فیدیبو نماینده قانونی نشر یوشیتا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب‌های روشن

کتاب شب‌های روشن
داستانی عاشقانه از خاطرات یک رؤیاپرداز

نسخه الکترونیک کتاب شب‌های روشن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شب‌های روشن

از همان اول صبح دلتنگی عجیبی مرا فرا گرفته بود. خیلی زود به نظرم رسید تنهایم و همه مرا رها کرده‌اند و رفته‌اند. البته آدم حق دارد بداند منظور از «همه» چه کسانی هستند؛ چون من در این هشت سالی که در پترزبورگ زندگی کردم، حتی با یک نفر هم آشنا نشدم، البته من با کل پترزبورگ آشنا بودم و شاید به همین خاطر بود که وقتی همه وسایل‌شان را جمع کردند و به ویلاهای تابستانی‌شان رفتند، احساس تنهایی کردم. از تنها ماندن وحشت داشتم و سه روز تمام با دلسردی عمیق در شهر پرسه زدم و نمی‌دانستم چه می‌کنم. هر جا که می‌رفتم؛ خیابان نوسکی، پارک‌ها یا کنار دریاچه، هیچ کدام از آن آدم‌هایی را که عادت داشتم در کل سال همین موقع و همین جا ببینم، نمی‌دیدم. این مردم من را نمی‌شناختند، ولی من آنها را صمیمانه می‌شناختم، حتی به چهره‌های‌شان هم دقت کرده بودم؛ وقتی خوشحال بودند من هم خوشحال می‌شدم و وقتی ناراحت بودند، من هم ناراحت می‌شدم. با پیرمردی که هر روز رأس ساعتی خاص در فونتانکا می‌دیدم، تقریباً دوست شده بودم؛ چهرۀ باقاری داشت و همیشه با خودش حرف می‌زد و دست چپش را به اطراف تکان می‌داد و در دست راستش یک عصای چوبی بزرگ با دسته طلا داشت. اینطور به نظر می‌رسید که به من و علاقه دارد و اگر رأس ساعت مقرر من را در کنار فونتانکا نبیند دلتنگم می‌شود. به همین خاطر است که وقتی همدیگر را می‌بینیم گاهی برای هم سر تکان می‌دهیم، به خصوص وقتی سرحال باشیم؛ درست مثل چند روز قبل که وقتی بعد از دو روز همدیگر را دیدیم دست به کلاه‌مان بردیم تا آن را برداریم، اما خیلی زود متوجه شدیم و دست‌مان را انداختیم و با نگاهی دوستانه از کنار هم گذشتیم. من خانه‌های این شهر را هم می‌شناسم. وقتی از جلوی آنها رد می‌شوم انگار می‌خواهند در خیابان جلو بیایند و از تک تک پنجره‌های‌شان به من نگاه کنند و انگار که هر کدام‌شان به من می‌گویند «صبح بخیر! حالتون چطوره؟ منم شکر خدا بد نیستم. ماه مِی قراره یه طبقۀ جدید روم بسازند» و یا اینکه می‌گویند:«حال شما خوبه؟ فردا قراره من رو بازسازی کنند» و یا «نزدیک بود به خاطر آتیش سوزی کلا خراب بشم، چقدر ترسناک بود!» من همۀ آن خانه‌ها را دوست دارم، اما بعضی‌های‌شان دوستان صمیمی من شده‌اند. یکی‌شان را قرار است معماری در همین تابستان تعمیر کند؛ من باید هر روز به آن سر بزنم تا ببینم عملیات تعمیر و بازسازی درست پیش می‌رود یا خدای نکرده اتفاق بدی نیفتد. من هیچ وقت اتفاقی که برای آن خانۀ بسیار قشنگ و کوچک افتاد را از یاد نمی‌برم؛ خانه‌ای با رنگ صورتی روشن، یک خانۀ آجری کوچک جذاب. آنقدر مهربانانه از پنجره‌هایش به من نگاه می‌کرد و با غرور به همسایه‌های زشت و بدقواره‌اش فخر می‌فروخت که من هر وقت از جلویش رد می‌شدم احساس شادی و سرزندگی می‌کردم. اما ناگهان هفته پیش که از جلویش رد شدم، وقتی به این دوست زیبایم نگاه کرد، دیدم با ناراحتی می‌گوید: «می‌خواهند رنگم را زرد کنند!» آدم‌های بدذات! وحشی‌ها! از هیچ چیز نگذشتند، نه ستون‌ها، نه کتیبه‌ها و این شد که دوست کوچک و بیچارۀ من زرد قناری شد. خیلی ناراحت شدم و تا امروز دیگر دلم نیامده به دیدن دوست بیچاره و ناراحتم بروم که رنگ زرد بی‌روح و دلسردکننده‌ای به خود گرفته است. الآن شما می‌فهمید که من چقدر با پترزبورگ خو گرفته‌ام.

ادامه...
  • ناشر نشر یوشیتا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شب‌های روشن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شب اول

شبی عالی بود؛ از آن شب هایی که وقتی آدمی جوان است تجربه اش می کند. آسمان آنقدر پرستاره و روشن بود که وقتی آدم به آن نگاه می کرد، ناخودآگاه این سوال برایش پیش می آمد که چطور افراد بداخلاق و هوسباز هم زیر سقف چنین آسمانی زندگی می کنند؟! این هم از آن دست سوال هایی است که خداوند در اوایل جوانی، بیشتر آن را در وجود انسان مطرح می کند! وقتی حرف از افراد هوسباز و بداخلاق پیش می آید من هم نمی توانم به یاد بیاورم که آیا کل آن روز را درست رفتار کرده ام یا نه!
از همان اول صبح دلتنگی عجیبی مرا فرا گرفته بود. خیلی زود به نظرم رسید تنهایم و همه مرا رها کرده اند و رفته اند. البته آدم حق دارد بداند منظور از «همه» چه کسانی هستند؛ چون من در این هشت سالی که در پترزبورگ زندگی کردم، حتی با یک نفر هم آشنا نشدم، البته من با کل پترزبورگ آشنا بودم و شاید به همین خاطر بود که وقتی همه وسایل شان را جمع کردند و به ویلاهای تابستانی شان رفتند، احساس تنهایی کردم. از تنها ماندن وحشت داشتم و سه روز تمام با دلسردی عمیق در شهر پرسه زدم و نمی دانستم چه می کنم. هر جا که می رفتم؛ خیابان نوسکی، پارک ها یا کنار دریاچه، هیچ کدام از آن آدم هایی را که عادت داشتم در کل سال همین موقع و همین جا ببینم، نمی دیدم. این مردم من را نمی شناختند، ولی من آنها را صمیمانه می شناختم، حتی به چهره های شان هم دقت کرده بودم؛ وقتی خوشحال بودند من هم خوشحال می شدم و وقتی ناراحت بودند، من هم ناراحت می شدم.
با پیرمردی که هر روز راس ساعتی خاص در فونتانکا می دیدم، تقریباً دوست شده بودم؛ چهره باقاری داشت و همیشه با خودش حرف می زد و دست چپش را به اطراف تکان می داد و در دست راستش یک عصای چوبی بزرگ با دسته طلا داشت. اینطور به نظر می رسید که به من و علاقه دارد و اگر راس ساعت مقرر من را در کنار فونتانکا نبیند دلتنگم می شود. به همین خاطر است که وقتی همدیگر را می بینیم گاهی برای هم سر تکان می دهیم، به خصوص وقتی سرحال باشیم؛ درست مثل چند روز قبل که وقتی بعد از دو روز همدیگر را دیدیم دست به کلاه مان بردیم تا آن را برداریم، اما خیلی زود متوجه شدیم و دست مان را انداختیم و با نگاهی دوستانه از کنار هم گذشتیم.
من خانه های این شهر را هم می شناسم. وقتی از جلوی آنها رد می شوم انگار می خواهند در خیابان جلو بیایند و از تک تک پنجره های شان به من نگاه کنند و انگار که هر کدام شان به من می گویند «صبح بخیر! حالتون چطوره؟ منم شکر خدا بد نیستم. ماه مِی قراره یه طبقه جدید روم بسازند» و یا اینکه می گویند:«حال شما خوبه؟ فردا قراره من رو بازسازی کنند» و یا «نزدیک بود به خاطر آتیش سوزی کلا خراب بشم، چقدر ترسناک بود!»
من همه آن خانه ها را دوست دارم، اما بعضی های شان دوستان صمیمی من شده اند. یکی شان را قرار است معماری در همین تابستان تعمیر کند؛ من باید هر روز به آن سر بزنم تا ببینم عملیات تعمیر و بازسازی درست پیش می رود یا خدای نکرده اتفاق بدی نیفتد. من هیچ وقت اتفاقی که برای آن خانه بسیار قشنگ و کوچک افتاد را از یاد نمی برم؛ خانه ای با رنگ صورتی روشن، یک خانه آجری کوچک جذاب. آنقدر مهربانانه از پنجره هایش به من نگاه می کرد و با غرور به همسایه های زشت و بدقواره اش فخر می فروخت که من هر وقت از جلویش رد می شدم احساس شادی و سرزندگی می کردم. اما ناگهان هفته پیش که از جلویش رد شدم، وقتی به این دوست زیبایم نگاه کرد، دیدم با ناراحتی می گوید: «می خواهند رنگم را زرد کنند!»
آدم های بدذات! وحشی ها! از هیچ چیز نگذشتند، نه ستون ها، نه کتیبه ها و این شد که دوست کوچک و بیچاره من زرد قناری شد. خیلی ناراحت شدم و تا امروز دیگر دلم نیامده به دیدن دوست بیچاره و ناراحتم بروم که رنگ زرد بی روح و دلسردکننده ای به خود گرفته است.
الآن شما می فهمید که من چقدر با پترزبورگ خو گرفته ام.
قبلاً گفتم که تقریباً سه روز را در این شهر سرگردان پرسه زدم تا بفهمم چرا آنقدر بی قرارم. در خیابان بی حوصله می گشتم و ناراحت بودم که چرا به آن شهر رفته ام و آن کجاست و چرا از آن فرد، خبری نیست؟ در خانه هم کلافه بودم. دو شب تمام با خودم کلنجار می رفتم که چرا آنقدر کسلم و احساس بی قراری می کنم. مات و مبهوت به دیوارهای خز گرفته اتاقم نگاه می کردم، به سقفی که پر از تار عنکبوت بود و خرت و پرت هایی که ماترونا همه جا پخش و پلا کرده بود. به تمام اسباب و اثاثیه ام نگاه کردم و تک تک صندلی ها را وارسی کردم؛ نگران بودم نکند یکی شان سر جایش نباشد؛ چون اگر حتی یک صندلی سر جای دیروزی اش نباشد، حالم بد می شود. از پنجره بیرون را نگاه کردم، اما فایده ای نداشت. اصلاً حالم عوض نشد. حتی به سرم زد ماترونا را صدا کنم و سعی کنم پدرانه در مورد تارهای عنکبوت سقف و آت و آشغال هایی که همه جا پخش شده اند نصیحتش کنم، ولی او فقط با تعجب به من زل زد و بعد هم بدون اینکه حرفی بزند راهش را کشید و رفت. همین شد که تارهای عنکبوت همچنان با خیال راحت از سقف آویزان بودند.
بالاخره امروز صبح بود که فهمیدم علت کسل بودنم چیست؛ علت اینکه چرا مردم شهر از من رَم می کنند و به ویلاهای ییلاقی شان می رود. من را ببخشید که این کلمه زشت را استفاده می کنم؛ هرچه باشد حس و حال قشنگ حرف زدن را ندارم.
تمام اهالی پترزبورگ به روستا رفته بودند؛ هر انسان متشخصی برای خودش درشکه ای کرایه کرده بود؛ مثلاً مرد محترمی را دیدم که کار روزانه اش را تمام کرد و با عجله به سمت روستا به راه افتاد تا پیش خانواده اش باشد. نگاه همه مردم در خیابان، حالت خاصی داشت. هر مسافری که به عابری می رسید به او می گفت: «ما همه راهی هستیم و تا دو ساعت دیگر شهر را ترک می کنیم.»
اگر پنجره ای را در حال باز شدن می دیدم و بعد از آن انگشتان سفیدی که روی قاب پنجره ضرب می گرفت و دختر زیبایی سرش را بیرون می آورد و گلفروش را صدا می زد فوراً از خاطرم اینگونه می گذشت که اصلاً گلی به او نخواهد فروخت؛ چون مردم می خواستند بهار و گل ها را در آپارتمان امن خودشان در شهر داشته باشند، هرچند همه به روستا رفتند و گل ها را هم با خود بردند؛ علاوه بر این، به اندازه ای در قلمرو جدید و مخصوص خودم قدم زده بودم و ظواهر اوضاع را زیر و زبر می کردم که به قطع می توانستم بگویم که همه به ویلاهای تابستانی خود رفته اند؛ مسافرانی که از جزایر کمنی و اپتکارسکی یا از جاده پایینی پتروف می آمدند از رفتار موقرانه، لباس های تابستانی شیک و درشکه های شان کاملاً قابل شناسایی بودند. اهالی پارگولوو و محله های دورتر را هم از وقار و رفتار با کلاس شان می شناختم و ساکنین اقامتگاه های تابستانی جزیره کرستوفسکی نیز افرادی منظم و شاد بودند.
به صورت اتفاقی گروهی از درشکه چی ها را دیدم که بی رمق قدم می زدند و در کنار گاری ها، دهنه اسب ها را در دست گرفته و در ارابه های کوتاه خود انواع وسایل منزل از قبیل میز، صندلی، نیمکت های راحتی را قرار می دادند و یک آشپز لاغر هم بالای بار نشسته بود تا مشتاقانه از اموال اربابش مراقبت کند.
قایق هایی را می دیدم که با بار ظروف آشپزخانه و وسایل منزل به سمت نِوا یا فونتانکا در رودخانه کورنایا یا جزایر اطراف در حرکت بود. تعداد گاری ها و قایق ها ده برابر و به چشم من صد برابر می آمد. به نظر می رسید که همه چیز راه جاده را در پیش گرفته و به صورت کاروانی راهی روستا شده است؛ گویا پترزبورگ در معرض خطر بود و به زودی به شکل بیابانی خالی از سکنه در می آمد.
احساس شرمندگی و غم و اندوه می کردم؛ برای رفتن من به روستا نه دلیلی وجود داشت و نه جایی. من آماده بودم که همراه با هر گاری یا هر آقای متشخصی که درشکه کرایه کرده بود راهی شوم، اما هیچ کس مرا دعوت نمی کرد. انگار فراموشم کرده بودند یا واقعاً برای شان بیگانه بودم!
آنقدر قدم زدم که دیگر واقعاً خسته شدم و کاملاً فراموش کردم کجا هستم. بالاخره خودم را جلوی دروازه شهر یافتم؛ احساس شادمانی کردم. از حصار شهر گذشتم و به سمت مزارع و چمنزارهای سبز به راه افتادم، بدون اینکه هیچ احساس خستگی ای داشته باشم؛ گویا وزنه سنگینی از روی قلبم برداشته شده بود. کسانی که از کنارم می گذشتند با سیگاری که در دست داشتند نگاه دوستانه ای به من می انداختند و به من سلام می کردند، گویا همه از موضوعی شادمان بودند. من هرگز این احساس شادی را تجربه نکرده بودم. تصورم این بود که در ایتالیا هستم.
آن انسان شهری نیمه بیماری که در خیابان های محصور شهر احساس خفگی می کرد، اینک در مواجهه با طبیعت، بسیار قوی تر شده بود. بهار در روستاهای اطراف پترزبورگ حالتی غیر قابل وصف به وجود می آورد. طبیعت،به یک باره تمام قدرتی را که از بهشت و آسمان ها گرفته به رخ می کشد و زمانی که جامه پر نقش و نگار خود را به تن می کند و خود را با گل های تازه می آراید، مرا به یاد آن دختر بیمار و ضعیفی می اندازد که شاید شما هم بارها به او توجه کرده اید و همیشه مورد رحم و شفقت دیگران بوده است و اکنون در این زمان از سال به طرز عجیبی و از روی خوش شانسی تغییر کرده و زیبا شده است و شما را به تعجب وا داشته تا جایی که از خود می پرسید: چه نیرویی توانسته در آن چشمان محزون و افسرده چنین شعله ای بیفروزد؟ چه چیزی به آن گونه های رنگ پریده رنگ داده؟ چه نفسی به آن چهره رنجور، احساس بخشیده؟ چرا بدین شکل تنفس می کند؟ چه چیزی نیروی زندگی و زیبایی را به صورت این دختر مسکین تزریق کرده و لبخندی چنین شادمانه بر لبانش دوخته است؟ با حیرت به اطراف خود نگاه می کنید، اما آن لحظه گذرا است و شاید شما فردا دوباره همان نگاه افسرده و غم آلود، همان چهره بی حس و حال، همان برخورد سرشار از ترس و پشیمانی و یا حتی نشانه ای از تاسف و آزردگی برای آن لحظه الهام بخش را ببنید و به این دلیل که آن زیبایی به این سرعت از بین رفته و پژمرده شده است احساس تاسف کنید. قطعاً آن درخشش و زیبایی فریبی بیش نبوده و از این که زمان مناسب برای درک آن نداشته اید متاثر خواهید شد.
اما هنوز هم شب برای من بهتر از روز است! ماجرا چنین است که من خیلی دیر به شهر بازگشتم. وقتی نزدیک خانه رسیدم ساعت ده بود. مسیر من از کنار خاکریز کانال، جایی که در این ساعت شب به ندرت کسی را می توان دید، می گذشت؛ خانه من در ناحیه دورافتاده ای از شهر قرار دارد. به هنگام پیاده روی آواز می خواندم؛ چون هیچ دوست و آشنایی نداشتم تا شادی اش را با او تقسیم کنند که ناگهان غیرمنتظره ترین ماجراجویی برایم رقم خورد.
کمی آن طرف تر، زنی که به میله های نرده تکیه زده بود، به آب تیره کانال خیره شده بود. کلاهی چرمی و زرد رنگی بر سر و شنل کوتاه و سیاه رنگی بر شانه داشت. با خود گفتم: «دختر جوانی است که مطمئناً سبزه است.»
ظاهراً آن دختر متوجه حضور من نشده بود؛ وقتی با نفس حبس شده و قلبی که به شدت می زد از کنارش رد شدم، حرکتی نکرد. با خودم زمزمه کردم: «عجیب است، باید عمیقاً در فکر باشد.» از بی حرکتی او بر جای خودم خشک شدم. گویا صدای گریه آرامی شنیدم. بله، درست بود؛ دختر ناراحت بود و اشک می ریخت. خدای بزرگ! قلبم به صدا درآمد. اگر چه از زنان شرم دارم، اما آن لحظه با همیشه فرق می کرد. برگشتم، قدمی به سمت او برداشتم. مطمئناً باید فریاد زده باشم: «مادام!» فریادی که بارها در رُمان های روسی با عبارت «خانم زیبا» آمده است.
لحظه ای درنگ کردم، اما وقتی خود را برای صحبت مناسبی آماده می کردم او هم مراقب بود؛ نگاهی به اطراف انداخت و خودش را جمع و جور کرد، چشمانش را به زمین دوخت و در طول سد به راه افتاد. فوراً به دنبالش رفتم و او وقتی صدای پای مرا شنید از خیابان گذشت و در پیاده روی آن طرف خیابان به راهش ادامه داد. جرات نکردم به دنبالش به آن طرف خیابان بروم. قلبم مثل پرنده ای که در دام افتاده باشد، می تپید و بعد شانس به سراغم آمد.
ناگهان در تاریکی شب مردی را دیدم. از نظر سنی بزرگ به نظر می رسید، اما رفتار متعارفی نداشت. او در پیاده رو به دختر نزدیک شد و به هنگام قدم زدن، تعادل کافی نداشت؛ دستش را به دیوار می گرفت تا خود را سرپا نگه دارد. دختر با ریتم کوتاه و شتابان قدم هایش را تند کرد و به سرعت برق از او فاصله گرفت.
همه دخترها وقتی نمی خواهند پیشنهاد همراهی کسی را بپذیرند همین کار را می کنند و البته مرد مست هم نمی توانست خود را به او برساند. سرنوشتی که آینده مرا رقم می زد او را وادار کرد تا قدم هایش را تندتر کند. ناگهان مرد، بدون هیچ حرفی به جلو پرید و به دنبال دختر به راه افتاد. دخترک مثل باد می گذشت، اما مرد توانست با آن حال و روز، خودش را به او نزدیک کند. دختر از ترس فریادی کشید و بخت با من یار بود که اتفاقاً عصایی در دست راستم داشتم و در یک چشم به هم زدن خود را به آن طرف خیابان رساندم. مرد مزاحم فوراً فهمید که اوضاع از چه قرار است و خودش را از عصایی که بدون بحث و حرف بر پشتش فرود می آمد، کنار کشید. وقتی کاملاً از او دور شدیم، شروع کرد به گفتن، اما حرف هایش نامفهوم بود.
من رو کردم به خانم جوان و گفتم: «دستت را بده به من، دیگر او جرات نزدیک شدن ندارد!»
دخترک به آرامی دستش را، که هنوز از وحشت و نگرانی می لرزید، به طرف من دراز کرد.
وای، خدای من! همان لحظه آن مرد غریبه را دعا کردم؛ آن دختر خیلی زیبا و بانمک بود و من درست حدس زده بودم؛ سبزه بود و موهای تیره ای داشت! مژگان سیاهش هنوز از اشکی که نمی دانم از وحشت بود یا اندوه، برق می زد. لبخند ملیحی بر لب داشت. او هم نگاه دزدانه ای به من انداخت و کمی سرخ شد. بعد، چشمانش را به زمین دوخت.
به آرامی گفتم: «خوب، حالا می بینی که از اول هم نباید از من فرار می کردی. اگر آنجا بودم هیچ اتفاقی برایت نمی افتد.»
دخترک گفت: «اما من که تو را نمی شناختم. فکر کردم تو هم...»
لبخندی زدم و پرسیدم: «مگر حالا می شناسی؟»
دخترک پرسید: «حداقل بگو چرا می لرزی؟»
پاسخ دادم: «اوه، چه زود حدس زدی و متوجه این موضوع شدی!!»
از اینکه خانم جوان همراهم از هوش و زیبایی کافی بهره مند بود، خرسند شدم و ادامه دادم: «من از زنان خجالت می کشم و درست مثل یک دقیقه پیش همانند تو که از آن مرد هراسان بودی، پریشان هستم؛ چون برایم مثل یک خواب است و حتی در رویاهایم هم تصور نکرده بودم که روزی با یک زن معاشرت داشته باشم.»
دختر با تعجب به من زل زد و گفت: «واقعاً؟»
و من پاسخ دادم: «بله! اگر به لرزه افتادم به همین خاطر است. من با زنان کاملاً بیگانه ام. هرگز با هیچ زنی انس نگرفته ام.، من خیلی تنها هستم و حتی طرز معاشرت با زنان را هم بلد نیستم. الآن هم شاید حرف های ابلهانه ای بگویم. درست است؟ خواهش می کنم با من رو راست باش! قول می دهم ناراحت نشوم.»
دخترک آهی کشید و گفت: «اگر بخواهم با تو رو راست باشم باید بگویم که شرم و حیای مردان، زنان را جذب می کند و اگر بخواهی راجع به من بیشتر بدانی باید بگویم برای من هم جالب است، پس باید تا خانه مرا همراهی کنی.»
با خوشحالی و در حالی که نفس نفس می زدم، گفتم: «حرف های تو باعث می شود که من خجالت را کنار بگذارم و بعد با تنها امید و آرزویی که دارم خداحافظی می کنم!»
دختر پرسید: «چه آرزویی؟»
من هراسان پاسخ دادم: «ببخشید! از دهانم پرید، دیگر تکرار نمی شود. اما آیا ممکن است که در این لحظه هیچ آرزویی نداشته باشم و...»
دخترک بلافاصله پرسید: «می خواهی کسی تو را دوست بدارد؟»
و من پاسخ دادم: «بله! با من مهربان باش! به خاطر خدا با من مهربان باش! به من فکر کن! من بیست و شش سال دارم و هرگز هیچ کس را نشناخته و نداشته ام و آدم مرموزی نیستم و می دانم که اگر تمام حرف هایم را رک و صریح بگویم برای تو بهتر است. وقتی قلبم در درونم بلوا می کند نمی توانم ساکت باشم. تو می توانی این موضوع را باور کنی؟ هیچ وقت حتی یک زن هم در زندگی من حضور نداشته است، حتی یک دوست هم نداشته ام. فقط در رویاهایم می بینم که روزی، جایی با کسی ملاقات می کنم. آه، اگر می دانستی چند بار در رویاهایم عاشق شده ام!»
دختر با تعجب پرسید: «چطور؟ عاشق چه کسی؟»
من آهی کشیدم و گفتم: «به واقع هیچ کس آن فقط رویا است. عاشق کسی که در رویا می بینم. در رویا داستان های عاشقانه می سازم. تو هنوز مرا نمی شناسی؛ البته من دو یا سه زن را دیده ام، اما چه کسانی بودند؟ زن های خانه داری که... بگذار ماجرایی بگویم که بخندی. من اغلب در رویا خود را با زنی از طبقه اشراف می بینم که در خیابان به طور اتفاقی گپ می زنیم؛ مثلاً اگر با کسی نباشد، با اضطراب و حالت خجالت و احترام با او حرف می زنم و به او التماس می کنم که مرا از خود طرد نکند، به او می گویم هیچ امتیازی ندارم که بتوانم با زنی آشنا شوم و به او می گویم که توجه کردن به التماس های مرد تنهایی چون من بخشی از جایگاه و مرتبه او به عنوان یک زن است. از آن زن می خواهم نسبت به من احساسی خواهرانه داشته باشد و مرا از خود نراند، به حرف هایم گوش کند و اگر خوشش آمد بخندد. از او می خواهم به من امید بدهد و حتی اگر می شود برای چند کلامی با من هم صحبت شود، حتی اگر قرار باشد دیگر هرگز یکدیگر را نبینیم! می بینم که تو هم داری می خندی... به هر حال همه این حرف ها را به این دلیل به تو می گویم که....»
او گفت: «ناراحت نباش! به این دلیل لبخند می زنم که تنها ماندن تو فقط تقصیر خودت است. اگر سعی می کردی شاید موفق می شدی، حتی اگر در خیابان با کسی برخورد ساده تری داشتی، بهتر بود. هیچ زنی جرات نمی کند یک قلب پاک مثل تو را از خود دور کند، مگر اینکه احمق باشد. تو در حرف زدنت شرم و حیای خاصی داری. البته این نظر من است و در مورد مردم و طرز فکرشان اطلاع چندانی ندارم!»
با فریاد گفتم: «متشکرم، تو نمی دانی با حرف هایت چه کمک بزرگی به من کردی!»
او گفت: «اما لطفاً بگو از کجا فهمیدی من از آن دسته زنانی هستم که... خوب؛ یعنی زنی هستم که ارزش دوستی و توجه تو را درک می کند و اینکه یک زن شوهردار نیستم؟! چطور توانستی به خودت این جرات را بدهی که با من همراه شوی؟»
من با خوشحالی پاسخ دادم: «چون تو تنها بودی و آن مرد خیلی خطرناک بود. در این شرایط وظیفه هر انسان است که...»
دختر بی صبرانه گفت: «نه! نه! پیش از آن، آن طرف خیابان هم که بودی، قبل از آن ماجرا هم قصد داشتی با من صحبت کنی، اینطور نیست؟»
با درماندگی پاسخ دادم: «آنجا، آن سمت؟ واقعاً نمی دانم! مضطربم، می دانی، امروز احساس خوشبختی می کردم؛ قدم زنان آواز می خواندم و از شهر بیرون رفتم. قبلاً هرگز چنین لحظات شادی را تجربه نکرده بودم! تو... شاید فقط خیال می کردم... مرا ببخش اگر دوباره تو را به یاد آن لحظه می اندازم؛ تصور این را داشتم که شاید گریه کنی، آخر نمی توانستم تحمل این صحنه را بیاورم. گریه تو قلبم را به درد آورد... آه، خدای من! مطمئناً حق داشتم برای تو ناراحت شوم! اگر احساس همدردی و محبت برادرانه به تو داشتم مقصر بودم؟ مرا ببخش که گفتم همدردی! خوب، اینکه من با احساس ترحم آنی به سوی تو آمدم گناه است؟»
او همچنان که دستم را فشار می داد، گفت: «بس کن! دیگر چیزی نگو، بس است! تقصیر خودم بود و خودم باعث شدم، اما خوشحالم که مرا اشتباه نگرفته ای... خوب، دیگر رسیدیم و من باید از تو جدا بشوم؛ یکی دو قدم بیشتر نمانده. خداحافظ و متشکرم.»
پرسیدم: «یعنی ما دیگر هیچ وقت یکدیگر را نخواهیم دید؟ فقط همین یکبار بود؟»
دختر خندید و پاسخ داد: «حالا ببین! اول که فقط می خواستی با کسی چند کلامی صحبت کنی و حالا... در هر صورت، قول نمی دهم، اما شاید باز هم همدیگر را ببینیم.»
گفتم: «مرا ببخش که خیلی سمج هستم، ولی من فردا به اینجا می آیم.»
گفت: «درست است! تو خیلی کم تحملی و بیش از حد پافشاری می کنی.»
با ناراحتی و درماندگی گفتم: «خواهش می کنم، گوش کن! مرا ببخش اگر باز هم به تو می گویم که... اما من اینطوری هستم. فردا باید به اینجا بیایم. من یک آدم رویاپرداز هستم. به ندرت زندگی واقعی خود را داشته ام. چنین لحظاتی کمتر پیش می آید و من چاره ای ندارم جز اینکه بارها آن را در رویاهای خود ببینم. تمام شب تو را در رویاهایم خواهم ساخت؛ تمام هفته، تمام سال و فردا به اینجا خواهم آمد، در همین ساعت و از بخاطرآوردن این لحظه های پرشور لذت خواهم برد. اینجا برای من خیلی عزیز است! در تمام پترزبورگ، دو یا سه محل برایم این همه خواستنی است. گاهی از یادآوری خاطراتم گریه می کنم، مثل تو... تو می توانی بفهمی، شاید تو هم ساعتی پیش، از یادآوری خاطراتت اشک می ریختی. شاید روزگاری تو نیز اینجا احساس خوشبختی کرده ای.»
دختر گفت: «بسیار خوب، شاید فردا ساعت ده اینجا بیایم. می بینم که نمی شود مانع تو شوم. یعنی مجبورم که بیایم. خیال نکن که با تو قرار ملاقات می گذارم، گوشزد می کنم که فقط به دلایلی که برای خودم دارم، خواهم آمد. فقط یک موضوع است که... در واقع، خوب است صریح بگویم که اگر تو هم بیایی اشکال ندارد. شاید مثل امشب باز هم با ناسازگاری من روبرو شوی، اما باید خیلی ساده فقط از دیدار تو خوشحال شوم و چند کلامی با تو صحبت کنم. ببینم! تو که در مورد من بد قضاوت نخواهی کرد؟ پیش خودت فکر نخواهی کرد چرا چنین راحت و آزادانه با تو قرار ملاقات گذاشتم؟ البته این کار را نمی کردم اگر فقط... اما بگذار این مسئله مثل رازی برای خودم باقی بماند. به هر حال به یک شرط خواهم آمد.»
به طرز جنون آمیزی فریاد زدم: «چه شرطی؟ بگو! با هر شرطی موافقم، برای هر کاری آماده ام. قول می دهم! من می خواهم، به تو احترام بگذارم... تو مرا می شناسی.»
دختر ک لبخندی زد و جواب داد: «بخاطر همین شناخت دعوت فردا را قبول می کنم، البته با من خیلی مهربان باش و هر کاری که از تو می خواهم انجام بده! می بینی تا چه اندازه راستگو هستم؟ به این شرط که گرفتار عشق من نشوی! من در ذهن خود برای دوستی با تو آماده هستم، اما نباید عاشقم شوی، فقط همین را از تو می خواهم!»
با خوشحالی و هیجان فریاد زدم: «باشد، قبول! قسم می خورم!»
او گفت: «بیا، قسم نخور، می دانم که مثل باروت آماده انفجار هستی. به حرف هایم زیاد اهمیت نده... من هم هیچ کس را ندارم که با من حرف بزند، البته در خیابان نباید به دنبال یک مشاور خوب بود، اما تو استثنا هستی؛ احساس می کنم تو را خوب می شناسم، انگار بیست سال است که با هم دوست هستیم. ببینم! تو قولت را فراموش نمی کنی، مگر نه؟»
پاسخ دادم: «خودت می بینی... نمی دانم ساعات دوری از تو را چگونه تحمل کنم.»
دخترک با مهربانی گفت: «برو و آرام بخواب! این تنها راهش است. شب بخیر و به خاطر داشته باش که من به تو اعتماد کرده ام! همان طور که گفتی نسبت به من احساس ترحم برادرانه داشته باش؛ چون همین حرف تو باعث شد که به تو اعتماد کنم.»
به او گفتم: «به من اعتماد داشته باش، اما به خاطر خدا بگو در چه موردی؟»
او گفت: «تا فردا هم! بگذار تا فردا مثل یک راز بماند؛ این برای تو بهتر است. مثل یک داستان عاشقانه به نظر می رسد. شاید فردا همه چیز را به تو بگویم و شاید هم نه. اول با تو صحبت می کنم، باید همدیگر را بهتر بشناسیم.»
گفتم: «بله! من هم فردا همه چیز را درباره خودم به تو می گویم! انگار دارد معجزه ای اتفاق می افتد... من کجا هستم، خدای بزرگ! بگو، قطعاً دوستی با من برای خودت ناخوشایند نیست؛ چون عصبانی نشدی و مرا از خودت نراندی. فقط برای دو دقیقه، تو مرا تا ابد خوشبخت کردی. بله، خوشبخت! شاید تو مرا دوباره با خودم آشتی داده ای. تو شک و تردید را از من دور کردی، شاید سحر و افسون است. خوب، من فردا همه چیز را برایت می گویم، همه چیز! تو همه چیز را خواهی فهمید.»
او گفت: «باشد، تو اول شروع کن، البته اگر می خواهی.»
من گفتم: «خداحافظ تا فردا، البته اگر از خوشحالی نمرده بودم.»
و او با لبخند برایم دست بلند کرد و گفت: «خداحافظ.»
از یکدیگر جدا شدیم. تمام شب را قدم زدم. نمی توانستم به خانه برگردم. بیش از حد خوشحال بودم. منتظرم تا خیلی زود فردا شود.

شب دوم

همانطور که لبخندی بر لب داشت نگاهم کرد و گفت: «دیدی زنده ماندی!»
گفتم: «دو ساعت پیش رسیدم. حتی تصورش هم سخت است که چگونه توانستم تحمل کنم!»
گفت: «قابل درک است... به همان مکان قبلی برویم. دلیل آمدن من را به اینجا می دانی؟ من نیامده ام که مثل دیشب در مورد مسائل پیش پا افتاده صحبت کنیم؛ چون از الآن باید به مسایل پیرامونمان با دقت بیشتر نگاه کنیم. دیشب زمان زیادی را صرف این موضوع کردم.»
گفتم: «چه مسئله ای را باید بیشتر مد نظر قرار دهیم؟ من قبول دارم، اما واقعاً این عاقلانه و آگاهانه ترین اتفاقی است که در زندگی من افتاده است.»
او گفت: «مطمئنی؟ اول از همه باید خواهش کنم که آنقدر دستم را فشار ندهی. ثانیاً می خواهم بدانی که تمام امروز را از تو در تعجب بودم.»
با کنجکاوی پرسیدم: «خوب، به چه نتیجه ای رسیدی؟»
دخترک پاسخ داد: «نتیجه؟ به این نتیجه رسیدم که باید از اول شروع کنیم. امروز صبح فهمیدم که اصلاً تو را نمی شناسم و شب گذشته رفتار کودکانه ای از من سر زده بود. دیشب مثل یک دختر احمق رفتار کردم. طبیعتاً در قلب خود احساس گناه می کنم، یا اینکه وقتی خود را به خاطر تجزیه و تحلیل رفتار شب گذشته ام، تحسین می کردم، تصمیم گرفتم برای جبران اشتباهاتم تمام جزئیات زندگی تو را بدانم و چون عادت به سوال ندارم خودت باید همه چیز را بگویی، تمام اسرارت را بگو حالا چطور آدمی هستی؟ داستان زندگیت را برایم بگو!»
با حالتی از ترس گفتم: «داستانم؟ چه کسی به تو گفته که من اصلاً داستانی دارم؟»
با خنده حرفم را قطع کرد و گفت: «اگر داستانی نداری پس چگونه تا به امروز زندگی کرده ای؟»
پاسخ دادم: «اصلاً هیچ ماجرایی در زندگی من وجود ندارد! من همیشه تنها و خیلی ساده زندگی کرده ام. تنها، کاملاً تنها. می دانی تنها یعنی چه؟»
دختر چشم هایش را ریز کرد و با ابروهای در هم کشیده گفت: «چطور تنها؟ یعنی تو هیچ وقت هیچ کسی را ندیده ای؟»
کمی فکر کردم و پاسخ دادم: «البته مردم را می بینم، اما با این وجود تنها هستم.»
دخترک پرسید: «تا حالا با کسی صحبت کرده ای؟»
پاسخ دادم: «در واقع، نه!»
دختر ادامه داد «:بسیار خوب! بگو چگونه آدمی هستی، لطفاً برایم تعریف کن! البته یک لحظه صبر کن. فکر کنم می دانم، احتمالاً مثل من یک مادربزرگ داری که نابینا است و سال هاست که اجازه نداده به جایی بروم و من گفتگو با دیگران را فراموش کرده ام. دو سال پیش کار شیطنت آمیزی کردم و او متوجه شد که دیگر نمی تواند مرا آنطور که می خواهد خود نگه دارد. بخاطر همین کار، لباس مرا به لباس خودش سنجاق می کرد و پس از آن مسئله، روزهای متوالی در کنار هم می نشستیم. او می نشیند و که جوراب می بافد و من هم کنارش می نشینم و خیاطی می کنم یا با صدای بلند برایش کتاب می خوانم. این خیلی عجیب است با اینکه نابیناست آدم یک نفر را دو سال با سنجاق کردن لباسش زندانی کند.»
من با تعجب پرسیدم: «خب با این اوصاف چه موضوعی تو را در خانه نگه می داشت؟»
دختر گفت: «اصلاً تو می دانی من که هستم؟»
پاسخ دادم: «قطعاً، بله!»
دختر ادامه داد: «می خواهی خودم را برایت تعریف کنم؟»
من با اشتیاق پاسخ دادم: «خیلی دلم می خواهد بدانم!»
دختر خیلی خونسرد و جدی پاسخ داد: «خیلی خوب، من یک موجود غیرطبیعی هستم.»
با تعجب پرسیدم: «غیرطبیعی؟ چه نوع موجودی؟»
دخترک با خنده ادامه داد: «وای، تو خیلی جالب هستی! ببین، آنجا یک صندلی هست. برویم آنجا بنشینیم. کسی به اینجا نمی آید. هیچ کس به حرف های ما گوش نمی دهد. حالا داستانت را برایم تعریف کن، هرچه می خواهی بگو. تو داری از زندگی ات یک راز درست می کنی. اول بگو ببینم اصلاً می دانی غیر طبیعی یعنی چه؟»
در حالی که با خنده کودکانه او می خندیدم، گفتم: «یعنی آدمی عجیب و استثنایی. یک نوعِ عجیب از آدم ها، یک نوع شخصیت است. تو می دانی یک آدم رویاپرداز چگونه آدمی است؟»
دختر گفت: «یک آدم رویاپرداز؟ بله که می دانم؟ من خودم یک آدم رویاپرداز هستم! وقتی کنار مادربزرگ می نشینم گاهی چیزهایی به ذهنم خطور می کند و شروع به خیالبافی می کنم؛ خود را می بینم که با یک شاهزاده چینی عروسی کرده ام! گاهی رویاپرداز بودن بد نیست، اما نه، شاید هم خوب نباشد. نمی دانم، مخصوصاً اگر چیزهای دیگری برای فکر کردن وجود داشته باشد.»
با اشتیاق به او نگاه کردم و گفتم: «فوق العادست! چون خودت را در رویا در حال ازدواج با یک شاهزاده چینی تصور کرده ای، پس می توانی حرف هایم را به خوبی درک کنی. حالا خوب دقت کن... راستی من هنوز اسم تو را نمی دانم!»
دخترک خندید و گفت: «و حتی به این موضوع فکر هم نکرده بودی، درست است؟»
«دقیقاً! خدای بزرگ، حتی به فکرم هم نرسید؛ چون بدون دانستن اسمت هم به اندازه کافی خوشبخت بودم.»
دختر بدون معطلی پاسخ داد: «اسم من ناستنکا است!»
با تعجب پرسیدم: «ناستنکا! همین؟»
او گفت: «این بس نیست؟»
با خوشحالی گفتم: «بس باشد؟ بالعکس، زیاد هم هست، خیلی زیاد. ناستنکا! تو باید قلب زیبایی داشته باشی؛ چون به من اجازه دادی تو را ناستنکا صدا کنم!»
او گفت: «امیدوارم که همین طور باشد، بسیار خوب، ادامه بده.»
من ادامه دادم: «باشد! به این داستان جالب گوش کن!»
در کنار او نشستم. حالت اندوه غریبی به خود گرفتم و مثل کسی که متنی را از حفظ می خواند اینطور شروع کردم که «احتمالاً نمی دانی ناستنکا، اما در پترزبورگ مکان های دیده نشده و معرکه ای وجود دارد. گویا خورشیدی که بر تمام شهر می تابد هرگز به آن مکان ها راهی ندارد. انگار برای آن مناطق متروک، خورشید دیگری فرمان تابش دارد که بر همه چیز نوری مخصوص و متفاوت می تاباند. زندگی در آن گوشه های دنج، دنیای دیگری است و به هیچ وجه قابل مقایسه با زندگی کسانی که در اطراف ما زندگی می کنند، نیست. این نوع زندگی را تنها در بعضی قلمروهای ناشناخته و پنهان می توان دید و اصلاً در زمانه و سیاره ما وجود ندارد. ترکیب بخصوصی از تصورات، وقایع و چیزهای مرده و ملال آور و بیهوده است. نمی خواهم بگویم نفرین شده.»
ناستنکا با حالیتی شگفت زده گفت: «عجیب! خدای من، چه آغازی! چه می شنوم؟ تعجب آور است!»
من ذوق زده گفتم: «ناستنکا! احساس می کنم هرگز از تکرار نامت خسته نخواهم شد. ناستنکا! ساکنین این مکان های متروک افراد عجیب و غریبی هستند؛ مثل آدم های رویاپرداز. یک آدم رویاپرداز! اگر می خواهی تعریف شفافی از دنیای او بشنوی باید بدانی که او یک انسان حقیقی نیست و به گونه ای بی تعادل است. او معمولاً در گوشه ای دنج سکنی می گزیند، گویا می خواهد خود را از روشنایی روز مخفی کند؛ گاه در لاک خود می غلتد و گاه مثل حلزون به پوسته خود می چسبد و در این مورد شباهت عجیبی به این حیوان جالب دارد. او مثل لاکپشت با خانه اش یکی است. می دانی چرا او شیفته چهار دیواری خود می باشد که معمولاً به رنگ سبز است و روی آن را دوده گرفته و به رنگ ملال آوری درآورده؟ و چرا وقتی یکی از معدود دوستانش به دیدارش می آید گیج می شود و صورتش ورم می کند. گویا در همان لحظه در قلعه خود مرتکب جنایت بزرگی شده یا در حال جعل اسکناس بوده و یا قصد داشته شعری برای مجله ای بفرستد و همراه با آن نامه ای بی نام و امضاء ارسال کند و اطلاع دهد که شاعرش مرده است، اما دوستش فکر می کند که او در حال انجام وظیفه مقدس خود برای چاپ اشعارش می باشد. بگو ببینم آیا به نظرت گفتگوی بین آن دو، صمیمی و دلنشین است؟ آیا میهمانی که تحت این شرایط اجتماعی، شیفته خنده و شوخ طبعی و بذله گویی است و دلش می خواهد در مورد جنس لطیف و دیگر موضوعات شادی آور بحث کند، پیروز می شود؟ چرا این دوست، که مطمئناً یک آشنای تازه است و برای اولین بار به این خانه می آید -چون در اینگونه موارد بار دومی وجود ندارد و او دیگر نخواهد آمد- علیرغم حضور ذهن خود از دیدن حالت آشفته میزبان گیج و زبان بسته می شود؟ میزبان که به گونه ای کاملاً مبهوت مانده است تلاش بیهوده ای برای پر کردن این جای خالی می کند و با شروع صحبت می خواهد نشان دهد که به نکات اجتماعی و آداب معاشرت به خوبی آشنا است. او حرفی در مورد جنس لطیف می زند تا در هر حال خود را به نظر مرد بیچاره ای که به اشتباه نزد او آمده، عزیز کند. چرا میهمان ناگهان به نشانه خداحافظی کلاه از سر بر می دارد و به این بهانه قرار ملاقات مهمی را -که اصلاً وجود خارجی ندارد- به خاطر آورده، با عجله از خانه بیرون می رود؟ چون به شکلی می خواست که از میزبان خود جدا کند. میزبان می خواهد به هر نحوی که شده نشان دهد که از برخورد خود متاسف است و دلش می خواهد آن برخورد بد را جبران کند. چرا میهمان به محض این که پایش را از خانه بیرون می گذارد با صدای بلند می خندد و قسم می خورد که هیچ وقت دوباره نزد این مرد عجیب بر نمی گردد؟ هر چند میزبان یک فرد حقیقی است، اما در عین حال نمی تواند تحرک افکار خود را از درگیری با آن بازی کوتاه، باز دارد. او شروع به مقایسه می کند، حالا هرطور که بتواند بین چهره میزبان، نگاه و گفتگویش و آن بچه گربه بیچاره که از کودکی کتک خورده و ترسیده و خود را زیر میز گرفتار کرده وجه تناسب می بیند. خودش را مثل گربه کوچکی می پندارد که یک ساعت تمام زیر میز از وحشت خرخر می کند و با دو دست چهره رقت انگیز خود را می شوید. پس از مدتی کل هستی را در قالب یک جان خصم آلود می بیند و حتی نسبت به ذرات میز ارباب احساس دشمنی می کند و بالاخره خانم صاحبخانه مهربان نجاتش می دهد.»

نظرات کاربران درباره کتاب شب‌های روشن