فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۴

کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۴
دفترچه زرد

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۴ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۴

به نظر من، تعطیلات تابستان اساساً یک محکومیت سه ماهه است. فقط به این دلیل که هوا خوب است، همه از تو انتظار دارند تمام روز بیرون باشی و ورجه وُرجه کنی. اگر یک ثانیه از روز را بیرون نباشی، فکر می‌کنند ایرادی داری؛ اما راستش را بخواهی، من از آن دسته بچه‌هایی هستم که دوست دارم خانه بمانم. ترجیح می‌دهم در تعطیلات تابستان، پای تلویزیون بنشینم، پرده‌ها را بکشم، چراغ‌ها را خاموش کنم و با بازی‌های ویدیویی‌ام سرگرم شوم..

ادامه...

بخشی از کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۴

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خرداد

چهارشنبه

به نظر من، تعطیلات تابستان اساساً یک محکومیت سه ماهه است.
فقط به این دلیل که هوا خوب است، همه از تو انتظار دارند تمام روز بیرون باشی و ورجه وُرجه کنی. اگر یک ثانیه از روز را بیرون نباشی، فکر می کنند ایرادی داری؛ اما راستش را بخواهی، من از آن دسته بچه هایی هستم که دوست دارم خانه بمانم.
ترجیح می دهم در تعطیلات تابستان، پای تلویزیون بنشینم، پرده ها را بکشم، چراغ ها را خاموش کنم و با بازی های ویدیویی ام سرگرم شوم.



از بدشانسی ام، نظر مامان درباره ی تعطیلات تابستان، درست عکس من است.



مامان می گوید، وقتی هوا آفتابی است، طبیعی نیست که بچه ای در خانه بماند. من هم به او می گویم فقط می خواهم از پوستم مراقبت کنم تا وقتی به سن او می رسم، صورتم چروکیده نباشد، اما او گوشش بدهکار این حرف ها نیست.
مامان دایم سعی می کند به هر بهانه ای، مثل رفتن به استخر، مرا بیرون بفرستد؛ اما من چند روز اول تابستان را به استخر باشگاه دوستم، رالی(۱) رفتم که اتفاقاً زیاد هم خوش نگذشت و راه حل به دردبخوری نبود.
خانواده ی رالی عضو یک باشگاه ورزشی خصوصی هستند و ما هر روز در تعطیلات تابستان به باشگاه آن ها می رویم.



اشتباه ما این بود که دوستم، تریستا(۲) را که همسایه مان بود، به باشگاه ورزشی خانواده ی رالی دعوت کردیم. فکر می کردم اگر با هم به باشگاه برویم، به ما خوش می گذرد؛ اما پنج ثانیه بعد از ورودمان به باشگاه، تریستا نگهبان آن جا را که از آشنایانش بود، دید و به کل ما را فراموش کرد.



به هر حال درس عبرتی از این ماجرا گرفتم؛ این که بعضی از آدم ها بدشان نمی آید از تو سواستفاده کنند، به خصوص وقتی پای باشگاه ورزشی خصوصی در میان باشد.
البته به نفع من و رالی شد که تریستا دور و برمان نبود. می توانستیم کل تابستان، بدون مزاحمت یک دوست افاده ای و بی معرفت، خوش بگذرانیم.



چند روز پیش، متوجه شدم که کیفیت خدمات باشگاه پایین آمده؛ مثلاً، بعضی وقت ها دمای سونا آن قدر بالاست که قابل تحمل نیست و یک بار هم پیشخدمت استخر فراموش کرد در لیوان آب میوه مان، چتر کوچک بگذارد.
من به پدر رالی شکایت کردم. اما به دلایلی، آقای جفرسون(۳) شکایت هایم را به گوش مدیر باشگاه نرساند.



موضوع کمی پیچیده است. اگر من برای عضویت در این باشگاه پول داده بودم، حتماً حساب و کتاب می کردم که آن جا ارزش سرمایه گذاری دارد یا نه.
به هر حال، چند روز بعد، رالی به من گفت که دیگر اجازه ندارد مرا همراه خودش به استخر ببرد. خوش به حالم شد! ترجیح می دادم در خانه، زیر کولر بمانم و وقتی نوشیدنی ام را مزه مزه می کنم، مجبور نباشم دایم زنبورها را از آن دور کنم.

پنج شنبه

همان طور که گفتم، مامان دایم سعی می کند وادارم کند همراه او و مانی(۴)، برادر کوچکم، به استخر بروم؛ اما مشکل این جاست که خانواده ی من عضو یک باشگاه کوچک محلی هستند، نه باشگاه ورزشی خصوصی. وقتی مزه ی باشگاه خصوصی زیر دندانت می رود، مشکل بتوانی استخر درب و داغان یک باشگاه محلی کوچک را تحمل کنی.



گذشته از این ها، پارسال با خودم عهد کردم دیگر به این باشگاه برنگردم. در باشگاه های کوچک، باید پیش از ورود به استخر، به اتاق رختکن بروی؛ مفهومش این است که اولاً باید از محل دوش ها عبور کنی که معمولاً هم آن جا، چند مرد گردن کلفت، زیر دوش های بی در و پیکر ایستاده اند و خودشان را لیف می زنند.
اولین باری که پا به رختکن مردانه ی باشگاه محل مان گذاشتم، یکی از وحشتناک ترین تجربه های زندگی ام بود.



شانس آوردم که فوراً سرم را انداختم پایین. جداً نمی دانم چرا مامان و بابا آن قدر خودشان را به زحمت می اندازند تا من فیلم های ترسناک و از این جور چیزها نبینم، در حالی که مرا به جایی می فرستند که هزار برابر ترسناک تر است.
دعا می کنم مامان بی خیال من شود و مرا به زور به باشگاه محل نبرد؛ چون هر بار که در این باره حرف می زند، صحنه هایی را به یاد می آورم که به هزار زحمت فراموش شان کرده بودم.

جمعه

حالا من «قطعاً» می توانم تا پایان تابستان، با خیال آسوده در خانه بمانم؛ چون دیشب در خانه مان «جلسه » داشتیم و مامان گفت امسال کفگیرمان به ته دیگ خورده و پولی نداریم که به دریا برویم؛ مفهومش این است که از سفر خبری نیست.
چه افتضاحی! من پیش بینی کرده بودم که امسال تابستان به ساحل می رویم؛ نه به این دلیل که عاشق دریا و ماسه و این جور چیزها باشم. وقتی بچه بودم، فهمیدم که ماهی ها، لاک پشت ها و کوسه ها، در دریا کارخرابی می کنند و گویا من تنها کسی هستم که از این موضوع چندشش می شود.



برادرم، رودریک، دوست دارد مرا دست بیندازد، چون فکر می کند من از موج دریا می ترسم؛ اما گفته باشم که اصلاً این طور نیست.



به هر حال دلم را صابون زده بودم که امسال تابستان به ساحل می رویم، چون بالاخره آن قدر بزرگ شده ام که سوار چرخ و فلک شوم. چرخ و فلک سواری در ساحل دریا، خیلی کیف می دهد. رودریک دست کم هزار بار سوار چرخ و فلک شده و می گوید تا وقتی سوار آن نشوی، نمی توانی به خودت بگویی مرد.



مامان می گفت اگر «پول های مان را جمع کنیم، شاید سال آینده بتوانیم به ساحل برویم». بعد هم گفت که هنوز با کارهای زیادی می توانیم تفریح کنیم و بعدها خواهیم گفت «این بهترین تابستان عمرمان» بوده است.
راستش، در تعطیلات تابستان امسال، فقط دو دلخوشی دارم؛ یکی جشن تولدم است. دومی هم این که پاورقی طنز «کوتی(۵)» تابستان امسال تمام می شود. نمی دانم قبلاً گفته ام یا نه، اما «کوتی» بی مزه ترین طنزی است که تا به حال خوانده ام. اگر می خواهی منظورم را بهتر درک کنی، طنزی را که در روزنامه ی امروز چاپ شده، بخوان:



اما با این که از طنز «کوتی» بیزارم، نمی توانم بی خیال خواندنش شوم. بابا هم همین طور. به گمانم ما فقط به این دلیل آن را می خوانیم که در مورد افتضاح بودنش با هم بحث کنیم.



حداقل سی سال است طنز «کوتی» چاپ می شود و مردی به نام باب پست(۶) آن را نوشته. شنیده ام که طنز «کوتی» را بر اساس خاطرات کودکی اش نوشته.



اما به گمانم حالا که کوتی واقعی بزرگ شده، پدرش به سختی می تواند در مورد سرنوشت مواد غذایی جدید اظهار نظر کند.



چند هفته قبل، در روزنامه خواندم که باب پست بازنشسته شده و آخرین قسمت طنز «کوتی» قرار است اواخر شهریور امسال چاپ شود. از آن روز به بعد، من و بابا روزشماری می کنیم تا آخرین قسمت این طنز چاپ شود.



وقتی آخرین قسمت طنز «کوتی» چاپ شود، من و بابا جشن می گیریم؛ چون چنین اتفاق مهمی، ارزش جشن گرفتن را دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۴