فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاراس بولبا

کتاب تاراس بولبا

نسخه الکترونیک کتاب تاراس بولبا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تاراس بولبا

آتامان به دو پیام‌آور گفت، به اسقف‌تان از طرف ما بگویید دغدغه‌ای نداشته باشد. قزاق‌ها تا به‌حال فقط پیپ‌شان را روشن کرده‌اند و تازه نخستین پک‌ها را دارند به آن می‌زنند. دیر به‌زودی طعمه‌ی آتش شد و شعله‌ها از میان پنجره‌های بزرگ گوتیک زبانه کشیدند. تعداد راهب‌ها، یهودی‌ها و زنان در حال فرار هر لحظه‌بیش‌تر می‌شد و به شهرهایی می‌رفتند که می‌شد به پادگان و برج و باروهای محکم‌شان پناه برد. پیروان دیر هنگامی که به‌صورت گروهان‌های کوچک از سوی مقام‌های شهرها بسیج می‌شدند تا جلو قزاق‌ها را بگیرند، یا آن‌ها را پیدا نمی‌کردند و یا می‌ترسیدند و در نخستین برخورد سر اسب‌هاشان را برمی‌گرداند و به تاخت فرار می‌کردند. گاهی چندین ژنرال ارتش‌های سلطنتی که تاکنون در جنگ‌ها فقط با پیروزی رودررو شده بودند، تصمیم می‌گرفتند نیروهاشان را علیه قزاق‌ها به‌هم بپیوندند. این موقعیتی بود که دو قزاق جوان ما که از تاراج و چپاول نفرت داشتند در انتظارش بودند تا روحیه‌ی جنگ‌آوری‌شان را، نه در برابر دشمنی ناتوان، بلکه رودرروی سربازان و افسران لهستانی خودستا که لباس‌هایی با تزیین‌های مفصل و پرزرق و برق به‌تن داشتند، نشان دهند. افسران لهستانی سوار بر اسب‌هایی از نژاد اصیل جولان می‌دادند و به خود می‌بالیدند و هنگام تاختن نیم‌تنه‌هاشان را به دست باد می‌سپردند تا در برابر سران ارتش قزاق‌ها خودنمایی کنند. این وضعیت برای قزاق‌ها کارآموزی شاد و سرگرم‌کننده‌ای به‌شمار می‌رفت. هم‌اکنون به اندازه‌ی کافی شمشیر، تفنگ کارآمد و سازوبرگ همراه داشتند. یک ماه به‌سربردن در اردوگاه کافی بود تا این جوانان ناکارآزموده و خام را که تازه از لانه بیرون آمده بودند، آبدیده کند و از آن‌ها مردانی کارآمد بسازد. خطوط چهره‌شان که تا همین چندی پیش حالت کودکانه و نوجوانانه داشتند، اکنون حالت موقرانه و پرقدرتی به خود گرفته بودند و تاراس سالخورده خوشحال بود که پسرانش میان بهترین سربازها قرار گرفته‌اند. اوستاپ به‌نظر می‌رسید برای این‌گونه زندگی مبارزه‌طلبانه ساخته شده و در جنگ سربازی سخت‌کوش و قدرت‌مند است. هرگز اجازه نداده بود چیزی غافل‌گیرش کند، یا رویدادی آشفته‌اش سازد: با خونسردی‌ای که برای جوانی بیست‌ودوساله به معجزه شبیه بود، می‌توانست خطر را ارزیابی و بی‌درنگ با آن مقابله کند، مقابله‌ای که پس از به‌پایان‌رسیدن به او می‌آموخت با اعتماد به‌نفس بیش‌تری با سد و مانع‌ها رودررو شود. حرکت‌ها و رفتارش نشان می‌دادند از اعتماد به‌نفسی کامل و سرد و گرم چشیده برخوردار است و می‌شد پیش‌بینی کرد که در آینده فرمانده خوبی خواهد شد. بدنش ورزیدگی خاصی پیدا کرده و فضیلت‌های شهسواری و دلاورانه‌اش چنان ابعادی یافته بودند که می‌شد از هم‌اکنون او را با شیری جوان مقایسه کرد. تاراس سالخورده می‌گفت: آه، در آینده فرمانده خوبی خواهد شد، باور کنید فرمانده کارآمدی می‌شود، چه‌وقت است که به شما می‌گویم، به‌زودی از پدرش جلو خواهد زد.

ادامه...

بخشی از کتاب تاراس بولبا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اکنون پیشاپیش خوشحال بود که با دو پسرش در اردوگاه حضور پیدا کرده و بگوید: «ببینید، نگاهی به این دلاورانی که برای پیوستن به شما آورده ام بیندازید!»؛ آن ها را به همه یاران قدیمی اش که در جنگ ها شرکت کرده و آبدیده شده بودند معرفی کند و شاهد نخستین درخشش هنرهای رزمی و ظرفیت شان در باده گساری باشد که این کار را هم جزو افتخارهای شهسواران می دانست. ابتدا فکر کرده بود آن ها را تنها بفرستد. اما ظاهر نوجوانانه، قد وبالا، زیبایی قدرت مندانه ی اندام هاشان که شور و حرارت جنگ جویی را در او برانگیخته بودند، باعث شد تصمیم بگیرد همراه شان برود، آن هم همین فردا، حال آن که هیچ اجباری به این کار نداشت و خودرایی و کله شقی اش باعث گرفتن چنین تصمیمی شده بود. از حالا به جنب وجوش و تقلا افتاده بود، از هر سو دستورهایی می داد، اسب ها و نیز زین و ساز و برگ هایی برای پسران جوانش انتخاب می کرد، به اصطبل ها سر می زد، خدمت کارهایی را که فردا باید همراه شان می رفتند انتخاب می کرد. به معاون فرمانده، توفکاج دستور اکید داد تا به مجردی که خبرش کرد، بی درنگ با هنگش در اردوگاه حضور به هم رساند. به رغم مستی و بخارهای الکل که هنوز در سرش پیچیده بودند، حواسش جمع بود چیزی را از قلم نیندازد. حتا فکر کرد دستور دهد اسب ها را سیراب کنند و جو و گندم دانه درشت با بهترین کیفیت در آخورهاشان بریزند. بعد خسته از تلاش هایی که کرده بود برای استراحت به خانه برگشت. به پسرانش گفت:
ــ خب، فرزندانم، حالا وقت خواب است و فردا به لطف خدا... نه، رختخواب برای مان آماده نکنید، نیازی به آن نداریم، می رویم توی حیاط می خوابیم.
شب تازه بر پهنه ی آسمان چیره شده بود، اما بولبا عادت داشت همیشه زود بخوابد. روی فرشی دراز کشید و پوستینش را که از پوست گوسفند بود رویش انداخت، چون طی شب هوا سرد می شد و وقتی در خانه اش بود و به ماموریتی نرفته بود، دوست داشت جایش گرم و نرم باشد. به زودی صدای خرخرش بلند شد و کسانی هم که در حیاط خوابیده بودند با او هم آهنگ شدند. همه ی کسانی که این جا و آن جا در گوشه و کنار خوابیده بودند، با سروصدا نفس می کشیدند، از جمله نگهبان شب که به مناسبت آمدن دو جوان در نوشیدن زیاده روی کرده بود.
فقط مادر بی نواشان بیدار مانده و بر بالین دو فرزند عزیزش که کنار هم به خواب رفته بودند، نشسته بود. موهای بلندِ ژولیده شان را که با اشک هایش نم دار کرده بود شانه می زد. آن دو را با تمام وجود و با تمام احساسش ورانداز می کرد و از نگاه کردن شان سیر نمی شد. او که آن ها را به دنیا آورده، شیر داده، بزرگ شان کرده و نازشان را خریده بود، در حال حاضر فقط برای مدت کوتاهی آن ها را جلو نظر و کنار خود داشت. اشک ریزان، درحالی که قطره های اشک در چین و چروک های صورتش که در گذشته آن همه زیبا بود جمع می شدند، زمزمه کنان می گفت: «فرزندانم، عزیزدردانه هایم، چه به سرتان خواهد آمد؟ چه سرنوشتی در انتظارتان است؟» آدم دلش به حال این زن بی نوا، مانند همه ی زن های دیگر این زمانه ی پرماجرا و پرآشوب می سوخت. با شوهرش جز مدتی کوتاه، در آن آغاز زندگی پرشور و هیجان شان، در نخستین سال های جوانی پرحرات شان با عشق زندگی نکرده بود و پس از آن، این معشوق خشن او را به حال خود رها کرده و رفته بود به سراغ شمشیر، رفقا و مِی گُساری هایش، در آن زمان هم شوهرش را در سال فقط دو یا سه روز بیش تر نمی دید، گاهی هم یک سال می گذشت بی آن که خبری از او برسد. تازه موقعی هم که می دیدش و کنار یکدیگر می خوابیدند، چه زندگی و چه حال و روزی داشت؟ مدام ناسزا نثارش می کرد و حتا کتکش هم می زد؛ اگر هم گاهی دست نوازشی به سرش می کشید، لطف بزرگی بود که در حقش می کرد؛ زن بی نوا میان این گروه سواران مجرد که زندگی پرجنب وجوش و آشفته ی سرزمین قزاق ها رنگ هایی از خشونت به آن ها می داد، موجودی بود سوای همه ی موجودهای دیگر. جوانی بی آن که شادی و لذتی برایش داشته باشد، از چنگش گریخته بود. چهره ی زیبا و گونه های پرطراوتش که محروم از مهربانی، پژمرده شده بودند، پر از چین وچروک هایی زودهنگام بود. همه ی عشق، همه ی احساس هایی که در خود داشت، همه ی چیزهای پرشور و مشتاقانه ای را که زنی جوان می توانست در دل داشته باشد، به پسرانش بخشیده بود. با شور و حرارت، با عشقی سودایی و چشمانی پراشک، به نظر می رسید همچون مرغی بیابانی بالای سر آن ها می چرخید. فرزندانش، عزیزانش را داشتند از او می گرفتند و برای همیشه از دیدن شان و در کنارشان بودن، محرومش می کردند! کسی چه می داند، شاید در نخستین نبرد، تاتاری فرق شان را با شمشیرش می شکافت، بی آن که او بداند، جنازه هاشان که با نوک مرغان شکاری از هم دریده شده بودند، کجا به حال خود رها شده اند، او که حاضر بود همه چیزش را برای ذره ای از گوشت بدن شان و قطره ای از خون شان فدا کند، خیره به چشمان شان که هم اکنون خوابی ژرف و سنگین بر آن ها چیره شده بود نگاه می کرد و اشک می ریخت، همزمان توی دلش می گفت: «کسی چه می داند، شاید بولبا صبح که بیدار شد رفتن شان را یک یا دو روز عقب بیندازد؛ اگر تصمیم گرفته چنین زود عزیمت کنند، شاید به این علت بوده که زیادی مِی گُساری کرده است.»
از ساعت ها پیش، ماه در بلندای آسمان بر سراسر حیاط که پر بود از خفتگان، توده های انبوه درختان بید و پرچین هایی که علف های بلند آن ها را در خود پوشانده بودند، نورافشانی می کرد. زن بی نوا همچنان بالای سر عزیزانش نشسته بود و بی آن که یک لحظه از آن ها چشم بردارد، به فکر خوابیدن نبود. اسب ها که هم اکنون نزدیک شدن سحر را حس کرده بودند، این جا و آن جا توی علف ها به یک پهلو خوابیده بودند و همزمان یک لحظه از علف خوردن بازنمی ایستادند. برگ های نوک درختان بید زمزمه را آغاز کرده بودند و زمزمه شان که به آرامی جویباری نرم می مانست رفته رفته تا پایینِ تنه هاشان فرود می آمد. مادر تا سپیده دم به شب زنده داری بر بالین پسرانش ادامه داد بی آن که کوچک ترین خستگی ای احساس کند، در دلش دعا می کرد سپیده ی صبح هرگز ندمد. شیهه ی کره اسبی در دشت طنین انداخت. سفره ماهی ها که از رنگ سرخ آسمان به قرمزی می زدند در آب رود بزرگ می درخشیدند.
بولبا ناگهان بیدار شد و از جا جست. کاملاً یادش بود دیروز چه دستورهایی داده. فریادزنان گفت:
ــ یالا، دلاورانم، به اندازه ی کافی خوابیدید! وقت بیدارشدن است. اسب ها را آب بنوشانید. و پیرزن، او کجاست؟ (عادت کرده بود زنش را این گونه صدا بزند.) یالاّ، عجله کنید، پیرزن، صبحانه مان را آماده کن، راه زیادی در پیش داریم که باید طی کنیم.
زن بی نوا که آخرین امیدش را از دست داده بود، پا کشان رفت توی خانه. طی مدتی که با چشمان پراشک صبحانه را آماده می کرد، بولبا چپ و راست به همه فرمان می داد، به اصطبل هایش سرمی زد، نیرومندترین و خوش قیافه ترین اسب هایی را که داشت برای پسرانش انتخاب می کرد. ظرف یک لحظه شاگرد مدرسه ای های سابق، تغییر شکل و قیافه دادند: چکمه های گل آلودشان جای خود را به چکمه هایی از چرم قرمز با نقش و نگارهایی از نقره دادند. شلوارهای بلند و گشادی به پا کرده بودند به پهناوری دریای سیاه، با صدها چین و شکن، طنابی ابریشمی کلفت و طلایی به کمر بسته بودند که کیسه های ابریشمی تزیین شده ای به وسیله ی تسمه های چرمی باریکی از آن آویزان بودند برای گذاشتن توتون، چپق و کبریت، البته برای کسانی که اهل چپق کشیدن بودند. دور جبه های ارغوانی رنگ شان که از پارچه ای براق به رنگ آتش دوخته شده بودند، کمربندی پهن و سوزن دوزی شده بسته بودند برای گذاشتن تپانچه های ترکی با دسته های قلم کاری شده در قاب شان؛ شمشیری هم که به کمرشان آویزان بود با هر حرکت به پاهاشان می خورد. چهره های هنوز آفتاب نخورده شان در این لباس زیباتر شده و سفیدتر به نظر می رسیدند. سبیل سیاه تازه روییده شان، سفیدی و طراوت پوست شان را که ناشی از سلامتی و نیروی جوانی بود بیش تر نمایان می ساخت. کلاه های پوست گوسفند سیاه شان با نوک طلایی، رفتار و حرکات زیبنده تری به آن ها می داد. بیچاره مادر! وقتی آن ها را در آن لباس و با آن سرووضع دید، حتا یک کلمه هم نتوانست به زبان بیاورد، فقط چشم هایش پراشک شدند.
بولبا سرانجام گفت: خب، پسرانم، همه چیز آماده است، وقت مان را تلف نکنیم. در حال حاضر همان گونه که اعتقادهای مذهبی مان حکم می کنند، باید پیش از حرکت کردن، چند لحظه ای بنشینیم.
همگی، حتا مهترها که با حالتی احترام آمیز نزدیک در ایستاده بودند، نشستند.
بولبا گفت: حالا مادر، برای بچه هایت دعا بخوان و خدانگهدار بگو. از خداوند بخواه دلاورانه بجنگند، همیشه از شرف شهسواری شان خوب دفاع و همواره به خاطر حفظ ایمان مسیحیت مبارزه کنند ــ وگرنه همان بهتر که بمیرند و برای همیشه از روی زمین محو شوند. بچه ها، بروید کنار مادرتان: چون چه روی زمین و چه روی امواج دریا، دعای مادر همیشه تضمینی است برای سلامت ماندن.
زن بی نوا مانند هر مادری با اندوه و نگرانی فراوان پسرانش را در آغوش گرفت و ضمن اشک ریختن، شمایلی مقدس به گردن هریک از آن ها آویخت.
ــ امیدوارم مادر مقدس... شما را حفظ کند... مادرتان را از یاد نبرید پسرک هایم... دست کم از حال و وضع تان باخبرش کنید...
بیش از این نتوانست چیزی بگوید.
بولبا گفت: خب، فرزندانم، راه بیفتیم.
اسب های زین شده و آماده جلو پله های ساختمان منتظرشان بودند. بولبا سوار اسب سرکشش شد و حیوان وقتی وزن صدکیلویی او را روی پشتش حس کرد، خشمگین شد، چون بولبا بسیار چاق و سنگین بود.
وقتی مادر دو پسرش را سوار بر اسب دید، دوید به طرف پسر کوچک ترش که چهره اش نشان می داد حساس تر و مهربان تر است؛ رکابش را گرفت و نومیدانه خود را به زین اسبش چسباند، نمی خواست از او جدا شود. دو قزاق تنومند به ملایمت او را گرفتند و با احتیاط به درون خانه بردند، اما وقتی سوارها از درِ بزرگ بیرون رفتند، مادر به رغم سن و سالش، به سبکی بزی وحشی از ساختمان بیرون دوید، با قدرتی شگفت آور یکی از اسب ها را متوقف کرد و با حالتی دیوانه وار و از خود بی خود پسرش را در آغوش کشید؛ بار دیگر او را به داخل ساختمان بردند. دو قزاق جوان با دلی آکنده از اندوه ضمن این که می کوشیدند جلو سرازیرشدن اشک هاشان را بگیرند، چون می ترسیدند پدرشان ببیند دارند گریه می کنند، اسب می تاختند. اما پدرشان هم از آشفته حالی دست کمی از آن ها نداشت، اگرچه کوشید تاثرش را نشان ندهد. هوا آن روز گرفته و ابری بود؛ سبزه ها می درخشیدند، در آواز پرندگان چیزی ناهم آهنگ احساس می شد. چند لحظه بعد سوارها به پشت سرشان نگاه کردند: مزرعه انگار در زمین فرو رفته بود؛ فقط دو دودکش خانه ی محقرشان هنوز در افق به چشم می خوردند، همچنین نوک درختانی که وقتی بچه بودند، مانند سنجاب ها به چابکی از آن ها بالا می رفتند. فقط چمن زار بی انتها را جلو رو داشتند، چمن زاری که همه ی تاریخچه ی زندگی شان را به یادشان می آورد، از دورانی که بچه بودند و توی علف های خیس می غلتیدند تاکنون که به دختر جوان قزاقی با ابروان کمانی مشکی چشم دوخته بودند که هراسان به دور و برش نگاه می کرد و با گام هایی سبک و سریع و گونه هایی سرخ و پرطراوت از چمن زار می گذشت. اکنون جز دهانه ی به حال خود رهاشده ی چاه، با چرخی که بالایش قرار داشت، چیز دیگری نمی دیدند و جلگه ای را هم که از آن گذشته بودند، از دور به نظرشان مانند شیب تپه ای می آمد که همه ی چیزهایی را که ترک کرده بودند در پس خود پنهان می کرد. خداحافظ کودکی، خداحافظ بازی های کودکانه و خداحافظ همه ی چیزهای دیگر!

۱

«چرخی دور خودت بزن ببینم، پسر، این چه قیافه ایست که پیدا کرده ای! این لباده ی کشیش ها را از کجا آورده اید؟ پس توی مدرسه، شاگردها این طوری لباس می پوشند؟»
به این ترتیب بود که بولبای سالخورده با پسرهایش که از مدرسه ی مذهبی کی یف برگشته بودند، مدرسه ای که در آن به تحصیل مشغول بودند، برخورد کرد.
پسرهایش که جوان هایی خوش بنیه و سالم بودند، با نگاه های هنوز خجالتی شاگرد مدرسه ای ها، تازه از اسب پیاده شده بودند. چهره های نیرومند و سرشار از سلامتی شان را کرک نازکی پوشانده بود که هنوز با تیغ ریش تراش آشنایی پیدا نکرده بود. سرگشته و حیران از این برخورد پدرشان بی حرکت مانده و چشم به زمین دوخته بودند.
بولبا آن ها را دور خودشان چرخاند و در دنباله ی سخنانش افزود: «صبر کنید، تکان نخورید! بگذارید آن طور که باید و شاید بررسی تان کنم. می بینم جُبه های بلند تن تان است! آه، امان از این جبه های بلند! برای نخستین بار است که چنین جبه هایی را تن کسی می بینم! یکی تان بدود ببینم! دوست دارم ببینم تان با این جبه های بلند که پاهاتان در آن گیر می کنند، چه طوری می توانید بدوید!
پسر بزرگ تر سرانجام گفت: پدر، بس است، این قدر مسخره مان نکن.
ــ ببینید، دهنش هنوز بوی شیر می دهد و قیافه ی آدم بزرگ ها را به خودش گرفته. پس نباید مسخره تان کرد؟ لطفا بگویید ببینم چرا؟
ــ همین طوری. درست است که پدرمان هستی، اما اگر همین طور به خندیدن به ریش مان ادامه بدهی، قول می دهم حسابی خدمتت برسم.
تاراس بولبا حیرت زده چند قدمی عقب نشست و گفت: معلوم هست چی داری می گویی، پسرک، می خواهی پدرت را کتک بزنی؟
ــ چرا که نه؟ وقتی کسی به من توهین کند، برایم فرقی ندارد پدرم باشد یا شخصی دیگر، برای هیچ کس استثنا قایل نمی شوم.
ــ خب، چگونه می خواهی با من دست وپنجه نرم کنی، لابد با مشت هایت، بله؟
ــ فرقی نمی کند، به هر وسیله ای که شد.
تاراس آستین هایش را بالا زد و گفت: باشد، با مشت. ببینم چند مرده حلاجی.
پدر و پسر پس از مدتی طولانی که یکدیگر را ندیده بودند به عنوان خوشامدگویی، با مشت به جان هم افتادند و به پهلوها، کمر و سینه شان ضربه زدند، گاهی کمی عقب می نشستند تا وضعیت را بررسی کنند و دوباره حمله را از سر می گرفتند.
مادر بچه ها که زنی لاغر و رنگ پریده بود، با نگاهی سرشار از مهربانی، جلو در خانه شان ایستاده و درحالی که هنوز فرصت نکرده بود پسرهای عزیزش را ببوسد می گفت: «مردم، نگاه شان کنید، پیرمرد عقلش را از دست داده! دیوانه ی زنجیری است. یک سال است که پسرهامان را ندیده ایم و حالا که برگشته اند، به جای خوشامدگویی، تنها کاری که از دستش برمی آید این است که با مشت به جان او بیفتد!
بولبا دست از مشت زنی برداشت و گفت: «به راستی که خوب بلد است دست وپنجه نرم کند.» بعد درحالی که نفس تازه می کرد افزود: «همان بهتر که آدم با آن ها درگیر نشود. قزاق های خوبی خواهند شد! خیلی خب، خوش آمدی بچه جان، بیا روبوسی کنیم!» آن وقت پدر و پسر یکدیگر را در آغوش گرفتند. پس از آن بولبا به گفته هایش ادامه داد: «این طوری باید خدمت کسی رسید، خوب توانستی حالم را جا بیاوری. به هیچ کس اجازه نده به تو توهین کند! ولی چه لباس عجیبی پوشیده ای. این طنابی که به کمرت بسته ای و دنباله اش آویزان است چه صیغه ای از اِعراب است؟» سپس رو کرد به پسر کوچک ترش و ادامه داد: «و تو خنگ خدا که مثل یک تکه سنگ آن جا ایستاده ای، تو چند مرده حلاجی؟ نمی خواهی با من دست وپنجه نرم کنی، نامرد؟»
مادر ضمن این که پسر کوچک ترش را در آغوش می فشرد گفت: «دیگر همین را کم داشتیم. حالا این یکی پسر باید با پدرش درگیر شود و به جان هم بیفتند: چه کسی تا به حال چنین چیزی را دیده؟ تو هم وقت پیدا کردی تاراس. طفلکی هنوز خیلی جوان است، راهی طولانی را طی کرده و خسته است... (این طفلکی بیست سال سنش بود و صدوهشتاد سانتی متر قدش.) احتیاج دارد چیزی بخورد و استراحت کند، آن وقت تو می خواهی مجبورش کنی با تو دست به یقه شود!
بولبا خطاب به پسر کوچک ترش گفت: این طور که می بینم خیلی نازک نارنجی بار آمده ای. به حرف های مادرت گوش نده، کوچولو. او زن است و از هیچ چیز سردرنمی آورد. انگار می خواهد شما را توی پر قو بار بیاورد. پر قوی شما دشت های پهناور و اسبی پرتوان و قوی هیکل است: این است آن ملایمتی که در حق شما باید اِعمال کرد. و این شمشیر، می بینیدش؟ مادرتان جز دری وری چیزی بلد نیست بگوید. آن چه در مغز شما چپانده اند، مدرسه است و این کتاب ها، یادگرفتن الفبا، فلسفه و خدا می داند دیگر چه چیزهایی... گور پدر همه ی این ها!»
این جا بولبا حرفی زد که حتا چاپچی ها هم نمی دانند چه مورد مصرفی دارد. سپس افزود: «هفته ی آینده شما را می فرستم به زاپروگ(۱). اگر می خواهید دانش بیاموزید، آن جا همه نوعش را خواهید یافت. مدرسه ای که شما لازم دارید آن جاست. درس های واقعی زندگی را آن جا می توانید یاد بگیرید.
مادر لاغر و نزارشان، با چشمانی پراشک شکوه کنان گفت: «یعنی می خواهی بگویی آن ها فقط یک هفته می توانند در خانه بمانند؟ طفلکی ها حتا فرصت نمی کنند کمی تفریح و استراحت کنند؟ حتا از بودن در خانه هم نمی توانند لذت ببرند و من هم نخواهم توانست یک دل سیر آن ها را ببینم و کنارم داشته باشم شان؟
ــ آه و ناله کافی است، پیرزن! آدم وقتی قزاق است نمی تواند وقتش را کنار زن ها تلف کند. تو اگر می توانستی، آن ها را مانند مرغی که روی تخم هایش می خوابد، زیر دامنت پنهان شان می کردی. برو، زود باش، هرچه زودتر میز را برای مان بچین و چیزی را هم از قلم نینداز. نه نان روغن جوشی، نه نان عسلی و نه نان شیرینی کنجددار. برای مان گوسفند یا بز بریان شده ی درسته ای بیاور، آب عسل تخمیرشده ی چهل ساله و ودکا به اندازه ی کافی، نه از آن عرق های کشمش تفننی و آبکی که به درد بچه ها می خورد، از آن عرق های ناب که مانند آدم هاری رقص کنان می جوشد و کف می کند.
بولبا پسرانش را برد توی اتاق بزرگ. به محض ورودشان دو دختر خدمتکار زیبا با گردن بندهای ارغوانی که مشغول آماده کردن میز بودند، به سرعت گریختند. بی شک به علت آمدن پسرهای جوان خانواده وحشت کرده و رمیده بودند، چون می ترسیدند با آن ها بدرفتاری شود، یا خیلی ساده خواسته بودند به وظیفه ی زن بودن شان که نباید در جمع مردها حضور داشته باشند عمل کنند. قاعده بر این بود که به مجرد دیدن مردی، هراسان فریاد بکشند، صورت شان را با شرمندگی با آستین پیراهن شان بپوشانند و بگریزند. اثاث اتاق به سبک و سلیقه ی آن زمان بودند که خاطره شان فقط در ترانه ها و تصنیف های عامیانه ای که از سوی خوانندگانی نابینا با ریش بلند در سراسر اوکراین اجرا می شدند، باقی مانده است. این خوانندگان آوازشان را با سازهای زهی به صدای بلند و میان جمعیتی که دایره وار دورشان گرد می آمدند، می خواندند. این ترانه ها و آوازها مطابق ذوق و سلیقه ی زمانی بود که کلیساها در اوکراین با هم متحد شده و شروع کرده بودند به برپاکردن درگیری ها و جنگ ها در آن سرزمین. همه جای اتاق تر و تمیز بود، روکش گل رس دیوارها رنگارنگ بود. شمشیرها، شلاق ها، تورهای ماهی گیری یا تورهای ویژه ی به دام انداختن پرندگان، تفنگ ها، شاخی ظریف و منبت کاری شده برای ریختن باروت در آن، لگامی از طلای ناب، و زین و برگی نقره کاری شده به دیوارها آویزان بودند. پنجره ها کوچک بودند، با شیشه هایی گرد و کدر که فقط در کلیساهای قدیمی و کهنه به چشم می خوردند و جز با بلندکردن قاب چوبی حلقه وارشان نمی شد بیرون را دید. چهارچوب درها و قاب پنجره ها قرمزرنگ بودند. دور و بر اتاق روی طاقچه ها، کوزه ها، بطری ها و شیشه های کوچک آبی و سبز، جام های نقره ای قلم کاری شده، پیاله هایی طلایی رنگ ساخت ونیزی ها، ترک ها و چرکس ها چیده بودند که از راه های دور و پس از چند دست گشتن پیش از رسیدن به دست صاحب کنونی شان، سروکارشان به این جا افتاده بود، موضوعی که در آن زمان بسیار معمول بود. دورتادور اتاق نیمکت هایی از چوب نارون چیده بودند؛ میز بزرگی هم زیر تمثال های مقدس دیده می شد، بخاری دیواری بزرگی پوشیده از کاشی های رنگارنگ هم در اتاق وجود داشت. همه ی این ها برای دو مرد جوان که سالی یک بار برای گذراندن تعطیلات به خانه ی پدری برمی گشتند کاملاً آشنا بودند. در آن سال ها پیاده به خانه می آمدند چون هنوز اسب نداشتند، وانگهی شاگرد مدرسه ای ها اجازه نداشتند سوار اسب شوند. همه ی هست و نیست شان کاکل بلندی بود که هر قزاقی که به سنی می رسید که می توانست سلاح حمل کند، آن را روی سرش داشت. بولبا صبر کرده بود تا تحصیلات پسرهایش به پایان برسد تا دو اسب نر جوان با زین و برگ برای شان بفرستد.
بولبا به مناسبت آمدن پسرهایش، همه ی فرماندهان گروهان های صدنفری و افسران دیگری از هنگش را که در ماموریت نبودند دعوت کرده بود و هنگامی که دو نفر از آن ها با سروان دمیترو توفکاج آمدند، بی درنگ پسرهایش را به آن ها معرفی کرد و گفت:
ــ بفرمایید، این دو دلاورم را نگاه کنید! می خواهم به زودی آن ها را به اردوگاه ارتشی ها بفرستم.
میهمان ها به دو پسر جوان و پدرشان خوش آمد گفتند و افزودند تصمیم بسیار خوبی گرفته ای، چون برای مردی جوان هیچ مدرسه ای بهتر از اردوگاه زاپروگ ها نیست.

بولبا گفت: خب، سروران و برادران عزیزم، هر کس هرجا دلش می خواهد بنشیند. شماها هم همین طور پسرک هایم. ابتدا گیلاسی به سلامتی هم بزنیم. خدا نگهدارتان باشد، به سلامتی شما فرزندانم: به سلامتی تو اوستاپ، به سلامتی تو آندره. خداوند در همه ی جنگ ها پیروزتان کند. در شکست دادن کافرها، ترک ها و نیز تاتارها یار و یاورتان باشد؛ وقتی لهستانی ها هم بخواهند به اعتقادها و ایمان مان دست اندازی کنند، خداوند کمک تان کند که آن ها را هم سر جای خودشان بنشانید! یالاّ، پیاله ات را جلو بیاور تا به هم بزنیم، ببینم، عرق خوبی است؟ به عرق در زبان لاتین چی می گویند؟ می بینی کوچولو که لاتین یادگرفتنت هم به درد عمه ات می خورد. لاتینی ها حتا نمی دانستند عرق هم وجود دارد! آن کسی که به زبان لاتین شعر می گفت اسمش چی بود؟ من که از این چیزها هیچ اطلاعی ندارم، درس خواندن کار من نبوده. ببینم، اسمش هوراس نبوده؟
اوستاپ که پسر بزرگ تر بود توی دلش گفت: «ببین چه پدری داریم؟ پیرمرد همه چیز را می داند، ولی بدجنس ادا درمی آورد و نقش بازی می کند!
تاراس به گفته هایش ادامه داد: شرط می بندم مدیرتان حتا اجازه نمی داده عرق را بو کنید. اما اعتراف کنید بچه ها که با ترکه های غان و گیلاس تازه روییده حسابی و بدون قایل شدن هیچ استثنایی خدمت تان می رسیده اند، نه؟ و چون خیلی بچه های عاقل و سربه راهی بوده اید، با شلاق های بافته شده هم کتک تان می زده اند، بله؟ شرط می بندم که نه فقط شنبه ها، بلکه سه شنبه ها و پنجشنبه ها هم حال تان را جا می آورده اند،ها؟
اوستاپ بی آن که ناراحت شود گفت: به یادآوردن آن چه در گذشته اتفاق افتاده چه فایده ای دارد، پدر؟ این ها همه مربوط به گذشته می شوند.
آندره گفت: در حال حاضر می خواهم بدانم چه کسی جرات این کارها را دارد. حالا اگر کسی راست می گوید بیاید به من توهین کند. به طور مثال یک تخم تاتار به چنگم بیفتد، آن وقت حالی اش خواهم کرد شمشیر یک قزاق چه مزه ای دارد!
ــ عالی است پسرکم! به راستی که خوب گفتی. راستی حالا که حرف به این جا کشید، من هم همراه شما می آیم! قول می دهم که بیایم. لعنت بر شیطان این جا چه کار دارم بکنم؟ گندم ترکمنی به کارم؟ ارباب مزرعه بشوم؟ از گوسفندها و خوک ها مواظبت کنم؟ یا بروم به سراغ زن ها؟ همگی شان بروند به درک، من یک قزاقم و این چیزها را دوست ندارم. مگر ما در حال جنگ نیستیم؟ برای من چه اشکالی دارد در آن شرکت کنم؟ همراه شما به اردوگاه می آیم، همین طوری، برای این که کمی تفریح کرده باشم. قول می دهم بیایم.»
بولبای پیر جوش آورده بود، هرلحظه بیش تر به هیجان می آمد، تا آن جا که به راستی خشمگین شد: از پشت میز برخاست، قدش را راست کرد و پا به زمین کوبید: «همین فردا راه می افتیم، چه فایده دارد این جا بمانیم و رفتن مان را به تاخیر بیندازیم؟ با این جا ماندن نمی توانیم دشمن را گوش مالی بدهیم! داشتن این خانه به چه دردی می خورد؟ چه احتیاجی به همه ی این چیزها داریم؟ همه ی این کوزه ها و ظرف ها؟» با گفتن این حرف ها شروع کرد به شکستن کوزه ها و بطری ها.
همسر بی نوایش که با این اخلاق و رفتار تند او آشنا بود، گوشه ای نشسته و غمگینانه این صحنه را تماشا می کرد. جرات نمی کرد حرفی بزند، اما با شنیدن تصمیم جدیدی که شوهرش گرفته بود، چشم هایش پراشک شدند و نتوانست جلو سرازیرشدن شان را بگیرد. به پسرانش چشم دوخته بود که پدرشان به همین زودی می خواست آن ها را از او جدا کند ــ چه کسی می تواند قدرت خاموش این درد و رنجی را که مادر بی نوا تحمل می کرد و آثارش در چشم ها و روی لب هایش دیده می شدند، توصیف کند؟
بولبا مانند قاطری چموش، کله شق و یکدنده بود. دارای آن خلق و خوها و رفتاری بود که فقط در قرن پانزدهم و در این نقاط دورافتاده و کم وبیش قبیله ایِ اروپا دیده می شد، در دورانی که سراسر روسیه ی باستانی جنوبی، رهاشده از سوی فرمانروایان، از سوی قوم وحشی مغول مورد تاخت وتاز قرار گرفته و به ویرانه ای تبدیل شده بود، زمانی که آدم های محروم از سر پناه و کانون خانوادگی، روی ویرانه های به جامانده شروع کردند به ساختن سرپناهی برای خودشان. باید جسارت به خرج می دادند و زیر نگاه دشمنان ترسناک همسایه و خطرهایی که هردم تهدیدشان می کرد، به رودرروشدن و چشم در چشم شان دوختن تن درمی دادند، به طوری که سرانجام ترس را از یاد می بردند. در دورانی که همه جا ظاهرا آرام بود و دیگر جنگی در کار نبود، نبوغ و جسارت قوم اسلاو سرانجام حالت گستاخی و جنگ جویانه ای به خود گرفت و از آن میان اقوامی به نام قزاق به میدان آمدند. این گرایشِ دلاوری افسارگسیخته که خاص ملت روس بود باعث شد قزاق ها در همه ی دره ها، گذرگاه ها، کرانه های رودخانه ها با شیب ملایم و مناسب برای مستقرشدن و زندگی کردن ساکن شوند، هیچ کس نمی دانست تعدادشان چقدر است و سران پرشهامت شان در پاسخ به سلطان ترک که می خواست بداند چند نفرند، می گفتند: «فقط خدا می داند، همین قدر می دانیم که در سراسر دشت ها، به همان اندازه ی تپه ها و پست و بلندی ها قزاق وجود دارد!» به راستی هم این اصطلاحی بود ویژه ی قدرت ملت روس که می گفتند: شوربختی ها همچون سنگ آتش زنه ای این ها را از دل ملت روس بیرون کشیده است. سرزمین هایی با حکمرانانی محلی در گذشته، با شهرهای کوچک و نجیب زادگان و میرشکارهاشان که بیش تر وقت ها میان شان نزاع بود و شهرهاشان دست به دست می گشتند، جای شان را به تشکیلات نظامی قدرت مندی دادند با پادگان ها و حصارهای تقویت شده برای دفع خطرهای مشترک و کینه ورزیدن و دفاع کردن در برابر چپاول گران بی دین و ایمان. تاریخچه شان به ما می آموزد که چگونه نبردهای دایمی و زندگی پرماجراشان اروپا را از هجوم های مقاومت ناپذیر اقوام وحشی که هستی شان را تهدید می کردند، برکنار نگه داشته است. شاهان لهستان که جانشین قدرت های منطقه ای شده و بر آن سرزمین ها حکم می راندند، با قدرتی ضعیف که از دور اِعمال می شد و نمی توانستند این سرزمین های پهناور را آن گونه که باید و شاید اداره کنند، به اهمیت نقش ناخواسته ی قزاق ها و استفاده ای که می توانستند از شرایط زندگی و سرشت جنگ جویانه ی آن ها ببرند، پی بردند. به همین خاطر هم ضمن تحسین و تمجیدکردن آن ها، به ادامه دادن چنین روش زندگی ای تشویق شان می کردند. با تعیین روسا و فرماندهانی قزاق از میان خودشان زیر نظر قدرت مرکزی، دهکده ها و اردوگاه های نظامی شان را تبدیل به هنگ هایی با قرارگاه هایی خاص و مقررات و انضباطی تدوین شده، کرده بودند. البته این ها حالت ارتشی واقعی را نداشتند: در زمان صلح، از هرگونه قیدوبند و دستوری سرباز می زدند، اما در صورت بروز جنگ یا شورشی همه جاگیر، ظرف یک هفته، همگی سوار بر اسب هاشان و سرتاپا مسلح خود را معرفی می کردند و دراِزای آن از شاه فقط یک دوکا(۲) به عنوان حقوق و دستمزد دریافت می کردند. هنوز دو هفته نشده ارتشی پدید می آمد که هیچ سازمان سربازگیری و بسیج همگانی نمی توانست آن را ایجاد کند. جنگ که به پایان می رسید، یا شورش خوابانده می شد، هر سربازی برمی گشت به کشتزارهایش، به شخم زدن زمینش و ساکنان کرانه های رود دنی یپر هم به صید ماهی، دادوستد و ساختن آبجو می پرداختند و به طور خلاصه می شدند قزاقی آزاد بدون هیچ قیدوبندی. کسانی که از کشورهای دیگری می آمدند و گذرشان به آن جا می افتاد، از استعدادها و ظرفیت های خارق العاده ی قزاق ها تعجب می کردند. هیچ کاری نبود که یک قزاق بلد نباشد یا از دستش برنیاید: شراب انداختن، گاری یا ارابه ای را تعمیرکردن، باروت تهیه کردن، همچنین آهنگری، قفل سازی و نعل بندی و از همه بالاتر به عیش و نوش پرداختن، نوشیدن و مست کردن تا حدی که فقط یک روس قادر به رسیدن به آن مرز است، همه ی این کارها از دستش برمی آمد. علاوه بر قزاق هایی که سرباز وظیفه بودند و در زمان جنگ احضار می شدند و به یگان هاشان می پیوستند، در صورت ضرورت و در هر زمان لشکری از سواران داوطلب تشکیل می دادند: کافی بود رییس منطقه سوار بر گاری اش سری به بازارهای روز و میدان های دهکده ها و شهرک ها بزند و به صدای بلند ندا بدهد: «آهای، آبجوسازها، شراب اندازها، تا کی می خواهید به این کارتان ادامه بدهید، کنار بخاری روی نیمکت ها دراز بکشید و بگذارید مگس ها از بدن های چرب و کثیف تان تغذیه کنند؟ بیایید و برای حفظ شرف و آبروی شهسواربودن تان بجنگید! آهای، کشاورزان، چوپان ها، زن باره ها! دنبال گاری هاتان دویدن تا چکمه های زردتان به سرگین گاوها و اسب ها آلوده شوند، با زن ها به عیش و نوش پرداختن و نیروی شهسواری تان را هدردادن کافی است! وقت آن است بروید و از شرف و افتخار قزاق بودن دفاع کنید!» این حرف ها مانند جرقه ای بود که در انبار باروتی بیفتد. کشاورزها گاری هاشان را می شکستند، آبجو و شراب سازها سرداب هاشان را رها کرده و بشکه هاشان را می شکستند، پیشه وران و بازرگان ها پیشه و دکه هاشان را به حال خود می گذاشتند و همه ی ظرف ها و کوزه هایی را که در خانه هاشان داشتند خرد می کردند و همگی حاضر به یراق روی زین اسب هاشان می پریدند. به طور کلی سرشت و خلق وخوی فرد روسی در این جا از قدرت و استقامت فراوانی برخوردار بود و اخلاق و رفتار تند و تیزی داشت.
تاراس سرهنگی از نسل قدیمی بود. او برای تهیه ی سازوبرگ و تدارک های جنگی ساخته شده و به علت رُک گویی خشن ناشی از سرشتش معروف بود. این امر در دورانی بود که نفوذ لهستانی ها روی طبقه ی اشراف روسیه آغاز شده بود. همه از آداب و رسوم لهستانی ها تقلید می کردند، زندگی تجملی آن ها را درپیش گرفته بودند، میهمانی های مفصلی ترتیب می دادند و درباری برای خودشان درست کرده بودند. تاراس به چشم خوبی به این زیاده روی ها و تقلیدکردن ها نگاه نمی کرد. او سادگی زندگی قزاقی را دوست داشت و رفته رفته از همه ی دوستان و همراهانش که به شیوه ی زندگی لهستانی ها گرایش نشان می دادند بریده بود و آن ها را نوکرهای لهستانی ها به شمار می آورد. همیشه گوش به زنگ و دست به اسلحه، خود را مدافع سرسخت اصول و سنت های قدیمی می دانست. به همه ی دهکده ها که کشاوران و مزرعه دارانش از مالیات های سرانه ی اضافی که به زور به آن ها تحمیل می شد شکایت داشتند، سرمی زد. همراه با قزاق هایش خودش شخصا می رفت و عدالت را برقرار می کرد. قانون و قاعده ای برای خودش وضع کرده بود و در سه مورد دست به شمشیر می برد: هنگامی که صاحب منصبان لهستانی به افسران قزاق بی احترامی می کردند و قدرت مرکزی در این اقدام از آن ها پشتیبانی می کرد، وقتی که اعتقادهای مذهبی و رسم ها و سنت های آبا اجدادی شان زیرپا گذاشته می شدند و سرانجام هنگامی که با ترک ها و مسلمان ها سروکار پیدا می کرد که به عقیده ی او دست به شمشیربردن و جنگیدن برای حفظ احترام مسیحت مجاز شمرده می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب تاراس بولبا