فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۲

کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۲
دفترچه آبی

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۲ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۲

به‌گمانم مامان خیلی به خودش افتخار می‌کند که پارسال وادارم کرد یادداشت‌های روزانه‌ام را بنویسم، چون دفتر دیگری برایم خریده. اما یادت می‌آید گفتم اگر چند تا احمق این دفتر را که روی جلدش نوشته «دفترچه خاطرات»، از من بگیرند و بخوانند، ممکن است چه برداشت اشتباهی بکنند؟ راستش، این اتفاق امروز افتاد...

ادامه...

بخشی از کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۲

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مهر

شنبه
به گمانم مامان خیلی به خودش افتخار می کند که پارسال وادارم کرد یادداشت های روزانه ام را بنویسم، چون دفتر دیگری برایم خریده.
اما یادت می آید گفتم اگر چند تا احمق این دفتر را که روی جلدش نوشته «دفترچه خاطرات»، از من بگیرند و بخوانند، ممکن است چه برداشت اشتباهی بکنند؟ راستش، این اتفاق امروز افتاد.



حالا که رودریک می داند مامان دفتر دیگری برایم خریده، بهتر است جایی قایمش کنم. چند ماه پیش آخرین دفترچه ام دست رودریک افتاد و بعد فاجعه ای رخ داد که بهتر است در موردش حرف نزنم.
حتی بدون دردسرهایی که معمولاً رودریک برایم درست می کند، تعطیلات تابستانی افتضاحی داشتم.
ما جایی نرفتیم و کار خاصی انجام ندادیم. همه اش تقصیر باباست. بابا باز هم مجبورم کرد در کلاس شنا ثبت نام کنم و می خواست مطمئن شود امسال در هیچ مسابقه ای بازنده نمی شوم.



۱. Brandon
۲. Gerg
۳. Todd

بابا می گوید من به دنیا آمده ام که بزرگ ترین شناگر یا چیزی مثل آن شوم، برای همین مجبورم می کند هر سال تابستان در کلاس شنا ثبت نام کنم.
دو سال پیش که در اولین مسابقه ی شنا شرکت کردم، بابا گفت وقتی داور تیر شروع مسابقه را شلیک می کند، باید شیرجه بزنم و شنا کنم.

اما نگفته بود که داور به هوا شلیک می کند.

من بیش تر نگران این بودم که گلوله کجا می خورد، برای همین ته استخر نشستم تا مطمئن شوم خطری تهدیدم می کند.



حتی بعد که بابا همه چیز را در مورد تفنگ شروع مسابقه توضیح داد، باز هم بدترین شناگر کلاس بودم.
اما در جشن آخر تابستان، جایزه ی «کوشاترین شناگر» را به من دادند. علتش هم فقط این بود که رکورد اولین مسابقه ام با آخری، ده دقیقه تفاوت داشت.
بنابراین، به گمانم بابا هنوز منتظر است که استعداد بالقوه ی من شکوفا شود.



به دلایل زیادی رفتن به کلاس شنا، بدتر از مدرسه ی راهنمایی بود.
اول از همه، هر روز صبح، ساعت ۷:۳۰ در استخر بودیم و آب هم همیشه ی خدا سرد بود.
دوم، همه باید در دو لاین می چپیدیم و شنا می کردیم، برای همین همیشه کسی دور و برم پیدا می شد که دست و پایم به او بخورد.



ما باید از دو لاین استفاده می کردیم، چون تمرین شنا همزمان با تمرین کلاس موسیقی در آب انجام می شد.
خیلی سعی کردم بابا را راضی کنم به من اجازه بدهد به جای کلاس شنا، در کلاس موسیقی در آب ثبت نام کنم.



اولین تابستانی بود که مربی اجازه می داد پسرها به جای لباس های کوتاه و چسبان مسابقه، از شلوارک شنا استفاده کنند. اما مامان گفت لباس شنای ارزان قیمت رودریک «خیلی بهتر» است.



بعد از تمرین شنا، رودریک با ونش آمد دنبالم. این پیشنهاد احمقانه ی مامان بود که اگر من و رودریک هر روز با ماشین او به خانه برگردیم، رابطه مان بهتر می شود. اما این کار رابطه مان را بدتر کرد.
رودریک با نیم ساعت تاخیر آمد دنبالم.
و به من اجازه نداد جلو بنشینم. گفت درست است که ونش مال پانزده سال پیش است، اما کلر صندلی اش را خراب می کند.



ون رودریک صندلی عقب ندارد، برای همین باید بین وسایل موسیقی اش می چپیدم. هر بار که رودریک ترمز می کرد، باید دعا می کردم سرم به یکی از طبل هایش نخورد.



آخر سر، تصمیم گرفتم به جای این که سوار ون رودریک شوم، هر روز پیاده بروم خانه. دو مایل پیاده راه رفتن بهتر از ضربه مغزی شدن در عقب ون رودریک است.
اواسط تابستان، تصمیم گرفتم هر طور شده با کلاس شنا کنار بیایم. بعد به ذهنم رسید کلکی جور کنم و از زیر تمرین در بروم.
کمی شنا کردم و بعد از مربی اجازه گرفتم بروم دستشویی. تا تمرین تمام شود، در دستشویی اتاق رخت کن ماندم. تنها ایراد نقشه ام این بود که دمای دستشویی پسرها حداقل ۴۰ درجه زیر صفر بود. هوای آن جا واقعاً سردتر از آب استخر بود.



مجبور شدم دستمال کاغذی دور خودم بپیچم تا دمای بدنم پایین نیاید.



بیش تر تعطیلات تابستان به همین افتضاحی گذشت. برای همین لحظه شماری می کنم که فردا برگردم مدرسه.

یکشنبه
امروز که رفتم مدرسه، رفتار همه کمی عجیب بود؛ اولش نفهمیدم چه خبر شده.



بعد همه چیز یادم آمد: از پارسال، همه یادشان بود که من به پنیر دست زده ام. این اتفاق هفته ی آخر مدرسه افتاد و تابستان کاملاً همه چیز را فراموش کرده بودم.
مشکل «دست پنیری» این بود که تا دستت را به کس دیگری نمی زدی، از شرش خلاص نمی شدی. اما هیچ کس حتی به شعاع سی متری من هم نزدیک نمی شد؛ برای همین می دانستم باید امسال را با دست پنیری سر کنم.
خوشبختانه، پسر تازه واردی به اسم جرمی پندل(۱) در کلاس مان است، برای همین به گمانم بتواند مشکلم را حل کند.



اولین کلاس مان جبر بود و معلم مرا کنار آلکس آرودا(۲)، باهوش ترین بچه ی کلاس نشاند.
از روی برگه ی آلکس خیلی راحت می شود کپی کرد، چون همیشه ی خدا امتحانش را زود تمام می کند و برگه اش را کنار پایش، روی زمین می گذارد. اگر می توانستم برگه اش را بقاپم، به لطف او از شر این درس خلاص می شدم.
بچه هایی که فامیلی شان با اولین حرف الفبا شروع می شود، بیش تر جلو چشم معلم ها هستند، برای همین باهوش ترین بچه های کلاس اند.
بعضی ها این قانون را قبول ندارند، اما اگر بیایی مدرسه ی ما، ثابت می کنم که درست است.



کریستفر زیگل(۳)



آلکس آرودا

فکر کنم فقط یکی از بچه های کلاس قانون فامیلی را شکسته؛ پیتر اوتگر(۴). پیتر تا کلاس پنجم باهوش ترین بچه ی کلاس بود.
اما حالا وقتی حروف اول اسم و فامیلی اش را با صدای بلند می گویی، بچه ها بدجوری دستش می اندازند.



این روزها پیتر دیگر دستش را بلند نمی کند تا به سوالات جواب بدهد، چون تقریباً دانش آموز درجه سه کلاس است.
در مورد ماجرای پیف پیف و اتفاقی که برای پیتر افتاد، احساس بدی دارم. اما وقتی از این قبیل اتفاقات می افتد، جمع و جور کردن آبروی ریخته، کار سختی است.



به هر حال، امروز همه ی کلاس ها خوب بود، جز کلاس تاریخ. آقای هاف(۵) معلم تاریخ مان است. احساسی به من می گوید چند سال پیش رودریک شاگردش بوده.



۲. Heffley

نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات یک بی عرضه - ۲