فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماهی‌ها پرواز می‌کنند!

کتاب ماهی‌ها پرواز می‌کنند!

نسخه الکترونیک کتاب ماهی‌ها پرواز می‌کنند! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۹۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ماهی‌ها پرواز می‌کنند!

ماهی‌ها پرواز می‌کنند!

  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماهی‌ها پرواز می‌کنند!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱: باز هم دردِسر!

دردسر، همیشه ی خدا هست؛ درست مثل زمین زیر پاهایم!
خانم هال(۱) می پرسد «خُب، اَلای(۲)، بالاخره می خوای بنویسی یا نه؟»
اگر معلمم بدجنس بود، کارم آسان تر بود. حیف که نیست!
خانم هال می گوید «دختر، زود باش! می دونم از پَسش برمی آی.»
«اگه بِهِتون می گفتم که می خواستم فقط با دندون هام از یه درخت بالا برم چی؟! باز هم می گفتین که حتماً از پَسش برمی اومدم؟!»
اولیور(۳) می خندد و خودش را طوری روی میزش می اندازد که انگار میزش توپ فوتبال است و می ترسد از دستش دربرود!
شِی(۴) غُر می زند «اَلای، چرا یه بار هم که شده، عادی رفتار نمی کنی؟»
در نیمکت بغلی اش، آلبرت(۵)، پسر هیکل داری که پیراهن همیشگی اش ــ تی شرتی تیره، با کلمه ی فلینت(۶) روی سینه اش ــ را پوشیده، صاف وصوف می نشیند. انگار منتظر جرقه ای است که منفجر شود!
خانم هال آه می کشد؛ «دِ... بجنب! من فقط اَزت می خوام توی یه صفحه، چندتا جمله درباره ی خودت بنویسی، همین!»
برای من هیچ کاری سخت تر از نوشتن درباره ی خودم نیست. حتی حاضرم درباره ی اتفاق وحشتناکی، مثل ماجرای بالا آوردنم توی فلان جشن تولد بنویسم، اما شرح حالم را ننویسم.
خانم هال می گوید «آخه مهمه، چون این طوری معلم جدیدت بهتر می تونه تو رو بشناسه.»
می دانم و درست به خاطر همین است که نمی خواهم بنویسم. به نظر من، معلم ها شبیه ماشین های خودکارند، که بچه ها توی آن ها سکّه می اندازند تا توپ لاستیکی بگیرند! بچه ها می دانند دنبال چه جور توپ لاستیکی ای هستند، اما مطمئن نیستند که دقیقاً همان جورش دست شان برسد! بنابراین، من هم مطمئن نیستم معلم جدیدم، چه برداشتی از نوشته ام می کند!
«اَلای، تو که همه اش داری دست دست می کنی! اگه این همه وقت، به جای نقاشی، شرح حالت رو نوشته بودی، تا حالا قالِ قضیه کنده شده بود. لطفاً بذارشون کنار.»
دستپاچه، نقاشی هایم را زیر کاغذ سفید انشا پنهان می کنم. چندتا تصویر از خودم کشیده ام که دارم از توپی به بیرون شلیک می شوم! راستش، شلیک شدن از توپ، برایم راحت تر از تحملِ مدرسه است! در واقع، دردش کمتر است.
خانم هال همان طور که کاغذ سفید خط دارم را طرفم سُر می دهد، می گوید «آفرین، دختر! تمام سعی ات رو بکن.»
هفت تا مدرسه، در عرض هفت سال، و همه شان هم، لنگه ی هم! هر وقت خودم را هلاک می کنم، باز هم می گویند آن طور که باید و شاید تلاش نکرده ام! چون نوشته هایم درهم وبرهم اند. یک عالم غلط املایی دارم. کلمه ای را توی صفحه ای چند جور نوشته ام و بدتر از همه سردردهایم؛ که جانم را به لبم می رسانند! همیشه مدت زیادی که به درخششِ حروف تیره روی سفیدی کاغذ نگاه می کنم، سردرد می گیرم.
خانم هال صدایش را صاف می کند.
بچه های کلاس باز هم حوصله شان از دست من سر رفته است. صندلی ها جابه جا می شوند. بچه ها بلند آه می کشند و غُر می زنند. شاید خیال می کنند حرف های شان را نمی شنوم: غیرعادی. کلّه پوک. عوضی.
دلم می خواهد خانم هال برود سراغ آلبرت؛ پسری که مُدام توی سایت گوگل(۷) جست وجو می کند. آلبرت حتی اگر روی ورقه اش تُف بیندازد، باز نمره اش از من بیشتر می شود!
احساس می کنم پشت گردنم داغ می شود. با وجود این، دست به کار نمی شوم. خانم هال معمولاً در این جور وقت ها کوتاه می آید، اما انشای امروز برای معلم جدید است، و او نمی تواند شاگردی را از قلم بیندازد.
به شکم برآمده ی خانم هال خیره می شوم و می پرسم «بالاخره تصمیم گرفتین اسم نوزادتون رو چی بذارین؟» هفته ی گذشته، درست نیم ساعت از زنگ علوم اجتماعی مان، او را به حرف کشیدیم تا درباره ی اسم های مختلف صحبت کند!
«اَلای، دِ... بجنب! این قدر معطل نکن!»
چیزی نمی گویم.
می گوید «جدی می گم.» و من مطمئنم.
در خیالم فیلمی از او را تماشا می کنم که چوبی دستش گرفته و زیر آسمان آبی روشنی، روی خاک، بین ما بچه ها خطی می کشد. لباس کلانترها تنش است، و من لباس راه راهِ سفیدوسیاه زندانی ها را پوشیده ام! ذهنم مُدام فیلم می سازد؛ فیلم هایی که به قدری طبیعی به نظر می آیند که محوشان می شوم. آن ها باعث می شوند که از زندگی واقعی ام فاصله بگیرم و احساس آرامش کنم.
سرانجام، رضایت می دهم که کاری کنم؛ هر چند واقعاً دلم نمی خواهد! اما برای فرار از اصرار این معلم، که دست بردار نیست، چاره ی دیگری ندارم.
مدادم را برمی دارم. خانم هال نفس راحتی می کشد. احتمالاً خیال کرده است که از خرِ شیطان پایین آمده ام!
ولی من به جای نوشتن، با آن که می دانم او عاشق تروتمیزی همه چیز، از جمله میزهاست، مدادم را سفت توی مشتم می گیرم و سرتاسر نیمکتم را خط خطی می کنم!
خانم هال به سرعت جلو می آید و می پرسد «اَلای، چرا این کار رو کردی؟»
خط خطی های دایره ای، در بالا بزرگ اند و هر چه پایین تر می آیند، کوچک تر می شوند؛ درست عین تصویر گِردبادی تند. مطمئن نیستم، اما شاید ناخواسته، حالت درونم را به تصویر کشیده ام! به خانم هال نگاه می کنم و می گویم «این، وقتی نشستم، همین جا بود.»
بچه ها می زنند زیر خنده؛ البته نه به خاطر این که فکر می کنند خیلی بامزه ام.
خانم هال می گوید «اَلای، مثل این که نگرانی، آره؟»
چیزی نمی گویم و سعی هم نمی کنم که نگرانی ام را پنهان کنم.
شِی خیلی آهسته، اما در حدّی که همه بشنوند، می گوید «نخیر، غیرعادیه!»
اولیور روی میزش رِنگ گرفته است.
دست به سینه می شوم و به شِی زُل می زنم.
سرآخر، خانم هال می گوید «حالا که این طوره، برو دفتر. همین الان!»
اول می خواستم بروم، ولی بعد فکر دیگری به سرم می زند.
«اَلای.»
«بله؟»
بچه ها دوباره می زنند زیر خنده. خانم هال دستش را بلند می کند و می گوید «هر کی صداش دربیاد، از زنگ تفریح محروم می شه.» کلاس در سکوت فرو می رود.
«اَلای، گفتم برو دفتر.»
دیگر تحمل دیدن مدیرمان، خانم سیلور(۸) را ندارم. از بس دفتر رفته ام، منتظرم یک روز، پرچمی، سردرِ آن آویزان کنند که رویش نوشته: اَلای نیکرسون خوش آمدی!
می گویم «ببخشید. می نویسم. قول می دم!» و این را جدی می گویم.
خانم هال آه می کشد. «بسیار خُب. فقط اگه اون مداد از روی کاغذت بلند شه، باید بری!»
مرا از جایم بلند می کند و سمتِ میز مطالعه، بغل تابلوی اعلانات شکرگزاری می بَرَد. بعد، خودش با افشانه ی پاک کننده، شروع می کند به پاک کردن میزم. و در همان حال، طوری به من زُل می زند که انگار دلش می خواهد لکّه ی وجود مرا هم کاملاً محو کند!
از گوشه ی چشم به کاغذم خیره می شوم و خداخدا می کنم که درخشندگی کاغذ سرم را آزار ندهد. بعد، سعی می کنم مدادم را درست وحسابی؛ نه غیرعادی، آن طور که دستم می خواهد، در دست بگیرم!
با یک دست می نویسم و با دست دیگر کاغذم را جلوی نوشته ام می گیرم. می دانم نباید دست از نوشتن بردارم. بنابراین، پشت سرهم، از اول تا آخر صفحه می نویسم «چرا؟ چرا؟...»
یک دلیلش این است که املای این کلمه را خوب بلدم، و دلیل دیگرش این است که امیدوارم بالاخره، یکی جوابی به من بدهد!

فصل ۲: کارتی با گل های زرد

در مهمانی چشم روشنیِ نوزاد خانم هال، جسیکا(۹) با دسته گل بزرگی از گل فروشی پدرش وارد می شود. اما مثل روز، روشن است که بوته ی گُلی را از جایی کنده و دورش کاغذ آلومینیومی پیچیده است!
حالا هر چی! به من چه! من یک کارت شاد، با رُزهای زرد از فروشگاه خریدم. به هرحال، تصویر گل، ماندگارتر از گل طبیعی است و یک هفته ای خشک نمی شود. احساس می کنم با هدیه دادن این کارت می خواهم به نوعی بابت دردسرهای همیشگی ام از او عذرخواهی کنم.
ماکس(۱۰) زودتر از بقیه هدیه اش را به خانم هال می دهد. خانم هال که دارد هدیه اش را باز می کند، او به پشتیِ صندلی اش تکیه می دهد و دست هایش را پشت سرش قلاب می کند. هدیه اش پوشکِ بچه است. گمانم انتظار دارد او با دیدن آن، یکهو جا بخورَد! چون وقتی می بیند خانم هال فقط خوشحال می شود، حسابی پَکر می شود.
ماکس عاشق جلب توجه است؛ همین طور هم عاشق مهمانی! تقریباً هر روز از خانم هال می پرسد، مهمانی ای در کار است، یا نه؟ و امروز، بالاخره مهمانی ای نصیبش شده است!
خانم هال کارت مرا که از پاکت درمی آوَرَد، برخلاف بقیه ی کارت ها، فوری نوشته اش را بلند نمی خوانَد. تامل می کند. مطمئنم واقعاً خوشش می آید. احساس غرور می کنم؛ احساسی که کمتر بِهِم دست می دهد.
خانم سیلور یک وَری می شود تا نگاهی به کارت بیندازد. فکر می کنم بعید نیست بالاخره یک بار هم که شده، کسی از کارم تعریف کند. اما او به جای تعریف کردن، ابروهایش را بالا می بَرَد و اشاره می کند به طرفِ در بروم.
شِی که برای دیدن کارت از جایش بلند شده است، می خندد و می گوید «هربار که اَلای نیکرسون حرف می زنه، دنیا خفه خون می گیره!»
خانم هال تَشر می زند «شِی، بگیر بشین!» اما دیگر خیلی دیر شده است. نمی شود مردم را وادار کرد که فلان حرف را بشنوند، و فلان حرف را نشنوند! ظاهراً باید به نیش وکنایه هایی از این دست، عادت کرده باشم، با وجود این، هنوز هربار که می شنوم، ناراحت می شوم.
شِی و جسیکا که می خندند، یاد هفته ی پیش می افتم که برای هالووین(۱۱)، لباس قهرمان های محبوب مان را پوشیدیم. من در نقش آلیس در سرزمین عجایب(۱۲)؛ کتابی که پدربزرگم هزاربار برایم خوانده، ظاهر شدم. آن روز، شِی و نوچه اش جسیکا، تمام روز «آلیس در سرزمین بی عرضه ها» صدایم می کردند!
به هرحال، کیشا(۱۳) به طرف شِی می آید و می گوید «ببینم، می میری اگه یه بار توی کارِ دیگران دخالت نکنی؟»
از کیشا خوشم می آید. ترسو نیست. من خیلی ترسوام.
شِی برمی گردد و طوری که انگار می خواهد با ضربه ای مگسی را بکُشد، به کیشا زُل می زند. می پرسد «به تو ربطی داره؟»
کیشا می گوید «خُب، نه! به من ربطی نداره. در واقع، نه به تو ربط داره... نه به من.»
شِی آه کوتاهی می کشد و می گوید «دیگه باهام حرف نزن!»
کیشا سرش را جلو می آورد و می گوید «تو هم دیگه فضولی نکن!»
ماکس، دست به سینه، از آن طرف میزش به جلو خم می شود و می گوید «آخ جون! دعوا داره شروع می شه!»
خانم هال می گوید «دعوا، بی دعوا!»
ساکی(۱۴) یکی از مکعب های چوبی کوچکش را دستش گرفته است. او یک عالم از آن ها را در جعبه ای نگه می دارد. چندبار دیده ام عصبی که می شود، یکی از آن ها را بیرون می آورد. حالا عصبی است.
شِی به کیشا چشم غرّه می رود. کیشا شاگرد جدید مدرسه است و تعجب می کنم اعتراض کرده است.
بچه ها کُفری شده اند و من حتی نمی دانم چه طور شده که کار به این جا کشیده است!
در همان حال که خانم هال به هر دو طرفِ دعوا می گوید که آرام شوند، و آتش بیار معرکه، ماکس، را سرزنش می کند، خانم سیلور مرا سمت در می کشانَد. و من هاج وواج می مانم که جریان چیست؟!
به راهرو که می رسیم، از قیافه ی خانم سیلور می خوانم که باز هم یکی از آن وقت هایی است که باید بگویم «ببخشید» یا باید توضیح بدهم که چرا فلان کار را کرده ام. بدبختی این جاست که این بار حتی روحم خبر ندارد چه دسته گُلی به آب داده ام!
دست هایم را در جیب هایم می چپانم تا حرکتی ازشان سرنزند که پشیمانم کنند. دلم می خواهد می توانستم دهانم را هم توی جیب هایم پنهان کنم!
خانم سیلور می گوید «اَلای، اصلاً از این کارِ تو سر درنمی آرم! تو بارها کارهایی کرده ای که نبایست می کردی، اما این یکی... آخه... فرق داره. از تو بعیده.»
پیش خودم مجسم می کنم که کار خوبی انجام می دهم و او می گوید، از من بعید است! راستش، نمی فهمم خریدن کارت، چه بدی ای دارد!
خانم سیلور می گوید «اَلای، اگه هدفت جلب توجهه، این راهش نیست.»
اشتباه می کند. البته من مثل ماهی، که به آبشُش نیاز دارد، به توجه نیاز دارم. اما این کار را برای جلب توجه نکرده ام.
درِ کلاس یکهو باز می شود، می خورَد به کمدهای توی راهرو، و اولیور از کلاس می پَرد بیرون. می گوید «اَلای، گمونم کارته رو برای این بِهِش دادی، که بگی متاسفی به خاطر یه نوزاد فسقلی، مجبور شده ماها رو ترک کنه. فکر کنم خیلی غمگینه. من هم دلم براش می سوزه.»
اولیور درباره ی چه حرف می زند؟
خانم سیلور می پرسد «اولیور، تو واسه چی اومدی بیرون؟»
می گوید «چیزه... خانم! می خوام برم دست شویی. آره، دست شویی.» و می دود.
احساس می کنم دیگر حتی یک ثانیه هم نمی توانم آن جا بایستم. می گویم «خُب، حالا می تونم برم؟»
خانم سیلور سرش را کمی تکان می دهد و می گوید «اصلاً نمی فهمم! آخه کدوم آدم عاقلی به یه زن پابه ماه، کارت تسلیت می ده؟»
فکر می کنم، کارت تسلیت؟! و باز هم فکر می کنم. آن وقت، چیزی یادم می آید! مامانم از آن کارت ها برای کسانی که عزیزی را از دست می دهند، می فرستد!
ناگهان دلم آشوب می شود. نمی دانم خانم هال چه فکری کرده است؟!
«اَلای، تو اصلاً می دونی کارت تسلیت چیه؟ نمی دونی؟»
شاید باید وانمود کنم که نمی دانم. ولی سرم را تکان می دهم، که می دانم. چون دلم نمی خواهد مجبور شوم توضیحات خانم سیلور را بشنوم. از آن گذشته، نمی خواهم فکر کند که روی دست تمام احمق ها بلند شده ام؛ البته اگر احمق تر از من هم وجود داشته باشد!
«پس، چرا این کار رو کردی؟»
صافِ صاف می ایستم، اما در درونم همه چیز مچاله می شود. احساس واقعاً بدی دارم! سگ همسایه مان که مُرد، به قدری غمگین شدم که انگار نوزادی مُرده است. من از کجا می دانستم کارت تسلیت آن شکلی است؟ تنها چیزی که دیدم، گل های زرد و زیبای کارت بود. و تنها چیزی که پیش خودم مجسم کردم، این بود که با این هدیه ام چه قدر خانم هال را خوشحال می کنم.
با وجود این، به هزار دلیل نمی توانم کلِّ حقیقت را بگویم!
نه به خانم هال.
نه به خانم سیلور.
و نه به هیچ کس دیگر!
با آن که بارها دعا کرده ام، زحمت کشیده ام و امیدوار بوده ام، هنوز هم خواندن برایم مثل رسیدن به نوک قله ی بلندترین کوه دنیا، سخت است! اصلاً سر درنمی آورم بقیه ی مردم چه طور می توانند مثل آب خوردن، بخوانند!

فصل ۳: دستِ خودم نیست!

در راهرو تکیه داده به دیوار، بی حرکت می ایستم. چند شاگرد کوچک از کنارم رَد می شوند، و همین یادم می اندازد که من شاگرد کلاس ششم، بالاترین کلاس مدرسه ام.
خانم سیلور می پرسد «اَلای، نمی خوای چیزی بگی؟»
می ترسم دهانم را باز کنم، چون گاهی حرف هایی از آن بیرون می آید که مرا بیشتر به دردسر می اندازد.
سرآخر، پیشنهاد می کند که باهم به دفترش برویم.
در دفترش می نشینم و ساکت، به بیرون از پنجره خیره می شوم. اصلاً نمی دانم توی مدرسه بودن، و هر دقیقه نگران چیزی نبودن، چه حسّ وحالی دارد!
آرزو می کنم کاشکی دفتر طراحیِ چیزهای غیرممکنم، همراهم بود. آن دفتر، تنها چیزی است که باعث می شود احساس کنم موجود عاطل وباطلی نیستم. وقتی می بینم تصویرهای توی ذهنم، در دفتر طراحی ام واقعی می شوند، کِیف می کنم. آخرین تصویر موردعلاقه ام، آدم برفی ای است که در کوره ای کار می کند! و بعد، به فکرم می رسد که عجیب ترین، غیرعادی ترین و باورنکردنی ترین چیزی که می توانم بکشم، تصویری از خودم است که دارم کاری را درست وحسابی انجام می دهم!
صدای آهِ خانم سیلور مرا به دنیای واقعی برمی گردانَد.
می گوید «اَلای، از پارسال تا حالا، کمتر از پنج ماهه که تو این جایی، و توی این مدت، بارها اومده ای دفتر. ببین، تو باید رفتارت رو اصلاح کنی.»
ساکت می نشینم.
«این دیگه، دست خودته.»
دست خودم نیست. هیچ وقت هم نبوده!
صدای حرف زدن خانم سیلور شبیه موسیقیِ متن است؛ مثل صدای رادیوی اتومبیل.
هیچ توضیحی ندارم. هدیه دادن آن کارت یک اشتباه بود. حالا هم شرمنده ام، و دلم نمی خواهد درباره اش با او حرف بزنم.
خانم سیلور نفس عمیقی می کشد و می پرسد «فکر کردی کارِت بامزه است؟»
سرم را تکان می دهم که «نه.»
«می خواستی معلمت رو اذیت کنی؟»
به سرعت نگاهم را بالا می برم. می گویم «نه! نمی خواستم اذیتش کنم. فقط...»
دلم می خواهد حقیقت را بگویم و به حماقتم اعتراف کنم. اما می ترسم. فکر می کنم همین حالا، همه در مدرسه مرا عوضی و مایه ی دردسر می دانند، پس چرا خودم اَنگِ «حماقت» را هم به فهرست شان اضافه کنم؟ به خصوص که فکر نکنم کمکی از دست آن ها بربیاید. آخر... حماقت را چه جوری می شود درمان کرد؟
بنابراین، بار دیگر به آن سوی پنجره چشم می دوزم و فراموش نمی کنم که دهانم را بسته نگه دارم!
از هفت مدرسه ی مختلفی که در آن ها بوده ام، یاد گرفته ام که بهتر است زبان به دهان بگیرم و هرگز بگومگو نکنم؛ مگر آن که واقعاً مجبور شوم.
بعد، متوجه می شوم که هر دو دستم را سفت وسخت مشت کرده ام و خانم سیلور دارد به آن ها نگاه می کند.
خانم سیلور روی صندلی بغل دستم می نشیند. می گوید «اَلای، گاهی به نظر می رسد که تو، دستی دستی می خوای خودت رو توی هَچَل بیندازی!» کمی به جلو خم می شود و ادامه می دهد «آره؟»
سرم را تکان می دهم که «نه.»
«پس... بِهِم بگو جریان چیه؟ بذار کمکت کنم.»
نگاه سریعی به او می اندازم و بعد، به دوردست خیره می شوم. زیرلب می گویم «هیچ کس نمی تونه کمکم کنه.»
می گوید «نه، حقیقت نداره. چه طوره امتحان کنم.» و به پوستری روی دیوار اشاره می کند.
«اَلای، می شه لطفاً بخونیش؟ با صدای بلند.»
پوستر، تصویر دو دست را نشان می دهد که دارند به هم می رسند.
فهمیدم! گمانم چیزی درباره ی دوستی، یا هوای همدیگر را داشتن، یا چیزی توی این مایه هاست! به من چه؟! من که حتی یک دوست هم ندارم.
«خُب دیگه، اَلای، لطفاً برام بخونش.»
نوشته ی روی پوستر، شبیه یک ردیف سوسک سیاه است که در عرض دیوار رژه می روند! احتمالاً از بیشترش سر درمی آورم. ولی کلی وقت لازم دارم. تازه، وقتی عصبی ام، همه چیز را فراموش می کنم. ذهنم خالیِ خالی می شود؛ درست عین صفحه ای که نوشته هایش را پاک کرده اند و حالا خاکستری و بدون نوشته است.
دوباره می پرسد «خُب، اون جا چی نوشته؟»
بلوف می زنم. می گویم «لازم نیست براتون بخونم. فهمیدم چی نوشته!» و به چشم های حیرت زده اش خیره می شوم.
«باور کنین! نخونده، همه اش رو می دونم!»
«چی می گی، بچه؟ یه کم به خودت زحمت بده.»
حالا از ته دل آرزو می کنم کاشکی می دانستم روی پوستر چه نوشته است. البته به پوستر نگاه نمی کنم، چون در آن صورت، حتماً باز هم می خواهد درباره اش حرف بزند.
زنگ می خورَد.
خانم سیلور موهایش را با انگشت هایش مرتب می کند و می گوید «اَلای، من نمی دونم آیا فکر کردی کارت بامزه است، یا... به خاطر رفتن خانم هال دلخوری، یا هر چی! فقط این رو می دونم که دیگه داری شورش رو درمی آری. داری می رسی به آخر خط!»
خودم را مجسم می کنم که از همه جلو زده ام و دارم از خط پایان مسابقه می گذرم! تنه ام روبان قرمز روشن را پاره می کند، جمعیت هورا می کشند و خُرده کاغذهای رنگی در هوا چرخ می زنند! البته مطمئنم منظور خانم سیلور این نیست!
«ببین، از دوشنبه معلم جدیدتون، آقای دانیلز(۱۵) می آد. پس مواظب باش دردسر درست نکنی، باشه؟»
چیزی نمی گویم.
خانم سیلور اشاره می کند که بروم بیرون، و من در همان حال که از جا بلند می شوم، بار دیگر نگاهی به پوستر می اندازم. آرزو می کنم کاشکی می دانستم پوستر می خواست چه چیزی یادم بدهد، چون می دانم که باید خیلی بیش از آن چه که بلدم، یاد بگیرم.
از دفتر که بیرون می روم، خانم سیلور آه می کشد. می دانم از دست من خسته شده است.
راستش خودم هم، از دست خودم خسته شده ام!
از دفتر بیرون می دوم. زنگ خورده و راهروها پُر از شاگرد است. به کلاسم برمی گردم تا پیش از حرکت اتوبوس های مدرسه از خانم هال عذرخواهی کنم. به دو، خودم را پشت سرش می رسانم و دستی به شانه اش می زنم.
برمی گردد و نگاهم می کند. ابتدا قیافه اش غمگین می شود، و بعد به حالت عادی برمی گردد. همان جا می ایستم و فکر می کنم چه قدر متاسفم! امیدوارم او خیال نکند که دلم می خواسته بلایی سرِ نوزادش بیاید.
اما نمی توانم کلمه ای پیدا کنم. باز هم ذهنم از کار افتاده، و خالیِ خالی است!
سرآخر خانم هال می پرسد «چیه، اَلای؟» و دست هایش را روی شکم برآمده اش می گذارد؛ انگار باید از آن محافظت کند.
برمی گردم و از کلاس می دوم بیرون. از راهرو می گذرم و از درِ جلویی رَد می شوم. اتوبوس ها مرا جا گذاشته، دارند حرکت می کنند. فکر می کنم، حقّم است! حالا باید تا خانه را پیاده گز کنم!
تمام آن راهِ طولانی را؛ تنهای تنها!

نظرات کاربران درباره کتاب ماهی‌ها پرواز می‌کنند!