فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خون جادوگر

کتاب خون جادوگر
خیابان وحشت - ۲

نسخه الکترونیک کتاب خون جادوگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خون جادوگر

لوک واتسون کاملاً پسری عادی بود و مثل بقیه‌ی بچه‌های هم‌سن و سالش زندگی می‌کرد؛ تا جشن تولد ده سالگی‌اش، زمانی‌که به یک گرگ‌نما تبدیل شد. بعد از تغییر شکل او برای بار دوم، لوک و خانواده‌اش توسط سازمان دولتی کنترل زندگی‌های نامعمول (سازمان) مجبور به نقل مکان به خیابان وحشت شدند؛ جایی ‌که ارواح و هیولاها و زامبی‌ها و موجودات عجیب و غریب زندگی می‌کردند. لوک خیلی سریع به زندگی در آنجا عادت کرد و با کلوئه‌فار (یک مومیایی جسور و ماجراجو) و رسوس‌نگتیو (پسر خون‌آشام‌های همسایه‌ی دیوار به دیوارشان) دوست شد. لوک خیلی زود متوجه شد که پدر و مادرش خانم و آقای واتسون آنجا آرامش ندارند و نمی‌توانند به ترس‌ها و کابوس‌هایشان در مورد اهالی آن خیابان غلبه کنند. به کمک یک کتاب قدیمی، داستان‌های اسکیپ‌استون درباره‌ی خیابان وحشت، شروع به پیدا کردن شش یادگاری باستانی، که هر کدام توسط اجداد و بنیان‌گذاران آن خیابان به ‌جا‌ مانده بود، کرد. فقط با کمک همدیگر و نیروهایشان در کنار هم می‌توانست راه نجاتی برای برگرداندن پدر و مادرش به خانه‌ی خودشان پیدا کند. لوک، رسوس و کلوئه با گوبلین‌ها جنگیدند و ارواح را نجات دادند تا بتوانند اولین یادگاری باستانی را پیدا کنند: دندان نیش اجداد خون‌آشام‌ها، کُنت نگتیو. حالا پدر و مادرش بیشتر از قبل می‌ترسیدند؛ ولی ماجراجویی آنها ادامه داشت تا دومین یادگاری باستانی...

ادامه...

بخشی از کتاب خون جادوگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یکم: خون



خون از دندان های نیش خون آشام می چکید. زبان بلندش را از دهانش بیرون آورد و به این طرف و آن طرف حرکت داد و خون غلیظ و چسبناکی که از روی دندان های تیز و براقش می چکید، لیس زد. لبخندی بر چهره اش نمایان شد. معلوم بود که طعم و مزه ی خون را دوست دارد و دلش خون بیشتری می خواهد.
او با پنجه های زردش وحشیانه لاشه ی بی جان را درید و تکه های بزرگ تری از آن جدا کرد. فقط گاهی برای جمع شدن خون بیشتر روی گوشت دست نگه می داشت و لاشه را به تکه های باریک پاره می کرد. رگ ها و زردپی ها در دهان پر از آب و در میان آرواره هایش می چرخید. ناگهان صدای فریاد مانندی به گوش رسید.
- پدر برای بقیه هم بذار کمی بمونه!
آلستون نگتیو به دور و بر میز شام نگاه کرد و یواشکی بال مرغ را در بشقابش گذاشت و مِن مِن کنان و با خجالت گفت:
- ببخشید...
رسوس نگتیو، پسر خون آشام، دستش را در شنلش که جرقه های آبی و درخشانی از آن بیرون می آمد، کرد و یک چاقو و چنگال از آن بیرون آورد. آنها را به پدر داد و گفت:
- می دونید که وقتی مهمون داریم باید از چاقو و چنگال استفاده کنیم.
وقتی آلستون ناشیانه با چاقو و چنگال مثل دو تا ابزار نا آشنا ور می رفت، رسوس به دوستش، لوک واتسون، با آرنج سقلمه ای زد و گفت:
- تو که یه گرگ نمایی موقع غذا خوردن اینقدر کثیف کاری نمی کنی.
لوک از دیدن اینکه آن خون آشام پیر اصلاً نمی توانست با چاقو و چنگال غذا بخورد، خنده اش گرفته بود. به همین دلیل بال مرغ از داخل بشقاب خون آشام پیر سُر خورد و تمام سیب زمینی ها روی فرش سیاه اتاق غذاخوری ریخت. آلستون از روی صندلی پایین پرید و گفت:
- خون آشام بودن خوبی هایی داره. وقتی از مکیدن خون گردن ها خسته می شم، می تونم مقدار خیلی زیادی سبزیجات مصرف کنم.
و شروع کرد با دندان نیشش سیب زمینی ها را از روی فرش جمع کرد. رسوس با شرمندگی گفت:
- پدر این کارتون اصلاً جالب نبود.
لوک با خنده به سمت پدر و مادرش برگشت تا این اتفاق خنده دار را برایشان تعریف کند؛ ولی وقتی دید این دورهمی هم کارساز نبوده است، خنده اش بند آمد. پدر و مادرش هنوز هم از همسایه های خون آشامشان می ترسیدند. آلستون درحالی که تکه های سیب زمینی را از لابه لای دندان هایش پاک می کرد، لیوان نوشیدنی اش را بالا آورد و گفت:
- به افتخار خانواده ی واتسون ها و هفته ی اول حضورشون تو خیابان وحشت.
و همه ی لیوان ها را با نوشیدنی های خنک پر کرد.



رسوس دوباره تکرار کرد:
- به افتخار خانواده واتسون.
و لیوان شیرش را بالا آورد و آن را با صدای جیرینگ به لیوان لوک زد و آن را نوشید. دندان های نیش اش به لبه ی لیوان می خورد و صدا می داد. لوک به جای نوشیدن شیرش، دستش را دراز کرد تا دست لرزان مادرش را به سمت لیوان نوشیدنی ببرد.
خانم واتسون درحالی که به زور لبخند می زد، زیر لب گفت:
- سپاس گزارم.
لوک و رسوس نگاهی به هم انداختند. بعد از اینکه لوک تبدیل به یک پسر گرگ نما شده بود و به قلدر مدرسه حمله کرده بود، خانواده اش مجبور شده بودند که توسط سازمان به خیابان وحشت نقل مکان کنند و از آن موقع به بعد پدر و مادرش در ترس و وحشت مطلق زندگی می کردند.
لوک برای اینکه بتواند آنها را به دنیای خودشان برگرداند، مجبور بود شش یادگاری باستانی باقی مانده از اجداد بنیان گذار را پیدا کند. تنها امید او برای برگرداندن خانواده اش، به نیرو و قدرت و همبستگی و همکاری دوستانش وابسته بود که می توانستند در این ماجرا به او کمک کنند.
دندان نیش خون آشام در صندوقچه ای مجلل و گران بها زیر تخت خوابش بود. بلا نگتیو درحالی که پارچی پر از مایع قرمزرنگ غلیظ را می آورد، گفت:
- حالا کی دوست داره خون بیشتری روی گوشتش بریزه؟
آقای واتسون به پارچ خیره شد و رنگ از صورتش پرید و گفت:
- فکر کنم دارم بالا میارم...
لوک سریع به طرف آشپزخانه دوید و گفت:
- الان براتون آب میارم.
لوک کنار ظرفشویی ایستاد.
سینک داخل آشپزخانه سه تا شیر آب داشت. لوک رسوس را صدا زد:
- رسوس...
خون آشام جوان خودش را به سرعت به آشپزخانه رساند و کمی سربه سر لوک گذاشت:
- بله قربان شما منو احضار کردید؟
لوک پرسید:
- کدوم از اینا شیر آب سرده؟
رسوس پرسید:
- واقعاً معلوم نیست؟ و از چپ به راست اشاره کرد:
- این آب گرمه، این آب سرده، این هم خونه...
لوک با تعجب پرسید:
- خووون؟! شما تو آشپزخونه یه شیر برای خون دارین؟
رسوس گفت:
- بله البته. پس فکر کردی خون آشاما چطور خودشون رو تغذیه می کنن؟ ما به یه اندوخته ی دائمی احتیاج داریم.
شیر را چرخاند و خون قرمز تیره رنگی با سرعت در ظرفشویی آشپزخانه سرازیر شد و روی فولاد ضد زنگ ظرفشویی پاشیده شد. درحالی که خون غلیظ با سرعت وارد چاه ظرفشویی می شد، لخته هایی را از خود به جا می گذاشت.
لوک من من کنان پرسید:
- اما... اما این خون از کجا میاد؟
رسوس توضیح داد:
- هر وقت کسی خون دماغ بشه یا انگشتش رو بِبُره و خونش رو با آب بشوره، این خون وارد سیستم فاضلاب می شه و پس از تصفیه وارد منبع تغذیه ی تموم خون آشامای سراسر دنیا می شه.
وااای چه تهوع آور!
رسوس با سر و صدا شروع به تمیز کردن دندان های نیشش کرد و رو به لوک گفت:
- از طرز استفاده ی اجدادمون که تهوع آورتر نیست.
بلا نگتیو پشت سرش ظاهر شد. درحالی که با موهای پسرش بازی می کرد، پرسید:
- خون می نوشی؟
رسوس آهی کشید:
- لوک می دونه که من مثل پدر و مادرش آدم معمولی هستم و خون نمی خورم. اون می دونه که من یه خون آشام واقعی نیستم.
رسوس دندان های نیش مصنوعی اش را درآورد و کمی زیر آب آنها را شست و دوباره در دهانش گذاشت. ناگهان جریان خون قطع شد و آخرین قطرات با ضربه های ملایم روی ظرفشویی چکید.
رسوس گفت:
- عجیبه.
و در کابینت زیر ظرفشویی را باز کرد و چند جعبه ی تاریخ گذشته ی براق کننده ی تابوت و سفیدکننده ی دندان نیش را جابه جا کرد تا فلکه ی جریان خون را چک کند.
لوک کنارش خم شد و لبخندی زد:
- شاید مردم با احتیاط و خوب رانندگی می کنن یا دیگه اتفاقی نمی افته که زانوهاشون آسیب ببینه.
رسوس گفت:
- امیدوارم همین طور باشه که تو می گی. پدرم بدون سهمیه ی خون روزانه ش خیلی عبوس و بد اخلاق می شه.
آلستون از اتاق پذیرایی صدا زد:
- ا... م... لوک... فکر کنم پدر و مادرت می خوان برن.
لوک ایستاد و مادرش را دید که شجاعانه لبخند می زند و بازوی پدرش محکم دور شانه هایش است. او آهسته به رسوس گفت:
- باید اونا رو از اینجا ببرم. تا زمانی که تو خیابون وحشت هستن هرگز روی خوشحالی رو نمی بینن. خون آشام جوان پرسید:
- یعنی منظورت اینه که...؟
لوک سرش رو تکان داد و گفت:
- الان وقت اون رسیده که یادگاری باستانی دوم رو پیدا کنم.
صبح روز بعد کلوئه در حال بررسی دندان نیش خون آشام باستانی بود که باند روی انگشتش بلند شد. لوک فریاد زد:
- هی! داری چیکار می کنی؟
مومیایی کوچک مصری گفت:
- فقط می خوام نِگاش کنم همین. من برای اینکه تو اون دندون رو به دست بیاری خیلی تلاش کردم.
کلوئه فار سومین عضو تیم جستجوی یادگاری های باستانی بود. لوک نفس عمیقی کشید و با لبخند دستش را داخل صندوقچه ی طلایی کرد و کتاب داستان های اسکیپ استون درباره ی خیابان وحشت را برداشت. چهره ی نویسنده ی کتاب، ساموئل اسکیپ استون، روی جلد نقره ای آن برق می زد. روی آن نوشته شده بود:
- «لزوم امنیت رو ستایش می کنم» اما مگه مجبورید منو توی این جعبه ی لعنتی نگه دارید. این اصلاً عادلانه نیست.
کلوئه گفت:
- ولی اون تابوت شُش های منو شیش هزار سال نگه داشت.
- شیش هزار سال؟!
کلوئه توضیح داد:
- اونا رو قبل از اینکه مومیایی بشم برداشتن، فکر کنم هر کس یا هر چیز دیگه ایی بود بعد از این مدت طولانی بوی گند می گرفت.
لوک عذرخواهی کرد:
- متاسفم آقای اسکیپ استون؛ اما اون زمان بهترین جا برای حفظ شما اونجا بود.
کلوئه تایید کرد:
- بله. دلت که نمی خواد دوباره آقای اتو پیدات کنه؟
اسکیپ استون با چهره ای اخمو گفت:
- این خیابون به زودی از دست اون مرد رذل و خبیث راحت می شه. اگه آقای اتو مجبور بشه یادگاری های باستانی بنیان گذاران رو پیدا کنه، ممکنه زندگی اهالی و ساکنین این خیابون رو به رنج و عذاب تبدیل کنه. شما باید از من مراقبت کنید.
کلوئه از لابه لای باندهای روی صورتش به او زبان درازی کرد و گفت:
- خوب حالا از روی تابوت بوگندوی من چه حدسی می زنی؟
نویسنده لبخندی زد:
- مجبورم صبورانه همه ی سختی ها رو تحمل کنم.
لوک گفت:
- آقای اسکیپ استون فقط تا زمانی که همه ی یادگاری ها رو پیدا کنیم، این وضعیت به این شکل ادامه داره.
ساموئل اسکیپ استون گفت:
- می فهمم و به شما اعتماد می کنم و الان اینجا هستید تا در مورد دومین یادگاری باستانی از من بپرسید؟
لوک سرش را تکان داد و گفت:
- پدر و مادرم ناراحت هستن و از اینجا می ترسن، باید اونا رو به خونه برگردونم.
کلوئه پرسید:
- الان باید همچنان منتظر رسوس باشیم؟
لوک نگاهی به ساعتش انداخت. با اینکه ساعت ده صبح بود، ستاره ها در آسمان سوسو می زدند، این وضعیت دائمی شب که بر خیابان وحشت حاکم بود، باعث شده بود بی نظمی های بسیاری در زندگی ساکنان به وجود بیاید. لوک گفت:
- اون قول داد خیلی زود اینجا باشه. مطمئنم ناراحت نمی شه اگه بدون اون شروع کنیم.
داستان های وحشتِ آقای اسکیپ استون خود به خود باز شد و صفحات دست نویس در قسمت فهرست شروع به ورق زدن کرد. نویسنده گفت:
- دوستان من، این صفحه ها رو بادقت بخونید.
لوک و کلوئه صفحات را با دقت ورق می زدند فقط سر یکی از صفحات که موضوع آن در مورد استفاده های مختلف از مغز خفاش ها بود، دست نگه داشتند و شروع به خواندن کردند؛ اما ناگهان متن آرام آرام شروع به محو شدنآن بالا بالاها جایی که هر چیزی اتفاق میافتد. درخشان و تابنده مثل خورشید. توسط چاقوی الماسنشان رها میشود. پیدا کن سر منشا زندگی جادوگر را.
کرد و در عوض متنی مخفی به جای آن نمایان شد. آنها کمی نزدیک تر آمدند.



کلوئه گفت:
- دقیقاً بالای جایی که همه چیز اتفاق می افته... خیلی کنجکاوم بدونم کجاست؟
قبل از اینکه بتواند ادامه متن را بخواند، در اتاق خواب محکم باز شد و رسوس داخل شد. او نفس زنان گفت:
- بچه ها برای پدرم یه اتفاقی افتاده.
لوک پرسید:
- چی شده؟
رسوس سعی کرد نفسی تازه کند و بعد گفت:
- پدرم گم شده!

برای مادرم
این ها سرنخ هایی برای بزرگترین خانه ی خیابان وحشت هستند

نظرات کاربران درباره کتاب خون جادوگر