فیدیبو نماینده قانونی نشر معیار علم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ۱۳  دلیل برای اینکه

کتاب ۱۳ دلیل برای اینکه

نسخه الکترونیک کتاب ۱۳ دلیل برای اینکه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ۱۳ دلیل برای اینکه

خیلی زود بعد از اینکه «کلی» رفت، زوجی که روی کاناپه بودند وارد اتاق خواب شدند. در واقع پرت شدن توی اتاق خواب، یادتونه؟ همونی که فکر می‌کردم خودشو زده به مستی و به من می‌کوبه که از رو کاناپه بلندشیم و بریم. متأسفانه ادا در نمیاوُرد. واقعاً تا خرخره خورده بود. من در راهرو از کنارشان رد شدم. یکی از دست‌های جسیکا روی شانه‌ جاستین افتاده بود و با آن یکی سعی می‌کرد دست به دیوار برود که نیافتد. البته اصلاً تو اتاق اومدنشون رو ندیدم. من هنوز روی زمین نشسته بودم، پشتم به ته تخت بود و اتاقم تاریک بود. وقتی از اتاق رفتم بیرون خیلی احساس ناامیدی کردم. خیلی گیج بودم. به پیانوی داخل پذیرایی تکیه دادم، انگار که من را روی پاهایم نگاه داشته بود. چکار باید بکنم؟ بمانم؟ بروم؟ ولی کجا بروم؟ رفیق کاناپه‌ایش نذاشت محکم به میز بخوره و وقتی از روی تخت سُر خورد... اونم دوبار... پسره دوباره بلندش کرد و گذاشتش روی تخت. پسر خوبی بود، سعی کرد خیلی نخنده. با خودم فکر کردم الان میذاردش تو اتاق و درو پشت سرش می‌بنده و میره و لحظه‌ عالی‌ای میشه واسه در رفتن من. ختم ماجرا. بعد از اینکه آن شب آن‌همه با او صحبت کردم، با خودم گفتم که این تازه اولش است، یک چیزی داشت بین ما اتفاق می‌افتاد. یک چیز درست، من حسش کردم. ولی این ته ماجرا نبود، چون اینطوری یه نوار جالب از خودش نمی‌ساخت، می‌ساخت؟ و تا الان مطمئنم که شمام فهمیدین آخرش نبوده. با این حال، بدون اینکه مقصد خاصی در ذهنم باشد از مهمانی بیرون زدم. می‌دونم که بعضی‌هاتون اگر جای من بودین همچین فرصت تحریک آمیزی رو از دست نمی‌دادین. ولی دو تا چیز منو روی زمین میخکوب کرده بود. وقتی پیشونی‌مو روی زانوهام چسبونده بودم، فهمیدم که چقدر اون شب نوشیدم و تعادلم اونطور که باید می‌بود، نبود و نمی‌شد بُدوم توی اتاق تا درو ببندم، به خاطر همین کمی احساس خطر کردم. خب این یه بهونه. بهونه‌ دومم اینه که اوضاع اونجا یکم ناجور بود. دختره نه فقط مست بود، بلکه تو حال خودشم نبود. دوباره از اونجایی که پسر خوبی بود، از شرایط سوء استفاده نکرد. می‌خواست، خیلی سعی کرد که دختره یه واکنشی از خودش نشون بده «هنوز بیداری؟ می خوای ببرمت توالت؟ می‌خوای بالا بیاری؟»

ادامه...

بخشی از کتاب ۱۳ دلیل برای اینکه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



هانا! به من اعتماد کن، حتماً خوشش آمده.
بهت گفتم ۱۵ دقیقه دیگه اونجا می بینمت. البته اینو گفتم که مطمئن باشم من قبل از تو می رسم اونجا. می خواستم تا تو وارد پارک میشی، من همونجوری از سرسره بالا رفته باشم، درست مثل خوابام و درست همون جوریم قرار بود اتفاق بیوفته و فقط خبری از درختان رقصان و پاهای بزرگ نبود.
از بالای سرسره، دیدم که از ته پارک وارد شدی، با هر قدم ساعتتو چک می کردی و به سمت سرسره اومدی، اطرافتو نگاه کردی، اما بالا رو نه.
به خاطرهمین، من تا جایی که می شد فرمونو محکم چرخوندم تا سر و صدا ایجاد کنم. تو یه قدم به عقب برداشتی، بالا رو نگاه کردی و منو صدا کردی، اما نگران نباش، با اینکه می خواستم همه چیز مثل خوابم اتفاق بیوفته ولی انتظار نداشتم دقیقاً همه رو با جزئیات اجرا کنی و بگی بازی کردن با درختا رو بس کن و بیا پایین.
من گفتم: «الان میام پایین.»
ولی تو بمن گفتی: «صبر کن! من میام بالا پیش تو».
پس منم داد زدم: «نه! بزار من سُر می خورم پایین!»
بعد تو همون کلمات جادویی که مثل خواب بودن رو تکرار کردی: «من می گیرمت.»
کلاس هفتم، آندری ویلیامز، پشت سالن ورزشی، بعد از مدرسه. او سر ناهار اومد سر میز من، پیشنهادش را در گوش من زمزمه کرد و من تا آخر مدرسه دل تو دلم نبود.
وقتی از نردبون بالایی پایین میومدم نمی تونستم جلوی لبخندمو بگیرم. بالاخره پایین سرسره نشستم، قلبم داشت تند تند می زد. همینه، تمام کاری که باید می کردم این بود که سُر بخورم، که همین کارم کردم.
می دونم واقعاً اینطوری اتفاق نیفتاده بود، ولی وقتی به عقب نگاه می کنم همش انگار با سرعت آهسته بود، سرخوردن، سرسره، موهام که پشتم تو هوا بود، تو که دستاتو آوردی بالا منو بگیری، خودم که دستامو آوردم بالا تا بتونی منو بگیری.
خیله خب جاستین، کی تصمیم گرفتی منو ببوسی؟ وقتی داشتی میومدی پارک؟ یا فقط وقتی سر خوردم توی بغلت بهش فکر کردی؟
خیله خب، کی می خواد بدونه اولین چیزی که بهش فکر کردم چی بود؟ این بود: یکی سوسیس فلفلی خورده بود.
آفرین جاستین.
معذرت می خوام، اِنقدرام بد نبود، ولی این اولین چیزی بود که بهش فکر کردم.
من دیگه از اون به بعد، همیشه برق لب توت فرنگی می زنم.
و همین.
صبر کنین. نوارو عقب نبرین. لازم نیست چون چیزی از دست ندادین.
این... تمام...چیزی... بود... که... اتفاق افتاد.
چرا، مگه چیز دیگه ای شنیدین؟
پشتم به لرزه می افتد. بله، من شنیدم. همه ما شنیدیم.
خب، حق با شماست. یه اتفاق دیگه ام افتاد. جاستین دست منو گرفت به سمت تاب ها رفتیم و تاب بازی کردیم.
بعد؟ بعدش چی هانا؟ بعد چه شد؟
بعد... ما رفتیم. اون راه خودشو رفت و منم راه خودمو.
اوه، خیلی معذرت می خوام، انتظار چیز دیگه ای داشتین؟ می خواستین بشنوین که...خب، منتظر بودین چی بشنوین؟ چون من خودم کلی چیزا شنیدم که نمی دونم کدومش از همه محبوب تره؟ ولی می دونم کدوم از همه کمتر محبوبه: واقعیت.
حالا، واقعیت درست چیزیه که هیچ وقت فراموش نمی کنین.
هنوز هم یادم هست که جاستین چطور با دوستهایش در مدرسه دور هم جمع شده بودند. من یادم هست که وقتی هانا از کنارشان رد می شد همه آنها ساکت می شدند، به سمت دیگری نگاه می کردند و وقتی هانا دور می شد، می زدند زیر خنده. ولی من چرا این یادم است؟ چون بعد از مهمانی خداحافظی کَت، چندین بار می خواستم با هانا حرف بزنم اما خیلی خجالت می کشیدم. وقتی جاستین و دوستهایش را آن روز، این طوری دیدم، حس کردم یک چیزی راجع به هانا هست که من نمی دانم.
بعداً، شنیدم که در آن سرسره خبرهایی شده، ولی او به تازگی به مدرسه آمده بود و شایعاتی که در موردش بود، هر چه که راجع به او می دانستم را تحت الشعاع قرار داد. من فکر کردم هانا به من نمی خورد. آنقدر تجربه داشت که اصلاً به من فکر نمی کرد.
خب، جاستین، دستت درد نکنه، واقعاً میگم. تو فوق العاده ای.
ولی بعدش شروع کردی به قپی اومدن. یه هفته گذشت و خبری ازت نشد. ولی آخر سر، مثل همیشه، شایعه ها به منم رسید و همه می دونن که تو نمی تونی شایعه ای رو تکذیب کنی.
می دونم، می دونم، دارین به چی فکر می کنین. خودمم که داشتم داستان تعریف می کردم، به همین فکر می کردم. یه شایعه باعث شد این کارو با خودت بکنی؟
نه. یه شایعه، خاطره ای که من امیدوار بودم خیلی خاص باشه، رو خراب کرد. یه شایعه، شهرتی برای من درست کرد که بقیه هم باور کردن و نسبت بهش واکنش نشون دادن و بعضی وقتا یه شایعه، تاثیری مثل گوله برفه که هی بزرگ و بزرگ تر میشه. تازه اولشه.
نوارو برگردونین و بقیشو گوش کنید.
من دست بردم سمت ضبط که دکمه توقف را بزنم.
و جاستین، عزیزم، همین دور و برا باش. باورت نمیشه که دفعه‎ بعد، اسم کی به میون میاد.
من دستم را روی دکمه نگه داشتم و به صدای خش خش نرم داخل بلندگوها گوش می دادم، صدای جیرجیر خفیف پیچیدن نوار را می شنوم و منتظرم که هانا دوباره حرف بزند.
اما چیزی نمی گوید. داستان تمام شده است.
وقتی به خانه تونی می رسم، ماشین موستانگش کنار جدول روبروی خانه اش پارک شده، کاپوت بالاست و او و پدرش داخل موتور خم شده اند. تونی یک چراغ قوه کوچک را نگه داشته در حالی که پدرش با آچار، یک چیزی را سفت می کند.
-«خراب شده؟ یا همینطوری برای اینکه سرتون گرم باشه؟»
تونی سرش را بالا می آورد و من را می بیند و وقتی نگاهش به من می افتد، چراغ قوه از دستش داخل موتور می افتد-«لعنتی».
پدرش، کمرش را صاف می کند و دستهای روغنی اش را با جلوی تیشرت روغنی اش پاک می کند و بعد به تونی نگاه می کند و چشمک می زند و می گوید: «شوخی می کنی؟ همیشه برای سرگرمیه؟ همیشه همین طوری است. حتی وقتی یه موضوع جدی باشه سرگرم کننده ترهم میشه.»
تونی درحالی که اخم کرده، دست می برد تا چراغ قوه را در بیاورد. «بابا، کِلی رو یادته؟»
بابایش می گوید، «البته، البته، خوشحالم دوباره می بینمت.» ولی دستش را نمی آورد که با من دست بدهد و البته با آن همه روغنی که روی لباسهایش ریخته اصلاً هم به من بر نمی خورد.
ولی دارد ادا در می آورد. من را فراموش کرده.
بابایش دوباره می گوید. «اوه، هی، یادم اومد. یه بار شام پیشمون موندی، نه؟ هی می گفتی لطفاً و مرسی و اینا.»
من لبخند زدم.
-«بعد از اینکه تو رفتی، مامان تونی یه هفته داشت به ما می گفت که مودب تر باشیم.»
چه بگویم؟ پدر مادرها از من خوششان می آید.
تونی می گوید: «آره، خودشه.» بعد دستمالی برمی دارد و دستهایش را پاک می کند. «خب چه خبر شده کِلی؟»
کلماتش را در ذهنم مرور می کنم «چه خبر شده؟ چه خبر شده؟ اوه، خب، از اونجایی که پرسیدی باید بگم: امروز یه دسته نوار از یه دختری که جون خودشو گرفته دریافت کردم. ظاهراً من یه ربطی به قضیه داشتم. نمی دونم چه ربطی داشتم ولی داشتم فکر می کردم می تونم واکمن تورو قرض بگیرم تا بفهمم جریان چیه یا نه.»
من می گویم: «خبری نیست.»
پدرش می گوید اگر اشکالی ندارد بنشینم داخل ماشین و استارت بزنم «سوئیچ روشه.» کوله پشتی ام را پرت می کنم روی صندلی شاگرد و پشت فرمان می نشینم.
پدرش داد می زند: «صبر کن. صبر کن! تونی نورو بنداز اینجا.»
تونی کنار ماشین ایستاده. من را نگاه می کند. وقتی چشم مان در چشم هم میافتد، نگاهمان بهم گره می خورد و من نمی توانم چشم بردارم. او می داند؟ او جریان نوارها را می داند؟
پدرش تکرار می کند: «تونی، نور.»
تونی این نگاه های بهم گره خورده را می شکند و با چراغ قوه خم می شود. نگاهش از شکاف بین کاپوت، مدام بین من و موتور در رفت و آمد است. اگر اسم او هم در نوارها باشد چه؟ اگر داستانش درست قبل از من باشد چه؟ نکند خودش کسی باشد که نوارها را برای من فرستاده؟
خدایا، دارم می ترسم. شاید او خبر ندارد. شاید قیافه ام یک جوری است که انگار کار بدی کرده ام و فکر او هم گیر این است که بفهمد جریان چیست.
وقتی منتظر هستم صدایم کند تا استارت بزنم، دور و بر را نگاه می کنم. پشت صندلی مسافر، روی زمین، واکمن افتاده. درست همین جوری همان جا افتاده. سیم هدفون هم محکم دورش پیچیده شده. ولی چه بهانه ای بیاورم؟ چرا لازمش دارم؟
بابایش می گوید: «تونی، اینجا، آچارو بگیر و بذار من چراغ قوه رو بگیرم.»
آنها آچار را با چراغ قوه جابه جا می کنند و در آن لحظه، من می پرم روی واکمن. همین جوری یهویی، بدون فکر کردن، جیب وسطی کوله پشتی ام که باز است، می اندازمش و درش را می بندم.
بابایش صدا می زند: «خیله خب کلی، استارت بزن.»
من کلید را می چرخانم و موتور همان موقع روشن می شود.
از شکافی که وجود دارد لبخند پدرش را تماشا می کنم. هر کاری که کرده، ازش راضی است. از روی موتور می گوید: «یه کم میزونش کردیم که از قبلشم بهتر شه. می تونی خاموشش کنی دیگه کلی.»
تونی کاپوت را پایین می آورد و می بندد. «داخل می بینمت بابا.»
بابایش سر تکان می دهد، یک جعبه ابزار فلزی را از خیابان برمی دارد، یک سری دستمال روغنی را جمع می کند و به سمت گاراژ می رود.
من کوله پشتی ام را می اندازم روی شانه ام و از ماشین پیاده می شوم.
تونی می گوید: «مرسی. اگه نیومده بودی احتمالاً تا شب اینجا بودیم.»
من دستم را می اندازم در آن یکی بند کوله ام و تنظیمش می کنم. «باید از خونه می زدم بیرون. مامانم داشت می رفت رو اعصابم.»
تونی نگاهی به گاراژ می کند: «می دونم چی می گی. من باید تکلیفمو انجام بدم و بابام می خواد یکم دیگه زیر کاپوت کار کنه.»
تیر چراغ برق بالای سرمان روشن می شود.
-«خب کلی، برای چی اومده بودی؟»
واکمن داخل کیفم سنگینی می کند. «همین جوری داشتم می رفتم و تو رو دیدم. گفتم یه سلامی بکنم.»
چشمایش یک کم زیادی به من خیره می ماند به خاطرهمین، آن طرف به ماشینش نگاه می کنم.
او می گوید: «من دارم میرم رزی، ببینم چه خبره. می خوای تورو هم برسونم؟»
-«مرسی. ولی فقط چند بلوک می خوام برم.»
او دستهایش را داخل جیب هایش می کند و می گوید: «کجا می ری؟»
خدایا، امیدوارم او در لیست نباشد. ولی اگر باشد چه؟ اگر تا الان به نوارها گوش کرده باشد و بداند دقیقاً چه در سر دارم چه؟ اگر بداند دقیقاً کجا دارم می روم چه؟ یا بدتر، اگر هنوز نوارها به دستش نرسیده باشد چه؟ اگر اسمش بعد از من در لیست باشد چه؟
اگر اینجوری باشد بعداً این لحظه یادش می آید. یادش می آید طفره رفتم، یادش می آید نخواستم چیزی به او بگویم یا هشدار بدهم.
می گویم «هیچ جا» و من هم دستهایم را در جیبم می کنم«خب، پس، فردا می بینمت.»
او هیچ حرفی نمی زند، فقط من را تماشا می کند که برمی گردم. فقط منتظرم داد بزند: «هی! واکمن من کجاست؟» اما این کار را نمی کند. پس راه باز است. من اولین نبش را به سمت راست می پیچم و به راهم ادامه می دهم. صدای موتور ماشین و صدای لاستیک ها را روی آسفالت وقتی موستانگ حرکت می کند می شنوم.
بعد پا می گذارد روی گاز، داخل خیابان پشتی می پیچد و به راهش ادامه می دهد.
کوله ام را از روی دوشم برمی دارم و روی پیاده رو می گذارم. واکمن را در می آورم. سیم را از دورش باز می کنم و هدفون های پلاستیکی زرد را دور گوشم می گذارم و بلندگو های کوچولویش را در گوشم می گذارم. داخل کوله پشتی ام ۴ تا نوار اول هست، که احتمالاً یکی دو تا بیشتر از آن چیزی است که امشب وقت گوش دادن به آنها را دارم. بقیه اش را در خانه گذاشتم.
کوچک ترین زیپ کیفم را باز می کنم و نوار اول را برمی دارم. طرف دوم نوار را داخل واکمن می گذارم و در پلاستیکی اش را می بندم.

نوار شماره ۱: طرف اول

سلام دخترا و پسرا. من هانا بیکرم. صدای منو زنده و بصورت استریو می شنوید.
باورم نمی شود.
این یه گفت وگوی یه طرفه ست، دیگه تکرار نمی شه و هیچ درخواستی وجود نداره.
نه، باورم نمی شود. هانا بیکر که خودش را کشته است.
امیدوارم آماده باشین، چون می خوام داستان زندگی مو براتون تعریف کنم و یا دقیق تر اینکه، داستان تموم شدن زندگی مو تعریف کنم و اگه دارین به این نوار گوش می دین، شما یکی از دلایلش هستین.
چی؟ نه!
قرار نیست من بگم کدوم نوار، داستان شماست؛ اما نگران نباشین، اگه این جعبه کوچیک دوست داشتنی به دستتون رسیده، اسمتون بالاخره یه جایی میاد...قول میدم.
حالا، اصلاً چرا یه دختر مُرده باید دروغ بگه؟
هی! این مثل یه جوک می مونه. چرا یه دختر مُرده باید دروغ بگه؟ جواب: چون دیگه نمی تونه بلند شه.
این یک جور یادداشت پیچیده قبل از خودکشی است؟
بفرما بخندین.
خیله خب، به نظر من خنده دار بود.
هانا قبل از اینکه بمیرد یک سری نوار ضبط کرده؟ چرا؟
قوانین خیلی ساده ست. فقط ۲ قانون وجود داره. قانون شماره یک: گوش بدین. قانون شماره دو: بدین نفر بعدی. خوشبختانه هیچکدوم براتون راحت نیست.
-«داری چی گوش میدی؟»
-«مامان!» سریع دست بردم به ضبط و چند تا دکمه آن را با هم فشار دادم.
-«مامان، منو ترسوندی، چیزی نیست. یه پروژه مدرسه است.»
همیشه وقتی نمی خواهم چیزی را لو بدهم، همین را می گویم. تا دیروقت بیرون می مانم، پروژه مدرسه است. پول اضافه لازم دارم، پروژه مدرسه است. حالا هم که نوار صدای یک دختر را گوش می کنم؛ دختری که دوهفته پیش یک مشت قرص خورده، بازهم پروژه مدرسه است.
مادرم می پرسد: «میشه منم گوش کنم؟»
نوک کفشم را به زمین بتنی می کشم و می گویم: «مال من نیست. دارم به دوستم کمک می کنم. مربوط به تاریخه. کسل کننده ست.»
-«چقدر تو خوبی!» مادرم به سمت من خم می شود، یک تکه پارچه کهنه که زمانی پوشک پارچه ای من بوده را بلند می کند تا نوارِ متر خیاطی که زیرش افتاده را بردارد. بعد پیشانی ام را می بوسد و می گوید: «خوب مزاحمت نمی شم.»
منتظر می شوم تا صدای بسته شدن در را بشنوم و بعد انگشتم را روی دکمه پخش می گذارم. انگشت هایم، دست هایم، بازوهایم، گردنم و همه جایم یک حس توخالی بودن دارند. حتی قدرت کافی برای فشردن یک دکمه ضبط را ندارم. دستمال را برمی دارم، می اندازم روی جعبه کفش، تا چشمم به آن نخورد. کاش هیچ وقت، آن جعبه و ۷ تا نوار داخل آن را ندیده بودم. برای بار اول، زدن دکمه پخش خیلی راحت بود؛ مثل آب خوردن. روحم هم خبر نداشت که قراراست به چه چیزی گوش کنم.
اما این بار، یکی از وحشتناک ترین کارهای عمرم را کردم.
صدای ضبط را کم می کنم و دکمه پخش را می زنم.
...یک: گوش بدین، شماره دو: بدین نفر بعدی، مطمئنم که برای هیچ کدومتون راحت نیست.
وقتی تمام ۱۳ طرف نوارها رو گوش کردین- چون تو هر طرف، داستان یکیو میگم - نوارها رو برگردونین، بذارین داخل جعبه و بفرستین واسه کسی که بعد از شما اسمش توی داستان اومده و تو، شماره ۱۳ خوش شانس، می تونی نوارا رو مستقیم بفرستی به درک. شاید اون دنیا ببینمتون، البته اگه بهش اعتقاد داشته باشین.
محض اطمینان اگر وسوسه شدین که قوانینُ بشکنین، بدونین که من یه کپی از این نوارا دارم. اگر این بسته به همه شماها نرسه، اون کپی ها به صورت عمومی منتشر می شه.
این یه تصمیم یه دفعه ای نبوده.
منو دست کم نگیرین... دوباره.
نه. او نمی تواند چنین فکری کرده باشد.
شما تحت نظرین...
دلم پیچ می خورد، آماده است که اجازه بدهم و همه چیز را بالا بیاورد. در این نزدیکی، یک سطل پلاستیکی پشت و رو روی یک صندلی است. اگر لازم شود، می توانم با دو قدم برداشتن، آن را سریعاً بردارم، برگردانم و استفاده کنم.
من هانا بیکر را خیلی کم می شناختم. منظورم این است که، دلم می خواست بیشتر بشناسمش. می خواستم بیشتر از آنچه شانسش را داشتم، می شناختمش. یک سال تابستان، ما در یک سینما با هم کار می کردیم. زمانی نه چندان دور، در یک مهمانی، باهم آشنا شدیم، اما هرگز فرصت این را نداشتیم که به همدیگر نزدیک تر شویم و من هیچ وقت او را دست کم نگرفتم، حتی یک دفعه.
این نوارها نباید برای من ارسال می شدند. احتمالا یک اشتباهی رخ داده یا یک شوخی بی مزه است.
سطل زباله را طرف خودم می کشم، با اینکه قبلاً کاغذ بسته بندی اش را چک کرده ام، اما دوباره چک می کنم. باید آدرس فرستنده یک جایی همین اطراف باشد. شاید فقط از زیر چشمم در رفته و ندیدمش.
نوارهای خودکشی هانا بیکر دارند دست به دست می چرخند، یک نفر برای مسخره بازی، ازآنها کپی گرفته و برای من فرستاده. فردا در مدرسه، وقتی من را ببینند، می زنند زیر خنده یا پوزخند می زنند و روی شان را برمی گردانند و من می فهمم و بعدش چه می شود؟ بعدش باید چکار کنم؟
نمی دانم.
راستی یادم رفته بود بگم. اگه تو لیست من هستین باید یه نقشه به دست تون رسیده باشه.
دوباره کاغذ بسته بندی را داخل سطل می اندازم.
اسمم داخل لیست است.
چند هفته پیش، درست چند روز قبل از اینکه هانا قرص های خودکشی را بخورد، یک نفر از شکاف کمدم، پاکتی را داخل آن انداخته بود. روی پاکت با ماژیک قرمز نوشته شده بود: «نگهش دار- لازمت میشه».
داخل پاکت، یک نقشه تا شده شهر بود. در آن، حدود ۱۲ ستاره قرمز، جاهای مختلف شهر را مشخص کرده بود.
در دبستان، با همین نقشه های تبلیغاتی، شمال و جنوب و شرق و غرب را یاد می گرفتیم. عددهای کوچک آبی، روی نقشه با اسامی تجاری گوشه نقشه تطابق داشت.
نقشه هانا را داخل کوله پشتی ام گذاشته بودم. می خواستم در مدرسه به بقیه نشان بدهم تا ببینم کسی چنین بسته ای دریافت کرده یا نه. تا ببینم کسی معنی اش را می داند یا نه و بعد از مدتی زیر دفتر و کتاب هایم سُرخورد و کلاً تا الان فراموشش کردم.
توی نوارا، به چند نقطه از شهر دوست داشتنی مون که می تونین ببینین، اشاره می کنم. نمی تونم مجبورتون کنم حتما به اونجا برین، ولی اگه می خواین همه چیز واقعی تر به نظر بیاد، دنبال ستاره ها برین، یا اگه دوست داشتین نقشه رو بندازین دور و منم هیچ وقت نمی فهمم.
همینطور که صدای هانا توسط بلندگوهای خاک گرفته پخش می شود، فشار کوله پشتی ام را روی پاهایم حس می کنم. داخل کوله پشتی ام، یک جایی آن زیر، نقشه هانا است.
یا شاید هم بفهمم. مطمئن نیستم این جریان مرگ، مردن چه جوری است. چه کسی می داند، شاید همین الان پشت سرتان ایستادم...
به جلو خم می شوم، آرنج هایم را روی میز کار می گذارم. سرم را در دست هایم می گیرم و انگشت هایم را لای موهای پشت سرم می کنم، به طرزی غیرمنتظره خیس شده اند.
عذر میخوام. این عادلانه نبود.
آماده ای آقای فولی؟
جاستین فولی. سال آخری. او اولین عشق هانا بود.
اما چرا من این را می دانم؟
جاستین، عزیزم، اولین کسی بودی که دستشو تو دستام نگه داشتم، اما تو فقط یه پسر معمولی بودی و اینو از روی بدجنسی نمی گم. اصلاً. یه چیزی در مورد تو وجود داشت که باعث می شد دلم بخواد دوستِ دخترت باشم. تا به امروزم نمی دونم اون چی بود، اما بالاخره یه چیزی بود و به طرز فوق العاده ای هم قوی بود.
تو اینو نمی دونی، اما ۲ سال پیش که من سال اولی بودم و تو سال دومی، عادت داشتم دنبالت کنم. زنگ شیشم، من توی دفتر، کار می کردم، به همین خاطر می دونستم کی و کجا کلاس داری. من حتی یه کپی از برنامه درسیت هم گرفتم که مطمئن هستم هنوز یه جاهایی اینجاها دارمش و وقتی برن سر وسایلم، احتمالاً پرتش می کنن اونور، چون فکر می کنن خاطرخواهی یه سال اولی، اصلاً ربطی به ماجرا نداره. ولی آیا ربط نداره؟
برای من، بله، ربط داره. من به اندازه تو، توی زندگیم عقب رفتم تا مقدمه ای برای داستانم پیدا کنم و اینجا درست جاییه که ماجرا شروع میشه.
جای من در این لیست و بین این داستان ها کجاست؟ دومی؟ سومی؟ هرچه جلوتر می رود بدتر می شود؟ هانا گفت نفر سیزدهم می تواند نوارها را به دَرَک ببرد.
جاستین! وقتی به آخر این نوارا می رسی، امیدوارم نقشتو تو همه این جریان متوجه بشی. چون الان شاید نقش کوچیکی به نظر برسه، اما اهمیت داره. دست آخر، همه چیز اهمیت داره.
خیانت، یکی از بدترین حسّای دنیاست.
می دونم شما نمی خواستین منو ناراحت کنین. درواقع بیشتر شمایی که دارین به این نوارا گوش می کنین، روحتونم خبر نداشت که داشتین چیکار می کردین. واقعاً چیکار می کردین.
من چکار کردم هانا؟ چون اصلاً نمی دانم. آن شب، اگر راجع به آن شبی است که در فکرم هست، همان قدر که برای تو عجیب بود برای من هم بود. شاید حتی بیشتر، چون من هنوز هم نفهمیدم قضیه چه بود.
می تونین اولین ستاره قرمز رو روی ۴ C پیدا کنین. انگشت تونو بزارین روی C و تا ۴ بکشین پایین. درسته، مثل بازی کشتی جنگیه.
وقتی این نوارا تموم شد، باید برین اونجا.
ما فقط یه مدت کوتاه تو اون خونه زندگی کردیم، تابستون ِقبل از سال اول دبیرستانم، اما اون جاییه که وقتی اولین بار به شهر اومدیم اونجا زندگی کردیم.
و این جاییه که اولین بار تو رو دیدم جاستین. شاید یادت بیاد. تو عاشق دوست من «کَت» بودی.
هنوز دوماه تا شروع مدرسه ها مونده بود و کَت تنها کسی بود که می شناختمش، چون همسایه کناری مون بود. اون بهم گفت که سال پیش همش دنبالش بودی. نه اینکه واقعاً دنبالش راه بیوفتی، فقط بهش خیره می شدی و توی راهرو تصادفی بهش می خوردی. همش تصادفی بود دیگه، نه؟
کَت گفت که تو جشن آخر سال، تو بالاخره جرئت پیدا کردی که کاری بیش از زل زدن و بهش خوردن انجام بدی. شما دو تا، با هر آهنگ آرومی که پخش شد با هم رقصیدین. چه افتخاری!
این داستانها خوب نیستند، اصلا خوب نیستند. به خاطر همین است که نوارها، از روی ترس، دست به دست می چرخند.
چرا آدم باید یک سری نوار را که خود آدم را در یک خودکشی مقصر معرفی می کند برای دیگران پست کند؟ هیچ کسی این کار را نمی کند. اما هانا می خواهد که ما(کسانی که در لیست هستند)، حرف های او را گوش کنیم و ما هم کاری که او می گوید را انجام می دهیم، نوارها را دست به دست می کنیم، حتی فقط به این خاطر که دست آدم هایی که در لیست نیستند، نیافتد.
«لیست»، مثل یک کلوپ مخفی است، یک کلوپ ویژه.
و من هم به دلایلی عضوش هستم.
می خواستم بدونم که تو چه شکلی هستی جاستین. به خاطرهمین، از خونه ما بهت زنگ زدیم که پاشی بیای. از خونه ما زنگ زدیم، چون کَت نمی خواست تو بدونی که کجا زندگی می کنه... خب، اون موقع نه... هرچند که خونشون درست کنار خونه ما بود.
تو از این ورزشای توپی می کردی- نمی دونم بسکتبال بود، بیسبال بود یا هر چی، اما اون موقع نمی تونستی بیای. پس صبر کردیم.
بسکتبال. درآن تابستان خیلی از ما بسکتبال بازی می کردیم، به این امید که به عنوان یک سال اولی بتوانیم وارد تیم بشویم.
جاستین، فقط یک سال دومی بود که یک جایی برای خودش در تیم داشت، به خاطرهمین، خیلی از ماها، با او بازی می کردیم تا شاید در طول تابستان، چیزی یاد بگیریم؛ که البته بعضی هایمان هم، یاد گرفتیم. ولی متاسفانه بعضی هایمان هم نه.
ما(من و کَت)، جلوی پنجره نشستیم و ساعت ها باهم صحبت کردیم، که یهویی تو و یکی از دوستات- سلام زک!- از خیابون اومدین بالا.
زَک؟ زَک دِمپسی؟ تنها زمانی که زَک را با هانا دیدم، آن هم برای یک لحظه کوتاه، شبی بود که برای اولین بار هانا را دیدم.
جلوی خونه قبلی مون، دو تا خیابون به شکل تی برعکس بهم می رسیدن، و شما هم داشتین از وسط خیابون به سمت ما میومدین.

صبر کن. صبر کن، باید فکر کنم.
ناخنم را به قطره رنگ نارنجی خشک شده روی میز کار می کشم. چرا اصلاً دارم به این گوش می دهم؟ یعنی، چرا خودم را اذیت می کنم؟ چرا نوار را از داخل ضبط درنمی آورم و کل جعبه را داخل سطل نمی اندازم؟
آب دهانم را به سختی قورت می دهم. اشک، گوشه چشمم جمع می شود، چون صدای هانا است که می شنوم. صدایی که فکر می کردم دیگر هیچ وقت نمی شنوم. نمی توانم دور بیاندازمش. تازه، قوانین دست به دست کردن هم هستند. به جعبه کفشی که زیر دستمال پنهان شده نگاه می کنم. هانا گفت که یک کپی از تمام نوارها را دارد؟ اما اگر نداشته باشد چه؟ شاید اگر به نوارها گوش ندهم، اگر به دست نفر بعدی ندهم، همه چیز تمام شود، هیچ اتفاقی هم نیافتد.
ولی اگر چیزی داخل نوارها باشد که آسیبی به من برساند، چه؟ اگر سیاه بازی نباشد چه؟ بعد کپی نوارها منتشر می شود. خودش هم همین را گفت و بعد همه می شنوند او در نوارها چه گفته است.
لکه نارنجی رنگ، مثل یک پوسته بلند می شود. چه کسی جرئت دارد چک کند که هانا بلوف می زده یا نه؟
تو از روی جوب پریدی و یه پا تو رو چمن گذاشتی. بابام تمام صبح مشغول آب پاشی چمنا بود به خاطر همین، هنوز خیس بودن، توام پات سُرخورد و رفتی رو هوا. زک به پنجره خیره شده بود و سعی می کرد دوست جدید کَتو- جنابعالی- بهتر ببینه و پاش به پای تو گیر کرد و بغل تو خورد زمین.
تو اونو کنار زدی و بلند شدی. بعدم اون بلند شد و هر دو بهم نگاه کردین و نمی دونستین چیکار کنین.
چه تصمیمی گرفتین؟ دویدین توی خیابون و منو کَتم داشتیم دیوونه وار پشت پنجره می خندیدیم.
یادمه کَت فکر کرده بود خیلی بامزه ست. اینو همون تابستون، توی مهمونی خداحافظیش برام تعریف کرد.
آن مهمانی ای که اولین بار هانا بیکر را دیدم. خدا! من فکر می کردم خیلی زیباست و به تازگی هم به شهر آمده بود که نظرم را بیشتر همین جلب کرد. آن موقع ها، وقتی با جنس مخالف روبرو می شدم، زبانم در دهانم گره می خورد، حتی بچه های پیش دبستانی هم این جوری نمی شدند، اما وقتی کنار هانا بودم، می توانستم نسخه بهتر و جدیدی از «کِلِی جِنسن» سال اولی باشم.
کَت قبل از شروع مدرسه از اینجا رفت و من عاشق پسری شدم که بعد رفتنش جا گذاشته بود و خیلی طول نکشید که اون پسرم نسبت به من علاقه نشون داد که البته اینکه من همیشه دور و برش بودم هم بی ربط نبود.
ما هیچ کلاسی با هم نداشتیم اما حداقل زنگ اول و چهارم و پنجم، کلاسامون نزدیک هم بود. باشه، قبول زنگ پنجم کلاسامون دور بود و بعضی وقتا دیر می رسیدم و تو رفته بودی ولی حداقل زنگ اول و چهارم تو یه راهرو بود.
در مهمانی ِ کَت با اینکه هوا بی نهایت سرد بود اما همه در ایوان بیرونی می پلکیدند. شاید آن شب سردترین شب سال بود و البته، من کاپشنم را در خانه جا گذاشته بودم.
بعد از مدتی، من تونستم سلام کنم و کمی بعدتر توام تونستی جوابمو بدی. بعدش یه روز، بدون اینکه حرفی بزنم کنارت راه رفتم. می دونستم طاقت نمیاری و همین باعث اولین گفت وگوی چند کلمه ای مون شد.
نه، این درست نیست. من کاپشنم را در خونه مون جا گذاشتم چون می خواستم همه مهمونا لباس جدیدم رو ببینن. چه احمقی بودم.
تو گفتی: «هی! نمی خوای سلام کنی؟»
من لبخند زدم، نفسی گرفتم و برگشتم: «چرا باید همچین کاری کنم؟»
-«چون همیشه سلام می کنی.»
من پرسیدم چرا فکر می کنی توی رفتارای من حرفه ای شدی و گفتم تو اصلاً هیچی راجع به من نمی دونی.
در مهمانی ِکت، در اولین گفت وگویم با هانا بیکر، برای بستن بند کفشم خم شدم و نتوانستم ببندم. من نمی توانستم بندهای لعنتی کفشم را ببندم چون انگشتهایم از سرما بی حس شده بودند.
هانا از روی لطف، پیشنهاد داد که برایم ببندد. قطعاً نمی گذاشتم این کار را بکند.
به جایش صبر کردم تا زک خودش را وسط گفت وگوی ناجورمان انداخت و من هم از این فرصت استفاده کردم، رفتم داخل و یخ دستم را زیرآب باز کردم. خیلی خجالت آور بود.
قبلاً که از مامانم پرسیده بودم چطور توجه یه پسرو جلب کنم اون گفته بود «زیاد محل نذار» و منم داشتم همین کارو می کردم و البته جوابم داد. تو شروع کردی دور و بر کلاس من بپلکی و منتظرم بمونی.
انگار هفته ها گذشت تا بالاخره ازم شمارمو خواستی؛ اما من می دونستم که تو بالاخره این کارو می کنی پس تمرین کرده بودم که بلند بلند بگمش. یه جوری آروم و با اعتماد بنفس بودم انگار که اصلاً برام مهم نیست، انگار که صد بار تو روز شماره میدم.
آره، پسرای مدرسه قبلی مون شماره مو گرفته بودن، اما اینجا، توی مدرسه جدیدم، تو اولین نفر بودی.
نه، حقیقت نداره، ولی خب تو اولین کسی بودی که واقعاً شماره ازم خواستی.
نه اینکه قبلنا تمایل به دادن شمارم نداشتم، فقط احتیاط می کردم. شهر جدید و مدرسه جدید و این دفعه، می خواستم کنترل نگاه مردم بهم، دستم باشه. هر چی باشه، مگه آدم چند بار فرصت دوباره پیدا می کنه؟
قبل از تو؛ جاستین، هرکس که شماره مو می خواست تمام اعداد بجز عدد آخررو درست می گفتم. بعد می ترسیدم و بهم می ریختم. یه جورایی تصادفی از قصد.
کوله پشتی ام را روی پایم می گذارم و بزرگترین زیپش را باز میکنم.
وقتی داشتی شماره مو می نوشتی کلی ذوق کرده بودم. خوشبختانه، تو خودت اِنقدر مضطرب بودی که متوجه نشدی که وقتی بالاخره عدد آخرو گفتم-عدد درست رو!- یه لبخند پَهن زدم.
درهمون حال، دست تو اِنقد بد داشت می لرزید که فکر کردم الانه که گند بزنی و من نمی ذاشتم همچین اتفاقی بیوفته.
نقشه هانا را بیرون آوردم و روی میز کار پهن کردم.
شماره ای که داشتی می نوشتی نشون دادم و گفتم: «این باید یه ۷ باشه.»
-«هفتِه.»
از یک خط کش چوبی برای صاف کردن تا خوردگی ها استفاده کردم.
-«آهان، باشه اگه خودت می دونی پس هفته دیگه.»
تو گفتی: «می دونم هفته»؛ اما به هرحال خطش زدی و یه ۷ لرزون تر نوشتی.
من سرآستینمو کشیدم کف دستم و می خواستم خم شم و عرق روی پیشونیتو پاک کنم... یه کاری که معمولاً مامانم می کنه اما خداروشکر این کارو نکردم.اگه اینکارو می کردم تو دیگه هیچ وقت از دختر دیگه ای شماره شو نمی خواستی.
مامان، از در کناری گاراژ، صدایم می کند. صدای ضبط را کم می کنم و آماده ام که اگر در را باز کرد، سریع بزنم روی دکمه توقف.
-«بله؟»
تا برسم خونه، دو بار زنگ زده بودی.
مامان می گوید: «به کارِت برس، ولی می خواستم بدونم با ما شام می خوری یا نه؟»
مامانم پرسیده بود که این کیه زنگ می زنه و من گفتم که با هم یک کلاس داشتیم و احتمالاً راجع به تکالیف سوال داشتی و مامانم هم گفت که تو دقیقاً همینو بهش گفتی.
من به اولین ستاره قرمز نگاه می کنم. ۴C . می دانم کجاست، ولی به آنجا بروم؟
باورم نمی شد، تو به مامانم دروغ گفتی جاستین.
ولی چرا این منو انقدر خوشحال می کرد؟
گفتم: «نه، دارم می روم خانه دوستم برای این پروژه .»
چون دروغامون با هم یکی بود، می شد آن را به فال نیک گرفت.
مامان می گوید: «اشکالی ندارد. غذایت را در یخچال می گذارم بعداً گرمش کن.»
مامانم پرسید چه کلاسی با هم داشتین و من گفتم ریاضی، که البته کاملاً دروغ نبود. ما جفتمون ریاضی داشتیم. فقط نه با همدیگه و درسمون هم فرق داشت.
مامان گفت: «خوبه. اونم همینو بهم گفت.»
من اونو متهم کردم که به دختر خودش اعتماد نداره. تکه کاغذی که شمارت روش نوشته شده بود از دستش گرفتم و دویدم طبقه بالا.
می روم آنجا. به اولین ستاره. ولی قبلش، وقتی این طرف نوار تمام شد، می روم پیش تونی. تونی هیچ وقت ضبط ماشینش را به روز نکرد پس هنوز نوار پخش می کند. او اینطور می گوید که اینجوری کنترل موزیک دست اوست. اگر بخواهد کسی را جایی برساند و مسافرش آهنگ های دلخواهش را همراهش داشته باشد و بخواهد در ماشین گوش کند، تونی به او می گوید: «متاسفانه فرمتش به ضبط ماشین نمی خورد»
وقتی تو تلفنو جواب دادی من گفتم: «جاستین؟ هانام. مامانم گفت سوال ریاضی داری.»
تونی یک ماشین موستانگ قدیمی دارد که از برادرش به او ارث رسیده، که او هم از بابایش گرفته که بابایشان هم احتمالاً از بابای خودش گرفته. در مدرسه کمتر عشقی پیدا می شود که به اندازه عشق تونی به ماشین اش باشد. تعداد دخترهایی که او را به خاطر حسادت به ماشین اش رد کرده اند بیشتر از دخترهایی است که من تا به حال بوسیدمشان.

تو گیج شده بودی اما بالاخره یادت اومد که به مامانم دروغ گفتی و مثل یه پسر خوب عذرخواهی کردی.
با اینکه تونی خیلی دوست صمیمی ای به حساب نمی آید اما با هم روی یک سری از پروژه ها کار کرده ایم، به خاطر همین می دانم که او در کجا زندگی می کند و مهم تر از همه، او یک واکمن قدیمی دارد که نوار پخش می کند، یک واکمن زرد با یک هدفون باریک که مطمئنم آنها را به من قرض می دهد. چند تا نوار با خودم می برم که وقتی از محله هانا رد می شوم که فقط چند بلوک با خانه تونی فاصله دارد، گوش بدهم.
من پرسیدم: «خب، جاستین، سوال ریاضیت چیه؟» نمی ذاشتم به این سادگی خلاص بشی.
یا شاید نوارها را ببرم یک جای دیگر. یک جای خصوصی تر. چون اینجا نمی توانم آنها را گوش کنم. نه اینکه ممکن است پدر و مادرم صاحب صدا را بشناسند، ولی می خواهم یک جای دیگر باشد. جایی که بشود نفس کشید.
توام رو هوا گرفتی و بهم گفتی قطار الف ساعت ۳:۴۵ از خونه شما و قطار ب هم ۱۰ دقیقه بعد از خونه ما راه می افته.
جاستین، تو نمی تونستی ببینی ولی من یه جوری که انگار توی مدرسه ام رو لبه تختم نشستم، دستمو بالا بردم و گفتم: «اجازه آقای فولی، اجازه؟ من جوابو می دونم.»
وقتی اسممو صدا کردی و گفتی: «بله خانم بیکر؟» قانون محل نذار مامانمو از پنجره پرت کردم بیرون و گفتم دو تا قطار، تو پارک آیزنهاور، دم سرسره بهم می رسن.
هانا در جاستین چه دیده بود؟ هیچ وقت نفهمیدم. حتی خودش هم اعتراف می کند که دلیلش را نمی داند. ولی با اینکه قیافه جاستین معمولی است خیلی از دخترها دنبالش هستند. البته، قدش بلند است. شاید هم به نظر آنها، به طور جذابی، مرموز است. او همیشه از پنجره بیرون را نگاه می کند و فکرش مشغول است.
یه سکوت طولانی از طرف تو حکم فرما شد جاستین و واقعاً سکوتی طوووولانی بود. دست آخر پرسیدی: «خب، کی قطارا بهم می رسن؟»
من گفتم: «پونزده دقیقه دیگه.»
تو گفتی ۱۵ دقیقه واسه ۲ تا قطاری که با نهایت سرعت می رن، خیلی یواشه.
وای. یواش تر هانا!
می دونم همتون دارین به چی فکر می کنین. هانا بیکر یه هرزه ست.
اوخ. شنیدین چی گفتم؟ گفتم: «هانا بیکر..هست.» دیگه نمی تونم اینو بگم.
حرفش را قطع می کند.
چهارپایه را به میز کار نزدیک تر می کنم. دو تا دایره داخل نوار که پشت یک شیشه پلاستیکی دودی هستند، دارند نوار را از یک طرف به طرف دیگر جمع می کنند. یک صدای هیس آرام از بلندگو به گوشم می رسد. یک صدای خش خش.
دارد به چه فکر می کند؟ در آن لحظه چشم هایش را بسته؟ دارد گریه می کند؟ انگشتش روی دکمه توقف است و امیدوار است، قدرتش را پیدا کند و فشارش بدهد؟ دارد چکار می کند؟ نمی توانم بشنوم.
اشتباهه.
صدایش نشان می دهد که عصبانی است. حتی از عصبانیت می لرزد.
هانا بیکر هیچ وقت یه هرزه نبوده و نیست. حالا سوال اینه که شما چی شنیدین؟ من فقط یک توجه می خواستم. من یه دختر سال دومی بودم که هیچ که بهش توجه نمی کرد. هرگز، اما از یه پسری خوشم میومد، اونم از من خوشش میومد. داستان همین است -کل داستان- همین.
آن یکی داستان چه بود؟ چون من هم یک چیزهایی شنیده بودم.
چند شب قبل از ملاقات مون توی پارک، همین خوابو دیده بودم. دقیقاً همین خواب، از اول تا آخر همین بود و برای لذت بردن شمایی که دارین گوش می دین بگم که قضیه اینه.
اما قبلش یه پیش زمینه بهتون بدم.
شهر قدیمی مون یه پارکی شبیه به پارک آیزنهاور داشت. اونا هر جفتشون یه جور سرسره داشتن. مطمئنم توسط یه شرکت ساخته شدن، چون کاملاً شبیه بهم هستن. سرسره شبیه موشکه و کلاهک قرمزش به سمت آسمونه. نرده های فلزی از کلاهک تا باله های قرمز میومد و اونو از زمین جدا نگه داشته بودن. بین کلاهک و باله ها ۳ تا سکو بود که توسط نرده بهم وصل شده بودن. اون بالا، رو سکوی بالایی یه چیزی شبیه فرمون کشتی بود و از سکوی وسطی سرسره ای پائین می آمد که تا زمین بازی می رسید.
شب های زیادی قبل از اولین روز مدرسه رفتن در این شهر، تا بالای اون موشک می رفتم و سرمو می ذاشتم روی فرمون. نسیم شبونه ای که از لای میله ها می وزید، آرومم می کرد. من فقط چشامو می بستم و به خونه فکر می کردم.
وقتی ۵ سالم بود یه بار از سرسره رفتم بالا. جیغ می زدم و بلند بلند گریه می کردم و هیچ جوره راضی نمی شدم بیام پایین، اما بابام برای رد شدن از لای سوراخ ها بزرگ بود، به خاطر همین به آتش نشانی زنگ زد و اونا هم یه آتش نشان زن فرستادن که منو بیاره پایین.
احتمالاً قبلاً خیلیا رو اینجوری نجات دادن چون چند هفته پیش، شهرداری اعلام کرد که می خوان موشکو بردارن. فکر می کنم به همین دلیله که خوابام روی سرسره موشکی اتفاق میوفته. منو یاد معصومیت خودم می انداخت.
شاید به همین دلیل است که روی پارک، ستاره قرمز نزده است. احتمالاً تا زمانی که نوار به دست تمامی افراد لیست برسد، سرسره را برداشته اند.
خب، برمی گردیم به خواب های من که از روزی که تو شروع به ایستادن دم ِدر ِکلاس می کردی شروع شدن. روزی که فهمیدم توام ازم خوشت میاد.
هانا لباسش را در می آورد. من شنیدم آن شب چنین اتفاقی در پارک افتاده. ولی صبر کن ببینم. او برای چه باید وسط پارک، چنین کاری را کرده باشد؟
خواب های من در بالای موشک شروع می شن، درحالی که دستم رو فرمونه. هنوزم یه موشک توی پارکه و موشک واقعی نیست، ولی هر بار که فرمونو به سمت چپ می چرخونم، درختای پارک ریشه هاشونو در میارن و به سمت چپ میرن و وقتی که فرمونو به سمت راست می چرخونم اونا به سمت راست میرن.
بعدش صدای تو رو می شنوم که از زمین بازی صدام می کنی: «هانا! هانا! بازی کردن با درختا رو بس کن و بیا پیش من.»
منم فرمونو ول می کنم و از راه سوراخ سکوی بالایی میام پایین. ولی وقتی به سکوی بعدی می رسم، پاهام اِنقدر بزرگ می شن که دیگه از سوراخ رد نمی شن.
پاهای بزرگ؟ شوخی می کنی؟ من که متخصص خواب نیستم ولی شاید فکر می کرده که پاهای جاستین خیلی گنده هستند.
من سرمو از لای میله ها رد می کنم و فریاد می زنم: «پاهای من خیلی بزرگ شدن. هنوزم می خوای بیام پایین؟»
توام فریاد می زنی: «من از پاهای بزرگ خوشم میاد. بیا پایین سرسره، پیش من. من می گیرمت.»
پس منم می شینم روی سرسره و زور می زنم که حرکت کنم. ولی فشار باد روی پاهام، باعث میشه آروم حرکت کنم. تو اون فرصتی که طول می کشه به پایین سرسره برسم، متوجه می شم که پاهای تو به شدت کوچیکن. اصلاً انگار نیستن.
می دانستم!
تو با آغوش باز پایین سرسره ایستادی و منتظر بودی منو بگیری و شاید باورت نشه اما وقتی می پرم، پاهای بزرگم پاهای کوچیک تو رو لگد نمی کنن. تو می گی: «می بینی؟ ما برای هم ساخته شدیم.» و... من بیدار می شم.
هر شب به مدت یک هفته، از خواب بیدار میشم اما الان، جاستین بالاخره می تونم واقعاً ببینمت. توی اون پارک؛ پایین همون سرسره و لعنت بهش، تو چه خوشت میومد چه خوشت نمی اومد، باید با تمام وجود منو می بوسیدی.

نظرات کاربران درباره کتاب ۱۳ دلیل برای اینکه