فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۳

کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۳
دفترچه سبز

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۳ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۳

می‌دانستی اگر در آغاز سال نو فهرستی از هدف‌هایت بنویسی، می‌توانی خودت را اصلاح کنی؟ راستش، مشکل این‌جاست که برای من آسان نیست که راهی برای اصلاح شخصیتم پیدا کنم، چون من یکی از بهترین آد‌م‌هایی هستم که می‌شناسم. بنابراین امسال هدفم این است که به دیگران کمک کنم خودشان را اصلاح کنند. اما تازگی‌ها متوجه شدم که وقتی سعی می‌کنی به دیگران کمک کنی، بعضی‌ها قَدرت را نمی‌دانند. چیزی که بلافاصله متوجه شدم، این است که اعضای خانواده‌ام هیچ‌ تلاشی برای تحقق هدف‌های سال جدیدشان نمی‌کنند. مامان ‌گفته بود که از امروز می‌خواهد کلاس ورزش برود، اما تمام بعدازظهر تلویزیون تماشا می‌کرد. بابا گفته بود می‌خواهد رژیم سفت و سختی بگیرد، اما بعد از شام، در حالی که خرده‌های کلوچه دور دهانش چسبیده بود، مچش را در گاراژ گرفتم.

ادامه...

بخشی از کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۳

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دی

سال نو

می دانستی اگر در آغاز سال نو فهرستی از هدف هایت بنویسی، می توانی خودت را اصلاح کنی؟
راستش، مشکل این جاست که برای من آسان نیست که راهی برای اصلاح شخصیتم پیدا کنم، چون من یکی از بهترین آد م هایی هستم که می شناسم.
بنابراین امسال هدفم این است که به دیگران کمک کنم خودشان را اصلاح کنند. اما تازگی ها متوجه شدم که وقتی سعی می کنی به دیگران کمک کنی، بعضی ها قَدرت را نمی دانند.



چیزی که بلافاصله متوجه شدم، این است که اعضای خانواده ام هیچ تلاشی برای تحقق هدف های سال جدیدشان نمی کنند.
مامان گفته بود که از امروز می خواهد کلاس ورزش برود، اما تمام بعدازظهر تلویزیون تماشا می کرد.
بابا گفته بود می خواهد رژیم سفت و سختی بگیرد، اما بعد از شام، در حالی که خرده های کلوچه دور دهانش چسبیده بود، مچش را در گاراژ گرفتم.



حتی برادر کوچکم مانی(۱)، به هدف هایش پایبند نیست.
امروز صبح مانی به همه گفت «بزرگ شده» و می خواهد خوردن پستانک را کنار بگذارد. بعد پستانک محبوبش را در سطل آشغال انداخت.



اما تصمیم سال نو مانی حتی یک دقیقه هم دوام نیاورد.



تنها فرد خانواده که هدف های سال جدیدش را هنوز مشخص نکرده، برادر بزرگم، رودریک(۲) است؛ البته جای شکر دارد، چون فهرست بلندبالایش حتماً به دو کیلومتر می رسد.
بنابراین تصمیم گرفتم برنامه ای ترتیب دهم و به رودریک کمک کنم خودش را اصلاح کند. اسم برنامه ام را «سه بار بزن و حذف شو» گذاشته بودم؛ هر بار که رودریک خرابکاری می کرد، در جدولم، جلوی اسمش علامت «ضربدر» کوچکی می گذاشتم.
اما پیش از آن که حتی فرصت کنم به او توضیح دهم منظورم از «حذف شدن» چیست، سه مشت محکم به پشتم می زد.



به هر حال، کم کم از خودم می پرسم من هم باید سر و سامانی به هدف هایم بدهم یا نه؟ سرم خیلی شلوغ است و تا امروز هم پیشرفت چشمگیری نداشتم.
از این گذشته، بعد از آن که برای هزارمین بار به مامان گفتم آن قدر با صدای بلند چیپس نجود، به نکته ی خوبی اشاره کرد. گفت: «همه ی آدما که بی عیب و نقص نیستن، گریگوری(۳).» فکرش را که می کنم، می بینم حق با اوست.

یکشنبه

بابا بار دیگر تصمیم گرفته رژیم بگیرد و این، خبر بدی برای من است؛ چون تقریباً سه روز است که شکلات نخورده و بی نهایت بداخلاق شده.
یک روز صبح، بعد از آن که بابا بیدارم کرد و گفت باید برای رفتن به مدرسه آماده شوم، ناخواسته خوابم برد. باور کن این آخرین باری است که مرتکب چنین اشتباهی می شوم.



مشکل این جاست که همیشه قبل از این که مامان از حمام بیرون بیاید، بابا بیدارم می کند، برای همین می دانم که هنوز ده دقیقه ی دیگر فرصت خوابیدن دارم.
دیروز راه خوبی به ذهنم رسید تا بدون این که بابا را عصبانی کنم، بیش تر بخوابم. بابا که بیدارم کرد، پتو و بالشم را برداشتم و رفتم جلوی در حمام خوابیدم و منتظر ماندم نوبتم شود که دوش بگیرم.
درست روی گرم ترین جای زمین خوابیدم. وقتی آبگرمکن روشن می شود، آن جا گرم و نرم تر از رختخوابم است.



اما ایرادش این بود که هر بار فقط پنج دقیقه زمین گرم می ماند و وقتی آبگرمکن به طور خودکار خاموش می شد، مثل این بود که روی آهن سرد خوابیده باشی.



امروز صبح، وقتی منتظر بودم مامان از حمام بیرون بیاید، یادم آمد که برای کریسمس حوله ی تن پوش هدیه گرفته بود؛ برای همین رفتم سر کمدش و آن را برداشتم.
باید اعتراف کنم این، یکی از زیرکانه ترین کارهایی است که تا به حال انجام داده ام. پوشیدن حوله ی نرم و گشاد خیلی کیف می داد؛ انگار که از خشک کن بیرون آمده بودم.
راستش، آن قدر حوله را دوست داشتم که حتی بعد از حمام هم آن را می پوشیدم. فکر کنم بابا حسودی اش شده بود که چرا پوشیدن حوله، اول به ذهن خودش نرسیده، چون وقتی سر میز صبحانه نشستم، حسابی دمق بود.



باید اعتراف کنم، خانم ها حق دارند از این حوله ها بپوشند. حالا از خودم می پرسم تا به حال به چه چیز به دردبخور دیگری بی توجه بوده ام.
کاش من هم برای کریسمس، حوله هدیه گرفته بودم، چون مطمئنم مامان حوله اش را از من پس می گیرد.
امسال هم هدیه های کریسمسم چنگی به دل نمی زدند. صبح روز کریسمس، وقتی از پله ها پایین رفتم و دیدم هدیه هایم چیزی جز عطر و اسپری زیربغل و «واژه نامه ی مسافرت» نیست، فهمیدم روز بدی در پیش دارم.



به گمانم تو هم وقتی دوره ی راهنمایی بودی، بزرگ ترها فکر می کردند آن قدر بزرگ شده ای که نباید اسباب بازی و چیزهای جالبی مثل آن هدیه بگیری.
تازه انتظار دارند هدیه های مزخرفت را که باز می کنی، از خوشحالی بال در بیاوری.



امسال بیش ترین هدیه هایم کتاب یا لباس بود. تنها هدیه ای که می شد اسم اسباب بازی روی آن گذاشت، هدیه ی عمو چارلی(۴) بود.
وقتی هدیه ی عمو چارلی را باز کردم، حتی نمی دانستم چیست و باید چه طور از آن استفاده کنم؛ حلقه ی پلاستیکی بزرگی بود که دورش تور چسبانده بودند.



عمو چارلی توضیح داد که آن حلقه، در واقع «سبد لباس های چرک» برای اتاق خوابم است. گفت که می توانم آن را پشت در اتاقم نصب و لباس های چرکم را تویش «شوت» کنم.



اول فکر کردم شوخی می کند، بعد فهمیدم کاملاً جدی حرف می زند؛ بنابراین مجبور شدم توضیح بدهم که من هیچ وقت لباس های چرکم را جمع نمی کنم.
به عمو گفتم که همیشه لباس های کثیفم را روی زمین پخش و پلا می کنم و مامان آن ها را برمی دارد و در لباسشویی می اندازد.



چند روز بعد هم، همه ی لباس هایم، تر و تمیز و مرتب و تاخورده، در کمدم هستند.
به عمو چارلی گفتم باید سبد لباس های چرک را پس بدهد و در عوض پولش را به خودم بدهد تا چیز به دردبخوری بخرم.
آن وقت بود که مامان وارد بحث شد. به عمو چارلی گفت که سبد لباس های چرک، هدیه ی بسیار خوب و به دردبخوری است.
و بعد به من گفت که از حالا به بعد باید خودم لباس های کثیفم را جمع کنم و بشویم.
هدیه های نکبتی امسال بدجوری حالم را گرفتند. این چند ماه، مدام چابلوسی این و آن را می کردم، به خیال این که کریسمس جبران می کنند.



حالا که باید خودم لباس هایم را بشویم، به گمانم باید خوشحال باشم که لباس های نو هدیه گرفته ام؛ چون قبل از این که مجبور شوم لباس های چرکم را بشویم، تا آخر سال لباس نو و تمیز دارم.

نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۳