فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب می‌خواستم ببوسم‌اَت، باران گرفت

کتاب می‌خواستم ببوسم‌اَت، باران گرفت
مجموعه نمایشنامه

نسخه الکترونیک کتاب می‌خواستم ببوسم‌اَت، باران گرفت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب می‌خواستم ببوسم‌اَت، باران گرفت

طوعه از کنیزان اشعث ابن قیس بود و پس از زندگی پر فراز و نشیبی، در ایام رخداد واقعه عاشورا ساکن کوفه شد. او تنها زن و یا بهتر است بگوییم تنها انسانی است که در ایام نزدیک به عاشورا در کوفه به یاری مسلم‌ابن‌عقیل می‌رود و در میان بی‌وفایی اهل کوفه به پسر عم امام حسین (ع) در خانه خود پناه می‌دهد. این نمایشنامه بلند از دستگیری و گفتگوی طوعه و عبیدالله ابن زیاد در دارالعماره کوفه شروع می‌شود و در ادامه به داستان حضور و قیام مسلم در کوفه منتهی می‌شود.

ادامه...

بخشی از کتاب می‌خواستم ببوسم‌اَت، باران گرفت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

می خواستم ببوسم اَت، باران گرفت

/ در منزلِ طوعه /

عبیدا...: چرا طوعه؟ چرا به من خیانت کردی؟
طوعه: خیانت؟
عبیدا...: فقط می خوام بدونم چرا؟ اگه متقاعداَم نکنی می کشم اِت /سکوت/ چرا؟
طوعه: تنها بود. سخت تنها.
عبیدا...: اون دشمنِ من بود.
طوعه: دشمنِ من نبود.
عبیدا...: آیا من امیرِ تو نیستم؟
طوعه: تو امیر جسم من هستی.
عبیدا...: معلوم اِه. پسری به این برازنده گی حاصل امارت کسی دیگه بر قلبِ تواِه.
طوعه: اشتباه می کنی! امیرِ قلبِ من رو ساعتی پیش بر بلندای عمارتِ کوفه گردن زدند.
عبیدا..: پس اون برای تو فقط یک بی پناه نبود.
طوعه: دوست اِش داشتم.
عبیدا...: / بر می خیزد /
طوعه: بنشین عبید! اون بلندتر از اندازه یی بود که بشه در برابراِش به گناه فکر کرد.
عبیدا...: اما کیفرِ تو در پناه دادن به اون بیش تر از بازی چه های هوس و گناه اِه.
طوعه: گفتی بگم چرا...
عبیدا...: می شنوم.
طوعه: نمازِ اول رو تمام کرده بود که دیدم اِش. / دارند در گوشه یی مسجد را می سازند / هجده هزار کس مغرب رو به اِش اقتدا کرده بودند. در میانه ی دو نماز شروع کرد به خطبه خوندن. به قدری آرام که گفتم فرستادنِ اون به کوفه اگر برای تجدیدِ پیمان هم بوده درست نبوده. چهره ی آرام اِش برای آشفته گی کوفه خیلی تنها بود. سال ها پیش؛ بچه بودم اما یاداَم هست که مردی با آرامشِ صدای اون بر منبرِ عاشقانه هاش تنها مونده بود.
مسلم: / شبیه خوانی می کند / روزی خواهم آمد... و پیامی خواهم آورد... و صدا خواهم در داد؛ ای سبدهاتان پرِ خواب! سیب آوردم سیبِ سرخِ خورشید!... خواهم آمد گلِ سرخی به گدا خواهم داد. زنِ زیبایِ جزامی را گوش واری دیگر خواهم بخشید... رویِ پل دخترکی بی پااست؛ دبِ اکبر را بر گردنِ او خواهم آویخت... خواهم آمد سرِ هر دیواری میخکی خواهم کاشت... آشتی خواهم داد، آشنا خواهم کرد... دوست خواهم داشت.

/ در گوشه یی دیگر که مجلسِ عبید برپااست /

مهران: در مسجد توفان برپا شده.
عبیدا...: من صدای توفان نمی شنوم.
مهران: مشکل این اِه که ما هم نمی شنویم.
عبیدا..: فهمیدین تا حالا کجا بوده؟
مهران: مهمانِ هانی بوده
عبیدا..: / از جا می جهد / هانی؟... من اون جا بودم. تنها هم بودم. چرا منو نکشت؟
مهران: تو فکر می کنی فرقِ میانِ تو و اون چی اِه؟
عبیدا...: من هانی رو می خوام.
طوعه: چرا نکشتی ش؟ اون تنها بود چرا نکشتی ش؟
مهران: به مسجد برو عبید!
عبیدا...: عجله نکن! هنوز یک نماز وقت داریم.
مهران: فقط یک نماز؟
عبیدا...: یک نمازِ دو رکعتی کافی بود تا علی به زانو در بی آد.
مهران: می خوای بکشی ش؟ تو نماز؟
عبیدا...: من شباهتی به ابنِ ملجمِ بسیار نمازخوان دارم؟
مهران: برای همین نمی تونم بفهمم چی تو سراِت هست
عبیدا...: تو فراموش کردی این جا کوفه است.
مهران: اگه ادامه بده همین کوفه ستون های دارالعماره رو از جا می کنه.
عبیدا...: ما چهار رکعت وقت داریم مهران
مهران: اما نمازِ اون زیاد طولانی نیست
عبیدا..: اون یک مسلمِ واقعی اِه. جماعت رو معطلِ مستحبات نمی کنه.
مهران: خب...؟
عبیدا...: مردمی که پشتِ سراِش نماز می خونند، بیش تر از چهار رکعت برای عوض کردنِ واجبات اِشون نیاز ندارند.
مهران: تو عشاقِ سینه چاک اش رو ندیدی! دارند مدهوشِ کلام اِش واویلا می کنند.
عبیدا...: عشق فقط یک رویِ سکه است مهران! از قضا هرچه آتشین تر باشه، سمتِ دیگه یِ سکه به تر دیده می شه.
مهران: اگه نجنبی دودمان اِت رو بر باد می دن.
عبیدا...: مثلِ الاکلنگ می مونه. وقتی یک نفر عاشقِ تو باشه یعنی داره به رقیب اِت خیانت می کنه. وقتی توانِ این رو داره که به رقیب اِت خیانت کنه، یعنی می تونه به تو هم خیانت کنه. همون طور که وقتی به تو عشق می ورزه یعنی قادراِه به رقیب اِت هم عشق بورزه. البته یک شرط داره؛ این که کفه ی ترازویِ تو و رقیب اِت نباید زیاد بالا و پایین باشه. ها؟
مهران: کفه یِ تو و مسلم یک اندازه است؟
عبیدا...: اصلاً تو چرا نمی ری ببینی؟
مهران: من دیدم. تو باید ببینی!
عبیدا...: این نماز رو ببین مهران، این نماز رو!

/ نمازِ مسلم و گریختنِ یاران از اطراف اَش /

طوعه: هجده هزار کس مغرب رو به اِش اقتدا کرده بودند و وقتی سلامِ عشا رو می داد، کسی نبود که دست اِش رو به نشانه ی قبولی نمازاِش بفشاره
عبیدا...: تو فکر می کنی اگر حقیقت رو می گفت و صادق بود چنین می شد؟
طوعه: اون در نماز بود. فرصتی برای نگه داشتنِ کسی نداشت.
عبیدا..: دست بردار طوعه! اون گفتنی ها رو گفته بود
طوعه: همیشه ناگفتنی ها باقی می مونه، وقتی حوصله­یی برایِ شنیدنِ گفتنی ها باقی نمونده
عبیدا...: مردم شعر نمی نوشند طوعه!
طوعه: برایِ همین اِه که این­قدر تنهاییم عبید! سخت تنها!
عبیدا...: آدم ها وقتی تنها هستند که خدا رو نداشته باشند
طوعه: خدا
عبیدا...: همین باعث می شه که من هرگز معنای تنهایی رو نفهمم
طوعه: درست اِه عبیدا...! تو نمی فهمی تنهایی چی اِه؟ اگه می فهمیدی تا آخرِ عمراِت هر سال نوزدهِ رمضان رو سیاه می پوشیدی!
عبیدا...: / سعی می کند خود را مسلط نشان دهد / برایِ همین اِه که تو سیاه پوشیدی
طوعه: وقتی دی روز دوباره شرابِ شعر بر منبرِ مسجدِ کوفه جاری شد، من سیاه اَم رو درآوردم
عبیدا...: تو اصلن صدایِ من رو نمی شنوی طوعه!
طوعه: سال ها پیش از مادراَم شنیدم که پرسیده بودند از علی، که آیا خدا رو دیده یا نه... و اون گفته بود؛ من هرگز چیزی رو که نمی بینم نمی پرستم
عبیدا...: کفرِ مسلم؛ یک تارک الصلاتِ تارک الدین.
طوعه: من هیچ­وقت نمی تونستم معنی ش رو بفهمم. اون شب که خطبه می خوند در میانه ی دو نماز، من خدا رو دیدم.
عبیدا...: اگه من مردِ متعصبِ خشکه مقدسی بودم طوعه، با همین جمله حکمِ مرگ اِت فتوا شده بود
طوعه: لابد مفتی این فتوا هم یزیداِه!!
عبیدا...: آیا اون خلیفه ی مسلمین نیست؟ / آرام­آرام خود را در دارالعماره می بیند در مقابلِ مردمانِ دیگر / شما بگید آیا از اون بدی یی به شما رسیده؟ آیا غیر از این اِه که تا پیش از اون بیابان هاتون ناامن بود و کوچه هاتون مزبله ی فقر و فلاکت؟ آیا تا پیش از اون جنبنده یی جراتِ قدم گذاشتن به شب های کوفه رو داشت؟ آیا خلیفه ی مسلمین کیسه هاتون رو پر از آسوده گی آتیه ی فرزندان اِتون نکرد؟ اگر همه ی این ها اشتباه اِه، اگر همه ی این ها کم کاری اِه - که هست، که شما شایسته ترید، که زمان برای خدمت به شما کم بوده، که احتیاج به فرصت داریم- اما اگر گناه اِه پس بگید تا من همین الساعه قبای امارتِ این دیار رو به میخِ بی خیالی بی آویزم و دستِ زن و فرزندان اَم رو بگیرم و گوشه ی امنی - البته اگر باشه- پیدا کنم و باقی عمر به دور از جنجال و هیاهوی ملک داری، به تدبیرِ امورِ خانمان مشغول باشم و عبادتِ پروردگار که این از هرچیزی برای من خوش آیندتراِه. و اما اگر همه ی این ها درست بوده، پس این ناسپاسی ها برای چی اِه؟ آیا من جار نکرده بودم که مسلم دشمنِ خلیفه است و هرکس به دشمنِ خلیفه پناه بده دشمنِ خلیفه به حساب می آد و دشمنِ خلیفه دشمنِ اسلام اِه؟ گیرم عوام الناس نمی دونستند و فریبِ لفاظی ها و خوش زبانی ها و شعر و شعارهای مسلم رو خوردند، تو چرا هانی؟ تو که از بزرگانِ این دیار بودی. هانی من به عیادت اِت آمده بودم؛ با نهایتِ خلوص، با پرچمِ سفیدِ آشتی. من خواستم اگر کینه و عداوتی هم بوده بگذره و ما با هم بتونیم این خرابه یِ ارواح رو به شهری شکوه مند بدل کنیم. اون وقت تو چه کار کردی؟ در پسِ پرده مردی رو پنهان کردی که شمشیری برهنه در دست داشت به نیتِ قتلِ من.
هانی: هنوز هم در شگفت اَم که چرا تو رو نکشت...
طوعه: چرا نکشتی ش؟ اون تنها بود.
عبیدا...: هانی من با تو چه کردم که از من بی زاری؟
هانی: تو توقع داری، من کسی رو که به خونه م پناه آورده، به کفتارها تحویل اِش بدم؟
عبیدا...: کفتارها؟ تو دشمنِ حکومتِ اسلامی رو پناه دادی. من کفتاراَم؟
هانی: حکومتِ اسلامی!!
عبیدا...: تو خیال کردی چی؟ فکر کردی من احمق اَم؟ خیال کردی نمی دونم حق با کی اِه و این کسی که به پناهِ تو اومده نسب از کجا می بره؟
طوعه: پس چرا می خوای بکشی ش؟ این گناه اِت رو چند برابر نمی کنه؟
عبیدا...: من فرمان برِ ولیِ امرِ اسلام اَم! سرپیچی گناه اَم رو چندبرابر می کنه هانی!
هانی: حکومتی که اجازه می ده قیس بن مسهر رو بکشند فقط به این دلیل که کلامی مخالفِ حکومت داره، حکومتی که به پاک ترین مردِ تمامِ این حوالی رحم نمی کنه... این حکومتی اِه که سرپیچی ازاَش گناه اِه عبیدا...؟ اون به دعوتِ مردانِ این شهر اومده. از خدا نمی ترسی مهمان کشی می کنی؟ برایِ کوفه در تاریخ نامی می مونه؟
عبیدا...: دشمن پشتِ مرزها کمین کرده مرد! ما روزی چند جاسوسِ بلادِ کفر رو در همین کوفه دست گیر کرده باشیم خوب اِه؟ الان وقتِ تفرقه افکنی اِه؟
هانی: بحث بی فایده است عبیدا...! من می دونم تو منو می کشی اما ازاَت می خوام به حرمتِ سن وسال اَم اجازه بدی برای حسین نامه بنویسم که از راهِ اومده به مدینه برگرده...
عبیدا...: تو پسرِ علی رو بر حق می دونی! این مشکلِ من و تواِه.
هانی: می خوای روزِ روشن رو انکار کنم؟
عبیدا...: مصلحتِ ملک هانی! مصلحتِ ملک گاهی ایجاب می کنه در روزِ روشن ماه رو اثبات کنی!
طوعه: این دینِ من نیست.
عبیدا...: مگه تو نمی گی حسین به حق اِه، من هم می گم. اما تو بگو وسطِ این بلبشو که هنوز فتنه های آشوبِ داخلی زبانه می کشه و دشمن به کوچک ترین بهانه یی می خواد دارالقراء اسلام رو نابود کنه، حرکتِ اون به سمتِ کوفه چیزی جز زمزمه ی کفار در اردوگاهِ خودی اِه؟
طوعه: استغفرا...
عبیدا...: استغفار کن. من می دونم استغفارِ تو برایِ چی اِه؟ تو استغفار می کنی برای این که حسینِ تو نسبت داره با پیغمبر، اما من نه. برایِ من نسب در مبانیِ حکومتِ دینی معنی نداره... من به این فکر می کنم که کی، کی، کجا به نفعِ جامعه است.
هانی: جامعه؟...
عبیدا...: نباید به هر بهانه یی ملتی رو به جنگ واداشت
هانی: کی گفته حسین برای جنگ می آد؟
عبیدا...: آیا نتیجه ی خروج و طغیان بر حکومت چیزی جز جنگ می تونه باشه؟
هانی: مگر این که شما دست ِ مَحبت اِش رو با شمشیر پاسخ بدید
عبیدا...: انتظار نداری که به آشوب گران دستِ دوستی بدم
هانی: آیا کسی برای جنگ زن و فرزندان اِش رو با خوداِش هم راه می کنه؟
عبیدا...: آیا اون نباید شرایط رو درک کنه؟
هانی: کوفه حجت رو بر اون تمام کرد مرد! اگر نمی اومد در برابرِ خداوند مسوول بود، خطا کرده بود و این از عصمتِ اون به دوراِه
عبیدا...: این هم از اون حرف هااست. نعوذبا... نمی خوای که اون رو به خدا منسوب کنی؟ عصمت...
هانی: کسی که قراره رهبرِ جهان باشه حقِ اشتباه نداره
عبیدا...: رهبرِ جهان هم انسان اِه هانی!
هانی: انسان! به تمامِ معنایِ کلمه انسان. و چون انسان اِه و به دور از هر گونه خلق وخویِ حیوانی، بنابراین نمی تونه اشتباه کنه
عبیدا...: وامصیبتا! حجِ خدا رو نیمه تمام گذاشتن اشتباه نیست؟
هانی: حجِ اون نیمه تمام نیست. اون دایم الحج اِه. وقتی ما ازاَش خواستیم که بی آد حجی واجب تر در راه بود. حجی که پاسخِ نامه هایِ ما بود. ما براش نوشتیم که حلالِ خدا حرام شده و حرامِ خدا حلال. ما پیک فرستادیم که آزادی واژه یی شده بی معنی، عدالت خوابی تعبیرناشدنی و سعادت مضحکه ی دستِ جلادانی شده که بر منبرِ حق وعظِ ابلیس می کنند و حدیثِ زراندوزی و خطابه ی ترس و وحشت جعل می کنند. براش نوشتیم که تشخیصِ حق و باطل غیرِممکن شده، ما از یاد بردیم که انسان ایم و حق داریم زنده گی کنیم؛ آزاد بدونِ سرنیزه، بدونِ تهدید. اون برایِ پاسخِ نامه هایِ ما می آد عبید! مگر نشنیدی نامه ش رو که پسرِ عقیل در مسجد می خوند؟
عبیدا...: گیرم همه ی این ها درست. اما مردم گرسنه اند هانی! شما کتاب به شکم اِشون می بندید؟ طومارهایِ عدالت خواهی و شعار بر دستاشون حک می کنید؟ گیرم که خوب کاری می کنید، اما آیا ما امنیتی رو که می گی فراهم نکردیم؟
هانی: دستِ دزدهایِ دوره گرد رو کوتاه کردی و لباسِ گزمه هایِ حکومتی بر تن اِشون پوشوندی
عبیدا...: این هم از اون حرف هااست. دیگه داری زیاده روی می کنی... ما حتا همه ی حقوق اِش رو می دادیم.
هانی: اگر راست می گید چرا مسلم رو می کشی؟ چرا قیس بنِ مسهر رو می کشی؟ آیا این ها نماینده ی حسین نیستند؟
عبیدا...: آیا مردم با دروغ گوها هستند؟ همین مردمی که ازاَشون دم می زنید؟ آیا اونا اشتباه می کنند؟ آیا اکثریت اشتباه می کنه؟
هانی: پسرِ زیاد! کافی اِه تیغِ تهدید و ارعاب و فریب رو از گردنِ مردم برداری تا ببینی که جز مهران و چند دریوزه ی درگاه اِت، به اندازه ی انگشتانِ یک دست اِت هم هم راهی نخواهی داشت.
عبیدا...: / سکوت... و ناگهان / مهران! هانی بن عروه به جرمِ تلاش برایِ نابودیِ حکومت محکوم به اعدام اِه. / مهران هنوز دور نشده که دوباره صدای عبید را می شنود / مهران! هیچ پرنده یی حقِ عبور از کوچه ها رو نداره مگر به اذنِ مامورانِ من. هیچ پچ پچی در مسجدی به گوش نمی رسه مگر در مدحِ خلیفه ی مسلمین به وقتِ قنوت. هیچ دویی بعدِ جماعت سه نخواهد شد مگر که آشوبی در سر داشته باشه. هیچ مردی جز به اذنِ دارالحکومه از شهر بیرون نمی ره. هیچ زنی جز به اذنِ قاضیِ من به خونه ی شوهر نمی ره. هیچ احدی جز به اذنِ من بر جماعت امامت نمی کنه. هیچ نفسی جز به حمدِ خدا و مدحِ ولایتِ یزید بیرون نمی آد. این فرمانِ من اِه تا روزی که دوباره آسایش به این شهر برگرده. / سکوت. در تنهایی به این سو و آن سو می رود. ناگهان فریاد / خدا!... من خر نیستم می فهمم حق با کی اِه.. چه کنم ماموری ناچیزاَم برایِ حفظِ حکومت.. کمک اَم کن که سربازی خوب باشم برایِ حکومتِ تو! بگذار بتونم حکومتِ خلیفه ت رو امن کنم. / کمی بعد دوباره فریاد با خود / ای لعنت بر تو عبیدا... ای لعنت بر تو ای لعنت بر خلیفه ت ای لعنت بر من...
مسلم: / در کوچه های تنهایی مناجات می کند و شبیه می خواند/ مشت می کوبم بر در - پنجه می سایم بر پنجره ها - من دچارِ خفقان ام؛ خفقان - من به تنگ آمده ام از همه چیز... بگذارید هواری بزنم... آی با شما هستم! این درها را باز کنید! من به دنبالِ فضایی می گردم؛ لبِ بامی، سرِ کوهی، دلِ صحرایی، که در آن جا نفسی تازه کنم... آه! می خواهم فریادِ بلندی بکشم، که صدای اَم به شما هم برسد... من هواراَم را سر خواهم داد. چاره ی دردِ مرا باید این داد کند... از شما خفته ی چند! چه کسی می آید با من فریاد کند؟

/ در خانه یِ طوعه پسراَش نافرمانی می کند و مادر در تلاش که چیزی را پنهان نگه دارد /

نظرات کاربران درباره کتاب می‌خواستم ببوسم‌اَت، باران گرفت