فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نان داغ، کباب داغ

کتاب نان داغ، کباب داغ
روایت‌های مضحک از دربار سلاطین قاجار

نسخه الکترونیک کتاب نان داغ، کباب داغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نان داغ، کباب داغ

ما «ايرانيان» صرفا آموخته‌ايم با به خاطر سپردن چند سطر توضيح، آن هم توضيحات آب‌دوغ‌خياري و ارائه آن با رسم شكل و نمودار به اساتيد مربوطه، سر و ته قضيه آموزش، تسلط و وقوف بر علم «تاريخ» را هم آوريم كه عملا پس از گذار از مرحله تحصيل، به غير از يادآوري چند اسم، عبارت و عدد چيز زيادي عايدمان نمي‌شود. اشتباه بزرگ ما اين است كه تصوير مي‌كنيم آن‌چه در گذشته به وقوع پيوسته است، تمام شده و ديگر نخواهد توانست حال و آينده‌مان را تحت تاثير قرار دهد؛ غافل از اين‌كه تاريخ زنده است، نمرده و نخواهد مرد! تاريخ را بايد خواند؛ سطر به سطر و واو به واو. تاريخ را بايد جدي گرفت؛ چون كه با هيچ بني‌بشري سر شوخي ندارد و دشنه در دست در كمين جوامع و افراد فراموش‌كار و كم‌توجه نشسته است! نان داغ كباب داغ كه خود دنباله‌اي است بر كتاب آب‌دوغ خيار، تلاشي است ماجراجويانه به منظور ايجاد علاقه و انگيزه در قشر كتاب‌خوان براي پيگيري جدي‌تر تاريخ.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نان داغ، کباب داغ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

عباس میرزا: «قائم مقام! قحط الرجال است!»
قائم مقام: «خیر قربان! قحط الرجل است!»
همین دو جمله برای پی بردن به شرایط و اوضاع عمومی ملک و ملت در عصر پادشاهی سلاطین قاجار کافی و وافی به نظر می رسد، دو جمله ای که به هنگام مکاتبه ی دو تن از معدود بیدارانِ عهد خواب و خاموشیِ مطلق ایرانیان، از عمق وجود شان برخاسته و اینک پس از گذشت سالیان دراز بر ذهن و جان ما نقش می بندد. آن چه قاجار با ما [و مملکت تاریخی ما] کردند، هنوز جای زخمش باقی است و هیچ درمانی نیز تابه حال نتوانسته از دردها و آلامش بکاهد.
شاید بتوان این را از بدشانسی دودمان قاجار دانست که هنگامه ی سلطنت و کامرانی شان با عصر طلایی ترقی و توسعه ی همه جانبه ی مغرب زمین تلاقی نموده و ما، خواه ناخواه با مطالعه ی سیر حوادث و وقایع آن دور و زمانه اقدام به مقایسه و وزن کشی عملکرد سران خویش با سابقه و کارنامه ی « آن ورِ آبی ها» می نماییم، اما قطعاً نمی توان در ذات بی لیاقتی و بی کفایتی مردان و زنان حاضر در بطن قدرت و حاکمیت قجر تردید روا داشت، چه نخواستند [یا نتوانستند] چشمان خویش را بر حقایق بگشایند و لجوجانه و مصرانه سعی در پیاده سازی سبک و شیوه ی حیات و معاش دِمده ی پیشینیان شان داشتند.
صِرف طولانی بودن مدت زمان حکومت و کشورداری خود گواه بر کارآمدی، لیاقت، توان و آگاهی بالا نیست، زیرا می شود [و خودِ تاریخ گواه این است که] با فریب کاری، نیرنگ بازی، ظاهرالصلاحی، تفرقه اندازی، زبان بازی و حتی ارعاب و تحمیل فشار بر زیردستان، برای مدتی مدید در صدر نشست، اما نه می شود محبوب قلوب شد و نه می توان کارنامه ای قابل دفاع از خویش بر جای گذاشت و این دقیقاً شرح حال پادشاهان قاجاری است!
پیش از این در آب دوغ خیار، روایت هایی مضحک از سلاطین قاجار، کوشیده بودم در عین ارائه ی گزارشی اجمالی از نحوه ی مدیریت، شیوه ی تصمیم گیری و مدل حکومتی قاجاریان، با استفاده از زبان شیرین طنز، اندکی از میزان تلخی و تیرگی روایت های موجود و مستند کاسته و در نهایت مخاطبین احتمالی را به مطالعه و غور در تاریخ علاقه مند گردانم. در این اثر نیز که به نوعی ادامه ی همان کار قبلی است، تمرکز اصلی ام بر کادر اجرایی، وزرا، درباریان و اشخاص حقیقی و حقوقی تاثیرگذار بر ذهن و روح سلاطین قجری است که بیش از آنی که در صدد روشن گری و امداد بوده باشند، عمری در پی نام و نانی دویده و اکنون منِ نگارنده را وادار به طنز نویسی نموده اند!
در پایان ذکر دو نکته به نظر ضروری می رسد. یکم؛ همانند کتاب قبلی (آب دوغ خیار) چارچوب اصلی و کلیتِ روایت های گردآوری شده، بر اساس واقعیت بوده و اسنادش [در کتب تاریخی] موجود هستند، تنها جسارت و خبط نگارنده در تغییر و بازنویسی جزئیات و علی الخصوص مکالمات و گفت وگوهاست. نکته ی دوم هم این که تلاش شده تا در ذکر و گزارش روایت ها، توالی تاریخی حفظ و ترتیب وقوع و حدوث شان رعایت گردد.
شاد باشید.

رضا بهرام پور ـ بهار ۹۷

۱.شوهر عمه ی بی ادب!

آغا محمدخان قاجار پیش از رسیدن به سلطنت، سالیان سال مهمان اجباری دربار کریم خان زند بوده است. در واقع کریم خان که از هوش و نبوغ سرشار وی مطلع بود، او را طرف مشورت خویش در امورات مهم و حساس مملکتی قرار می داد. می گویند در این دوران آغا محمد خان عمه ای داشته است که وی همسر یکی از روحانیون شیراز بوده و خواجه هر از گاهی برای عرض ارادت و به جای آوردن آداب معاشرت به دیدارشان می رفته است. ملای شیرازی به دلایلی که بر ما مشخص نیست دلِ خوشی از این خواجه ی آینده دار قجری نداشته و در محافل و مجالس خصوصی به وی بی اعتنایی می کرده است. این بی اعتنایی ها و به حساب نیاوردن ها به حدی می رسد که آغامحمدخان ناچار به گله و شکایت بر می خیزد. ملای شیرازی که حتی به اسم آغامحمدخان نیز حساسیت داشته است در جواب این گله گذاری می گوید: «به این نیمچه خان قجر بگویید همینی است که هست! خیال کرده کیست که از من انتظار احترام و حرمت نیز دارد! چند روزی با شاه و شاهزادگان پریده برای خودش آدم شده است!... بله! اگر زمانی خدای ناکرده زمین از نعمت وجود مردان محروم گشت و از قضا تو به پادشاهی رسیدی در عوض این مناسبات شکم مرا بدران!» و غش غش خندیده بود! غافل از این که روزی (پانزده سال بعد) همین خواجه ی دوزاری به سلطنت مطلق ایران زمین رسیده، بلافاصله پس از تاج گذاری شوهر عمه ی بی ادبش را احضار نموده و تقاضای پانزده سال قبلش را برآورده می کند!

۲.بدون شرح!

در زمان سلطنت آغا محمد شاه قاجار، خواجه ی خون ریز تاریخ، شاعرکی مهدی بیگ شقاقی نام می زیسته که در وصف این پادشاه فرومایه چنین سروده و از خود به یادگار گذارده است:
نه جود تو را که وصف عالیت کنم / نه فهم تو را که حرف حالیت کنم!
نه ریش تو را که ریشخندت سازم / نه خا...ه تو را که خا...ه مالیت کنم!
هر چند دستور توقیف و حصر وی از سوی آغا محمد شاه صادر گشت اما وی توانست با پناه بردن و بست نشستن در حرم حضرت عبدالعظیم از عقوبت و مجازات شاه قجر در امان بماند.

۳.قیمت گوش

آغا محمد شاه قاجار خواجه ی خون ریز، کریه المنظر و قسی القلب تاریخ، بسیار حرص مال و منال داشت، به گونه ای که گفته اند برای کسب پول و افزایش موجودی بانکی اش حاضر بوده است دست به هر کار معقول و نامعقولی بزند. هر چه به اواخر عمرش می رسید، این حرص و طمع شدید تر گشته و بیش تر از پیش در وجودش ریشه می دواند. آورده اند که روزی از روزها به دلیلی که بر ما معلوم نیست حکم داد تا گوش مردی را در حضورش ببرند. مرد بی نوا آهسته درِ گوش میرغضب گفت که اگر گوشش را اندکی کم تر ببرد به نحوی که شاه ملتفت نگردد مبلغی تحت عنوان پول چای و شیرینی به وی خواهد داد. از قضا آغا محمد شاه این سخنان را شنیده، مرد را به سوی خویش فرا خوانده و به وی گفت: «این پول که گفتی... اِ...پول شیرینی... راست گفتی که این مبلغ را خواهی پرداخت؟! خب اگر این گونه است که می گویی، مقداری دیگر نیز رویش بگذار و به خود من دِه تا دستور دهم اصلاً گوشت را نبرند! جای دوری نمی رود!»

۴.کتاب خوان همایونی

آغا محمد شاه قاجار علی رغم این که پادشاهی خون خوار و با روحیه ای خشن بوده، اما درعین حال علاقه ی عجیبی به کتاب و کتاب خوانی و بالا بردن دانش و آگاهی اش نیز داشته است. وی همواره حتی در اردوهای جنگی اش نیز کتاب ها و کتاب خوان مخصوصش را با خود همراه می نمود و شب ها اندکی پیش از به خواب رفتن غرق در دنیای کتاب ها و قصه ها می گشت. می گویند در شب آخر زندگانی اش در اردوی جنگی شوشا(۱) نیز، آغا محمد شاه در چادر خویش به همراه کتاب خوانش مشغول مطالعه و لذت بردن از شاهکارهای ادبیات جهان بوده است. آغا محمد شاه در بستر خویش طاق واز افتاده، لحافش را روی خود کشیده و کتاب خوان در حال قرائت کتاب بوده که شاه لحافش را تا زیر چانه ی خود بالا برده و کتاب خوان خواندن کتاب را پایان می دهد. (گویا این حرکت علامت مابین شان بوده است که یعنی دیگر زِر زِر کافی است، برو کپه ی مرگت را بگذار مردک!) کتاب خوان بر می خیزد و از روی حواس پرتی و خواب آلودگی کتاب را روی بخاری می گذارد تا از چادر شاه بیرون آمده و به سمت استراحت گاه خویش برود که ناگهان شاه فریاد می زند: «مردک! جای کتاب آن جاست؟!» ظاهراً شاه هنوز به خواب نرفته بوده و مرد کتاب خوان از این سوتی خویش خجل می گردد، برگشته و کتاب را بر می دارد و آن را در طاقچه ای قرار می دهد. باز عزم رفتن می کند که شاه فریاد می زند: «پدر سوخته! جای کتاب آن جاست؟!» مرد کتاب خوان دوباره با ترس و لرز برگشته و کتاب را در طاقچه ای دیگر جای می دهد. باز صدای فریاد شاه بلند می شود که: «قرمساق! جای کتاب آن جاست؟!» در طول زندگانیِ هر انسانی لحظاتی پیش می آید که خون به سیاق همیشگی اش به مغز نرسیده و اعصابش از کار می افتد. در این لحظه ی به خصوص، این اتفاق برای کتاب خوان نیز روی داده و وی با عصبانیت بر سر شاه فریاد می کشد که: «مردکه ی پدر سوخته ی قرمساق! پس جای این کتاب کوفتی کجاست؟!» در زندگانی لحظاتی وجود دارد که پس از نرسیدن خون به مغز و از کار افتادن اعصاب، دوباره گردش خون به حالت اولیه اش باز گشته و انسان آن سان می فهمد که چه دست گلی به آب داده است! (چه گُ...ی خورده است!) کتاب خوان نیز از این امر مستثنی نبوده و از سر شرم و هراس بر سر جایش خشکش می زند. آغا محمد شاه بلافاصله از بستر برخاسته و به او فرمان می دهد که برود بیرون چادر را نگاهی بیندازد تا ببیند کسی در آن نزدیکی ها حضور داشته یا نه، که از بخت بلند کتاب خوان کسی حضور نداشته است! آغا محمد شاه سپس به وی می گوید: «من اگر پدر سوخته ی قرمساق بودم دستور می دادم همین الان سر بی خاصیتت را از تنت جدا کنند. اما چنین نمی کنم و می بخشمت! آن هم به دو دلیل: اول آن که کسی بیرون چادر نبوده است که این چرندیات و خزعبلات تو را بشنود و دلیل دوم هم این که حق با تویِ پدر سوخته بود
[در مورد جایِ کتاب] اما من خواستم تا کمی اذیتت کرده و به ریشت بخندم که تو این گونه به نقشه ام ر...دی! برو و گورت را گم کن عوضی!» و طنز روزگار این که کتاب خوان از مرگ نجات یافته و سر خود را به خاطر هیچ و پوچ از دست نمی دهد، اما این خودِ آغا محمد شاه بوده که ساعاتی پس از این واقعه با سری بریده برای همیشه از این دنیای فانی و تاج و تخت شاهی وداع می نماید!

۵.حتی در جهنم!

نام حاجی ابراهیم کلانتر در تاریخ ایران با خیانت و نامردی گره خورده است. خیانتی که البته در نهایت به نفعش تمام شده و او را به وزارت و صدارت دو تن از پادشاهان قاجاری یعنی آغا محمد شاه و فتحعلی شاه رسانیده و از طنز روزگار به اعتماد الدوله ملقب گردید! ابراهیم خان به مانند اکثر وزرا و صدراعظم های قاجاری (و البته غیر قاجاری!) اعتقاد قلبی راسخی به مدل حکومت و مدیریت «طایفه ای» و «قبیله ای» در کشور داشت. بدین صورت که پس از انتصاب خویش به مقام صدارت عظمی، تمامی پست ها و مناصب مهم و حساس و البته نان و آب دار را به بستگان، خویشان و آشنایانش واگذار نموده و شبکه ای از محارم خویش در جای جایِ ایران ایجاد نمود. در هر ایالت، ولایت، شهر و ده کوره ای حاکمان و سیاست گذاران منصوب و منتسب به اعتمادالدوله ی صدراعظم بوده و در شیوه ی مدیریت و حکمرانی شان اختیار تام داشتند! القصه، روزی از روزها یکی از اهالی شیراز که از دست ظلم و جور حاکم شهر (و طبیعتاً از اقوام نزدیک حاجی ابراهیم خان) به ستوه آمده بود، راه پایتخت را پیش گرفته و به حضور صدراعظم رسید. وی پس از عرض حال و ارائه ی شکایتش، از صدراعظم خواست تا با عزل حاکم مذکور، فرد عادل و منصفی را جایگزینش گرداند تا مگر شیرازیان بتوانند روزگاری به راحتی و خوشی به حیات و معاش خویش بپردازند. قطعاً ابراهیم خان نمی توانست این خواسته ی مرد معترض را برآورده ساخته و به خاطر شکایت یک رعیت غریبه، قوم و خویش خود را از نان خوردن بیندازد، پس به وی پیشنهاد داد تا از شیراز مهاجرت نموده و به شهر دیگری مثلاً اصفهان کوچ کند. اما مرد شیرازی از ظلم و ستم های اقوام حاجی ابراهیم خان در اصفهان نیز با ذکر مثال هایی فراوان و ترسیم نمودار گله نموده و چاره ی کار را تنها در عزل حاکم شیراز دانست. حاجی ابراهیم خان پس از لحاظ نمودن نمره ی کامل پرسش قبل در ورقه ی شخص مذکور، چند شهر دیگر از جمله کرمان و یزد و قم و مشهد و حتی اردبیل را مثال زده و به هر طریق ممکن می خواست او را از سرش باز نماید. اما مرد شیرازی زیر بار نمی رفت که نمی رفت! در نهایت صدراعظم عصبانی گشته و گفته بود: «اصلاً به درک! خب به من چه که تو آبت با اقوام من در یک جوی نمی رود! با این اوضاع تو نه در شیراز، نه در اصفهان، نه در کرمان، نه در یزد و نه حتی در اردبیل و هیچ جای دیگری نیز نمی توانی زندگی کنی، خب پس بمیر و یک راست برو به جهنم! شاید آن جا روی آرامش را ببینی مردک!» اما مرد شیرازی که حاضرجواب تر از این حرف ها بود، بی آن که خمی به ابرو آورد در جواب صدراعظم گفت: «خیر جناب صدراعظم! شما مثل این که همه جا را کنترات برداشته اید! من اگر به جهنم هم بروم در آن جا نیز روی آرامش را نخواهم دید، چون پیش از من ابوی مرحوم شما آن جا اسکان یافته است و این مردم را از ظلم و ستم خاندان شما رهایی نیست!»

نظرات کاربران درباره کتاب نان داغ، کباب داغ