فیدیبو نماینده قانونی متخصصان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عاشقانه‌های خاکستری

کتاب عاشقانه‌های خاکستری

نسخه الکترونیک کتاب عاشقانه‌های خاکستری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عاشقانه‌های خاکستری

تو صادق باش و من ساده‌تر از قبل می‌بخشم من همان رودی‌ام که در تمامی فصل‌ها در جریان نبودنت سخاوتمندانه جاری خواهد بود نبودنت همه بودن من است من رفته‌ام و اکنون می‌فهمم چقدر دیر رفته‌ام پشت دیوار لحظه‌ها در نبودنت از روزهای بودنت می‌نالم ظاهر پریشانم را برای حفظ تظاهر آراسته می‌کنم نه از دل‌تنگی‌هایم می‌گویم نه ساعت‌ها به عکس‌هایت خیره می‌شوم نه منتظر آمدن و نه دیدنت هستم فقط می‌خواهم در بیداری کابوس نبینم شنیدن دوستت دارم لیاقت می‌خواهد و اکنون می‌فهمم غرق رؤیایی بوده‌ام که مرور خاطراتش درصد تنفر را در من بیش از پیش می‌کند کاش یک بار با من صادق بودی

ادامه...
  • ناشر متخصصان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عاشقانه‌های خاکستری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

رمز اول

می آیم با یک سبد شعر
نشانه ای از شاعر عاشق پیشه نیست
عازم تو خواهم شد
اما بی نشان از یاری
شهر به هم ریختن را برای خود معنا خواهم کرد
قلبم تندتر می زند را خواهم آموخت
نمی دانم در کدامین کوچه و خیابان
یاد و خاطره ای که نیست را چگونه باید زنده کنم
سرمای نبودن دیگر جزء کدام فصل هاست
تمام شهر پر از تو خواهد شد
من چگونه شهر را به هم بریزم در پی تو
روز های تاریکی در پیش و رویم است
و شب هایی که پر از بی خوابی ست
این روزها باید یک تو از روزگار بدهکار باشم
یادم اما لبریز از تو خواهد بود
تو که باشی همه مسئله ها را باید حل کنم
گرچه سهم من سخت ترین مسئله ها باشد
روزهایم با تو چه آسان زیبا خواهد شد
عشق چه معماهای پیچیده ای دارد
شوق زیستن را در من آشکار خواهد کرد
قول و قرارهای نگفته را باید هر روز یادآوری کنم
تو آنقدر نمی آیی که من روزی خواهم رفت
لحظه ای برای وداع هم باقی نخواهم گذاشت
خانه تو خراب و من از نو خواهم ساخت
شاید پایان عشق رفتن باشد
ماندن همیشه چاره ساز نیست
آن روز تو را تنها خواهم گذاشت با حسرت هایت
هوای بدون نفس های هم
آری من دیگر نیستم شاید...
من حرف آخرم را اول گفته ام. نشانه ای نیست...

ساحل دل تنگی

باز شب شد
و دل تنگی های روزمره
در این پریشان کده ذهن
غوغایی به پا کرد
در دل آشوبی به پاست
که هر شب فوران می کند
و سیل عظیم خاطرات
در ذهن پریشان
به ساحل دل تنگی می رسد
و من در این شب های تنهایی
چشمانم را می بندم
و در عمق این
دریای مملو از خاطرات گرم
عمیق غرق می شوم
و در پی دست یاری گری ام
از جنس یار
که مرا از ساحل دل تنگی خیال
و از دلهره نبودن های سرسخت
به سرزمین عشق برده
و به ساحل آرامش حقیقت
قلبم را ایمن کند
وقتی چشمان دریایی ام
به آسمان تنهایی باز می شود
سیلی به راه می افتد
که تمام دشت های خشکیده را
پر از اشک تنهایی می کند
اکنون من در ساحل آرامش
خیره به آبی آسمان
دور از دریای دل تنگی
در پی زندگی ای سرشار از امید
در پی شبی که
در ساحل دریای حقیقی
و به دور از غوغای دل تنگی
تا صبح امید
خیره به صورت درخشان ماه شوم...

چشمک

امشب
برای فرار از دل تنگی عجیب
چشمانم را می بندم
و به خواب شیرین می روم
همان خوابی شیرینی که
پر از توست
تو شیرین ترین خواب من
در شب های دل تنگی هستی
چشمک تو
این خواب را شیرین تر می کند
چشمانم را که
باز می کنم
شب از نیمه ها گذشته
و نگاهم
به آسمانی که پر از
چشمک ستاره هایی است که
من چشم به روی
تمام آنها بسته ام
و دل بسته ام به آن چشمکی که
خوابم را شیرین کرد
گرچه فاصله هاست
میان خواب شیرین
و چشمک تو
ولی من همچنان امیدوار که
تمام زندگانی ام را
شیرین کنی
در شب پر از چشمک ستارگانی که
چشمک تو را
از یک قدمی فاصله ببینم...

صادق

تو صادق باش
و من ساده تر از قبل
می بخشم
من همان رودی ام که
در تمامی فصل ها
در جریان نبودنت
سخاوتمندانه
جاری خواهد بود
نبودنت
همه بودن من است
من رفته ام
و اکنون می فهمم
چقدر دیر رفته ام
پشت دیوار لحظه ها
در نبودنت
از روزهای بودنت می نالم
ظاهر پریشانم را
برای حفظ تظاهر
آراسته می کنم
نه از دل تنگی هایم می گویم
نه ساعت ها
به عکس هایت خیره می شوم
نه منتظر آمدن
و نه دیدنت هستم
فقط می خواهم
در بیداری
کابوس نبینم
شنیدن دوستت دارم
لیاقت می خواهد
و اکنون می فهمم
غرق رویایی بوده ام که
مرور خاطراتش
درصد تنفر را در من
بیش از پیش می کند
کاش یک بار با من
صادق بودی
با من که
صادق ترین مرد
در آن روز های
زندگی ات بودم
من صادقانه
در آن کنج بی کسی
تمام حرف هایت را
حفظ می شدم
و امروز من
از وجود این نام
سر تو
سر خودم
داد می زنم
کاش من می توانستم
کمی صادق باشم...

تصویر

روزهای زیادی بود که
تا چشمانم
به تصویرت می افتاد
حجم عظیمی خستگی را
یک تنه از من بیرون می کرد.
ساعت ها
به همان تصویر ثابت
خیره می شدم
و دلخوش به همان تصویر کهنه
که چه ناباورانه
از حجم دل تنگی ام
می کاست؛
و نوازش می کرد
عمق جراحت های احساسم را.
و امروز که
زیر آوار خستگی و دل تنگی
مظلومانه له می شوم
تصویرت را
جلوی چشمانم نمی آورم
بلکه خود به تصویر می کشم
تصویر زیبای تو را؛
تصویری به زیبایی لبخند هایت
با رنگ های خدایی
در قابی از جنس دل.
دگر جای تصویرت
روی دیوار نیست؛
تصویرت را
بر دیواره ی دل
حک می کنم.
در امن ترین مکان دنیا.
در دل که باشی
بهتر درد دل می شنوی
و بهتر درد این دل را می فهمی.
من با تصویرت حرف ها دارم
از درد های شیرین می گویم
و از ذهنی که هر روز
مرور می کند
لحظات ناب با هم بودن را.
به راستی که تو
زیباترین تصویر مبهم
در کنج این دل آشفته ای
که هر لحظه
در ذهن پریشانم
تکرار می شود.
و من اکنون
مثل زمان های قدیم
منتظر تصویری هستم
از نوع دو نفره
که هر دو با خنده
ساعت ها
به لبخند های ثابتمان خیره شویم...

پنجره

پنجره را باز می کنم
و نظاره گر این همه زیبایی می شوم
تا در این اندوه دلگیر نبودنت
هوا برای نفس کشیدن پیدا کنم
و یادم رود که
چقد این روزها
دلم گرفته
یادم برود که
درد دوری ات
مثل شعله
تمام جان و هستی ام را
به آتش می کشاند
و همچنان باید
به خودم یادآوری کنم که
انتظار چه زیباست
شاید یادم برود که
چه دوستت دارم هایی
پس از شنیدن این سروده ها
در گوش من طنین انداز می شد
پنجره باز است و من
نظاره گر یک دنیا آدم
شبنمی بر گونه هایم نشسته
سرم را
روی شانه هایم می گذارم
و عمیق گریه می کنم
و در این بین نمی دانم چرا
نفس کم آورده ام
انگار یادم رفته که
نفس گیر است
هوایی که
نفس های تو
در آن نباشد
آری پنجره را باید بست...

نگاه

چند وقتی ست که
از حوالی دلم گذر می کنی و
نگاه سرشار از مهرت
مرا
غرق در دریای محبتت می کند
و این دل خشکیده را
دیوانه ی رویشی تازه.
تو نگاهم می کنی و من
نگاهم رو به الطاف خداست که
چگونه این دل
با نگاهی جان می گیرد و
دشت خشکیده اش
چون بهشت
زیبا می شود.
پشت نگاه شیشه ای تو
لبخندی پنهان است که
رنگ می پاشد به تمام جانم
می خواهم قاب کنم
این لحظه ی ناب را
و هر از گاهی به آغوش کشم
این نگاه عاشقانه را.
نگاه من در سرزمین عشق
قلمرویی تسخیر کرده که
نمی توان
پا را فراتر از مرزهایش گذاشت
تو مرا
از عمق همین نگاه ساده ام ترجمه کن.
عمق آرامش روزانه ام
از نگاه سبز توست.
می خواهم در نگاه معصومانه مان
دوست داشتن را چنان فریاد بزنیم
تا از این سکوت وحشتناک
دل هایمان
به هم پناه ببرند.
میخواهم نگاه خدایی که
بر همه سایه افکنده
به عاشقانی باشد که
مسیر زندگیشان
در حوالی دل هم است و
نگاه در نگاه هم
واژه ی دوست داشتن را
تفسیر می کنند...

بهانه

ای بهترین بهانه برای رویش عشق
چه بی بهانه
بهانه تو را می گیرم
کاش تمام بهانه ها
بهانه ای باشد
برای بیشتر دوست داشتن
من در مکتب عشق تو
بهانه های رفتن را
خوب آموخته ام
رفتن هزار بهانه می خواهد
امروز
تشنه یادگیری درسی تازه ام
اکنون به من بیاموز
بهانه های آمدن را
بیا
غروب جمعه های دلگیر را
بهانه کن
و مرا به سرزمینی ببر که
هیچ اثری از رفتن ندارد
بیا و مرا رها کن
از این زندان بی قفسی که
مظلومانه
در گوشه ای از آن
مچاله شده ام
بیا به بهانه نوشیدن قهوه ای شیرین
لحظه ای روبرویم بنشین و
بشنو نگفته های دلم را
نگفته هایی که
بر لب خشکید و
ترانه ای سر نداد
از تلخی روزهای نبودنت
روضه ها خواهم خواند
چه قیامتی به پا می شود
وقتی دلم
بهانه تو را می گیرد
تمام لحظه هایم
اسیر مرگ می شوند
به راستی گر نباشی
بی بهانه از زندگی
دل خواهم کَند
پس بیا که بی تو فصلی خزانم
بیا و در من
فصلی تازه را آغاز کن و
شوق زندگی ای رویایی را
در من ایجاد کن
و به من بیاموز که
بهانه های آمدن چقدر کوتاه است
فقط کافیست بی بهانه بیایی...

لبخند

لبخند تو را
در گذر از کوچه های خاطرات
غریبانه به یاد می آورم
همان لبخند شیرینی که
تنها خواسته روزانه ام بود
لبخندی که در آن
زیباترین عاشقانه ها گفته می شد
و امروز چه ساده خود محو شدی
و من در حسرت آن لبخندهایی که
همچون باران
جانی دوباره
به دشت های خشکیده دلم می داد
و امروز
عجیب چشمانم بارانی ست
چشمانی که هر روز
بهانه دیدن لبخندت را می گیرند
هنوز لب های من
خبر از مشکلات ندارند
گر بدانند از سر درون
محو می کنند
همان لبخندهای ظاهری ام را
من تا جان در بدن دارم
با اشک
آرزوی دیدن لبخند می کنم
کاش می شد ثبت کرد
لبخند های واقعی را
و تماشا کرد
شکفتن گل های پژمرده این اتاق سرد را
من در این خلوت کوچه های بی روح
تا آخرین نفس های حیات بخش
منتظر آمدنت هستم
بیا و همیشه بمان
در حد گفتن ســـیــــــب
آری، لبخند تو لبخند من است
زیباترین شعر من
لبخندهای مشکل گشای توست
لبخندهایی که
پشتش خدا حضور دارد
حرف های زیادی از عشق
در سینه ام نهفته
فقط یک نگاه و یک لبخند می خواهم
تا تمام عاشقانه های دنیا را نثارت کنم...

رسوایی

هر کسی از عشق سهمی است
و سهم من از عشق
حرف هایی که
ترس از رسوا شدن بود
دانستم
عاشقی که
از رسوایی ترسد
عاشق نیست
مرا از همان دوردست ها نظاره کن
ببین که
ویران تر از قلب فرهاد شده ام
این ترس تو
مرا عجیب
از فکر زندگی
انداخته است
انگار زندگی
بر پایه رسوایی بنا شده
کاش می شد نقطه گذاشت.
و از سر خط شروع کرد
کاش دوباره
با دست خود
مهرت را در دلم بنشانی
اما سخت
در این تاریکی روزهای روشن
غرق شده ام
چه سخت روزی می شود آن روز که
بخواهم به آتش کشم
هر چه از تو دارم و ندارم
تویی که روزی
همه دار و ندارم بودی
لبانم را به هم دوخته ام ولی
شهر را کلاغ ها برداشته اند
من ناخواسته
به انتهای مسیر رسیده ام
مسیر راحتی که مرا
به رنگ رسوایی
در پیش مردمان شهر
نقاشی کرده است
و اکنون
راه های رفته را برمی گردم
می خواهم
ساده از کنار خاطرات این مسیر
گذر کنم
ولی جانم را می گیرند
تا به ابتدا برسم
شاید امروز زادروزم رقم گرفت
من سخت برمی گردم
تا ساده به دوست رسَم
می رسد روزی
نظاره گر رسوایی ابدی ام باشی
و هر روز تلقین کنی
کاش ما رسوای دو عالم بودیم
همیشه به یادت هستم
و همیشه یادت باشد که
نه یادت را گم می کنم
نه رسوای مردمت می کنم
فقط تا همیشه
شرمنده دلم خواهم بود...

نظرات کاربران درباره کتاب عاشقانه‌های خاکستری