فیدیبو نماینده قانونی نشر یوشیتا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مسخ

کتاب مسخ

نسخه الکترونیک کتاب مسخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مسخ

اغلب شب‌هایی که بی‌خوابی به سرش می‌زد، چرم نیم تخت را مدت‌ها می‌خراشید. بعضی اوقات، بی‌آنکه از درد خود شاکی باشد، صندلی راحتی را به طرف پنجره می‌لغزانید و به‌ این ترتیب به‌وسیله صندلی، پشتیبانی خوبی بدست می‌آورد و به پنجره یله می‌داد. نه از لحاظ تفریح از منظره بود؛ بلکه فقط به یاد حس آزادی این کار را می‌کرد که سابقاً از نگاه کردن از پشت شیشه به بیرون دریافته بود، زیرا حالا روز به‌روز بیشتر نزدیک بین می‌شد، حتی بیمارستان جلو خانه را –که در زمانی که آدمی‌زاد بود آن دوره را نفرین می‌کرد چون زیاد خوب می‌دید- حالا نمی‌توانست ببیند و اگر یقین نداشت که در شارلوتن اشتراسه در یک کوچه آرام و شهری منزل دارد، می‌توانست باور بکند که پنجره او به صحرا باز می‌شد و در آنجا آسمان و زمین به رنگ خاکستری با هم توأم شده بودند. خواهر دقیق که دوبار صندلی راحتی را جلو پنجره دید، فهمید و از این به بعد هر بار که اتاق را پاک می‌کرد صندلی را جلو پنجره می‌لغزانید و حتی دریچه زیر پنجره را هم باز می‌گذاشت. اگر گره‌گوار فقط می‌توانست با خواهرش حرف بزند و از آنچه برایش می‌کرد تشکر بنماید، بهتر می‌توانست خدمات او را تحمل بکند. ولی محکوم به سکوت بود و درد می‌کشید. گرت طبیعتاً می‌کوشید جنبه دشوار وضعیت خود را از چشم بپوشاند، و هرچه زمان بیشتر می‌گذشت وظیفه خود را بهتر انجام می‌داد. ولی مانع نمی‌شد که برادرش آشکارا به بازیچه او پی ببرد. حضور او گره‌گوار را به طرز شدیدی شکنجه می‌کرد. تا وارد می‌شد، با وجود دقتی که داشت منظره این اتاق را از چشم دیگران همیشه بپوشاند، فرصت بستن در را نمی‌کرد به طرف پنجره می‌دوید، دست‌پاچه با یک حرکت آن را باز می‌کرد؛ مثل اینکه بخواهد از خفه شدن قطعی پرهیز کرده باشد و هرچند هوا سرد بود یک لحظه آنجا می‌ماند و نفس عمیق می‌کشید. روزی دوبار گره‌گوار را با این هجوم و هیاهو می‌ترسانید. گره‌گوار در تمام مدتی که این کار طول می‌کشید، زیر نیم تخت به خود می‌لرزید. او می‌دانست که اگر خواهرش می‌خواست، می‌توانست در اتاق او با پنجره بسته بماند و این شکنجه را به او ندهد. یک روز –تقریباً یک ماه بعد از تغییر شکل گره‌گوار بود و خواهرش هیچ علتی نداشت که از او بترسد- کمی زودتر از معمول وارد شد و او را دید که بی‌حرکت و در وضعی که تولید وحشت می‌کرد از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. اگر وارد اتاق نمی‌شد برای گره‌گوار تعجبی نداشت؛ چون وضع او مانع می‌شد که پنجره را باز کند، اما از ورود خودش ناراضی بود. به عقب جست و در را با کلید بست. یک نفر خارجی می‌توانست حدس بزند که گره‌گوار خواهرش را می‌پایید تا گاز نگیرد. طبیعتاً، به زودی زیر نیم تخت قایم شد؛ اما تا ظهر، چشم به‌راه مراجعت گرت ماند. و زمانی که او برگشت، حالش خیلی هراسان تر از معمول بود. از آنجا ملتفت شد که هیکلش، هنوز تولید نفرت در دختر بیچاره می‌کرد و همیشه این‌طور خواهد ماند –همچنین چقدر او باید دندان روی جگر بگذارد تا از یک قسمت کوچک گره‌گوار، که از زیر نیم تخت بیرون می‌ماند، فرار نکند. به ‌منظور اینکه این منظره را از چشم او بپوشاند، یک تکه شمد روی پشتش گرفت و روی نیم تخت آورد. این کار، چهار ساعت طول کشید و شمد را طوری پهن کرد که خواهرش –اگرچه خم هم بشود- زیر مبل را نتواند ببیند. هرگاه خواهر این احتیاط را بیهوده فرض می‌کرد، می‌توانست شمد را ببرد؛ زیرا پی می‌برد که گره‌گوار لذتی نداشت که خودش را پنهان بکند. اما او شمد را سر جایش گذاشت و گره‌گوار که سرش را با احتیاط از پشت پرده در آورد، برای اینکه تأثیر این اصلاح جدید را در خواهرش مشاهده کند، در چشم‌های او نگاه حق شناسانه‌ای را دریافت.

ادامه...
  • ناشر نشر یوشیتا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مسخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک روز صبح، همین که گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره، سخت شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوه ای گنبد مانندی دارد که رویش را رگه هایی به شکل کمان، تقسیم بندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقت آوری برای تنه اش نازک می نمود جلو چشمش پیچ و تاب می خورد.
گره گوار فکر کرد: «چه به سرم آمده؟» مع هذا در عالم خواب نبود. اتاقش، درست یک اتاق مردانه بود. گرچه کمی کوچک ولی کاملا متین و بین چهار دیوار معمولی اش استوار بود. روی میز کلکسیون، نمونه های پارچه گسترده بود. گره گوار شاگرد تاجری بود که مسافرت می کرد. گراوری که اخیراً از مجله ای چیده و قاب طلایی کرده بود، به خوبی دیده می شد. این تصویر زنی را نشان می داد که کلاه کوچکی به سر و یخه پوستی داشت خیلی شق و رق نشسته و نیم آستین پر پشمی را که بازویش تا آرنج در آن فرو می رفت، به معرض تماشای اشخاص باذوق گذاشته بود.
گره گوار به پنجره نگاه کرد. صدای چکه های باران که به حلبی شیروانی می خورد، شنیده می شد؛ این هوای گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد:«کاش دوباره کمی می خوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم!» ولی این کار به کلی غیرممکن بود، زیرا وی عادت داشت که به پهلوی راست بخوابد و با وضع کنونی نمی توانست حالتی را که مایل بود به خود بگیرد. هرچه دست و پا می کرد که به پهلو بخوابد با حرکت خفیفی مثل الاکلنگ، هی پشت می افتاد. صد بار دیگر هم آزمایش کرد و هر بار چشمش را می بست تا لرزش پاهایش را نبیند. زمانی دست از این کار کشید که یک نوع درد مبهمی در پهلویش حس کرد، که تا آنگاه مانند آن را در نیافته بود.
فکر کرد: «چه شغلی، چه شغلی را انتخاب کرده ام! هر روز در مسافرت! دردسرهایی که بدتر از معاشرت با پدر و مادرم است! بدتر از همه، این زجر مسافرت، یعنی: عوض کردن ترن ها، سوار شدن به ترن های فرعی که ممکن است از دست برود، خوراکی های بدی که باید وقت و بی وقت خورد! هر لحظه دیدن قیافه های تازه مردمی که انسان دیگر نخواهد دید و محال است که با آن ها طرح دوستی بریزد! کاش این سوراخی که تویش کار می کنم به درک می رفت!» بالای شکمش کمی احساس خارش کرد. به چوب تختخواب کمی بیشتر، نزدیک شد. به پشت می سرید؛ برای اینکه بتواند بهتر سرش را بلند کند و در محلی که می خارید یک رشته نقاط سفید به نظرش رسید که از آن سر در نمی آورد. سعی کرد که با یکی از پاهایش آن محل را لمس کند ولی پایش را به تعجیل عقب کشید، چون این تماس لرزش سردی در او ایجاد می کرد.
به وضع قبلی خود درآمد، فکر می کرد: «هیچ چیز آن قدر خرف کننده نیست که آدم همیشه به این زودی بلند بشود. انسان احتیاج به خواب دارد. راستی، می شود باور کرد که بعضی از مسافران مثل زن های حرم زندگی می کنند؟ وقتی که بعد از ظهر به مهمان خانه بر می گردم تا سفارش ها را یادداشت بکنم، تازه این آقایان را می بینم که دارند چاشت خودشان را صرف می کنند. می خواستم بدانم اگر من چنین کاری می کردم، رئیسم به من چه می گفت؟ فوراً مرا بیرون می انداخت؟ کی می داند. شاید هم این کار عاقلانه باشد. اگر پای بند خویشانم نبودم، مدت ها بود که استعفای خودم را داده بودم، می رفتم رئیسمان را گیر می آوردم و مجبور نبودم که فرمایش های او را قورت بدهم. در اثر این کار لابد از روی میز دفترش می افتاد. این هم اطوار غریبی است: برای حرف زدن با کارمندانش روی میز دفتر صعود می کند، مثل اینکه به تخت نشسته، آن هم با گوش سنگین که باید کاملاً نزدیکش رفت! در هرحال، هنوز امیدی باقی است. هروقت پولی را که اقوامم به او بدهکارند پس انداز کردم این هم پنج شش سال وقت لازم دارد حتماً این ضربت را وارد می آورم.
بعد هم حرف حساب یک کلمه و ورق بر می گردد. در هر حال، باید برای ترن ساعت پنج بلند بشوم.»
به ساعت شماطه که روی دولابچه تیک و تاک می کرد، نگاهی انداخت و فکر کرد: «خدا به داد برسد!» ساعت شش و نیم بود و عقربک ها به کندی جلو می رفتند. از نیم هم گذشته بود؛ نزدیک شش و سه ربع بود. پس ساعت شماطه زنگ نزده بود؟ مع هذا، از توی رختخواب عقربک کوچک دیده می شد که روی ساعت چهار قرار گرفته بود. شماطه حتماً زنگ زده بود. پس در این صورت، با وجود سروصدایی که اثاثیه را به لرزه در می آورد گره گوار به خواب خوشی بوده؟ خواب خوش! نه، او به خواب خوش نرفته، ولی غرق خواب بوده. بله: اما حالا؟ ترن اول ساعت هفت حرکت می کرد. برای این که بتواند به آن ترن برسد، باید دیوانه وار عجله بکند. از این گذشته، کلکسیون نمونه ها هم در پاکت پیچیده نشده بود. اما آنچه مربوط به خود گره گوار می شد اینکه او کاملاً سر دماغ نبود. بر فرض هم که خودش را به ترن می رسانید، اوقات تلخی اربابش مسلم بود. زیرا پادوی دوچرخه سوار، سر ساعت پنج دم ترن انتظار گره گوار را کشیده و مسامحه او را به تجارت خانه اطلاع داده بود. این آدم مطیع و احمق، یک نوع غلام حلقه به گوش و تحت الحمایه رئیس بود اما... اگر خودش را به ناخوشی می زد؟ این هم بسیار کسل کننده بود و به او بدگمان می شدند؛ زیرا پنج سال می گذشت که در این تجارت خانه کار می کرد و هرگز کسالتی به او عارض نشده بود. حتماً رئیس با پزشک بیمه می آمدند و پدر و مادرش را از تنبلی پسرشان سرزنش می کردند و اعتراضات را به اتکای قول پزشک که برای او هرگز ناخوش وجود نداشت و فقط تنبل وجود داشت رد می کرد. آیا ممکن بود، طبیب در این مورد به خصوص اشتباه کند؟ گره گوار حس می کرد که کاملاً حالش بجاست. فقط این احتیاج بیهوده به خوابیدن، آن هم در چنین شب طولانی، او را از کار بازداشته بود. اشتهای غریبی در خود حس می کرد.
در همان موقع که این افکار را به سرعت در مغزش زیرورو می کرد، بی آنکه تصمیم بگیرد از رختخواب بلند بشود، شنید که در پهلوی بسترش را می کوبند و در همان دم، ساعت زنگ سه ربع را زد. مادرش او را صدا می کرد: «گره گوار، ساعت هفت و ربع کم است. آیا خیال نداری به ترن برسی!؟» طنین صدایش گوارا بود! گره گوار از آهنگ جواب خودش به لرزه افتاد. در این که صدایش شناخته می شد شکی در بین نبود. او بود که حرف می زد؛ اما یک جور زق زق دردناکی که ممکن نبود از آن جلوگیری کند و به نظر می آمد که از ته وجودش بیرون می آمد و در صدایش داخل می شد و کلمات، صوت حقیقی خود را نداشتند؛ مگر در لحظه اول و سپس صوت مغشوش می شد؛ به طوری که آدم از خودش می پرسید، آیا درست شنیده است یا نه؟ گره گوار خیال داشت جواب مفصلی بدهد؛ اما با این شرایط به همین اکتفا کرد که بگوید: «بله، بله، مادرجان متشکرم، بلند می شوم.» بی شک حائل بودن در نمی گذاشت به تغییری که در صدای گره گوار حاصل شده بود پی ببرند، زیرا توضیح او مادر را متقاعد کرد و مادرش در حالی که پاپوش را به زمین می کشید دور شد. این گفت وگوی مختصر، سایر اعضای خانواده را متوجه کرد که گره گوار برخلاف انتظار هنوز در رختخواب است. پدر نیز آهسته با مشت به کوفتن در پهلویی شروع کرد و فریاد زد: «گره گوار! گره گوار» آیا ناخوشی؟ چیزی لازم داری؟» گره گوار سعی کرد که کلمات را دقیق تلفظ بکند و تا می تواند لغات را از هم مجزا بنماید تا صدایش طبیعی بشود. به هر دو طرف جواب داد: «حاضرم» پدر رفت که چاشت بخورد ولی خواهر هنوز پچ پچ می کرد: «گره گوار، خواهش می کنم که در را باز بکنی.» گره گوار اعتنایی به این پیشنهاد نکرد. برعکس، خوشحال بود که عادت در بستن از تو را مثل اتاق مهمان خانه، حفظ کرده بود.
اول، سرفرصت بلند می شد، بی آنکه کسی مخل او بشود، لباس می پوشید و به خصوص صبحانه را می خورد و بعد وقت داشت برای اینکه فکر بکند به خوبی حس می کرد که رختخواب جای یافتن راه حل عاقلانه برای این مسئله نیست. چه بسا اتفاق می افتد که در اثر بدی وضع خوابیدن، از این کسالت های کوچک به انسان رخ می دهد و همین که برخاستند خود بخود از بین می رود و گره گوار متوجه بود که کم کم خیالات باطل او برطرف می شود. اما راجع به تغییر صدایش، کاملاً معتقد بود که آن مقدمه سرماخوردگی است و این ناخوشی مختص کسانی است که مجبور به مسافرت زیاد می باشند.
رد کردن لحاف برایش هیچ زحمتی نداشت؛ کمی باد کرد و لحاف خود به خود افتاد. بعد، گره گوار از جثه مهیب خود دچار زحمت شد. برای اینکه بلند بشود، احتیاج به بازو و ساق پا داشت و او به جز پاهای کوچکی که دائماً می لرزیدند و به آن ها مسلط نبود، چیزی نداشت. قبل از اینکه بتواند یکی از آن ها را تا بکند، بایستی کمی استراحت کند و زمانی که حرکت مطلوب را اجرا می کرد، همه پاهای دیگر، بدون نظم درهم و برهم می شدند و طرز دردناکی او را شکنجه می کردند. با خودش گفت «بی خود نباید توی رختخواب ماند.»
برای اینکه بیرون بیاید سعی کرد که از قسمت سفلی بدن شروع کند. بدبختانه، این قسمت پایین را که هنوز ندیده بود و تصور دقیقی درباره آن در ذهن نداشت. هنگام آزمایش، حرکت دادن آن را بسیار دشوار دید. کندی این روش او را از جا در کرد. تمام قوایش را جمع کرد تا خود را به جلو بیندازد، ولی از آنجا که خط سیر خود را بد حساب کرده بود، سخت به یکی از برجستگی های تخت خورد و احساس دردی سوزان به او فهمانید که قسمت پایین بدنش، بی شک بسیار حساس است.
از این رو، خواست شیوه را تغییر بدهد و از بالای بدن شروع نماید و با احتیاط سرش را به طرف بالای تخت چرخانید. بدون زحمت، به این کار موفق شد و باقی جسمش با وجود وزن و حجمی که داشت به همان سو متوجه گردید. اما همین که سرش بیرون آمد و در میان هوا آویزان گشت، گره گوار از ادامه دادن به این کار ترسید؛ اگر با همین وضع به زمین می افتاد، سرش خرد می شد؛ مگر این که معجزه ای واقع شود و این موقعی نبود که وسایل خود را از دست بدهد. پس بهتر بود که در رختخواب بماند.
مع هذا زمانی که پس از این همه مرارت آهی کشید و دوباره، مثل پیش، خود را در حالت دراز کشیده یافت و زمانی که دید پاهای کوچکش بیش از پیش در پیچ وتاب است، ناامید شد از اینکه بتواند در این اعضای خودسر نظمی برقرار کند. دوباره به فکرش آمد که قطعاً نباید در رختخواب بماند و به طرز عاقلانه ای، در راه کوچک ترین امید خارج شدن از آن، باید از هیچ گونه فداکاری دریغ نکند. هنوز به خاطر می آورد که تصمیم نومیدانه هرگز ارزش تامل متین و منطقی را ندارد. عموماً در چنین مواردی نگاه خود را به پنجره می دوخت تا از آن درس تشویق و امیدواری بگیرد. اما در این روز، کوچه هیچ جوابی به او نمی داد. ابر انبوه هیچ گونه مژده ای در بر نداشت. فکر کرد: «ساعت هفت است و مه کم نشده!» لحظه ای دوباره دراز کشید تا تنفس آرام و قوای سابق خود را دوباره بدست بیاورد. مثل اینکه متوقع بود آرامش کامل، زندگی عادی را به او بازگرداند.
بعد با خود گفت: «قبل از یک ربع، حتماً باید بلند بشوم عنقریب کسی را دنبال من به منزل می فرستند؛ چون مغازه پیش از ساعت هفت باز می شود.» و شروع کرد که به پشت بخزد تا به تمام طول بدن و یک جا از رختخواب بیرون بیاید. از این قرار می توانست سر خود را بالا بگیرد تا به آن صدمه ای نرسد. پشتش که به نظر او به اندازه کافی سخت بود البته روی قالیچه آسیبی نمی دید. فقط از صدایی که موقع سقوطش تولید می شد واهمه داشت. می ترسید که در تمام خانه این صدا منعکس بشود و وحشت یا اضطرابی تولید کند.
روش جدیدی که پیش گرفته بود، بیشتر برایش تفنن بود تا کار پر زحمت؛ زیرا بوسیله تکان هایی می توانست خود را بلغزاند. هنگامی که نیمی از تنش از رختخواب بیرون آمد، به فکرش رسید که اگر کمی به او کمک می شد به چه سهولتی می توانست بلند بشود. دو نفر آدم قوی، مثل پدرش و خدمتکار، کافی بود. آن ها بازویشان را زیر پشت گرد او می بردند و از رختخواب بیرون می آوردند. سپس، با بار خود خم می شدند و بعد با احتیاط صبر می کردند که بتواند روی میز استوار بشود و به این ترتیب می توانست امیدوار باشد که پاهایش، بالاخره وسیله استعمال خود را پیدا بکنند. اما بر فرض هم که درها بسته نبود آیا کار خوبی بود که کسی را به کمک بخواهد؟ از این فکر، با وجود همه بدبختی که به او روی آورده بود، نتوانست از لبخند خودداری بکند.
عملیات به قدری پیشرفت کرده بود که در اثر حرکات تابی که به خود می داد، تقریباً حس کرد که تعادلش را از دست داده، باید تصمیم قطعی بگیرد؛ زیرا از یک ربع ساعت مهلتی که پیش خود تعیین کرده بود پنج دقیقه بیشتر باقی نمانده بود ولی ناگهان صدای زنگ در را شنید. با خودش گفت: «لابد کسی از مغازه آمده؟» و حس کرد که خون در بدنش منجمد شد و پاهای کوچکش رقص چوبی خود را تندتر کردند. لحظه ای در سکوت گذشت و در پرتو امید پوچی تصور کرد که هیچ کس در را باز نخواهد کرد، ولی خدمتکار مثل معمول با گام های استوار به طرف در رفت. اولین کلمه ای که شخص تازه وارد ادا کرد کافی بود برای آن که گره گوار به هویت او پی ببرد. این شخص خود معاون بود. چرا بایستی گره گوار محکوم به خدمت در تجارت خانه ای باشد که آن جا کوچک ترین غفلت کارمند موجب بدترین سوءظن درباره او می شود؟ آیا همه کارمندان بی استثنا دغل بودند؟ آیا بین آن ها هیچ یک از آن خدمت گزاران فداکار و باوفا پیدا نمی شد که اگر، اتفاقاً برایشان پیشامدی رخ می داد تا صبح یکی دو ساعت طفره بروند، به قدری از پشیمانی حالشان منقلب بشود که نتوانند از رختخواب شان بیرون بیایند؟ آیا بجای آنکه فوراً مزاحم معاون بشوند، حقیقتاً کافی نبود که یکی از شاگردان تازه کار را می فرستادند تا اطلاعی بدست بیاورد آن هم در صورتی که چنین بازپرسی لزومی داشت مثل اینکه بخواهند به تمام خانواده، نمایش بدهند که روشن کردن چنین قضیه مشکوکی ممکن نیست، مگر اینکه به هوش چنین شخصی توانایی محول بشود؟ این افکار به قدری گره گوار را از جا در کرد که با تمام قوا خودش را از تخت به زیر افکند. این اقدام، بیشتر در اثر خشم او بود تا در نتیجه یک تصمیم قطعی حاصل اینکه: تصادم شدیدی تولید شد ولی غوغایی که از بروز آن می ترسید، رخ نداد. قالیچه از شدت سقوط کاست و پشت جوانک، بیش از آنکه ابتدا تصورش را می کرد، قابل ارتجاع بود. دنباله صدای خفه ای که ایجاد شد، هیچ گونه غوغایی تولید نگردید، فقط سرش صدمه دید، چون گره گوار سرش را به اندازه کافی بالا نگرفته بود و در موقع سقوط ضربت دید. پس سر خود را از شدت درد و اوقات تلخی چرخانید و آن را روی قالیچه مالید.
معاون در اتاق دست چپ گفت: «گویا چیزی زمین خورد.» گره گوار از خودش پرسید: «آیا ممکن نیست که روزی چنین بدبختی به این مرد روی بدهد؟» به هرحال استبعادی نداشت، اما مانند جواب خشونت آمیزی، صدای پا آمد و کفش هایی به زمین کشیده شد و در اتاق دست راست خواهر پچ پچ کنان خبر داد: «گره گوار، معاون آمده.» گره گوار گفت: «می دانم.» اما جرات نکرد آن قدر بلند حرف بزند که خواهرش بشنود. حالا پدر در اتاق دست چپ می گفت: «گره گوار، آقای معاون تشریف آورده تا بازخواست کند که چرا با ترن اول حرکت نکردی. نمی دانیم چه جوابش بدهیم. به علاوه، می خواهند با خودت حرف بزنند. زود باش برای خاطر ما هم که شده در را باز کن! بدیهی است که ایشان شلوغی اتاقت را با نظر اغماض تلقی خواهند کرد.» صدای معاون بلند شد که حرف او را برید و بلند بلند گفت: «سلام علیکم آقای سامسا!» مادرش گفت: «ناخوش است.» و پدر به نطق خود ادامه داد: «حضرت آقای معاون، به شما قول می دهم که ناخوش است و گرنه چطور ممکن بود ترن خود را از دست بدهد؟ این طفلک همه هوش و حواسش توی تجارت است. حتی من دلگیرم که چرا بعد از شام هرگز از خانه خارج نمی شود. باور می کنید که هشت روز است برگشته و همه شب ها را در خانه می گذرانیده. جلو میز می نشیند و همان جا می ماند، بی آنکه چیزی بگوید، روزنامه می خواند و یا دفتر راهنما را مطالعه می کند. بزرگ ترین سرگرمی او ساختن مزخرفاتی است که با اره برش خود درست می کند. اخیراً، در یکی دو جلسه، یک قاب عکس خیلی ملوس درست کرده، آن قدر قشنگ است! این قاب را که در اتاقش ببینید تعجب خواهید کرد. به محض اینکه گره گوار در را باز کرد شما می توانید آن را ببینید. به علاوه من خیلی خوش وقتم که فکر آمدن این جا به سر شما افتاد این جوان به قدری خودسر است که بدون وجود شما هرگز نمی توانستیم او را وادار کنیم که در اتاقش را باز کند. گرچه امروز صبح نمی خواست اقرار بکند ولی حتماً ناخوش است!» گره گوار با درنگ احتیاط آمیزی این جمله را هجی کرد: «الان می آیم!» ولی جنبشی نکرد، از ترس اینکه مبادا یک کلمه از گفت وگوهایی را که می شد از نظر بیندازد. معاون اظهار کرد: «خانم در حقیقت من نمی توانم این موضوع را طور دیگری تعبیر بکنم، امید است که پیشامد وخیمی رخ نداده باشد، مع هذا باید اقرار کنم که ما تجار، خوشبختانه یا بدبختانه، هرطوری که می خواهیم تصور بفرمایید اغلب، قبل از نقاهت های جزئی خودمان باید کار را از پیش ببریم.»
پدر از روی بی تابی در زد و پرسید: «خوب! حالا آقای معاون می توانند وارد شوند؟» گره گوار گفت: «نه!» طرف چپ را سکوت سختی فرا گرفت و سمت راست خواهر شروع به گریه کرد.
چرا خواهرش نمی رفت جزو جرگه آن های دیگر بشود؟ بی شک تازه بلند شده و لباس نپوشیده بود. اما چرا گریه می کرد؟ آیا علت گریه اش این بود که گره گوار بلند نمی شد تا معاون را داخل اتاقش بکند و بیم آن بود که از کارش معزول شود و رئیس، مثل سابق که تقاضاهایی می کرد، دوباره اسباب زحمت پدر و مادرش را فراهم بیاورد؟ نگرانی بی جایی بود! گره گوار حتی حاضر بود و هیچ خیال نداشت که خانواده خود را ترک بکند. در این لحظه البته او روی قالیچه خوابیده بود و هرکس او را در این حال می دید، نمی توانست جداً از او توقع داشته باشد که معاون را داخل اتاقش بکند. ولی به هرحال، به علت این بی ادبی کوچک که بعد به خوبی از عهده جبرانش برمی آمد او را فوراً بیرون نمی کردند و گره گوار عقیده داشت که در این لحظه اگر او را به هر حال خود می گذاشتند، بهتر از آن بود که بوسیله نطق ها و گریه و زاری اذیتش کنند. اما بطور قطع، دو دلی باعث نگرانی آن ها شده و همین نکته اقدامات آن ها را تبرئه می کرد.
در این وقت معاون، باد توی صدایش انداخته فریاد می زد: «آقای سامسا، چه شده است؟ شما در را به روی خودتان می بندید و فقط به وسیله نه و آره گفتن جواب می دهید و بی جهت سبب پریشانی خاطر خویشانتان را فراهم می آورید و از وظایف اداری شانه خالی می کنید. من بطور فوق العاده بوسیله این جمله معترضه به شما تذکر می دهم! من حالا از طرف اقوام و رئیستان به شما خطاب می کنم. جداً، از شما تقاضا دارم که زود توضیح دقیق به ما بدهید. من کاملاً متعجبم، تصور می کردم که شما جوان آراسته ی عاقلی هستید و حالا می بینم، ناگهان روش افراط آمیزی اتخاذ کرده اید تا صحبت شما نقل مجالس بشود! امروز صبح، حضرت آقای رئیس راجع به غیبت شما با من صحبت کردند و به من پیشنهادی فرمودند که با آن مخالفت ورزیدم، یعنی اشاره به پرداخت هایی کردند که مدت کمی است به عهده شما محول شده، من قول شرف دادم که این ربطی به موضوع ندارد. آقای سامسا، حالا که سماجت شما را به رای العین مشاهده می کنم، یقین بدانید که رویه شما مرا بیزار می کند که از این به بعد از شما دفاع بکنم. با وجود این، موقعیت اداری شما هم چندان محکم نیست! اول خیال داشتم که این مطلب را در خلوت به خودتان بگویم، اما حالا که بیهوده وقت مرا اینجا تلف کرده اید، علتی ندارد که جلو اقوامتان سکوت اختیار بکنم. پس مطلع باشید که خدمات اخیر شما مورد قدردانی روسا واقع نشده. ما اذعان داریم که این فصل معاملات بزرگ تجارتی مساعد نبوده است ولی آقای سامسا، ضمناً بدانید که یک فصل سال بدون معاملات نمی تواند و نباید وجود داشته باشد.»
گره گوار از جا در رفته بود. اختلال حواسش باعث شد که روحیه احتیاط آمیز را از دست بدهد و فریاد زد: «ولی حضرت آقای معاون، الساعه در را باز می کنم! من کسالت مختصری داشتم، سرگیجه مانع می شد که بلند بشوم، هنوز در رختخوابم اما حالم رو به بهبودی است. یک دقیقه صبر بکنید بلند می شوم، آن قدرها هم که تصور می کردم حالم خوب نشده. با وجود این، حالم خیلی بهتر است. چطور ناخوشی به این زودی آدم را از پا در می آورد! از خویشانم بپرسید دیشب حالم چندان بد نبود. اما چرا، دیشب هم علامت نقاهت حس می کردم. شاید متوجه شده باشند. بد کردم که قبلاً به مغازه اطلاع ندادم! اما مطلب این جاست که آدم همیشه تصور می کند که در مقابل ناخوشی استقامت خواهد کرد و بستری نمی شود. حضرت آقای معاون، مراعات بنده را بکنید، سرزنش هایی که الساعه به این جانب می کردید کاملاً اساس است. به علاوه تاکنون کسی به من تذکری نداده بود. شاید جنابعالی سفارش های اخیری را که فرستاده ام ملاحظه نکرده باشید! من با ترن ساعت ۸ حرکت خواهم کرد. این چند دقیقه استراحت برایم مفید واقع شد. حضرت آقای معاون، من نمی خواهم وقت شما تلف بشود؛ الساعه به مغازه خواهم آمد. خواهشمندم از روی مرحمت به آقای رئیس اطلاع بدهید و نظر لطف ایشان را نسبت به بنده جلب بفرمایید.»
گره گوار، همین طور که سیل سخن را سرازیر کرده بود و خودش نمی دانست چه می گوید، با سهولتی که نتیجه تمرین های سابقش بود، به دولابچه نزدیک شده سعی می کرد به وسیله آن بلند بشود. زیرا بسیار مایل بود که در را باز بکند و خودش را نشان بدهد و با معاون صحبت بکند. ضمناً، کنجکاو بود که بداند این اشخاص که حضور او را با تحکم تقاضا داشتند از دیدنش چه حالتی پیدا می کردند. اگر از منظره ای می ترسیدند، مسئولیت از او سلب می شد و اگر وضع او را عادی تلقی می کردند، دیگر لازم نبود به خود زحمت بدهد! می توانست قدری عجله کند و ترن ساعت ۸ را در ایستگاه بگیرد. بدنه دولابچه لیز بود. گره گوار چند بار لغزید، مع هذا با کوشش فراوان موفق شد که سرپا بایستد. هیچ به درد سوزانی که در شکمش حس می کرد، توجهی نمی نمود و خودش را روی پشتی صندلی مجاور انداخت و نگه داشت و با پاهایش به حاشیه آن چسبید. همین که به خودش مسلط شد، سکوت کرد تا حرف های معاون را بشنود.
این مرد از پدر و مادرش می پرسید: «آیا شما یک کلمه از حرف هایش را فهمیدید؟» امیدوارم که ما را ریشخند نکرده باشد!» مادرش که اشک می ریخت، می گفت: «خدایا! خدایا! شاید ناخوش سخت است و ما وقت خودمان را به اذیت کردنش می گذرانیم.» بعد صدا زد: «گرت، گرت!» دختر جوان از پشت جدار چوبی دیگر، جواب داد: «بله مادر جان!» زیرا اتاقش به وسیله اتاق گره گوار از آن جا مجزا می شد. مادر گفت: «برو زود دکتر را بیاور گره گوارمان ناخوش است! زود یک دکتر بیاور! صدایش را شنیدی؟» معاون گفت: «این صدای جانور بود.» و بعد از داد و فریاد زن ها، به نظر می آمد که آهسته حرف می زنند. پدرش رو به دالان صدا زد تا صدایش در آشپزخانه شنیده بشود: «آنا! آنا! برو کلیدساز بیاور!» و فوراً دو دختر بچه معلوم نبود چطور گرت به این زودی لباسش را پوشید. در دالان با صدای خش و فش لباس شان دویدند و با هم در را باز کردند. صدای بستن در شنیده نشد. شک، مثل خانه هایی که پیشامد ناگواری در آن ها رخ می دهد، در را باز گذاشتند.
با وجود این، گره گوار آرام تر شده بود. حتماً حرف های او را نفهمیده بودند، هرچند به نظر خودش کاملاً آشکار بود و چون عادت کرده بود کلمات آخری از دفعه اول هم آشکارتر به نظر می آمد. اما اقلاً داشتند ملتفت می شدند که وضع او طبیعی نیست و می خواستند کمکش کنند. اطمینان و خونسردی که در اولین اقدامات به کار رفت، به او قوت قلب داد. حس می کرد که دوباره در جامعه بشری داخل شده و چشم به راه دکتر و کلیدساز بود. بی آنکه بین آن ها فرقی بگذارد این پیشامدها به نظرش مانند کار نمایان با شکوه و شگفت انگیزی جلوه می کرد. به منظور صاف کردن صدای خود برای مکالمات بعدی، بسیار آهسته سرفه کرد چون می ترسید سرفه اش مثل سرفه انسان صدا نکند و جرات نداشت که با قوه ادراک خود قضاوت کند. در این بین، سکوت کاملی در اتاق مجاور فرمانروایی داشت. شاید پدر و مادرش برای کنکاش نهایی دور میز گرد آمده بودند. شاید همه آن ها از لای درز در به او گوش می دادند.
گره گوار با صندلی آهسته خودش را به طرف در کشانید. آن جا، صندلی را رها کرد، خودش را به طرف در انداخت و به کمک چوب ایستاد. زیرا از نوک پاهایش مایع چسبنده ای تراوش می کرد. لحظه ای از تقلا آسود، بعد سعی کرد قفل در را با دهانش باز بکند. اما چطور کلید را بگیرد؟ اگر دارای دندان حقیقی نبود، در عوض آرواره های بسیار قوی داشت و بالاخره با تحمل دردی که در اثر این کار تولید می شد، موفق شد که کلید را تکان بدهد. از لب هایش مایع قهوه ای رنگی روان بود که روی قفل می ریخت و بعد روی قالیچه می چکید. معاون در اتاق مجاور گفت: «گوش کنید دارد کلید را می چرخاند.» این تشویق گران بهایی برای گره گوار بود و دلش می خواست که پدر و مادرش و همه با هم دم می گرفتند: «بارک الله گره گوار! ماشالله زور بده!» و به فکر این که همه با دقت بر شوق و علاقه ای به کوشش او متوجه بودند، به طوری با تمام قوه آرواره و با تمام قوایش سخت به در آویخته بود که بیم می رفت بی حس و حرکت بیفتد. مطابق جهت کلید دور قفل می رقصید. گاهی فقط با دهن خودش را نگه داشته بود و گاه به حلقه بالای کلید آویزان می شد و با تمام وزن بدنش را پایین می کشید. صدای خشک گردش زبانه کلید، گره گوار را به خود آورد و با آه فرح بخشی به خود گفت: «دیگر به چلینگر احتیاجی نیست!» و سرش را روی دستک در گذاشت تا در را باز بکند.
این طریقه که یگانه وسیله ممکن بود، مانع شد که حتی پس از باز شدن در پدر و مادرش تا چند لحظه او را ببینند. لازم بود یکی از لت های در را بگرداند، آن هم با مراعات احتیاط کامل تا ورود آن ها باعث نشود که به پشت بیفتد. هنوز درگیرودار بود و تمام توجهش را به این کار مصروف داشت، ناگهان صدای مافوقش را شنید که «اوه!» بلندی گفت مثل صدایی که وزش شدید باد تولید بکند و او را که از همه به در نزدیک تر بود دید که دستش را روی دهان بازش فشار می داد و به آرامی عقب می رفت، مثل اینکه نیرویی نامرئی با قوتی ثابت او را از جای خود عقب می راند. مادر که با وجود حضور معاون با موهای ژولیده، ایستاده بود، دست ها را به هم متصل کرده به پدر نگاه کرد؛ بعد دو قدم به سوی گره گوار رفت و در میان حلقه خانواده زمین خورد، دامن لباس دورش پهن شد، در حالی که صورتش بین پستان هایش فرو رفت و کاملاً مخفی گردید. پدر با حرکت شریرانه، مشت های خود را گره کرد؛ مثل اینکه می خواست گره گوار را به اتاق عقب براند. با حالت بهت به اتاق ناهارخوری نگاه کرد و با دستش چشمش را گرفت و با هق هق بلندی چنان به گریه افتاد که سینه پهنش تکان خورد.
گره گوار از دخول به اتاق خودداری کرد و فقط به در بسته یله داد و از آن جا نیمی از بدنش پیدا بود و از بالا سرش را به پهلو خم کرده بود تا مترصد پیشامدهای بعد باشد. مع هذا هوا خیلی روشن تر شده بود؛ به طور واضح آن طرف کوچه، یک تکه از عمارت روبرو که یک بیمارستان دراز دود زده، با پنجره های مرتب بود و به طرز خشنی نمای عمارت را سوراخ سوراخ می کرد دیده می شد. هنوز باران می بارید، اما قطرات درشتی بود که از هم فاصله داشت و تک تک به زمین می افتاد. ظروف چاشت روی میز کود شده بود، زیرا پدر این نوبت خوراک را از همه مهم تر می دانست و به وسیله خواندن روزنامه های گوناگون مدت آن را طولانی می کرد. به جدار دیوار، عکس گره گوار با لباس ستوانی دیده می شد. این درجه را در نظام وظیفه گرفته بود که با لبخند دستش را روی قبضه شمشیر گذاشته بود و از زندگی خشنود بود و از هیبتش به نظر می آمد که برای لباسش مراعات احترام را لازم می شمرد. در باز بود و از آن جا در فاصله بین دالان و دالانچه، اولین پله های پلکان دیده می شد.
گره گوار دانست که در آن میان یگانه کسی است که آرامش خود را حفظ کرده است. «من الان لباس می پوشم، نمونه هایم را جور می کنم و راه می افتم. آیا می خواهی که حرکت کنم؟ می خواهید؟ حضرت آقای معاون، ملاحظه می فرمایید که لجوج نیستم. بی شک مسافرت دشوار است، اما من نمی توانم از آن چشم بپوشم. حضرت آقای معاون، شما کجا تشریف می برید؟ به تجارت خانه؟ بله؟ آیا مطابق واقع گزارش خواهیم کرد؟ برای هرکسی ممکن است اتفاق بیفتد که در انجام مقررات اداری غفلت بکند، ولی این مناسب ترین موقع است؛ برای این که خدمات سابق او را در نظر بگیرند و به خاطر بیاورند که پس از رفع غائله، بیش از پیش، به کار خود علاقه مندی نشان می دهد. شما، البته مستحضرید که بنده مدیون مراحم حضرت آقای رئیس می باشم. گذران معاش پدر و مادر و خواهرم به عهده بنده است. من مواجه با موقعیت دشواری شده ام، اما به وسیله جدیت در کار، خودم را از این مهلکه نجات خواهم داد. خواهشمندم که موقعیت بنده را دشوارتر نفرمایید! زیرا به حد اعلا دشوار هست. استدعای عاجزانه دارم که در تجارت خانه محترمتان از حقوق بنده دفعات بفرمایید! این نکته را به خوبی می دانم که عموماً با شاگرد تاجر، حسن نظر ندارند. گمان می کنند که مدخل سرشاری دارد و زندگی عریض و طویلی می کند. بنده تصور می کنم که وضع کنونی، این عقیده باطل را تایید نمی کند. ولی حضرت آقای معاون، حضرت عالی که بهتر از همه به احوال کارمندان واقف هستید؛ حتی بهتر از شخص حضرت آقای رئیس. بین خودمان باشد زیرا مشارالیه به علت اینکه کارمندان را استخدام می کند محتمل است به زبان یکی از آن ها تحت تاثیر واقع شود. البته حضرت عالی مطلعید، شاگردی که تقریباً در تمام سال هیچ وقت در تجارت خانه نیست، اغلب ممکن است فقط دچار اراجیف یا انفاق و یا بهتان بی اساس بشود و برایش به کلی غیر مقدور است که از خودش دفاع بکند؛ زیرا روحش خبر ندارد که به او تهمت زده اند و فقط بعد از این خسته و کوفته از مسافرت بر می گردد، اطلاع حاصل می کند که حکم شومی درباره او صادر شده و دیگر نمی توان از علت های آن تحقیق کرد و به این وسیله آتیه او تاریک می گردد! حضرت آقای معاون، استدعای عاجزانه دارم، قبل از اینکه اظهار لطف موافقت خودتان را نسبت به بنده اعلام فرمایید، تشریف نبرید!»
ولی معاون به شنیدن اولین کلمات گره گوار رویش را برگردانید و از بالای شانه ای که لرزه بدان مستولی شده بود، با روی ترش او را نگاه می کرد. در طی نطق گره گوار، عوض اینکه با خشونت گوش بدهد در حالی که او را می پایید خود را کم کم به طرف در، عقب کشیده بود؛ مثل اینکه نیروی مرموزی مانع از رفتنش می شد به دالان هم رسیده بود. زمانی که آخرین قدم را از اتاق ناهارخوری بیرون گذاشت، حرکت تندی کرد؛ انگاری که زمین کف هایش را می سوزانید. بعد دستش را به طرف دست گیره نرده دراز کرد؛ مثل اینکه یک راه نجات مافوق طبیعی در پایین پلکان انتظارش را داشت.
گره گوار پی برد که اگر مایل باشد شغل خود را از دست ندهد، به هر قیمتی شده نباید بگذارد که معاون در این حالت برود. متاسفانه پدر و مادرش موقعیت را درست تمیز نمی دادند. از زمانی که پسرشان در این تجارت خانه کار می کرد این فکر در مغزشان جای گیر شده بود که زندگی گره گوار تامین شده و نگرانی کنونی به قدری فکر آن ها را مشغول کرده بود که قادر به پیش بینی نبودند. اما قلب گره گوار وقوع پیشامدهایی را گواهی می داد. باید مانع رفتن معاون شد، او را آرام و متقاعد نمود و بالاخره دلش را بدست آورد. زیرا آینده گره گوار و خانواده اش به مخاطره افتاده بود. آه اگر خواهرش آن جا بود! او می فهمید؛ از گریه اش پیدا بود که قضایا را درک می کرد، در صورتی که همان وقت گره گوار با خاطر آسوده به پشت خوابیده بود! به علاوه معاون، که زن ها را دوست می داشت، به حرف او حتماً گوش می داد و به وسیله او ممکن بود راهنمایی بشود. خواهرش در را می بست و در دالان به او ثابت می کرد که اضطرابش بی جهت است. ولی درست در همین موقع او آن جا نبود و همه بله بری ها به گردن گره گوار افتاده بود و بی آنکه راجع به اقدام موثرتر به خود تشویشی راه بدهد و یا اینکه فکر کند به نطق او پی برده اند یا نه چیزی که چندان محقق نبود در را ول کرد و برای اینکه به معاون برسد، از لای آن گذشت معاون به طرز خنده آوری با دو دست به دستگیره نرده چسبیده بود. بیهوده تکیه گاهی را جست وجو می کرد، بالاخره روی پاهای نازکش افتاد و ناله ضعیفی کرد. برای اولین بار، طی صبحگاهان ناگهان یک نوع احساس استراحت جسمانی کرد، پایش روی زمین محکم بود و با خوشحالی متوجه شد که پاهایش به خوبی از او اطاعت می کردند و حاضر بودند او را به هر کجا که مایل باشد ببرند و از همان دم گمان کرد که پایان رنج هایش فرا رسیده. ولی در حالی که از لحاظ احتیاجش به دویدن در محلی که ایستاده بود لنگر بر می داشت، نزدیک مادرش رفت که پخش زمین شده بود. ناگهان دید، با وجود اینکه به نظر می آمد غش کرده است، از جا پرید و دست هایش را در هوا بلند کرد و انگشت هایش را از هم باز نمود و زوزه می کشید: «به فریادم برسید! کمک کنید! کمک کنید!» و سرش را خم کرد تا او را بهتر ببیند. بعد چیزی که به طور آشکار متناقض به نظر می آمد، دیوانه وار پس پس رفت بی آنکه فکر کند که روی میز هنوز پر از ظرف است. تنه به میز زد و به تعجیل، مثل یک نفر گیج رفت روی میز نشست. گویا ملتفت نبود که نزدیک او قهوه جوش برگشت و قهوه روی قالی جاری شد.
پسر نگاهی به بالا کرد و نفس زنان گفت: «مادر جان! مادر جان!» معاون را کاملاً فراموش کرده بود و قهوه را می دید که می ریزد. گره گوار نتوانست خودداری کند از اینکه چندین بار در هوا با آرواره هایش حرکتی بکند؛ مثل کسی که مشغول خوردن چیزی است. در آن وقت، مادر دست به جیغ و داد گذاشت، از روی میز بلند شد و در آغوش پدر افتاد که جلو او آمده بود. ولی گره گوار وقت نداشت که به آن ها بپردازد. معاون در پلکان بود و چانه اش را روی نرده گذاشته بود و آخرین نگاه را به پشت سر انداخت. گره گوار قوایش را جمع کرد، برای اینکه سعی کند دوباره او را بیاورد. معاون که بی شک مظنون بود به یک جست از چندین پله پرید و ناپدید شد و فریاد کشید: «اوه!... او!» به طوری که صدایش در تمام راه پله پیچید. این گریز، تاثیر ناگواری در پدر کرد که تاکنون نستاً حواسش سر جا بود، خود را باخت و عوض اینکه دنبال معاون بدود و یا اقلاً مانع تعقیب گره گوار نشود؛ بادست راست عصای مهمان را که با لباده و کلاهش روی صندلی جا گذاشته بود و با دست چپش روزنامه ای را که روی میز بود، برداشت و خود را موظف دانست که پاهایش را به زمین بکوبد و روزنامه و عصا را در هوا تکان بدهد تا گره گوار را دوباره به پناهگاه خودش براند. هیچ گونه التماسی پذیرفته نشد و به علاوه، هیچ خواهشی فهمیده نمی شد. گره گوار بیهوده سر خود را به حالت تضرع، جلو او گرفت. هرچه به پدرش اظهار فروتنی می کرد در او تاثیری نداشت و به کوبیدن پای خود می افزود. در اتاق ناهارخوری، مادر با وجود سرما پنجره را باز گذاشته بود و تا حدی که ممکن بود به بیرون خم شده بود و صورت را با دست هایش فشار می داد. جریان شدیدی هوای اتاق و راهرو را عوض کرد. پرده ها باد کرد و روزنامه ها جمع شدند؛ چند صفحه از آن روی کف اتاق افتاد. ولی پدر بی مروت پسرش را دنبال می کرد و به طرز رام کنندگان اسب وحشی سوت می کشید و گره گوار که عادت به عقب رفتن نداشت، به تانی پس می رفت. اگر می توانست برگردد، به زودی به اتاقش می رفت، اما بیمناک بود که کندی چرخ زدن او، پدرش را بیشتر از جا در بکند و در هر آن می ترسید که ضربت کشنده ای با این چوب تهدیدآمیز روی سر و گرده اش فرود بیاید. در این صورت فرصت انتخاب در بین نبود. گره گوار با وحشت ملاحظه کرد که وقتی به عقب می رفت جهتی را که انتخاب کرده بود به آن مسلط نمی شد و از مشاهده طرز رفتار پدرش که دایماً نگاه وحشت زده ای به او می انداخت حرکت پیچ خوردن را با تمام سرعت ممکن، یعنی متاسفانه با کمال تانی شروع کرد. شاید پدر متوجه حسن نیت او شد؛ زیرا عوض این که مانع این حرکت بشود، از دور راهنمایی می کرد و گاهی گره گوار را با سر عصا کمک می نمود کاش فقط این سوت های تحمل ناپذیر را ترک می کرد! زیرا گره گوار خودش را گم می کرد، تقریباً حرکت پیچ خوردن را تمام کرده بود؛ اما از صدای این سوت، در حرکت اشتباه کرد و از زاویه ای که طی کرده بود کاست. بالاخره همین که دید جلو دهنه دو اتاق واقع شده شادی بی پایانی به او دست داد. ملتفت شد که بدنش عریض تر از آن بود که بی اشکال بتواند بگذرد. طبیعتاً به فکر پدرش نمی رسید و بد خلقی که به او دست داده بود مانع بود که در دیگر را باز کند تا به گره گوار اجازه رد شدن بدهد. فکر ثابتی که در کله اش بود، که بایستی فوراً گره گوار داخل اتاق شود. او هرگز نمی توانست متحمل مقدمات مفصلی بشود که گره گوار لازم داشت تا بلند بشود و سرپا بگذرد. گره گوار صدای داد و بی داد را پشت سرش می شنید. بی شک برای اینکه او را براند تا بگذرد، مثل اینکه هیچ مانعی در بین نبود! این جنجال، مثل صدای صد هزار پدر، در گوشش منعکس می شد. موقع شوخی نبود و گره گوار هرچه باداباد خود را لای گذرگاه در کرد و همان جا به حالت خمیده قرار گرفت. بدنش از یک طرف بالا مانده بود و پهلویش از چهار چوبه در که رنگ سفید آن، از لکه های بدنما، قهوه ای رنگ شده بود خراشید. گره گوار گیر کرده بود و به تنهایی نمی توانست خودش را نجات بدهد. از یک طرف، پاهایش در هوا موج می زد و در میان هوا پیچ و تاب می خورد. از طرف دیگر، به طرز دردناکی پاها زیر بدنش بی حرکت مانده بود. در این وقت، پدر از عقب یک اردنگ محکم زد و این دفعه باعث تسلیت خاطر گره گوار شد. او خط سیر طویلی را طی کرد و میان اتاق به زمین خورد؛ خون ازش رفت. در با یک ضربت عصا بسته شد و بالاخره سکوت برقرار گردید.
گره گوار، طرف غروب از خواب سنگینی که مانند مرگ بود بیدار شد. بر فرض هم که مزاحم او نمی شدند، بی شک دیرتر از این بیدار نمی شد زیرا به حد کافی استراحت کرده بود. مع هذا به نظرش آمد که خواب او را از صدای پاهای خفی و صدای محتاط کلید در قفل در دالان مغشوش شده بود. انعکاس روشنایی تراموای برقی روی سقف و بالای اثاثه، لکه های رنگ پریده ای این جا و آن جا می گذشت. ولی آن پایین که منطقه گره گوار بود تاریکی شب فرمانروایی داشت. برای اینکه از جریان وقایع با خبر بشود، آهسته بسوی در رفت و با نیش خود که بالاخره به فایده آن داشت پی می برد کورکورانه اطراف خود را لمس می کرد. طرف چپش تاثیر یک زخم طویل و مهیج را داشت و یک رج از پاهایش می لنگیدند. یکی از آن ها در طی وقایع صبح به طرز شدیدی صدمه دیده بود معجزه بود که فقط این یک پا این طور شده بود، آن پا مثل یک عضو مرده دنبالش می آمد و به زمین کشیده می شد.
وقتی که جلو در رسید، فهمید که چه چیز او را جلب کرده: بوی خوراک. آن جا یک کاسه شیر شیرین شده که رویش تکه های نان شناور بود گذاشته بودند. از شدت وجد، تقریباً خندید چون از صبح تا حالا به اشتهایش افزوده شده بود. سرش را تا چشم در کاسه کوچک فرو برد ولی به زودی ناامیدانه بیرون کشید؛ این پهلوی صدمه دیده شوم، اسباب زحمتش می شد. زیرا نمی توانست غذا بخورد، مگر این که با تمام بدن نفس بکشد. بعد هم، شیر به دهنش مزه نمی کرد؛ گرچه سابقاً به این نوشیدنی علاقه داشت و بی شک خواهرش از راه توجه مخصوص برایش گذاشته بود، سرش را با تنفر از کاسه برگردانید و میان اتاق آمد.
از درز در دیده می شد که در اتاق ناهارخوری، چراغ گاز می سوخت. در این وقت، معمولاً پدر برای خانواده اش روزنامه عصر را می خواند، گره گوار هیچ صدایی به گوشش نمی رسید. شاید این قرائت تشریفاتی که خواهرش همیشه در گفت وگو و کاغذهایش برای او شرح می داد اخیراً از سر خانواده افتاده بود. ولی همه جا همان سکوت بود در صورتی که حتماً کسانی در آپارتمان بودند. گره گوار به تاریکی، خیره می نگریست و فکر کرد: «خانواده چه زندگی بی دغدغه ای کرده است!» و به خود بالید زیرا از دست رنج او بود که پدر و مادر و خواهرش، چنین زندگی آرام را در چنین آپارتمان قشنگی می کردند. آیا حالا چه می شد، اگر این آرامش و این رضایت و راحتی با خسارت و جار و جنجال به پایان نمی رسید؟ گره گوار برای اینکه افکار شوم را دور کند، ترجیح داد کمی ورزش کند و صد قدمی روی شکم راه رفت.
طرف غروب دید، یک مرتبه در سمت چپ و یک دفعه در سمت راست باز شد و کسی می خواست وارد بشود، اما این معامله را بسیار الله بختکی تلقی کرد. گره گوار تصمیم گرفت که جلو در اتاق ناهارخوری ایست بکند و عزمش را جزم کرد، تا حدی که مقدور بود، بازدید کننده مشکوک را در اتاق بیاورد و یا اقلاً بشناسد. اما دیگر در باز نشد و انتظار گره گوار بیهوده بود. صبح وقتی که درها بسته بود، همه اهل خانه می خواستند به اتاقش هجوم بیاورند و حالا که درها باز بود کسی نمی آمد او را ببیند؛ حتی کلیدها را از پشت به در گذاشته بودند!
خیلی از شب گذشته بود که روشنایی در اتاق ناهارخوری خاموش شد و گره گوار به آسانی دریافت که پدر و مادر و خواهرش تا آن وقت بیدار مانده بودند. صدای پای هر سه آن ها را شنید که پاورچین راه می رفتند. طبیعتاً تا صبح کسی به سراغ او نیامد؛ او مدت کافی برای تفکر راجع به سازمان زندگی نوین در تحت اختیار داشت، اما این اتاق بزرگ که ناگریز بود در آن جا دمر و روی زمین بماند بی آنکه علتش را بداند او را می ترسانید. زیرا پنج سال می گذشت که در آنجا مسکن داشت و به وسیله عکس العمل عصبانی و بی اختیار، با وجودی که کمی شرمنده شد به تعجیل زیر نیم تخت رفت. هرچند پشتش را پایین می گرفت و نمی توانست سرش را بلند بکند؛ ولی فوراً آن جا را پسندید فقط تاسف می خورد که تنش زیاد پهن بود برای اینکه تمام بدنش زیر مبل جای بگیرد.
تمام شب را در آنجا گذرانید: گاهی چرت می زد و از وحشت گرسنگی از خواب می پرید؛ گاهی با فکر مضطرب و امیدهای مبهم می گذرانید همیشه نتیجه می گرفت که موقتاً وظیفه اش این بود که آرام باشد و ملاحظه بکند و به این وسیله، وضعیت ناگواری را که برخلاف میلش ایجاد شده بود به خویشان قابل تحمل بنماید.
از صبح خیلی زود فرصت بدست آورد تا تصمیمات جدیدی را که گرفته بود به مورد اجرا بگذارد. هنوز تقریباً شب بود، خواهرش که کاملاً لباس نپوشیده بود در دالان را باز کرد و با کنجکاوی نگاه کرده، فوراً ملتفت گره گوار نشد؛ اما زمانی که او را زیر نیمکت دید با خودش گفت: «عجب، باید یک جایی باشد! در هر صورت پر که نزده!...» احساس وحشتی کرد که نتوانست خودداری بنماید و بیرون رفت و در را باز کرد و تک پا وارد شد؛ مثل اینکه وارد اتاق شخص خارجی و یا ناخوش رو به قبله شده باشد. گره گوار که سرش را تا لب نیمکت آورده بود، او را نگاه می کرد آیا خواهرش متوجه می شد که شیر را نخورده است و علتش نداشتن اشتها نبود؟ آیا برای او چیز دیگری که بیشتر به مذاقش بیاید، خواهد آورد؟ اگر به خودی خود این کار را نمی کرد و با وجود میل شدیدی که به او دست داده بود که ناگهان از محلی که نهان شده بود بیرون بیاید و به دست و پای خواهرش بیفتد و از او خوراکی بخواهد، ترجیح می داد که از گرسنگی بمیرد تا توجه او را به این مطلب جلب نکند، ولی خواهر متوجه شد که کاسه پر است و تعجب کرد دور آن چند قطره شیر چکیده بود. کاسه را برداشت بی آنکه آن را لمس کند با یک تکه کاغذ این کار را کرد و به آشپزخانه برد. گره گوار، از روی کنجکاوی انتظار چیزی را داشت که بجای آن می آورد و در دریای فکر غوطه ور بود که پیش بینی بکند. اما هرگز تصور نمی کرد که مهربانی خواهرش تا این درجه باشد؛ زیرا برای اینکه سلیقه برادرش را بدست بیاورد، خوراکی های گوناگون روی یک روزنامه کهنه چید. روی آن آشغال سبزی های نیمه گندیده، استخوان های غذای دیروز که سس سفیدی به آن خشک شده بود، انگور کورنت، بادام، یک تکه نان کره مالیده نمک زده و یک تکه بی نمک گذاشته بود و به منظور تکمیل کاسه را که به نظر می آمد، دیروز قطعاً توی ذوق گره گوار زده بود، پر از آب کرده. بعد به تصور اینکه برادرش جلو او غذا نخواهد خورد ظرافت را به حدی رسانید که بیرون رفت و در با کلید بست، به طوری که به او بفهماند که مختار است هرچه بخواهد بخورد. حال که میز خوراک او به این ترتیب مهیا شده بود، گره گوار حس می کرد که تمام پاهایش به جنبش افتاده بودند. بعد هم زخم هایش بهبودی یافته بود، چون کمترین احساس درد نمی کرد. این موضوع او را کاملاً به تعجب انداخت و به فکر افتاد زمانی که آدمی زاده بود، تقریباً یک ماه پیش، یکی از انگشتانش کمی برید و تا دیروز درد می کرد. فکر کرد: «آیا حس من کمتر شده؟» اما به طرز ناگهان و ضروری، بین تمام غذاهای دیگر او مشغول مکیدن پنیر شده بود. مثل یک نفر آدم شکمو پی درپی با چشم هایی که از خوشحالی تر شده بود پنیر و سبزی ها و سس را بلعید. ولی تره بار به مذاقش خوش نیامد؛ همچنین بوی آن توی ذوقش می زد و در موقع خوردن، آن ها را از چیزهای دیگر جدا می کرد مدتی گذشت که کارش را تمام کرده بود و در همان جا به حالت تنبل مانده بود که هضم کند. ناگهان خواهرش کلید را به تانی در قفل چرخانید، برای اینکه علامت عقب نشینی را به او بدهد با وجود کرختی که به او دست داده بود وحشت بزرگی به او عارض شد و تعجیل کرد که زیر نیم تخت برود. در موقع کوتاهی که خواهر مشغول پاک کردن اتاق بود، با وجود غذای مفصلی که خورده و شکمش باد کرده بود به طوری که در کنج عزلتش به زحمت نفس می کشید، خیلی همت لازم داشت برای اینکه آن زیر بماند. بین دو عارضه خفقان چشم های ورم کرده خواهرش را از زور گریه دید که بدون نیت بد باقی مانده خوراکش، چیزهایی را هم که او دست نزده بود، جارو می کرد؛ مثل اینکه به هیچ وجه به درد نمی خورد و همه آن ها را در سطلی ریخت و در چوبی آن را گذاشت و دستپاچه بیرون برد به محض اینکه بیرون رفت، گره گوار برای اینکه خمیازه بکشد و شکمش را به حجم معمولی برگرداند از گوشه انزوای خود خارج شد.
به این ترتیب هر روز به او غذا می دادند؛ صبح پیش از بیدار شدن پدر و مادر و کلفت و بعد از ظهر ناهار که تمام می شد؛ وقتی که پدر و مادرش چرت می زدند و اما کلفت، در این اوقات همیشه خواهرش برای او کاری در خارج می تراشید. واضح است آن های دیگر نیز نمی خواستند که او از گرسنگی بمیرد، ولی ترجیح می دادند که از امر خوراک او به وسیله دیگران مستحضر بشوند. شاید تحمل این تماشا را نمی آوردند؛ شاید آن قدرها هم بیزار نبودند؛ شاید دختر جوان می خواست از زحمت آن ها بکاهد. باید تصدیق کرد که بدبختی آن ها به حد اعلا بود.
گره گوار هرگز نتوانست بفهمد که روز اول به چه بهانه ای دکتر و قفل ساز را از سر باز کردند؛ زیرا هیچ کس نمی توانست رابطه فکری با او داشته باشد. هیچ کس بی آنکه خواهرش مستثنی بکند تصور نمی کرد که او بتواند فکر دیگران را دریابد. او فقط راضی بود هنگامی که خواهر در اتاقش می آمد صدای او را بشنود که بین دو آه نام مقدسین را به زبان می آورد. این بعدها اتفاق افتاد، آن هم زمانی که گرت به این وضع جدید سر تمکین فرود آورده بود. گرچه به آن هرگز عادت نکرده بود گره گوار بعدها گاهی روی لب های دختر نوجوان تفکری که لطف و مهربانی می رساند و یا اجازه می داد که چنین حدسی را بزند دیده بود. زمانی که همان غذاها را می خورد، دختر می گفت: «امروز به دهنش مزه کرده!» دفعه های دیگر وقتی که از خود اشتهایی نشان نداده بود، چیزی که اغلب اتفاق می افتاد با لحن غمناکی اظهار می کرد: «بازهم به هیچ چیز دست نزده!»
اما اگر گره گوار، مستقیماً از اخبار اطلاعی حاصل نمی کرد، به گفتگوهایی که در اتاق ناهارخوری می شد گوش می داد. به محض اینکه صدای حرفی می شنید، به طرف دری که مساعدتر بود می شتافت و با تمام بدن به آن می چسبید. در اوایل تقریباً صحبتی نمی شد مگر اینکه کم و بیش مستقیماً راجع به او بود. در طی دو روز، موقع غذا، گفتگوها راجع به وضع جدید رفتار با او اختصاص داشت. این مانع نمی شد که بین خوراک ها راجع به این موضوع مباحثه بشود؛ زیرا اکنون خانه همیشه از طرف دو عضو خانواده پاسبانی می شد. هیچ کس نمی خواست تنها بماند و نه به خصوص بدون پاسبان خانه را ترک کند. اما راجع به کلفت؛ درست معلوم نبود که چگونه به این پیشامد پی برد؛ آنچه می شود گفت این است که از همان روز اول زانو زد و عجز و لابه کرد که مادر، فوراً او را بیرون کند. یک ربع بعد اجازه مرخصی خود را از خانواده بدست آورد و اشک هایی از روی نمک شناسی ریخت و به منزله بزرگ ترین اظهار لطف که در این خانواده نسبت به او شده باشد؛ از این که جوابش نمودند، تشکر کرد. ضمناً سوگند موحشی خورد که هرگز به هیچ کس این موضوع را ابراز نکند. نه، نه، هرگز به هیچ کس بروز نخواهد داد. حالا خواهر و مادر، آشپزی را به گردن گرفته بودند و چندان باعث زحمت آن ها نبود؛ زیرا اشتها از این خانه رفته بود. گره گوار هر دم می شنید که یکی از اعضای خانواده اش به دیگری بیهوده اندرز می داد که غذا بخورد و همیشه همین پاسخ را می شنید: «متشکرم! سیرم» یا یک چیزی شبیه این جواب را می شنید. شاید مشروب هم نمی خوردند! اغلب خواهر در مقابل سکوت پدر، برای اینکه رودربایستی مانع نشود، می گفت که ممکن است دربان را بفرستد؟ ولی پدر با یک «نه» تزلزل ناپذیر جواب می داد که موضوع منتفی می شد.
در طی روزهای اول، آقای سامسا به زن و دخترش وضعیت و دورنمای مالی خانه را توضیح داد. فاصله به فاصله بلند می شد، می رفت کاغذ یا دفترچه قبض هایی را از صندوق ورت هایم (Wertheim) که پنج سال پیش آن را از غرق شدن نجات داده بود –همان وقت که ورشکست شد- بر می داشت و می آورد. صدای باز کردن قفل پرچم و خم و بستن آن، بعد از آن که آنچه را که می جست پیدا کرده بود، شنیده می شد. هیچ چیز در ایام اسارت گره گوار جز این توضیحات مالی و یا اقلاً بعضی از نکات آن برایش آن قدر کیف نداشت. زیرا همیشه تصور می کرد، آقای سامسا پس از آن شکست نتوانسته بود حتی یک «فنیک» را هم نجات بدهد. در هرحال، پدر چیزی نگفته بود برای اینکه او را از اشتباه بیرون بیاورد و گره گوار هم از او نپرسیده بود؛ بلکه سعی کرده بود همه کارها را رو به راه کند؛ برای اینکه خویشانش، هرچه زودتر، این پیشامد ناگوار را که همه آن ها را ناامید کرده بود، فراموش بکنند و با فعالیت شایانی تن خود را به کار داد. ابتدا، مستخدم بی اهمیتی بود و در اندک زمانی به عنوان شاگرد تاجر مسافرت کننده –با تمام منافعی که این شغل در برداشت- نامزد گردید و در سایه ساعده ترقیاتش، بزودی به پول نقدی مبدل گردید که ممکن بود توی خانه در مقابل خانواده متعجب و مسرور، روی میز به معرض نمایش بگذارد. ایام خوشی بود... بعد، دیگر پرتو آن ناپدید شد. هرچند گره گوار بعد هم آن قدرها به چنگ می آورد که همه خانواده سامسا را نان بدهد و در حقیقت، این کار را می کرد. همه خویشانش و خود او به این کار عادت کرده بودند. خانواده اش، با تشکر، پول را می گرفت و او هم با میل و رغبت می داد ولی این داد و ستد دیگر به تظاهر احساسات مخصوصی صورت نمی گرفت، فقط خواهر علاقه بیشتری به گره گوار نشان می داد؛ آن هم برای اینکه در خفا، قرار گذاشته بود که سال آینده او را به هنرستان موسیقی بفرستد، بی آنکه به مخارج فوق العاده این اقدام، که سعی داشت از راه دیگری تامین بکند، وقعی بگذارد. در این قسمت که بسیار شیفته موسیقی بود گرت با او اختلاف نظر داشت. وقتی که گره گوار می آمد چند روز را بین خویشانش بگذراند، اغلب، موضوع هنرستان موسیقی در صحبت برادر و خواهر رد و بدل می شد. آن ها طوری راجع به این موضوع گفت وگو می کردند، مثل آرزویی که عمل کردن آن غیر مقدور است. پدر و مادر اشارات بی ریای آن ها را در این موضوع نمی پسندیدند، اما گره گوار در این خصوص، به طور جدی فکر می کرد و به خود وعده می داد که شب عید نوئل عملی کردن آن را رسماً اعلام بنماید.
از این گونه افکار، افکاری که با موقعیت کنونی او به هیچ وجه سازش نداشت، در مغزش جولان می داد در حالی که ایستاده به در چسبیده بود، برای اینکه صحبت ها را بشنود. گاهی به قدری خسته می شد که هیچ نمی شنید اختیار از دستش در می رفت؛ سرش به در می خورد. فوراً آن را بلند می کرد؛ زیرا کوچک ترین صدایی بی درنگ در اتاق ناهارخوری شنیده می شد و دنبالش سکوت برقرار می گردید. پس از لحظه ای پدرش می گفت: «آیا باز چه کار می کند؟» و بی شک رویش را به طرف اتاق می کرد و صحبتی که قطع شده بود، آهسته از سر نو برقرار می گردید.
پدر همیشه توضیحات خود را از سر نو شروع می کرد؛ برای اینکه جزئیات فراموش شده را دوباره به یاد بیاورد و یا به زنش بفهماند. زیرا در اولین لحظه به مطلب پی نمی برد. گره گوار از نطق های او به اندازه کافی فهمید که با وجود همه بدبختی ها پدر و مادرش از دارایی سابق خود مقدار وجهی اندوخته بودند؛ گرچه مختصر، اما از منافعی که روی آن رفته بود زیادتر شده بود. از همه پولی که گره گوار ماهیانه به خانه می پرداخت و برای خودش فقط چند فلورن نگه می داشت، همه را خرج نمی کردند و این موضوع به خانواده اجازه داده بود که سرمایه کوچکی پس انداز بکند. گره گوار سرش را پشت در از روی تصدیق تکان می داد و از این مال اندیشی غیرمترقبه خوشحال بود. بی شک، با این پس اندازها ممکن بود، قرضی را که پدرش به رئیس او داشت، خیلی زودتر مستهلک بکند. و این امر خیلی زودتر تاریخ نجات او را نزدیک می کرد. ولی با پیشامدی که اتفاق افتاده بود خیلی بهتر شد که آقای سامسا به همین طرز، رفتار کرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب مسخ