فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گیسیا

کتاب گیسیا

نسخه الکترونیک کتاب گیسیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گیسیا

گیسیا زنی است که دل در گرو فرهنگ و ادبیات سرزمین مادری‌اش دارد. بین او و ریشه‌هایش سال‌ها فاصله افتاده است. او درگیرودار زندگی روزمره و در آخرین شب تابستان با تغییری غیرمنتظره در زندگی‌اش روبه‌رو می‌شود. گیسیا در تکاپوی سروسامان دادن به اوضاع و در تلاش برای برگردان زندگی‌اش به وضعیت قبل، سفری می‌کند به درون خودش و خاطراتش را با سه مرد مهم زندگی‌اش، می‌کاود. سپس... در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم: گیسیا موها را خیس کرد. شانه را نوازشگرانه بر رشته‌ای از موهای ابریشم‌گون ارکیده کشید و با قیچی آن را برید. تارهای مو بر زمین ریخت. شانه بار دیگر رشته‌ای مو را نوازش کرد. تارهای مو از شانه گریختند. گیسیا، این موها هوس جدایی از سر ارکیده ندارند. تو داری آن‌ها را به زور می‌بری. دست‌کم آن‌ها را بنواز گیسیا. تو سلاخی گیسیا! پس به قربانی‌ات آب بده نوازشش کن و آنگاه سلاخی‌اش کن. گیسیا رشته‌ای دیگر از موها را نوازش کرد و برید. به نوک موها نگاه کرد و گلوله داغ در سینه‌اش چرخید؛ از نوک موهای ارکیده خون می‌چکید.

ادامه...

بخشی از کتاب گیسیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. گیسی

خانه پر از برف بود. برف کف اتاق پذیرایی را پوشانده بود؛ روی مبل ها، روی میز ناهارخوری و روی تلویزیون برف نشسته بود. بالای کتابخانه و جلوِ کتاب ها آن قدر برف بود که کتاب ها دیده نمی شد. گیسیا نمی دانست این همه برف چگونه به خانه راه یافته. پایش را روی برف ها گذاشت. برف ها سفت بود مثل سنگ و پایش در آن ها فرونمی رفت. گیسیا به سختی روی برف سرد، سفت و لیز راه رفت و درِ اتاق خواب را باز کرد. کف اتاق خواب و روی تخت پوشیده از برف بود. سعی کرد برف ها را از روی تخت کنار بزند ولی برف انگار با تخت یکی شده بود. گیسیا سردش شده بود و نمی دانست باید چه کار کند. ناگهان در اتاق کولاک شد. برف با بادی تند از آینه میز آرایش به اتاق هجوم آورد. گیسیا از سرما لرزید و به یکباره چشمانش را باز کرد. نرمی بازوی شهداد را زیر دستش حس کرد، پتو را رویش کشید و چشمانش را بست.
گیسیا داشت خوابش می برد و خانه برفی داشت بار دیگر خودش را در خواب او جا می داد که شهداد به آرامی دستش را از زیر سر گیسیا درآورد. موهای سیاه، موجدار و بلند گیسیا روی بازوان برهنه مرد سر خورد. گیسیا چشمان سنگین از خوابش را باز کرد و پرسید: «کجا می ری؟»
شهداد نشست. گیسیا پتو را از رویش کنار زد. پیراهن خواب زردش زیر نور قرمز چراغ خوابْ قهوه ای به نظر می رسید. زیر لب گفت: «شهداد!» صدایش خشدار بود. شهداد بلند شد و چراغ اتاق را روشن کرد. نور سرخ چراغ خواب در نور زرد اتاق محو شد. گیسیا چشمانش را جمع کرد و گفت: «بی خوابی زده به سرت؟»
شهداد روی تخت نشست و گفت: «باید باهات حرف بزنم.»
گیسیا نگران شد، ولی نه آن قدر که فکر کند حرف هایش به قدری مهم است که ممکن است همه چیز را تغییر دهد. گفت: «خب، بگو.»
شهداد روی تخت خوابید، دستش را تکیه گاه سرش کرد و لبخند زد: «می دونی چیه؟ چند ماهه دارم به یه چیزی فکر می کنم. نمی خواستم تا تصمیمم قطعی نشده حرفی بزنم.»
تن گیسیا مورمور شد. به سمت شهداد چرخید: «خب؟»
شهداد لبخند زد: «چند ماهه دارم فکر می کنم...» گیسیا خمیازه کشید. شهداد صدایش را صاف کرد و لبخندش محو شد: «گیسی، من مدت هاست دارم به جدایی فکر می کنم.»
گیسیا بلند شد و نشست. بیشتر شبیه شوخی بود، ولی شهداد آن قدر جدی گفت که گیسیا حتی لحظه ای هم فکر نکرد ممکن است شوخی باشد و حس کرد گلوله ای داغ سینه اش را می سوزاند.
شهداد گفت: «می دونی؟ زندگی مشترک چیز مزخرفیه.» آن قدر عادی و با آرامش این حرف را زد که گیسیا با وجود گلوله داغ توی سینه اش چند لحظه فکر کرد شاید آنچه می گوید آن قدرها هم بد نباشد و چند لحظه همه بدترین هایی را که دیده بود در نظر آورد و حس کرد بد نیست. خیلی هم بد نیست.
شهداد منتظر واکنش گیسیا بود. طوری منتظر گیسیا را نگاه می کرد که انگار پرسیده بود: «کی بریم سنندج؟» یا انگار گفته بود: «بی خوابی زده به سرم، می آی فیلم ببینیم؟» آن قدر آرام منتظر جواب بود که گیسیا به رهایی از دغدغه های زندگی مشترک فکر کرد و به این فکر کرد که خودش هم گاهی زندگی اش را بدون شهداد تصور کرده و همه این فکرها چند ثانیه بیشتر طول نکشید و بعد گیسیا فکر کرد باید بپرسد چرا؟ و مرد باید جواب بدهد، چون این عادی نیست که او یکباره دستش را از زیر سر گیسیا دربیاورد، بلند شود چراغ زرد اتاق را روشن کند و بگوید می خواهد از او جدا شود.
گیسیا پرسید: «چرا؟» و هرچه فکر کرد یادش نیامد آخرین باری که قهر کرده بودند کی بود. حتی آخرین باری را هم که جر و بحث کرده بودند به یاد نمی آورد.
شهداد انگار که آماده جواب دادن به این سوال بود، گفت: «هر دوی ما گرفتار همدیگه شدیم.»
گیسیا بقیه حرف های شهداد را نشنید و فهمید که او ماه ها تمرین کرده برای دادن بهترین و قانع کننده ترین پاسخ. آن گاه دریافت که شهداد لبخندش را برای آرام نگه داشتن او روی لب نگاه داشته است؛ همان طور که جواب هایش همه حساب شده بود و دیگر هیچ چیز خوبی در جدا شدن از او ندید و فکر کرد جدایی از شهداد آن قدر بد است که حق دارد گریه کند و زار بزند. حتی حق دارد داد بزند و به شهداد بد و بیراه بگوید. گیسیا حرف های شهداد را نشنید و یاد بدترین های زندگی اش افتاد و به اشک هایش التماس کرد که جاری نشوند.
شهداد باز هم حرف زد، آرام و با لبخند. انگار داشت حرف های عاشقانه زمزمه می کرد و گیسیا بیشتر از اتفاقی که داشت می افتاد، نگران اشک هایش بود که به التماس هایش اهمیتی نمی دادند و داشتند جاری می شدند و سعی کرد فکر نکند به این که اگر نظر شهداد تغییر نکند چه می شود و سعی کرد به اندوه مادرش فکر نکند و سعی کرد به هیچ چیز بجز جاری نشدن اشک هایش فکر نکند. شهداد انگار فهمید که گیسیا حرف هایش را نمی شنود و ساکت شد.
گیسیا به چند دقیقه پیش فکر کرد که سرش روی بازوی شهداد بود و نگران چیزی نبود و حالا ده ها نگرانی با گلوله توی سینه اش همدست شده بودند. دیگر برای جاری نشدن اشک هایش تلاشی نکرد. حرف های مرد مثل زلزله بود، بی مقدمه و دور از انتظار همه چیز را زیر و رو کرده بود و کمترین کاری که او می توانست بکند این بود که گریه کند. گیسیا گریه کرد و شهداد بلند شد و آرام از اتاق بیرون رفت.
گیسیا سرش را در بالش فروبرد و گریه کرد. فکر کرد هر کاری حاضر است بکند برای منصرف کردن شهداد ولی اول باید دلیلش را می دانست. روی تخت نشست، به پیراهن خواب زردش نگاه کرد و حس کرد نمی تواند با پیراهن خواب دکلته زرد برود از شهداد بپرسد چرا می خواهد از او جدا شود. بلند شد. در کمد را باز کرد و بلوز آستین بلند قرمزی درآورد و روی پیراهن خواب پوشید. موهای سیاه، موجدار و رهاشده روی شانه هایش را با کش بالای سرش بست و به بلوز قرمز نگاه کرد که روی دامن پیراهن خواب جا خوش کرده بود و فکر کرد تا به حال نمی دانسته این دو رنگ با هم چه ترکیب چشم نوازی می سازند.
نمی دانست چرا در آن موقعیت داشت به رنگ لباس فکر می کرد. بیرون اتاق خواب هیچ چراغی روشن نبود و روشنایی اتاق پذیرایی از نور کمرنگ چراغ کوچه بود که از پنجره به اتاق می تابید. از آتش سیگار شهداد فهمید که او در آشپزخانه است. به آشپزخانه رفت. شهداد روی زمین نشسته و به کابینت تکیه داده بود. دستمالی برداشت و اشک هایش را پاک کرد، ولی جلوِ جاری شدن اشک هایش را نگرفت، فقط سعی کرد بی صدا گریه کند و پرسید: «چرا؟»
صورت شهداد را نمی دید ولی از صدایش معلوم بود که دیگر لبخند بر لب ندارد: «گیسی، چند ماهه دارم فکر می کنم، خیلی سعی کردم که این کار رو نکنم، ولی...»
گیسیا حرفش را قطع کرد: «دلیل واقعی رو بگو!»
تاریک بود و انگار تاریکی نه از خاموشی چراغ که از دود سیگار شهداد بود. شهداد گفت: «دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم چون تو خیلی خودخواهی.»
خودخواه؟! چطور ممکن بود شهداد او را خودخواه بداند؟ گفت: «دلیلت خیلی مسخره ست...»
معلوم بود که شهداد لبخند بر لب نداشت، ولی همچنان با آرامش حرف می زد: «مسخره یا غیرمسخره دلیلم همینه. تو خودخواهی و من از زندگی مشترک خسته م.»
شهداد سیگارش را خاموش کرد. آتش سیگار محو شد، ولی بوی سیگار در فضا بود و گلوله داغ هم در سینه گیسیا می چرخید.
خوشحال از این که شهداد اشک هایش را نمی دید گفت: «خب... می تونم خودخواه نباشم.» ولی آن لحظه نمی دانست خودخواه بودن از نظر شهداد چیست و چه کاری کرده یا چه کاری نکرده که نشانه خودخواهی بوده.
شهداد گفت: «نه. نمی تونی!»
گیسیا گفت: «از کجا می دونی که نمی تونم؟»
شهداد جواب داد: «چون من خوب می دونم خودخواهی چیه، چون منم به اندازه تو خودخواهم و دو تا خودخواه نمی تونن مدت زیادی با هم زندگی کنن. فقط خودخواهی تو آشکاره و خودخواهی من پنهان.»
صدای خشدار گیسیا بلندتر از قبل شد: «حق نداری بعد پونزده سال زندگی مشترک بگی که توان زندگی مشترک رو نداری. نمی تونی همین طور بی مقدمه بگی می خوای طلاقم بدی. تو این چند ماه مگه چه اتفاقی افتاده؟ یادم نمی آد چیزی عوض شده باشه. اگه خودخواهم همیشه بودم، تو این چند ماه که خودخواه نشدم.»
چند لحظه هر دو ساکت بودند. گیسیا اشک هایش را پاک کرد. صدای شهداد خالی از آرامش ِ چند لحظه پیش بود: «به جون نیلو قسم، نمی خوام اذیتت کنم وگرنه می تونستم دو سه ماه غر بزنم، بداخلاقی کنم، کاری کنم ذله بشی و خودت بگی طلاقم بده.» بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد: «می خوام بدونی این راهی بود که وکیل پیش پام گذاشت: غر بزن، بداخلاقی کن، بگو این جا نرو، این کار رو نکن، دیر برو خونه، کاری کن خودش بگه طلاق می خوام. ولی من آدم این کار نیستم. من می خوام...»
گیسیا حرفش را قطع کرد: «پیش وکیل رفتی؟ چند وقته من رو می بوسی و طناب دارم رو می بافی؟!» نتوانست ادامه بدهد، گلوله داغ توی سینه اش می چرخید. باید داد می زد و بد و بیراه می گفت. چرا مثل همه جر و بحث های گذشته رفتار می کرد؟ این ماجرا شبیه هیچ کدام نبود، پس چرا او مثل همیشه بود و شهداد آرام تر از همیشه.
به اتاق برگشت، روی تخت نشست و خود را در آینه میز آرایش دید با پیراهنی زرد و قرمز. آرزو کرد اشک هایش بند بیاید. هفته پیش وقتی شهداد پیراهن خواب زرد را برایش انتخاب می کرد به جدایی از او فکر می کرد؛ سه روز پیش هم وقتی لازانیا درست می کرد به جدایی از او فکر می کرد. بلوز قرمز را درآورد و گوشه اتاق پرت کرد. تمام این روزها که با او حرف می زد، می خندید، درددل می کرد و به درددلش گوش می کرد، فکر جدایی از او جایی پس ِ ذهنش بود. فکر کرد چه می شد اگر چشمانش را می بست و باز می کرد و می دید باز هم سرش روی بازوی اوست. آن وقت می توانست با آرامش به دامن تنگ قرمز فکر کند و به شومیز زرد با آستین سه ربع. دستش را روی سینه اش گذاشت. نفس عمیقی کشید. شاید داشت دیوانه می شد که تلخ ترین حرف ممکن را از دهان نزدیک ترین آدم زندگی اش شنیده بود و به جای داد و فریاد زدن و بد و بیراه گفتن، دلش شومیز زرد و دامن قرمز می خواست و حس کرد پیراهن زرد روی سینه اش سنگینی می کند.
پیراهن زرد را درآورد و پرت کرد سمت کمد. روی تخت نشست. می خواست لباس بپوشد، ولی توان بلند شدن نداشت. در آینه خود را دید؛ قوز کرده بود. چقدر شبیه پیرزن های قوزی شده بود! پاهایش را توی شکمش جمع کرد و سرش را روی زانویش گذاشت و بیشتر قوز کرد. سردش شد. پتو را دور خودش پیچید. عجیب نبود که شهداد او را نمی خواست؛ او پیرزنی قوزی شده بود. پتو گرمش نمی کرد. سردش بود و گرمای حضور شهداد را می خواست.
یادش آمد غروب پاییز بود و هوا سرد، ولی گونه هایش داغ شده بود از پرسش شهداد: «گیسیا یعنی چی؟»
گیسیا جواب داده بود: «یعنی صاحب موهای بلند و سیاه.»
«حالا هستی یا نه؟»
«تو چی فکر می کنی؟»
«نیستی. موهات سیاهه، ایناهاش... دارم می بینم، ولی کوتاهه...»
«اشتباه کردی، هستم، موهامم بلنده. از وقتی با موهای سیاه سیاه به دنیا اومدم تا حالا هیچ وقت موهام کوتاه نشده.»
«به خاطر اسمت بلند نگهشون داشته ای؟»
«نه فقط به خاطر اسمم.»
«پس چی؟»
«می خوام یه روز گیسم کمند اون کسی بشه که دوستم داره.»
«مثل راپونزل؟»
«نه، مثل رودابه.»
گیسیا سعی کرد رها شود از هجوم خاطره آن بعدازظهر پاییزی در دانشگاه کردستان و سعی کرد فکر نکند به درختان بید مجنون دانشگاه که با نسیم عاشقانه های نهانی داشتند و فکر نکند به گونه های سرخ و داغ خودش در آن بعدازظهر سرد؛ سعی کرد بخوابد تا رها شود از همه این ها.

برف می بارید. دانه های درشت برف همراه باد می رقصیدند. گیسیا در حیاط خانه پدری اش بود. حیاط پر از برف بود. گیسیا پایش را روی برف گذاشت، برف سفت بود و پایش فرونمی رفت. گیسیا می خواست گلوله برفی درست کند، برف اما به سختیِ سنگ بود. آبرا(۱) وسط حیاط ایستاده بود، رد پایش اما روی برف نبود.
گیسیا گفت: «این دیگه چه جور برفیه؟ چرا این قدر سفته؟»
آبرا گفت: «نمی دونی؟ از اول که سنگی نیست، وقتی می رسه زمین سنگ می شه؛ برف هم تحمل نزدیکی به آدما رو نداره.» بعد روی برف ها نشست.
گیسیا گفت: «نشین مریض می شی.»
آبرا گفت: «یادت رفته؟ من هیچ وقت مریض نمی شم.»

چشمانش را باز کرد. سردش بود. شهداد در اتاق نبود. پتو را دور خودش پیچید و بلند شد. پشتش قوزی بزرگ سنگینی می کرد. در کمد را باز کرد. تی شرت و شلوار سرمه ای اش را از کمد درآورد و پوشید. اتاق پذیرایی روشن بود. از اتاق بیرون رفت. شهداد روی مبل نشسته بود و تهسیگارش را در زیرسیگاری خاموش می کرد. آهسته به سمت او رفت. حس می کرد قوز به پشتش فشار می آورد. شانه هایش را عقب داد تا خمیدگی اش کم شود، ولی فرقی نکرد؛ قوز سنگین را حس می کرد.
گیسیا گفت: «فکر می کردم آرومی. ولی اگه آروم بودی، به جای خوابیدن سیگار نمی کشیدی.»
شهداد حرفی نزد. گیسیا گفت: «دروغ می گی. این حرف ها و زندگی خانوادگی و فلان و بَهمان همه کشکه. فهمیده م مشکلت چیه. من پیر و زشت شده م و تو ازم زده شده ای.»
شهداد گفت: «این طور نیست، تو نه پیر شده ای نه زشت. اگه تو پیر شده باشی من هم پیرم.»
«اوه... تو پیر شده ای؟ تو هنوز از دوران دانشگاه عاشق سینه چاک داری.»
«خودت رو عذاب نده، منم عذاب نده، بذار هر کدوم راه خودمون رو بریم.»
«از هجده نوزده سالگی با تو راه رفتم، بدون تو کجا برم؟ چطوری برم؟»
گیسیا منتظر بود، ولی شهداد حرفی نزد. ساعت دیواری بین سکوت مرد و زن دو بار نواخت. گیسیا گفت: «باید به حرف وکیلت گوش می کردی، باید یه کاری می کردی ازت بیزار می شدم.»
شهداد باز هم حرفی نزد و گیسیا زمزمه کرد: «نمی شه ازت متنفر شد. موره مارو هه س.»(۲)
سال ها پیش هم همین حرف را به شهداد زده بود. شهداد خندیده بود: «چوب کاری نکن!» و گیسیا گفته بود: «راستش رو بگو؛ خوشحالی بین دخترای دانشگاه این همه خاطرخواه داری؟»
«راستش رو بخوای، بیشتر می ترسم.»
«می دونم از چی می ترسی؛ می ترسی چون بیشترشون جذب ظاهرت می شن.»
«خب تو چی گیسی؟ خوشحالی پسری که بین دخترها این همه خاطرخواه داره، خاطرخواه تو شده؟»
«راستش رو بخوای، بیشتر می ترسم.»
شهداد انگار که شعر بخواند، شمرده و پرشور گفته بود: «می دونم از چی می ترسی؛ می ترسی یه نفر دیگه جات رو بگیره.»
صدای خسته شهداد آن صدای پرشور قدیمی را عقب راند: «صبح، من نیلو رو می برم مدرسه.»
گیسیا از جایش بلند شد و با قوزی که پشتش سنگینی می کرد رو به روی آینه ایستاد. یک رشته از موهایش جدا کرد: «نه! روز اول مِهره. خودم باید باهاش برم.»
شهداد همان طور که به آشپزخانه می رفت گفت: «باید؟ چرا باید خودت باهاش بری؟»
گیسیا می دانست شهداد منتظر جوابش نیست و رشته جداشده موهایش را به سه قسمت تقسیم کرد.
شهداد از آشپزخانه بیرون آمد: «تا به توافق نرسیدیم چیزی به نیلو نگو.»
گیسیا گفت: «توافق؟ اینم وکیل یادت داده؟»
شهداد یا نشنید یا شنید و به روی خودش نیاورد و به اتاق خواب رفت.
گیسیا در آینه به گیسوانش نگاه کرد. وقتی اولین بار شهداد را دید هجده ساله بود. موی تقسیم شده را بافت. گیسیای هجده ساله زیر مقنعه اش گیس های سیاه و بلندی داشت؛ همان موهایی که قرار بود کمند شهداد شود. گیسیای سی و هفت ساله همان گیسوان را داشت به همان بلندی و به همان سیاهی. رشته دیگری از گیسوانش جدا کرد. گیسیای هجده ساله چشمان عسلی روشن و نگاهی نافذ داشت؛ نگاهی که در راهروهای دانشکده ادبیات شهداد را دنبال می کرد. گوشه چشمان گیسیای سی و هفت ساله اما چین های ظریفی نشسته بود و نگاهش دیگر شهداد را جذب نمی کرد. رشته موی جداشده را تقسیم کرد و همان طور که می بافت به دستانش در آینه نگریست. دستان گیسیای هجده ساله لطیف بود و انگشتانش ظریف و کشیده؛ همان دستانی که در حاشیه کتاب های درسی برای شهداد اشعار عاشقانه می نوشت. دستان گیسیای سی و هفت ساله اما زمخت شده بود و زبر.
رشته موی دیگری جدا کرد و بافت. گیسیای هجده ساله پوستی گندمگون و شفاف داشت. پوست گیسیای سی و هفت ساله اما کدر شده بود. رشته موی دیگری جدا کرد و بافت. گیسیای هجده ساله قدبلند و خوش اندام بود. گیسیای سی و هفت ساله اما پشتش قوز داشت. رشته موی دیگری جدا کرد و بافت. گیسوان دختری هجده ساله چطور ممکن بود هنوز روی سر زنی سی و هفت ساله باشد به همان سیاهی، به همان براقی و به همان بلندی؟ رشته موی دیگری جدا کرد و بافت.

برف می بارید. گیسیا از پشت پنجره آبرا را می دید که زیر برف می چرخید و می خواند: «یه شب مهتاب/ ماه می آد تو خواب/ منو می بره/ از توی زندون/ مثل شب پره/ با خودش بیرون...»
گیسیا داد زد: «آبرا بیا تو... هوا خیلی سرده...»
آبرا اما صدایش را نمی شنید، فقط می چرخید و می خواند: «یه شب سیا/ تا دم سحر/ شهیدای شهر/ با فانوس خون/ جار می کشن/ تو خیابونا/ سر میدونا...»
گیسیا از اتاق بیرون رفت. پایش را روی برف های حیاط گذاشت. برف ها سفت بودند و پایش در برف فرونمی رفت. داد زد: «آبرا!»
آبرا اما صدایش را نمی شنید. دانه های برف به سر و صورت و بدن گیسیا می خورد. دانه ها مثل سنگ بودند و دردش می آمد. آبرا می چرخید و می خواند: «عمو یادگار!/ مرد کینه دار!/ مستی یا هشیار؟/ خوابی یا بیدار؟...»
گیسیا به سمت آبرا دوید، آبرا او را دید و با دست اشاره کرد که به سمتش برود: «مستیم و هشیار/ شهیدای شهر!/ خوابیم و بیدار/ شهیدای شهر!»
گیسیا دست آبرا را گرفت: «بیا بریم تو اتاق! این برف خطر داره!»
آبرا لبخند زد و سر و دستش را به نشانه نه تکان داد. گیسیا به دانه های برف روی سر و بدن آبرا نگاه کرد؛ برف ها به نرمی می نشستند و آب می شدند.

چشمانش را باز کرد. گلوله داغ را هنوز توی سینه اش احساس می کرد. نیلو با لباس مدرسه رو به رویش ایستاده بود: «بابا می گه تو دیشب بدخواب شدی... امروز باهام نمی آی؟»
گیسیا زمزمه کرد: «آخرش یه شب...»
نیلو گفت: «نمی شه بیای؟»
گیسیا زمزمه کرد: «ماه می آد بیرون...»
«می ترسم من و دریا توی یه کلاس نباشیم.»
گیسیا زمزمه کرد: «از سر اون کوه...»
«مامان، اگه تو یه کلاس نباشیم؟»
گیسیا زمزمه کرد: «بالای دره...»
«مامان!»
گیسیا زمزمه کرد: «آخرش یه شب...»
«مامان! اگه تو یه کلاس نباشیم با خانممون حرف می زنی؟»
«باشه... باشه... ظهر می آم دنبالت، اون وقت با خانمتون حرف می زنم.»
«کی موهات رو چهل گیس کردی؟ دیشب که باز بود!»
گیسیا پتو را روی سرش کشید، چشمانش را بست و زمزمه کرد: «آخرش یه شب ماه می آد بیرون.» صدای نیلو را شنید: «مامانِ شعردوست.»
شهداد گفته بود: «بذار حدس بزنم؛ ادبیات فارسی می خونی، چون عاشق شعری؟»
گیسیا جواب داده بود: «نه، ادبیات رو انتخاب کردم، چون می خوام مترجم قصه های کردی بشم.»
«فکر می کردم کردستان رو دوست نداری!»
«چرا دوست نداشته باشم؟»
«برای این که نمی خوای این جا بمونی.»
«هر جا برم وطنم رو با خودم می برم، مثل وه نه وشه.»
«مثل چی؟»
«قبلاً به ت معنی وه نه وشه رو گفتم.»
«آره گفتی؛ یعنی بنفشه...»

گیسیا خواند: «ای کاش آدمی وطنش را...» صدای زنگ تلفن آمد. «مثل بنفشه ها...» گیسیا نمی خواست صدای زنگ تلفن را بشنود و بلندتر خواند: «در جعبه های خاک...» ولی صدای زنگ از صدای گیسیا بلندتر بود. «یک روز می توانست...» گیسیا در خانه بود. «همراه خویشتن ببرد هر کجا که می خواست.» گیسیا تلفن را برداشت، ولی کسی جواب نداد و صدای زنگ تلفن همچنان شنیده می شد. گیسیا دوشاخه سیم تلفن را از پریز کشید، ولی صدای زنگ تلفن قطع نشد. گیسیا گوش هایش را گرفت، ولی صدا کم نشد. گیسیا جیغ زد. تلفن و گیسیا با هم جیغ می زدند. چشمانش را باز کرد. تلفن زنگ می خورد و گلوی گیسیا می سوخت. روی تخت غلت زد و تلفن را از روی پاتختی برداشت: «بله؟» به پشت خوابید و سرش را روی بالش شهداد گذاشت.
صدای شهداد بود: «بنفشه! چرا گوشی رو برنمی داری؟»
چشمان خواب آلودش را بست و فکر کرد بنفشه! گیسیا خودش را بنفشه می دانست ولی تا به حال شهداد او را با این نام صدا نکرده بود. گیسیا گفت: «خواب بودم.»
کاش ساعت های متمادی در همان حال باقی می ماند؛ کاش ساعت های متمادی شهداد نگرانش می ماند؛ کاش روزهای متمادی به او می گفت بنفشه؛ کاش هفته های متمادی او خواب آلوده در رختخواب به تلفن شهداد جواب می داد. کاش! گفت: «چیه؟ فکر کردی خودکشی کردم؟» کاش ماه های متمادی شهداد نگران خودکشی کردنش می شد!
شهداد لحظه ای سکوت کرد و گفت: «فکر کردم رفتی سنندج.»
گیسیا گفت: «چه فکر نازک غمناکی!» کاش می توانست سال های متمادی به همه فکرهای نازک و غمناک دنیا بیندیشد.
شهداد گفت: «زنگ زدم بگم امروز چون روز اول مدرسه ست نیلو ساعت یازده و نیم تعطیل می شه. دیر نری دنبالش.»
گیسیا جواب داد: «باشه.»
زمان گفتگویی که گیسیا آرزو کرده بود به درازای چند هفته باشد به یک دقیقه هم نرسید.
به ساعت نگاه کرد، سه ساعت بی وقفه و بدون کابوس خوابیده بود. به پهلو غلتید و گونه اش را روی بالش شهداد فشار داد. آیا واقعاً شهداد به او گفته بود بنفشه یا گیسیا خیال کرده بود؟ بغض گلویش را فشار داد. نفس عمیقی کشید و بلند گفت: «بسه دیگه گیسیا! بسه دیگه تمام دیشب رو گریه کردی، مو بافتی، احساس پیری و زشتی و بدبختی کردی، امروز اجازه نداری گریه کنی! شاید فردا به ت اجازه بدم گریه کنی ولی امروز نه!»
روی تخت نشست و بافته های مویش را پشتش انداخت. مثل صبح هایی که نگران چیزی نبود خواند: «هنوز اول عشق است اضطراب نکن/ تو هم به مطلب خود می رسی شتاب نکن.» بلند شد. سنگینی قوزی بزرگ را روی پشتش احساس کرد. بلند گفت: «گیسیا پیر شده ای و قوزی درست؛ شهداد تو رو نمی خواد ولی تو دوستش داری درست؛ حق داری گریه کنی درست؛ ولی امروز اجازه نداری زار بزنی! تمام.» شانه هایش را عقب داد و راه رفت ولی قوز سر جای خودش بود. بلند گفت: «یه کم به خودت برس. آرایش کن. عطر بزن. پیاده برو تا مدرسه نیلو. با مادرهای منتظر بچه ها تو حیاط مدرسه حال و احوال کن. در مورد صبح که نتونستی نیلو رو ببری مدرسه دروغ بگو! به نگرانی هاشون در مورد معلم جدید دخترشون گوش بده.» صدایش آرام تر شد: «با مدیر و معاون سر و کله بزن تا نیلو و دریا رو بذارن تو یه کلاس.» صدایش را باز بالا برد: «موقع برگشتن هم مثل همه اول مهرها برای خودت دفتر صدبرگ و خودکار بنفش بخر.»
گیسیا رفت دستشویی، صورتش را شست و خودش را در آینه دید. گلوله داغ توی سینه اش چرخید. موهایش کوتاهِ کوتاه بود. چطور ممکن بود؟ چشمانش را بست و دوباره باز کرد. این صورت را با موهای کوتاه نمی شناخت. دستی به موهایش کشید. گیس بافت ها سر جایشان بودند؛ در آینه همان گیسیای قبلی با همان موهای گیس بافت حیران و ترسیده او را نگاه می کرد. از دستشویی بیرون آمد. در آینه اتاق پذیرایی خود را نگریست؛ موهایش کوتاهِ کوتاه بود. به محض دست زدن به گیس هایش و چرخیدن گلوله داغ توی سینه اش، موهای چهل گیس شده را در آینه دید.

گیسیا کتاب های بالاترین قفسه کتابخانه را درآورد و روی زمین گذاشت. دستمال نمدار را روی طبقه چوبی کشید و زمزمه کرد: «دایه گیان بگری له سه ر خاکم که واشینم ده وی.»(۳) یکی یکی کتاب ها را از روی زمین برداشت، خاکشان را گرفت و همان طور که سر جایش می گذاشت فکر کرد به روزهای گذشته: «دایه گیان بگری له سه ر خاکم که واشینم ده وی.» در نظرش همه روزهای گذشته مثل هم بودند، پس چه کرده بود که شهداد را از دست داده بود؟ کتاب های طبقه دیگری را روی زمین گذاشت و فکر کرد به هفته های گذشته و خواند: «زور بگریه دایه گیان فرمیسکی خوینینم ده وی.»(۴) خاک کتاب ها را گرفت. چه چیز سبب شده بود در نظر شهداد خودخواه باشد؟ زمزمه کرد: «دایه گیان بگری.» کف قفسه را دستمال کشید و فکر کرد به ماه های گذشته. کتاب ها را آرام آرام چید. داشت چیزهایی یادش می آمد؛ کارهای خودش، اشاره های کوتاه و گاه و بی گاه شهداد، ولی نه... مطمئن نبود.
کتاب های دو قفسه دیگر را که همه کتاب های درسی شهداد بودند درآورد و روی زمین گذاشت. نیلو تبلت به دست از اتاقش بیرون آمد: «مامان می تونی جف رو برام هجی کنی؟»
گیسیا گفت: «جِی. اِی. دبل اف.»
نیلو گفت: «دارم سرچ می کنم ببینم جف کینی چه شکلیه.»
گیسیا گفت: «جف کینی کیه؟»
نیلو گفت: «جف کینی دیگه، نویسنده بچه چلمن. خب حالا کینی رو هجی کن.»
گیسیا کف قفسه ها را دستمال کشید: «کی...» بعد کمی مکث کرد: «نمی دونم. مطمئن نیستم آی داره یا اِی. اسم خاصه، با هر دو جورش می تونی سرچ کنی...»
نیلو گفت: «بذار بقیه ش رو خودم حدس بزنم: اِن اِن وای. می تونه آی هم باشه نه؟ چقدر انگلیسی مدل های مختلف داره.»
گیسیا گفته بود: «حالا تو بگو، چرا ادبیات انگلیسی می خونی؟»
شهداد جواب داده بود: «چون بابام این جور خواست وگرنه دلم چیز دیگه ای می خواست.»
«دلت چی می خواست؟»
«دیگه مهم نیست.»
«فکر می کردم یه خونواده امروزی داری.»
«دارم... خونواده امروزیِ من مثل بیشتر امروزی ها دیکتاتوریِ پنهان دارن. یعنی به ت زور نمی گن، ولی کاری می کنن راهی برات باقی نمونه. باهات همدلی می کنن و حرف های قشنگ می زنن و قانعت می کنن.»
«و تو رو چطوری قانع کردن؟»
«با یه فنجون شیرنسکافه.»
«همین؟»
«اوهوم... داشتم خودم رو به آب و آتیش می زدم که برم اون رشته ای که دلم می خواد. یه روز بابام با یه سینی که دو تا فنجون شیرنسکافه توش بود اومد تو اتاقم. یکی ش رو داد دست من و یکی ش رو خودش برداشت و رو به روم روی صندلی نشست. همین طور که شیرنسکافه ش رو هم می زد گفت: 'تو حق داری، ولی پسرم! دوست داشتن یه رشته تو رو خلاق می کنه، به ت لذت می ده، آرامش می ده، ولی سیرت نمی کنه. باید به فکر نون باشی نه عشق.'»
«حالا توی زبان انگلیسی نون هست؟»
«برای من آره... چون می تونم آموزشگاه زبان بابام رو بچرخونم.»
«محاله کسی بتونه من رو با دیکتاتوری پنهان قانع کنه.»

صدای جیغ نیلو نگاه ماتش را برید: «وای... مامان، تو می دونستی جف کینی زن نیست؟»
گیسیا گفت: «خب، این که معلومه، چون جف اسم مرده!»
نیلو گفت: «آخه اون قدر ازش خوشم اومده بود که فکر می کردم زنه.» و تبلتش را جلوِ گیسیا گرفت: «بیا نگاش کن.»
گیسیا لبخند زد. نیلو به سمت اتاق رفت، ولی برگشت: «می گم مامان، مگه عیده که کتاب ها رو ریخته ای وسط اتاق؟»
گیسیا کتاب ها را در قفسه چید: «نه، ولی خیلی خاک گرفته ن.»
نیلو گفت: «اوهوم... بوی خاک تو خونه پر شده.»
گیسیا زمزمه کرد: «دایه گیان دایه گیان بگری له سه ر خاکم، که واشینم ده وی.» و به کتابی که می خواست در قفسه بگذارد نگاه کرد؛ جنس دوم، اثر سیمون دوبووار؛ این کتاب را سال ها پیش خریده بود، ولی هنوز نخوانده بودش و حالا بین کتاب های شهداد بود.
نیلو گفت: «دلت تنگ شده؟»
گیسیا جواب داد: «چطور مگه؟»
نیلو گفت: «آخه هر وقت تو شعر کردی می خونی بابا می گه باهاش حرف نزن، بذار تو حال خودش باشه، دلش تنگه.»
گیسیا بغض کرد، ولی می دانست اجازه ندارد گریه کند. زمزمه کرد: «ناهیلم فرمیسک برژینی.»(۵) جنس دوم را سر جایش گذاشت و گفت: «تو مشق نداری؟»
نیلو گفت: «آخه کی روز اول مدرسه مشق می ده؟ می خوام به بابا بگم از طرف من یه ایمیل بزنه به جف کینی. یا این که بره صفحه فیسبوکش براش پیام بذاره. به نظرت جوابم رو می ده؟»
گیسیا گفت: «ممکنه جواب بده.»
تلفن زنگ خورد. نیلو گوشی را برداشت: «سلام دریا، می خواستم به ت زنگ بزنم. تو می دونستی جف کینی زن نیست؟»
گیسیا همه کتاب های کتابخانه دوم را از قفسه ها بیرون آورد و روی زمین گذاشت.
تا شهداد وارد خانه شد نیلو به سمتش دوید و گفت: «بابا، بابا، من و دریا تو یه کلاسیم! یعنی نبودیم ولی مامان اومد با خانم نمازی حرف زد. نمی دونم چی گفت از خودش بپرس، ولی اون قدر چیزای خوب گفت که خانم نمازی که می گفت اصلاً اصلاً جابه جایی نداریم دریا رو آورد تو کلاس ما.»
شهداد گفت: «پس خیلی خوشحالی!» و برای گیسیا، که کتاب ها را در قفسه می چید، سر تکان داد.
گیسیا نمی دانست حالا باید با شهداد مثل همیشه باشد یا نه! ولی سعی کرد مثل همیشه باشد: «چای می خوری یا شام؟» ولی همان لحظه فهمید که نمی تواند مثل همیشه باشد.
شهداد رو به رویش روی مبل نشست و گفت: «فعلاً هیچ کدوم.» و مثل همیشه بود. گوشی موبایلش را از جیب درآورد و بعد گفت: «بین کتاب ها دنبال چیزی می گردی؟»
گیسیا گفت: «آره.» فکر کرد شاید او هم دارد سعی می کند مثل همیشه باشد، ولی در حقیقت مثل همیشه نبود.
نیلو گفت: «خانممون خیلی خوشگله، ناخن هاش بلنده، مقنعه زرشکی سرش می کنه.»

گیسیا گفته بود: «از وقتی گفتم یه پسر خوشگل تهرانی می خواد بیاد خواستگاری م، بابا و مامانم کلی آدم واسطه کرده ن تا منصرفم کنن.»
شهداد یکی از ابروهایش را بالا برده بود: «آخه لشکرکشی واسه منِ عاشق انصافه؟»
«ئه من تاقانه باوانمم.»(۶)
«خب، دردونه فامیل! بگو دقیقاً مشکل مادر و پدرت با من چیه؟»
«اولی ش اینه که کرد نیستی. این مشکل مامانمه. به کس کسونت نمی دم، به همه کسونت نمی دم، به راه دورت نمی دم.»
«یعنی اگه بیام سنندج زندگی کنم، مشکل حله؟»
«نه، نمی آی؛ چون: این وطن مصر و عراق و شام نیست/ این وطن جایی ست کان را نام نیست. مامانم نباید چنین بهانه ای بگیره.»
«اما مشکل دوم؟»
«اینه که مذهبت با ما فرق داره، این مشکل باباست. به ش بگم تغییر مذهب می دی؟ نه نمی گم، چون عاشقان را ملت و مذهب خداست. بابا هم نباید چنین بهانه ای بگیره.»
«تکلیف ما چیه؟»
«قرار بود ثابت کنم کسی نمی تونه با دیکتاتوریِ پنهان من رو قانع کنه. ثابت می کنم. یه مدت صبر کن. راضی شون می کنم.»
«می دونم. تو بنفشه ای... کسی دلش نمی آد طلایه دار بهار غصه بخوره!»

نیلو بلند گفت: «بابا، خانوممون گفته...»
گلوله داغ توی سینه گیسیا چرخید و حس کرد نمی خواهد هجده سال پیش را به یاد بیاورد و نمی خواهد تعریف های نیلو را از مدرسه بشنود و نمی خواهد کتاب ها را گردگیری کند. کتابی را که در دست داشت در قفسه گذاشت و زیرچشمی شهداد را نگاه کرد که گوشی در دست و با لبخندی محو و حاکی از رضایت چیزی تایپ می کرد. گیسیا فکر کرد: «چند وقت است که دیگر دوستم ندارد؟» و ضربان قلبش تند شد. چرا زودتر نفهمیده بود؟ احتیاجی به زیر و رو کردن لحظه هایش با شهداد نبود. شهداد او را نمی خواست چون زن دیگری را می خواست! آخرین کتاب را نگاه کرد: اتاقی از آن خود. کتاب را با دستان بی رمق در قفسه گذاشت و بلند شد.

نظرات کاربران درباره کتاب گیسیا