فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آدم‌نما

کتاب آدم‌نما

نسخه الکترونیک کتاب آدم‌نما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آدم‌نما

فکر کنید سیصد سال دیگر جهان به چه صورتی است؟ در رمان علمی‌ـتخیلی آدمنما با دنیایی روبهرو می‌شویم که در آن انسان‌ها با پیشرفت تکنولوژی سلول‌های بنیادی از مرگ رها شده‌اند. بیش از دو صده از انقلاب سلول‌های بنیادی (اسب) گذشته است. انسان‌های آرمان‌شهرِ پس از «اسب»، تمام تلاششان را می‌کنند تا شهروندانی مفید و موفق باشند، جراحی‌های بهبودشان به موقع انجام شود و از مرگ دور بمانند. آن‌ها در حرفه‌های چهل‌ساله خود با جدیت فعالیت می‌کنند و به قوانین منطقه زندگی خود پایبندند. «اتوود» که در دوره حرفه‌ا‌ی اخیر خود نویسنده بوده، برای دومین بار زیر تیغ جراحی سلول‌های خاکستری مغز می‌رود و بخش‌های زیادی از حافظه خود را از دست می‌دهد. تلاش اتوود برای پر کردن بخش‌های حذف شده خاطراتش، با چند اتفاق بیرونی بزرگ همراه می‌شود، راکتورهای هسته‌ای مناطق چندگانه‌ی دنیا منفجر می‌شوند و بانک‌های سلول‌های بنیادی از کار می‌افتند. اتوود به مرور متوجه می‌شود نویسندگی او و پاک شدن حافظه‌اش به اتفاقات بزرگی که دنیا را به آشوب کشانده، بی‌ارتباط نیست و....

ادامه...

بخشی از کتاب آدم‌نما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۳

از پنجره هلی کوپتر، دریا را می بینم که تا ابد ادامه دارد. آرام و آبی در کنار ساحل دراز کشیده و گاهی، با موج های کوچک و بزرگ، دستی به سر و گوش ساحل طلایی می کشد. سه نفر دیگر هم با من در هلی کوپترند: دو زن و یک مرد که در این یک ساعت پرواز هنوز هیچ کدام با دیگری حرفی نزده ایم. این اصلاً خوب نیست. همه ما در دوره نقاهت جراحی سلول های خاکستری مغز به سر می بریم و کل این بازی بازپروری و سفر تفریحی اش برای این است که مرکز بهبود تک تک عمل و عکس العمل های ما را زیر نظر داشته باشد تا خیالشان راحت شود آن قسمت از حافظه مخرب ما که باید طی جراحی حذف می شده حذف شده است. می خواهند مطمئن شوند حال ما خوب است و می توانیم دوباره در جامعه ای زندگی کنیم که بخشی از پیوند ذهنی مان را با آن از دست داده ایم. باید عادی برخورد کنیم. مثل شهروندان خوب، مطیع و بی خطر. اما این سکوت، این عدم ارتباط، قطعاً از دید کارشناسان مرکز بهبود امتیاز مثبتی در نظر گرفته نمی شود. به چهره هایشان نگاه می کنم. مردْ موهای مشکی کوتاهی دارد و خیره شده به آبی بی کران زیر پا. یکی از زن ها خوابش برده. موهای بلند بلوندی دارد و پوستی تیره. زن سوم هم سرش را مدام از چهره من به چهره نفر دیگر می چرخاند. دستش توی جیبش است و انگار قوطی کپسول بنفش رنگ را محکم می فشارد. ظاهرش را طبق مد آراسته: موهای قرمز بلند و چشم هایی سبز. انگار کلافه است. قوطی کپسول را درمی آورد و کپسول بنفش رنگ را داخل دهانش می گذارد. به سختی قورتش می دهد.
شاید او هم نگران این سکوت است. به ظاهر معمولی اش نمی آید کاری انجام داده باشد که به جراحی سلول های خاکستری مغز و پاک کردن حافظه نیاز پیدا کرده باشد. اما همه که مثل من برای رفتارهای، به قول پارکینسون، خشن یا رفتارهای غیرمتعارفْ حافظه شان دستکاری نمی شود. اغلب برای پاک کردن خاطره ای آزاردهنده که دیگران برایشان ساخته اند مجبور به این جراحی می شوند. و حتی برای این عمل هزینه می کنند. نه مثل من که به دستور مرکز بهبود زیر تیغ جراحی رفته ام. آن ها خودشان از بن هایی که به سختی جمع آوری کرده اند برای پاک کردن خاطرات تلخشان خرج می کنند. اما برای من این عمل اجباری بود و بابت پذیرش انجام دادن آن هم مبلغ کمی بن به من داده شده. وی دی هلی کوپتر اعلام می کند تا پانزده دقیقه دیگر به گنبد دریایی می رسیم. حالا دیگر مرد موسیاه و من با جدیت بیشتری به دریای زیر پایمان خیره می شویم تا تصویر واضح این گنبد رویایی را خوب از بالا تماشا کنیم. زن موقرمز هم، که انگار کپسول بنفشش معجزه کرده، به ما پیوسته و پیشانی اش را به شیشه پنجره می چسباند تا دید کامل تری از دریای آرام و گنبد در حال ظهور داشته باشد.
گنبد دریایی کره شیشه ای بزرگی است به اندازه یک کشتی تفریحی. درست نیمی از آن زیر آب و نیم دیگرش بیرون آب است و روی آب شناور. کنار آن روی سطح آب هلی پد قرار دارد و چند سطح معلق دیگر که دو قایق بزرگ و چند قایق نجات کنار آن ها پهلو گرفته اند. هلی کوپتر که ارتفاعش را کم می کند، کم کم می توان مجموعه رستوران ها، استخرهای روباز، زمین های تنیس و مراکز تفریحی مجلل دیگر آن را تشخیص داد. قرار است یک هفته در این کره شناور خوش بگذرانیم، با آدم های شبیه خودمان ارتباط برقرار کنیم و سرحال و شاداب به آپارتمان های نمورمان در شهر برگردیم. وی دی های این جا همه مرکزی اند و دسترسی به شبکه نداریم. یعنی در این هفته نمی توانیم با دوستانمان ارتباط برقرار کنیم. هدف هم همین است. مدتی از زندگی عادی دور باشیم تا خودمان را پیدا کنیم. اما کاش لااقل می شد از آرین و پولیتزر خبر می گرفتم. هلی کوپتر روی باند معلق فرود می آید. درهای دو طرف باز می شوند و بعد کمربندهای ما. به نوبت پیاده می شویم. مسئول بهبود با لباس لیمویی رنگ به استقبالمان می آید.
هلی پد معلق با قدم های ما روی سطح آب بالا و پایین می رود. درست مثل این است که روی آب راه می رویم. باید مراقب باشیم تعادلمان را از دست ندهیم. راهنمای بهبود ما را به سمت باغ بزرگ اصلی ای می برد که سه استخر بزرگ در آن قرار دارد. مثل این که از همین حالا تور گنبد دریایی آغاز شده. مرد لیمویی پوش توضیح می دهد هر وقت بخواهیم می توانیم از استخرها استفاده کنیم. بعد محل دوش گرفتن و تحویل گرفتن حوله را نشان می دهد و به تعداد زیاد روبات های خدمتکار که همه جا حضور دارند اشاره می کند. از بین دو استخر که سه نفر در آن ها شنا می کنند رد می شویم. چند نفر هم در حال آفتاب گرفتن هستند. وی دی هایشان روشن است و احتمالاً چیزی می خوانند یا موسیقی گوش می کنند. همیشه این طور وقت ها با خودم می گویم ممکن است یکی از آن ها در حال خواندن کتابی از من باشد؟ می دانم جوابش منفی است. نویسنده مشهوری نشده ام. این را خوب می دانم. تعداد خوانش کتاب اول و دومم مجموعاً به سه هزار بار هم نرسیده. از کتاب سوم و چهارمم چیزی به یاد ندارم. اصلاً نمی دانم کتاب سوم داشته ام یا نه. کتاب چهارم چطور؟ یادم نمی آید. احساس گیجی می کنم. مسئول بهبود صدایم می کند. حواسم نبوده؛ ایستاده ام و به مردم کنار استخر زل زده ام. راهم را از سر می گیرم.
مسئول بهبود ما را به داخل ساختمان اصلی گنبد می برد، به مرکز کره شیشه ای. اتاقک های انتقال را نشانمان می دهد. اتاق های ما در طبقه منفی چهار است. به آن جا که برویم روبات های خدمتکار اتاق هایمان را نشان می دهند. بعد موقعیت رستوران ها، کافه ها، سالن های ورزشی و... را به ما توضیح می دهد. رویش را سمت من می چرخاند و با دقت محل آرایشگاه مجهز گنبد را برایم توضیح می دهد و توصیه می کند حتماً به آن جا سر بزنم. چیزی نمی گوییم. مرد لیمویی پوش از ما جدا می شود و ما بی آن که حرفی بزنیم به سمت اتاقک انتقال می رویم. وی دی اتاقک انتقال مقصد را می پرسد و مرد مومشکی بلند می گوید منفی چهار.
از اتاقک انتقال که پیاده می شویم، چهار روبات خدمتکار به استقبالمان می آیند. هر کدام دنبال یکی از آن ها راه می افتیم. روبات خدمتکار جلوی اتاق ۴۱۲ می ایستد. درِ اتاق حسگر دی ان ای دارد. روبات خدمتکار مرا به جلوی حسگر هدایت می کند تا حسگر دی ان ای مرا ثبت کند. یعنی در این یک هفته که من این جا هستم فقط خودم می توانم وارد اتاقم شوم. اتاق کوچک است و زیر آب قرار دارد. دیوارهای شیشه ای آن مماس بر آب دریاست. جز آبی که در تماس با دیوارهای شیشه ای گاهی موجی کوچک ایجاد می کند، چیزی دیده نمی شود. احساس خفگی می کنم؛ انگار در اتاقی بدون پنجره باشم، در آکواریومی بدون ماهی. ترجیح می دهم سطح آب را ببینم و آبی آسمان را. دلم می خواهد غروب خورشید را در دریا ببینم. اما غروب خورشید در عمق آب دیده نمی شود. شاید دلیل انتخاب این اتاق ها همین است که توی آن ها احساس راحتی نکنیم و مجبور شویم از اتاق ها بیرون برویم.
دکور اتاق لیمویی است و ساده. فقط یک تخت وجود دارد و یک کاناپه هوشمند ژله ای. دو در دیگر هم به اتاق باز می شوند. حتماً یکی از آن ها حمام و دستشویی است و دیگری کمد لباس. روی تخت بسته ای قرار دارد. لبه تخت می نشینم و روبان بسته را باز می کنم. روبان لیمویی را کنارم می گذارم. داخل بسته، یک کیف چرمی زنانه عسلی، یک شکلات، لوازم شخصیِ گران قیمت، لوازم آرایش، عطر و چند بروشور درباره گنبد دریایی و امکانات آن قرار دارد. بسته عطر را باز می کنم. شیشه اش لیمویی رنگ است و بوی خوبی دارد. از رنگ شیشه اش انتظار داشتم بوی لیمو بدهد. اما بویش متفاوت است و دلنشین، شبیه بوی گل یاس. به سمت کمد می روم. چند دست لباس زیبا در آن آویزان است: پیراهن، بلوز و دامن و کفش های پاشنه دار. هیچ وقت وضعیتم طوری نبوده که بتوانم لباس هایی غیر از لباس های عمومی بخرم؛ به خصوص در این سی و هشت سالی که نویسنده بوده ام. کتاب هایم خوانده نشد ه اند و نتوانسته ام آن چنان که باید بن جمع کنم. بابت هر کدام از این اقلام لوکس هم که به من هدیه داده شده، بن زیادی باید هزینه کرد. فکر کنم کل بن هایی که در این سال ها جمع کرده ام، حتی، برای خرید عطر لیمویی رنگ کافی نبوده باشد.
پیراهنی سفید را که گل هایی سبز دارد از توی کمد بیرون می آورم و به سمت حمام می روم. اما پشیمان می شوم. بهتر است اول سری به آرایشگاه بزنم. موهایم را درست کنم و بعد بیایم و این لباس زیبا را بپوشم. وی دی اتاق را باز می کنم و دستور می دهم از آرایشگاه برایم وقت بگیرد. وی دی اعلام می کند نیم ساعت دیگر در آرایشگاه باشم. خوب است. تا از آرایشگاه بیایم و دوش بگیرم موقع شام می شود. این نیم ساعت را هم می توانم استراحت کنم. به سمت کاناپه هوشمند می روم. روی آن دراز می کشم. کاناپه سریع زیر بدنم را پر می کند. حس عجیبی دارم. به رقص نور در لایه های آب نگاه می کنم و سرم گیج می رود. نرمی و شکل پذیری کاناپه هوشمند این جا چنگی به دل نمی زند. بلند می شوم و روی تخت خودم را ولو می کنم. به وی دی دستور می دهم نیم ساعت دیگر زنگ بزند. خیلی خسته ام. ممکن است خوابم ببرد و نمی خواهم آرایشگاه را از دست بدهم.
خوابم نمی برد. از روی تخت بلند می شوم. وی دی را باز می کنم و دستور می دهم نقشه گنبد دریایی ظاهر شود. آرایشگاه در طبقه مثبت یک قرار دارد، درست در نقطه مقابل اتاق های اقامت مهمان ها که در ضلع شرقی کره شیشه ای قرار دارند. با اتاقک انتقال سه دقیقه ای به آرایشگاه می رسم. نمی دانم چرا اما انگار از رفتن به آرایشگاه می ترسم. آخرین باری را که به آرایشگاه رفته ام به یاد ندارم، حتی آخرین باری را هم که مطابق مد روز موها، رنگ پوست و چشمم را تغییر داده ام. شاید هیچ وقت دوست نداشته ام شبیه بقیه باشم؛ اما حالا می خواهم. باید بخواهم. تنها راه پذیرفته شدن دوباره من پیش دوستانم همین است. باید مطمئن شوند حالم خوب شده و کاملاً عادی هستم. نمی دانم عادی بودن دقیقاً به چه معنی است. این که موهایم را بلند و قرمزرنگ کنم و پیراهن سفید گلدار بپوشم؟ آرین را به خاطر این چیزها از دست داده ام؟ چون مثل زن های دیگر نبودم؟ مثل آن ها لباس نمی پوشیدم؟ اما آرین مثل همه مردهای دیگر نبود. ظاهرش را بر اساس شخصیت های تاریخ باستان می آراست. رفتارش عادی بود، متعهد و علاقه مند به کارش. رفتار من چطور؟ خشن بودم؟ یعنی چه رفتار خشنی؟ چه کار کرده ام؟ به کسی حمله کرده ام؟ کسی را زده ام؟ به خودم یا دیگران آسیب رسانده ام؟ این فکرها دارند آزارم می دهند. دلم شور می زند. اضطراب دارم.
دست می کنم توی جیب شلوارم و قوطی کپسول ها را بیرون می آورم. به کپسول بنفش نگاه می کنم. با خوردن آن اضطرابم از بین می رود؟ آرایشگاه رفتن برایم راحت می شود؟ اصلاً چرا یک کار ساده مثل درست کردن موهایم را این همه تجزیه و تحلیل می کنم؟ تا بخواهم آب سفارش دهم طول می کشد. به دستشویی می روم. کپسول بنفش را در دهانم می گذارم. دستم را از آب سرد پر می کنم و به دهان می برم. کپسول از حلقم پایین می رود. به زودی اثر می کند. بهتر است تا اثر کردن کپسول دراز بکشم، چشم هایم را ببندم و نگذارم هیچ فکری از ذهنم عبور کند.

۴

چه خوب که آرایشگاه در قسمت پایینی گنبد دریایی قرار نگرفته. از پنجره سرتاسری آن می شود سطح آرام آب را دید. همین که از اتاق آکواریوم مانندم بیرون آمده ام خوشحالم. شاید هم کپسول بنفش کار خودش را کرده. خانم و آقایی از مسئولان بهبود به استقبالم می آیند. از من دعوت می کنند روی یکی از دو صندلی آن جا رو به روی آینه قدی بنشینم. معمولاً آرایشگرها روبات هستند. خانم مسئول خودش را ویتون معرفی می کند. مدام لبخند می زند. می خواهم به او بگویم اگر به لبخند زدن ساختگی اش ادامه دهد از آن جا می روم. نمی دانم چرا این لبخندها آشفته ام می کند. چیزی نمی گویم. مثل یک شهروند مطیع و آرام روی صندلی می نشینم و سعی می کنم لب های باریک زن را، که با لبخند مصنوعی اش باریک تر هم دیده می شود، نبینم. ویتون چهره من را با وی دی اسکن می کند. بعد آن را با مدل های مد روز ترکیب می کند و نشانم می دهد. تصویر چهره سه بعدی من با چشم های سبز و مدل های مختلف مو می چرخد تا من پشت سر خودم را هم ببینم و بپسندم. مدل موها مشابه اند: همه قرمزرنگ! فقط حالتشان کمی با هم متفاوت است: یکی فرفری، یکی صاف و بلند، یکی تا شانه و.... به خودم در آینه نگاه می کنم. چهره ام را با همین موهای کوتاه قهوه ای بیشتر دوست دارم. این را بلند می گویم.
ویتون با همان لبخند مسخره جواب می دهد: «اما تغییر برای روحیه شما خیلی خوبه!» می خواهم بگویم کدام تغییر. وقتی تغییر محسوب می شود که چهره ام با دیگران متفاوت شود، نه این که من هم درست شبیه بقیه شوم. اما گفتنش بی فایده است و حتماً امتیاز منفی برایم محسوب می شود. بهتر است زیاد سر به سر این مسئول بهبود نگذارم و به میل او عمل کنم. اما این رنگ قرمز را دوست ندارم. سعی می کنم حرفم را طوری بزنم که توی ذوقش نخورد.
می گویم: «می شه موهام رو فقط بلند کنید و رنگش همین قهوه ای بمونه؟ مثل نمونه ها خیلی قرمز نشه؟» زن شروع می کند به تعریف کردن از زیبایی رنگ قرمز و دلایل مد شدنش را از زاویه زیبایی شناسی، سکسولوژی و مد توضیح می دهد. در باز می شود. حرفش را قطع می کند و همراه مرد مسئول بهبود به استقبال تازه وارد می روند: مردی با موهای باز و پلاتینه. احتمالاً فقط آمده تا آن ها را ببافد و مرتب کند. رویم را برمی گردانم سمت وی دی و خودم به آن دستور می دهم. بلندی موهایم را تا روی شانه انتخاب می کنم، صاف و لخت و رنگش را قرمز تیره تر که به قهوه ای نزدیک باشد. تصویر سه بعدی ام را تماشا می کنم. بد نیست. می شود مدتی با این شکل و شمایل زندگی کرد. مرد تازه وارد روی صندلی کنار من می نشیند. چهره اش به نظرم آشنا می آید. اما به حافظه من نمی شود اعتماد کرد. در ضمن همه مردهای موپلاتینه چشم آبی شبیه هم اند.
مرد لیمویی پوش مسئول بهبود مدل های بافت مو را روی وی دی رو به رویش باز می کند تا تازه وارد انتخاب کند. ویتون هم دوباره سراغ من می آید. مدلی را که خودم توی وی دی انتخاب کرده ام نگاه می کند و بی آن که از من اجازه بگیرد رنگ مو را قرمزتر می کند. می گویم رنگ چشم هایم را فعلاً تغییر نمی دهم.
می گوید: «در مورد رنگ چشم به تون اصرار نمی کنم. اما به نظرم این رنگ مو رو یک بار امتحان کنین... اگه دوست نداشتین می تونین تغییرش بدین... ما هر روز این جا هستیم.» بحث کردن بی نتیجه است. سرم را به نشانه موافقت تکان می دهم. ویتون به روبات آرایشگر دستور کار می دهد. بعد خودش همراه مسئول لیمویی پوش از آرایشگاه بیرون می رود. روباتِ بلند و باریک استوانه ای سراغ مخزن آرایشگاه می رود. دسته ای موی قرمزرنگ لخت برمی دارد و به سمت من می آید. شش دست بلند و باریک دارد که سر هر کدام ابزار مخصوص کارش نصب شده. با یکی از آن ها موهای قهوه ای کوتاهم را از لایه محافظ سرم بیرون می آورد و با دست دیگر موی قرمز بلندتر را روی سرم نصب می کند. گاهی اوقات فکر می کنم کاش روبات های آدم نما را کلاً از رده خارج نمی کردند. مثلاً برای همین کارهای آرایشگری یا پزشکی خوب بودند. همین که شکل آدم بودند راحت تر می شد با آن ها ارتباط برقرار کرد. حالا این جا که خوب است، مسئول آدم دارد. آرایشگاه های شهری را همین روبات های بی کلام و بی شکل می چرخانند.
آرین می گفت ابزارهای آرایشگری در زمان پیش از اسب خیلی با حالا متفاوت بوده و کمابیش، در دوره طولانیِ چندهزارساله ای، از ابزارهای مشابهی استفاده می کرده اند. چیزی شبیه دو چاقوی به هم پیوسته که با آن موها را کوتاه می کرده اند. خوب آن زمان موهای طبیعی روی سر می روییده، نه مثل حالا. «طبیعی»، چه کلمه عجیبی! چه چیزمان طبیعی مانده؟ کدام عضومان از زمان تولد تا حالا جایگزین نشده؟ به صورت طبیعی مویی برایمان نمانده. تا جایی که یادم می آید حدود سه چهله پیش بود که موهای طبیعی ام از بین رفتند و برای اولین بار موهای بهبود روی سرم نصب کردند. تا آن جا که امکان داشت مقاومت کرده بودم. سعی کرده بودم موهای طبیعی ام را ترمیم کنم و نگه دارم. موهایم کوتاه بودند و قهوه ای، شبیه مدلی که پیش از این انتخاب کرده بودم.
آرین حرف های جالبی می زد، از دوران گذشته، از مدل های مو در زمان های مختلف، از شیوه لباس پوشیدن انسان ها قبل از اسب.... لب هایش را می بینم که با من حرف می زنند، گوشه لب هایش که کمی جمع می شود و لبخندش! وقتی طولانی حرف می زد، و با اطلاعات عجیب و غریبش از گذشته، حوصله ام را سر می برد، یکدفعه حرفش را قطع می کرد و با لبخندی حرف را عوض می کرد. خاطره لب ها و دندان های سفید آرین دلم را می لرزاند. احساس می کنم داغ شده ام، عرق کرده ام. می خواهم این روبات دراز و فلزی سرد را با لگد روی زمین پرت کنم. بعد بلندش کنم و بکوبمش توی آینه قدی. دست می کنم توی جیبم و قوطی کپسول بنفش را درمی آورم. هنوز کپسول را در دهانم نگذاشته ام که مرد کنار دستم شروع می کند به حرف زدن با من!
می پرسد: «اسمتون چیه؟» سرم را به سمتش می چرخانم و نگاهش می کنم. کپسول بنفش را محکم کف دست عرق کرده ام نگه می دارم و دستم را مشت می کنم. اولین بار است در آرایشگاه کسی با دیگری حرف می زند. معمولاً همه فقط می آیند، مدل موهایشان را روی وی دی انتخاب می کنند و صبر می کنند روبات آرایشگر درخواستشان را اجرا کند. روبات آرایشگر مشغول بافتن موهایش است. به صفحه وی دی رو به رویش نگاه می کنم. مدلی را که انتخاب کرده دوست ندارم. فرقش را از وسط باز کرده و موهایش را از دو طرف به کف سرش بافته. اما به من چه ربطی دارد؟ دوباره سوالش را تکرار می کند، این بار بعد از معرفی خودش.
«من نلسون هستم. اسم شما چیه؟» خودم را معرفی می کنم. نلسون انگار خیلی دوست دارد با کسی حرف بزند. البته این جا مرکز بازپروری است و هرچه بیشتر بتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم به نفعمان است.
به موهایم اشاره می کند: «خیلی تغییر می کنین!» با سر تایید می کنم.
ادامه می دهد: «خیلی جالبه! اغلب کسایی که این جا هستن قبل از عملْ مدل موهای خاصی داشته ن... به نظرتون ارتباطی با عمل جراحی سلول های خاکستری داره؟»
شانه هایم را بالا می اندازم: «نمی دونم. من تازه دو ساعته که رسیده م. خود شما که درست مطابق مد روز هستین!» کپسول را به داخل قوطی اش برمی گردانم.
می گوید: «امشب شب آخر منه... خوشحال می شم افتخار بدین شام رو با هم بخوریم.» هر دو روبات آرایشگر کارشان رو به اتمام است. خودم را با موهای قرمز توی آینه نگاه می کنم. لختی موها را دوست دارم. زیاد هم بد نشده.
می گوید: «به ش عادت می کنین! من راس ساعت هشت جلوی رستوران شماره ۴ منتظر شما می مونم. خوبه؟» منتظر جوابم نمی ماند. حتی به خودش هم در آینه نگاه نمی کند. یکراست بیرون می رود. از وی دی آرایشگاه ساعت را می پرسم. هفت و بیست و سه دقیقه است. از آرایشگاه بیرون می آیم و به سمت اتاقک انتقال می روم. سوار می شوم و شماره اتاقم را به وی دی اتاقک انتقال می دهم. نمی دانم چرا باید دعوت نلسون را قبول کنم. یا چرا باید رد کنم. به نظرم آشنا می آمد. انگار قبلاً او را جایی دیده ام. ممکن است از مسئولان بهبود باشد، طرز حرف زدنش، این همه اعتماد به نفس و اشاره اش به مدل مو! شاید همه این ها آزمونی باشد برای این که ببینند می توانم با مردها ارتباط برقرار کنم یا نه. اگر دعوت نلسون را قبول نکنم، می توانم برای خودم گشتی بزنم و در آرامش و خلوت خودم غذا بخورم. قبول کردن دعوتش چیز زیادی از من نمی گیرد. اصلاً نمی دانم چرا این قدر به چیز بی اهمیتی مثل یک قرار شام، آن هم در مرکز بازپروری، فکر می کنم. شاید لازم باشد یک کپسول دیگر بخورم. فعلاً نه. سراغ پیراهن گل گلی توی کمد می روم. سریع دوش می گیرم. همین پیراهن زیبا می تواند بخشی از کارایی کپسول را داشته باشد.
کفش پاشنه بلند را نمی پوشم. حتی امتحانش نمی کنم. احتمالاً نمی توانم با آن راه بروم. خودم را در پیراهن گل گلی سبز و سفید برانداز می کنم. به نظرم به من می آید! حس عجیبی دارم، نوعی بیگانگی با خودم. نمی توانم با تصویری که از خودم می بینم ارتباط برقرار کنم. خودم هستم اما انگار نیستم! فقط به خاطر موهای جدید و پیراهن نیست. چرا این همه سال حاضر نبوده ام این طور لباس بپوشم و موهایم را مثل دیگران درست کنم؟ شاید توانش را نداشته ام. آرایشگاه که بن نمی خواهد. فقط خرید پیراهن... شاید اعتماد به نفسش را نداشته ام. شکل دیگران بودن کمتر اعتماد به نفس می خواهد یا متفاوت بودن؟ نمی دانم. فکر می کنم حوصله اش را نداشته ام. شاید برای همین بی حوصلگی ها بوده که دو بار تا به حال مغزم دستکاری شده. وقتش را حتماً داشته ام، به خصوص این چهله آخر که نویسنده بوده ام. مگر نوشتن چقدر زمان می برده؟ هنوز هم نویسنده ام. آرین گفته بود درخواست تمدید نویسندگی ام را پیگیری می کند. باز دارم برمی گردم به آرین، به افکار عجیب و غریب. احساساتی که درکشان نمی کنم: حس گمشدگی، فراموشی. از دست خودم کلافه می شوم. می خواهم پیراهن را دربیاورم و پاره اش کنم. وی دی ساعت هشت را اعلام می کند. کپسول بنفش رنگ را در دهانم می گذارم. چشمم را می بندم و همان طور چشم بسته به سمت در اتاق می روم.

«برای خواهرم سارا و دوستی جاودانه اش»

۱

سرمای خشک فلز را روی پوست اطراف چشم هایم احساس می کنم و خنکی لزج دستمالی آغشته به روغن را که روی پلک هایم کشیده می شود. روبات پرستار چشم هایم را تمیز می کند. وقتش رسیده که آن ها را باز کنم. چند وقت بسته بوده اند؟ نمی دانم. حتی یادم نمی آید طول جراحی و دوران نقاهت را چه مدت اعلام کرده بودند. هیچ چیزی یادم نمی آید. دلم می خواهد باز هم بخوابم. پلک هایم سنگین است. روبات پرستار حتماً دارد با دستمالی دیگر پلک هایم را با آب می شوید تا موقع باز کردنشان روغن وارد چشمم نشود. خیسی آب ولرم لرزی به پوست صورتم می اندازد. می خواهم دست های روبات را از روی صورتم پس بزنم. اما دست هایم تکان نمی خورند. حتماً به کناره های تخت بسته شده اند. ناخودآگاه ناله ای از سر شکایت سرمی دهم. روبات کارش تمام شده. پلک هایم را خشک می کند. صدای دور شدن چرخ هایش را می شنوم و صدای زنی را.
«خانم اتوود! خانم اتوود! صدای من رو می شنوین؟» سعی می کنم جواب بدهم اما انگار لب هایم را هم بسته اند. نمی توانم تکانشان بدهم.
«خانم اتوود! سعی کنین چشم هاتون رو باز کنین... صدای من رو می شنوین؟» صدایش را می شنوم اما دلم نمی خواهد چشم هایم را باز کنم. دلم می خواهد گوش هایم را هم بگیرم تا صدایی نشنوم. می خواهم بخوابم.
«خانم اتوود، می دونم سخته اما باید سعی کنین. چشم هاتون رو باز کنین.» صدای دیگری می شنوم. روبات تخت احتمالاً به دستور خانمی که صدایش را می شنوم شروع کرده به حرکت کردن. شاسی زیر کمرم آرام شروع می کند به تکان خوردن و من را به زور به حالت نشسته درمی آورد.
«خانم اتوود... این اتاق کاملاً تاریکه... راحت می تونین چشم هاتون رو باز کنین... حالا با صدای من... یک... دو... سه... حالا...» سعی ام را می کنم اما چشم هایم باز نمی شوند. هنوز در اختیارم نیستند، مثل لب هایم، و مثل دست هایم که حالا فکر می کنم اصلاً به تخت بسته نشده و فقط هنوز نمی توانم کنترلشان کنم. کم کم کنترل شنوایی ام را هم از دست می دهم و در میان شمارش های چندباره زن، که محو و محوتر می شود، خودم را به خواب عمیقی، که با تمام وجود می خواهم، تسلیم می کنم.

۲

اتاقْ پنجره ای ندارد. دیوارهای آبی کمرنگش درست همرنگ بلوز و شلوار نخی ای است که به تن دارم. به غیر از تخت بیمارستانی من، چیزی در اتاق نیست. سه در به اتاق باز می شوند، آن ها هم همرنگ دیوارها هستند. روبات گرد و کوچک پرستار از در روبات رو وارد می شود. نور اتاق را بیشتر می کند. کمکم می کند بنشینم. می نشینم روی تخت. ملافه های تخت را جمع می کند و آن قسمتی را که زیر من قرار دارد با فشار کمی از زیرم می کشد. از روی تخت بلند می شوم تا راحت بتواند ملافه ها را تعویض کند. با دست های بلند فلزی اش، خیلی سریع، ملافه سفید تمیزی از مخزنش بیرون می کشد و روی تخت پهن می کند. به من اشاره می کند به حمام بروم و دوش بگیرم. اما به اشاره روبات توجهی نمی کنم. روبات مجبور می شود حرف بزند. می گوید باید دوش بگیرم و لباس تمیز بپوشم. وقتی می بیند دست دست می کنم می پرسد به کمک او احتیاج دارم یا نه. برای این که از دستش خلاص شوم به سمت حمام می روم وگرنه یکبند دستورش را تکرار می کند.
جلوی آینه سرتاسری حمام می ایستم. سرم را به آینه نزدیک می کنم. پلک می زنم. چهره ام فرقی با قبل نکرده. دست می کشم به پشت سرم. لا  به لای ریشه موها دنبال جایی می گردم که سرم از آن جا شکافته شده. جای شکاف کاملاً خوب شده. هیچ اثری از آن زیر انگشتانم احساس نمی کنم. شاید اصلاً عمل سلول های خاکستری مغز انجام نشده باشد. تاریخ مشخص می کند. تاریخ را بلند می پرسم و روی صفحه آینه ظاهر می شود: ۷۲/بهار/۲۳۸ اسب. پانزده روز نبوده ام. پانزده روز از حافظه ام پاک شده. خیلی بیشتر از پانزده روز. اما این پانزده روز را مطمئنم، بقیه را نه. دلم می خواهد به خاطر بیاورم. دست کم بدانم چه زمان هایی همراه سلول های خاکستری از مغزم حذف شده اند. جاهای خالی حافظه ام را پیدا کنم. هرچند پر کردن جاهای خالی محال است. مگر کس دیگری برایم بگوید، مثلاً پولیتزر، آرین یا مایسا یا دوستان دیگرم. اما آن ها که همیشه با من نبوده اند و همه چیز را نمی دانند. در ضمن حتی اگر قانون را زیر پا بگذارند و حاضر شوند از گذشته من چیزی بگویند هر کدام روایت متفاوتی از اتفاقاتی که از سر گذرانده ام برایم تعریف می کنند و من می مانم کدام به واقعیت نزدیک تر است.
لباس های یکدست آبی مرکز بهبود را درمی آورم و می اندازم توی شوت لباس. می روم زیر دوش. گرمای آب پرفشار می چسبد. بلند می گویم شامپو و از نازل کوچک وسط دوش شامپو روی سرم می ریزد. آب قطع می شود. شامپو را روی موهای کوتاه قهوه ای ام پخش می کنم. بوی تازگی و تمیزی با کفی که از لای موها روی شانه هایم می ریزد بینی ام را پر می کند. کفِ شامپو پوست سرم را می پوشاند. مسلماً به زیر پوست رسوخ نمی کند، به سلول های تازه جایگزین شده. کاش رسوخ می کرد به مغزم. سلول های نو را می شست و با خودش می برد و مغزم را به حالت قبل برمی گرداند. از بار قبلی، که سلول های خاکستری مغزم را عمل کرده اند، حدوداً شانزده سال می گذرد. خیلی کم پیش می آید کسی را برای عمل سلول های خاکستری بفرستند. پرهزینه ترین عمل است. اما این بار دوم است که سلول های حافظه مغزم را دستکاری کرده اند. بار قبل، راهی پیدا نکرده بودم که اتفاقات را به یاد بیاورم. هر کس چیزی می گفت و من فقط می دانستم حقیقت ماجرا را از دوستانم پنهان کرده ام. نمی دانم چرا. برای همین روایت های پراکنده و محافظه کارانه آن ها به پر کردن جاهای خالی حافظه ام کمک چندانی نکرد. اما می دانم برای تکرار نشدن این وضعیت راهکاری پیدا کرده بودم. چه کار بیهوده ای. حالا که دیگر راهکار را هم به یاد نمی آورم. اصلاً چه فرقی می کند؟ شاید بهتر باشد با خیال راحت زندگی جدیدی را با حافظه نوشده ام شروع کنم. حتماً اتفاقاتی که در ذهن من خاطره شده بوده آزارم می داده که مرکز بهبود آن ها را پاکسازی کرده. چرا دوباره دنبالشان بگردم؟ بگذارم همین طور بمانند: فراموش شده ها و به یادمانده ها. سرم را می شویم و تنم را آب می زنم. آب قطع می شود. همان جا می ایستم تا با فشار باد گرمْ تن و سرم خشک شود.
لباس تمیز از مخزن رو به روی دوش بیرون می آید: تی شرت آستین دار خاکستری، شلوار خاکستری تیره و کفش پارچه ای روفرشی مشکی ساده. همیشه کفش هایم را طرحدار انتخاب می کنم با رنگ هایی که دوست دارم، مثل قرمز، بنفش و سبز. رنگ خاکستری را دوست ندارم. یادم مانده چه چیزی را دوست داشته ام، چه رنگی و چه طرحی را. خوب است این چیزهای ساده را از مغز پاک نمی کنند وگرنه حتی سلیقه ای هم برایم باقی نمی مانْد. لباس می پوشم و به سمت اتاق بهبود می روم.
دو نفر توی اتاق منتظرم هستند، همراه یک روبات پرستار. من که در حمام بودم، میز و صندلی را به اتاق آورده اند و پشت میز منتظر نشسته اند. با دیدن من هر دو از جا بلند می شوند: خانمی با موهای قرمز بلند و مردی با موهای بافته پلاتینه. هر دو لباس یکدست لیمویی به تن دارند. حتماً از کارشناسان بهبود هستند. زن خودش را بارتون معرفی می کند و مرد، پارکینسون. زن با خوشرویی دعوتم می کند بنشینم.
«حالتون خوبه خانم اتوود؟» با سر جواب مثبت می دهم.
پارکینسون می گوید: «تا دو ساعت دیگه، همراه گروهی از شهروندانی که به تازگی جراحیِ مشابهی داشته ن، به مرکز بازپروری می فرستندتون.»
چشم های بارتون برق می زند: «خیلی جای زیباییه. یه هفته اون جا می مونین تا استراحت کنین و بعد برتون می گردونن به آپارتمانتون.» بعد رو می کند به پارکینسون: «من هم دلم می خواد همراهشون برم... واقعاً سفر خوبیه.» و هر دو می خندند.
پارکینسون در جوابش می گوید: «خب بذار مغز تو رو هم جراحی کنن که بفرستندت اون جا!» و صدای قهقهه شان اتاق نسبتاً خالی را پر می کند. از این همه بی مزگی شان حالم به هم می خورد. خنده شان عصبانی ام می کند. دلم می خواهد طوری توی صورت بارتون بکوبم که، به جای صدای خنده، ناله و خون از دهانش بیرون بیاید. اما باید به خودم مسلط باشم. یک لحظه هر دو به من خیره می شوند. انگار با دیدن من وا می روند. خنده شان درجا متوقف می شود. احتمالاً خشم و عصبانیت را در چهره من دیده اند و به هر دلیلی این حالت آن ها را ترسانده. پارکینسون سرفه ای ساختگی می کند و سرش را پایین می اندازد.
بارتون با لحنی جدی می گوید: «قبل از رفتن باید چند تا کار انجام بدیم... اول این که سیستم وی دی و عدسی شما رو چک کنیم، بعد یه تست کوچیک انجام می دیم برای برآورد تاثیر جراحی و آخرِسر هم داروهای شما...»
پارکینسون به دست راست من اشاره می کند: «لطفاً نوک انگشت شست و اشاره تون رو دو بار آروم به هم بزنین و وی دی رو روشن کنین.» این کار را انجام می دهم، مثل میلیون ها باری که قبلاً انجام داده ام و بیشترشان ناخودآگاه در خاطرم نمانده و بخشی هم به دلیل این جراحی تازه از ذهنم حذف شده. حسگرهای تعبیه شده در سر انگشتانم به هم می خورند و صفحه وی دی جلوی رویم باز می شود. پارکینسون می خواهد با اشاره دستم صفحه وی دی را کوچک و بزرگ کنم.
می گوید: «حالا یه فایل صوتی رو باز کنین تا مطمئن بشیم سیستم صدا درست کار می کنه.» وارد یکی از صفحات اجتماعی می شوم. یکی از فیلم ها را به صورت تصادفی انتخاب می کنم. باز می کنم و صدایش را با اشاره دستم کم و زیاد می کنم. قبل از این که پارکینسون دستور بعدی را بدهد خودم دست به کار می شوم و سیستم پخش بلند صدا را قطع می کنم، طوری که فقط من صدا را بشنوم و دیگران قادر به شنیدنش نباشند. پارکینسون با سر تایید می کند.
بارتون می گوید: «خب حسگر پشت گوش شما با وی دی درست کار کرد، پس احتمالاً با عدسی هم مشکلی ندارین. اما باز هم امتحان می کنیم.» انگشت شست و اشاره ام را دو بار به هم می زنم تا صفحه وی دی بسته شود. بعد عدسی ای را که بارتون از قوطی کوچک فلزی بیرون می آورد توی چشم راستم می گذارم. تصویر زنی با لباس لیمویی رو به رویم ظاهر می شود و صدای او در گوشم می پیچد. صدای عدسی را با دستور صوتی خودم کم و زیاد می کنم، پخش آن را متوقف می کنم و دوباره پخش را فعال می کنم. بعد عدسی را از توی چشمم درمی آورم و به بارتون پس می دهم.
می گویم: «مشکلی نیست.» هر دو لبخند می زنند. بارتون عدسی را داخل مایعِ توی قوطی می اندازد و قوطی فلزی را می دهد به دستم.
«این عدسی برای شماست... بعد از بازپروری حتماً این عدسی رو تماشا کنین و به پیشنهادهایی که توی عدسی داده می شه عمل کنین.» قوطی را در دستم نگه می دارم.
پارکینسون این بار خودش صفحه وی دی را باز می کند. به من می گوید این یک تست ساده است. یک سری تصویر روی وی دی ظاهر می شوند. باید نام هر کدام از افراد توی تصاویر را که می شناسم بلند بگویم و هر کدام را که نمی شناسم بگویم «نمی شناسم». بارتون تاکید می کند این صفحه به حسگر حقیقت یاب مجهز است و اگر در مورد هر کدام از افراد راستش را نگویم، از لحن صدایم متوجه می شود. قبل از شروع تست باید نام کامل و شغلم را بگویم.
بلند می گویم: «اتوود ۰۴۵۱۴۵۰۹۷۳، دو سال از دوره چهل ساله نویسندگی من باقی مونده.»
پارکینسون می پرسد: «سن؟» می خواهم جواب بدهم ۲۴۵ سال اما یادم می آید گفتن سن دقیق ممنوع است. نمی خواهم توی دردسر بیفتم. می خواهم از نو شروع کنم و برای همین بهتر است جواب های دقیق و مطابق قانون بدهم.
جواب می دهم: «همه ما همسن محسوب می شیم. به سال ۲۳۸ اسب.» لبخند رضایت را در چهره پارکینسون و بارتون می بینم.
تست آغاز می شود. تصویر مایسا، تینا، پولیتزر و چند تا از دوستانم را نشان می دهند. اسمشان را بلند می گویم. بعد می رسیم به تصویر دختری با موهای بلند خرمایی و چشمانی قهوه ای. لحظه ای مکث می کنم و بلند می گویم: «نمی شناسم.» چند تصویر دیگر هم نشان می دهند. در بین آن ها فقط پنج تصویر ناشناس وجود دارد و بیشتر آن ها را می شناسم. به تصویر آرین می رسیم. باز هم مکث می کنم. دلم برایش تنگ شده. نامش را زیر لب می گویم. انگار اشکم دارد سرازیر می شود. می خواهم گریه کنم. احساس می کنم آرین را برای همیشه از دست داده ام. یادم نمی آید چطور و چرا. نمی توانم جلوی سرازیر شدن اشک هایم را بگیرم. گریه می کنم. بدنم از گریه به لرزه می افتد. پارکینسون وی دی را می بندد. روبات پرستار کپسول بنفش رنگی به دست بارتون می دهد و لیوان آبی به سمت من می گیرد.
بارتون می گوید: «اتوود، شما هنوز از نظر احساسی بسیار شکننده این. ممکنه احساسات عجیبی سراغتون بیاد، مثل حالا که بی دلیل ناراحت شده ین...»
حرفش را قطع می کنم و با بغض می پرسم: «من آرین رو از دست داده م؟ شما می دونین چه اتفاقی افتاده؟»
بارتون دستش را روی شانه لرزان من می گذارد: «نه، شما هیچ کدوم از دوستاتون رو از دست نداده ین. خیالتون راحت... برای همین می گم این احساسات از عوارض عمل جراحی شماست.» کپسول را می دهد به دستم و لیوان آب را از روبات پرستار می گیرد و می دهد به دست دیگرم.
«این کپسول رو بخورین لطفاً... من تعدادی از این کپسول ها رو توی قوطی به شما می دم. هر وقت احساس غیرعادی ای داشتین مثل غم، شادی بی دلیل، خشم، یا هر احساسی که خودتون می فهمین بجا نیست، سریع یکی از این کپسول ها رو بخورین... قوطی ش همیشه همراهتون باشه... از همین مرکز بازپروری شروع کنین.»
پارکینسون حرفش را تکمیل می کند: «اتفاقاً توی مرکز بازپروری بیشتر لازمتون می شه.» کپسول را با آب قورت می دهم. اما هنوز هم مطمئنم آرین را از دست داده ام. این حس من غیرعادی نیست. چیزی به یاد آورده ام. خاطره ای دردناک که نباید به یاد می آوردم. امیدوارم واکنش من باعث رد شدنم در تست جراحی نشده باشد. وگرنه ممکن است دوباره عمل تجدید شود. به بارتون قول می دهم کپسول را مرتب مصرف کنم. لبخند می زند.
پارکینسون می گوید: «خانم اتوود، برای این که جدی بودن مصرف کپسول رو فراموش نکنین فقط اجازه دارم به یه چیز کوچیک درباره گذشته شما اشاره کنم...» خیره می شوم به دهان پارکینسون، به لب های کمرنگی که در صورت روشنش تکان می خورد.
ادامه می دهد: «مسلماً این چیزی که می گم از حافظه شما حذف شده و خوشبختانه خاطرات بد اون شما رو آزار نمی ده. فقط بدونین رفتار خشن شما یکی از دلایل اصلی دومین عمل جراحی مغزتون بوده. حواستون باشه هر نوع احساس خشم و نفرت و هر نوع رفتار خشن و پرخاشگرانه رو کنترل کنین... این کپسول ها خیلی کمکتون می کنن.» با سر تایید می کنم و تشکر.
بارتون قوطی کپسول ها را به دستم می دهد و هر دو از روی صندلی هایشان بلند می شوند. به سمت در می روند. من هم بلند می شوم. قوطی کپسول ها و قوطی عدسی را توی جیبم می گذارم. بارتون می گوید تا چند دقیقه دیگر روباتی برای همراهی ام تا هلی کوپتر خواهد آمد. برایم سفر خوبی در بازپروری آرزو می کنند و از در بیرون می روند. من می مانم و سه صندلی خالی. تا روبات بیاید روی تخت دراز می کشم. تصویر آرین از ذهنم دور نمی شود. می دانم که دوستش داشته ام و می دانم که از دستش داده ام. بیشتر از این چیزی نمی دانم و این ندانستن آزارم می دهد. چطور ممکن است؟ مگر قرار نبوده، با پاک شدن خاطرات منفی، حالم بهتر شود و، با حذف شدن این خاطرات، دیگر آزرده نشوم؟ اما دلم سنگین است. چیزی مثل بغض هنوز توی گلویم باقی مانده. می دانم این احساس بی دلیل نیست. از عوارض عمل نیست که با خوردن کپسول بنفش رنگ از بین برود. از آن دست احساساتی است که در جان آدم رسوخ می کند و تا ابد باقی می ماند. از جنس لکه های ماندگار و حفره های خالی وجود آدم است که پرشدنی نیست، مثل جای زخمی که روی بدن باقی می ماند، حتی اگر از یاد برده باشی این زخم چطور بر پوستت نقش بسته. اما کار بهبود همین است. خاطره دردناک زخم ها را از ذهنْ و جای باقیمانده آن را از روی بدن پاک می کند. نمی دانند بعضی زخم ها رد عینی به جا نمی گذارند؛ بعضی زخم ها فقط تصویر یا خاطره نیستند که با جراحی بتوان حذفشان کرد. دیدن تصویر آرین سوزش دوباره زخمی است که نمی دانم چرا بر دلم نشسته.

نظرات کاربران درباره کتاب آدم‌نما