«مگه امروز دوباره دیدی ش؟»
«نه! نمی دونم! یه حس خاصی دارم...»
«به خاطر وحشتیه که دیشب داشتی!»

کلوئه با خودش فکر می کند:

شایدم یه پارانویای جدید باشه که داره توی وجود من بیدار می شه!

«حالا دیگه ناراحت نباش! یه اتفاقی بود افتاد و تموم شد رفت. درست می شه.» ازآنجایی که کلوئه هنوز هم صحبتی نمی کند، دوستش سعی می کند با لحنی آرامش بخش صحبتش را ادامه دهد. «تو به من اعتماد داری دیگه، نه؟ ببین این شغل منه! می دونم دارم چی کار می کنم. کار من مبارزه با ترس های بقیه ست!» لبخندی روی لبان کلوئه نقش می بندد. مبارزه کردن با ترس های مردم، تعریف زیادی از یک پرستار است! «از همین الآن سعی کن دیگه به این اتفاق فکر نکنی. خیلی زود هم یادت می ره. از فردا سعی کن بادیگاردت رو با خودت بیاری...»
«راست می گی...»
«مسئله مهم اینه که این یارو زخمی ت نکرده یا بهت آسیبی نزده. بخور دیگه الآن سرد می شه!»
«من اصلاً نمی دونم چطوریه که تو این همه پیتزا می خوری، ولی یه گرم هم به وزنت اضافه نمی شه! میل ندارم اصلاً!»

این طوری نمی شه! وای خدای من نکنه دوباره اون یارو رو ببینم؟ چرا احساس می کنم اون اتفاق تازه شروع ماجرا بود؟

ساعت ۹ شب فرامی رسد. کلوئه اتومبیلش را در خیابان مولن(۹) پارک می کند. دوست دارد برتران را برای شام دعوت کند، ولی دیگر برای آشپزی دیر شده است. به نظرش می آید که هرکس در زندگی باید بداند دقیقاً چه چیزی می خواهد، ولی شاید قبل از هرچیز لازم باشد ببینیم توانایی چه کارهایی را داریم.
احساس می کند در دنیای کنونی، باید زندگی شخصی را فدای زندگی حرفه ای کند، به خصوص زمانی که زن باشی. زن که باشی باید چند برابر یک مرد برای رسیدن به موفقیت شغلی تلاش کنی، باید انگیزه بالایی داشته باشی و توانایی های خودت را به اثبات برسانی.
کلوئه ابتدا نامه هایش را از صندوق پست برمی دارد، سپس شروع به بالارفتن از پله هایی می کند که به نظرش بی نهایت می آیند. خانه ای قدیمی متعلق به دهه پنجاه میلادی؛ خانه ای قرارگرفته در میانه یک باغ که خودش تنها مالک آن است.
اضافه کاری باعث می شود مجبور نباشد در خانه ای خالی و با بی حوصلگی از این سو به آن سو برود؛ آن هم در قلب محله ای تاریک و بسیار خلوت. مسئله اصلی این است که کلوئه بیش از آنکه در خانه اش باشد، در دفترش زمان می گذراند. خیلی وقت است که دیگر به طور جدی به این مسئله فکر نمی کند.
حین ورود به خانه، نامه هایش را روی میز، کنار گلدان زیبای ژاپنی موردعلاقه اش می گذارد. پس از ورود، بلافاصله به سمت اتاقش می رود تا لباس هایش را عوض کند و بتواند احساس راحتی کند. لباس راحتی که می پوشد، به سمت کاناپه داخل سالن می رود و روی آن لم می دهد، سپس گوشی تلفن را برمی دارد تا با برتران تماس بگیرد. هر بار که او گوشی را برمی دارد، ناخودآگاه لبخندی روی لبان کلوئه می نشیند. دقیقاً همان تاثیری که شنیدن صدای او رویش می گذارد؛ صدایی بسیار نرم و دل نواز!

نظرات کاربران درباره کتاب سایه

این کتاب هنوز نسخه چاپیش منتشر نشده, فییدیبو هم هنوز دوساعت نیس گذاشته اونوقت کدوم نابغه ایی اومده خونده یک ستاره هم امتیاز داده؟! بار اول نیست این اتفاق میفته , فیدیبو لطفا این مریضو پیدا کن بنداز بیرون
در 2 هفته پیش توسط man...a28
عالی بود. کتاب متفاوت و هیجان انگیز بود طوری که نمیتونی زمین بزاری. پایانش اصلا قابل حدس نبود. واقعا لذت بردم.
در 1 هفته پیش توسط lia...000