فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مُزا مُزا

کتاب مُزا مُزا
یا قضیه سین هه

نسخه الکترونیک کتاب مُزا مُزا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۷۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مُزا مُزا

صحنه خالی است. تماشاگران بر جایگاه خود نشسته‌اند. همه‌ی چشم‌ها، چشم‌انتظار آغاز نمایش‌اند. خبری از شروع اجرا نیست. مدت زمانی به همین منوال می‌گذرد. با گذشت تقریبی یک ربع از ساعتِ شروع اجرا، حوصله­ی تماشاگران سر می‌آید. در نهایت تماشاگری – ترجیحاً - از ردیف سوم صندلی هشت - بلند می‌شود، به تأخیر اجرا اعتراض می‌کند.]

ادامه...

بخشی از کتاب مُزا مُزا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به منظور نزدیک شدن به فضای مستندگونه و تعاملی نمایشنامه «مزامزا» دو پیشنهاد اجرایی دارم:
بهتر است نام بازیگر نقش «تماشاگر معترض» و «همسر تماشاگر» در بروشور نمایش ذکر نشود.
«سین هه» مخفف و حرف اول اسم و شهرت «سیروس همتی» است. به فراخور اسم و شهرت بازیگری که قرار است نقش «تماشاگر معترض» را بازی کند، این مخفف قابل جایگزین است.

هرگونه برداشت منوط به مجوز کتبی از نویسنده یا ناشر است.

تقدیم به ژن خوب ها، مُفت خورها، ناف برها، جیب برها و نون­برها 

آدم ها

رییس
منشی
وکیل
تماشاگر معترض
همسر تماشاگر
کارگردان
زن تاخیری (شاهد)(۱)
مرد تاخیری
بازبین نامحسوس
تعادل
چند مامور
هیات منصفه و...

صحنه ی اول:

[صحنه خالی است. تماشاگران بر جایگاه خود نشسته اند. همه ی چشم ها، چشم انتظار آغاز نمایش اند. خبری از شروع اجرا نیست. مدت زمانی به همین منوال می گذرد. با گذشت تقریبی یک ربع از ساعتِ شروع اجرا، حوصله­ی تماشاگران سر می آید. در نهایت تماشاگری – ترجیحاً - از ردیف سوم صندلی هشت - بلند می شود، به تاخیر اجرا اعتراض می کند.]

تماشاگر: (ملتمسانه) ببخشید... شروع نمی کنید؟

[درست بعد از انعقاد کلام او، چند نفر مامور، وارد سالن می شوند. به تماشاگر معترض هجوم می آورند. با زور و فشار و تهدید، او را کشان کشان روی صحنه می برند. هم زمان منشی، با کت و شلوار مشکی و کفش های پاشنه بلند، به همراه هیات منصفه وارد صحنه می شوند. هر کدام چهارپایه تاشویی در دست دارند. چهارپایه را باز می­کنند، روی آن می نشینند. متاسفانه از همسر تماشاگر معترض کاری بر نمی آید.کیف دستی او را گرفته، مقابل میز منشی می گذارند. منشی جلوی صحنه می آید.]

منشی: (به تماشاگران) لطفاً قیام کنید.

[با قیام تماشاگران، مردی چهارپایه ی تاشو به دست، با شکل و شمایل ویژه، ردایی مخصوص به تن وارد صحنه می شود.]

رییس: (به تماشاگران) بفرماین.

[تماشاگران با اشاره رییس می نشینند. رییس جلوی چهارپایه­اش می ایستد.]

رییس: (ایستاده) ای کسانی که ایمان آوردید. بفرمایید بنشینید.

[چهارپایه­ی تاشو خود را باز می­کند، می نشیند. از جیب خود چکشی در می آورد. سه ضربه به چهارپایه می زند.]

رییس: چیزی خوردی نجس؟
تماشاگر: من؟!
رییس: چیزی نوشتی، چیزی خوندی؟
تماشاگر: هیچی...
رییس: چیزی زدی بی پدر؟
تماشاگر: این چه طرز صحبت کردن آقا!
رییس: به کسی فحش دادی؟ سطل آشغال سوزوندی؟
تماشاگر: به قیافم میاد؟!...
رییس: به قیافت که خیلی چیزا میاد... خَس و خاشاکی؟
تماشاگر: ای بابا...
قاضی: رو پیشونیم چیزی نوشته؟ (مکث) رو سرم شاخ دیدی یا دُم؟ گوشام مخملیه؟... تو منو چی فرض کردی­هااااا... هر کسی پاش وابشه اینجا... حتماً یه غلطی خورده.
تماشاگر: آقای محترم!...
رییس: (به مامور) قانون تعادل.

[دو مامور، تماشاگر معترض را سر و ته می کنند.]

رییس: با قانون تعادل، تعادل متهم بالانس میشه.
تماشاگر: متهم؟! (در وضعیت سر و ته) چیکار می کنین... فشارم افتاد آقا... دوربین مخفیه؟

[ماموری که پشت متهم است چند ضربه با کمربند به متهم می زند.]

تماشاگر: (شاکی) نزن... چرا می زنی... مگه چیکار کردم؟
رییس: کافیه (به منشی) جُرمش؟
منشی: اهانت.
رییس: اهانت؟!... به کی؟!... به چی؟
منشی: به تاتر.
رییس: اوهووووو؟!... (به تماشاگر) توهین به غنای فرهنگی! تمدن چند هزار ساله!... خودِ خدا باید پشتت باشه... کاش حداقلِ جُرمت امنیتی بود یا نفتی یا اختلاس.
تماشاگر: من چیزی نگفتم که اینقدر دارین بزرگش می کنین... من فقط بلند شدم گفتم «ببخشید...شروع نمی کنین»
رییس: (غلیظ) تو غلط کردی... به همین غلظت که گفتم... تو سر پیازی یا ته پیاز؟... (مکث) اصلاً به تو چه؟... احمق، شروع هر کاری به اِذن خداس نه به زِرِ تو.
تماشاگر: مواظب حرف زدن تون باشین...
رییس: اگه نباشم؟!... چه غلطی می خوای بکنی؟ (به منشی) چه اهانتی کرده؟
تماشاگر: هیچ اهانتی در کار نبوده... نمایش تاخیر داشت...
رییس: (حرف او را قطع می­کند.) تاخیرداشت که داشت... تو رو سَنَه نَه... تا بوده همین بوده. تولد تاخیر داره، مرگ تاخیر داره، حقوق، فوتبال، پرواز، برق، آب، گاز، بعله ی عروس تاخیر داره، دوماد تاخیر داره (مکث) یبوست نگرفتی تا بفهمی اونم تاخیر داره (مکث) الان دنیا رو تاخیر می­چرخه (مکث) اگه دوتا کتاب خونده بودی... مثلاً... (می ماند.)
منشی: (به او می­رساند.) جنایات و مکافات...
رییس: مثلاً کتاب جنایت و کتاب مکافات رو می­خوندی، می فهمیدی که تاخیر، ذاتِ هنره (مکث) بی شعور، واسه چند دقیقه تاخیر تاتر، اونم این هنر زنده و مهجور تعیین تکلیف می کنی؟!
تماشاگر: من؟!... تعیین تکلیف نکردم.
رییس: کردی که اینجایی... تو کی هستی؟
تماشاگر: تماشاگر...
رییس: (بُهت زده) تماشاگر؟!... پرونده ات اینو نمیگه؟!
تماشاگر: پرونده ام؟!
رییس: درستت می­کنم (مکث) بیاریدش درست روبه روی من

[تماشاگر معترض، باتدابیر شدید امنیتی، روبه روی رییس قرار می گیرد.]

رییس: (کشف) تماشاگر نمایی.
تماشاگر: من؟!...
رییس: (حرف او را قطع می­کند.) تو نیم مَنم، نیستی... سفیدی چشات داد میزنه که تماشگر نیستی چشم سفید... مَردک... اگه تماشاگرِ فهیم تاتر بودی صد سال سیاه، اینجا نبودی (مکث) فقط تماشاگر واقعی می فهمه که تاتر هنر جمعی یه و تو هنر جمعی، درصد اتفاقات غیر منتظره، بی نهایت بالاست.
- ممکنه بازیگری، البته متعهد، به خاطر استرس اجرا، دستشویی ش گرفته باشه...
- ممکنه بازیگری، خانوم یا آقا، فرق نمی کنه جای پارک پیدا نکرده باشه...
- ممکنه حراست محترم تالار، به خاطر دو تا تارِ مو به بازیگر گیر داده باشه.
- ممکنه یارانه­ش واریز نشده باشه.
(مکث) مشکلاتی هست که تماشاگرنما جماعت نمی فهمه.
تماشاگر: من خودم به مشکلات عدیده ی هنر والای تاتر واقف هستم... فقط انتظار داشتم، لااقل یکی حُرمت می ذاشت می اومد رو صحنه به ما اطلاع می­داد، یه معذرت­خواهی خشک و خالی از ما می­کرد.
رییس: چه فرمایشاااا!... گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من (می ماند)
منشی: (به او می­رساند.) آنچه البته به جایی نرسد فریاد است.
رییس: درستت می­کنم... منظورت اینه که عوامل نمایش مشکلات عدیده ای رو که برات شمردمُ وِل کنن بیان خدمت حضرت عالی و گزارش لحظه به لحظه پشت صحنه رو به سمع و نظرت برسونن؟...
تماشاگر: منظور بنده اصلاً اون چیزی نبود که شما فکر...
رییس: (حرف او را قطع می­کند.) ما همون چیزی رو از حرف های متهم برداشت می کنیم که منظورشِ (مکث) نه کمتر نه بیشتر.
تماشاگر: متهم؟!... من شدم متهم؟!
رییس: درستت می کنم...
تماشاگر: ما فقط تماشاگریم...
همسر تماشاگر: تماشاگر پر و پا قرص.
رییس: (به همسر تماشاگر) پر و پاقرص رو خوب اومدی، (به تماشاگر) اگه فک کردی تاتر این هنر زنده مهجور محتاج تماشاگر نماهای پَر و پاقرصی چون شماست، یقین بدونین کور خوندین (خطابه) تاتری جماعت می میره، ذلت نمی پذیره.
منشی: (تکرار می­کند) تاتری می میرد... ذلت نمی پذیرد.
رییس: تاتر محتاج تماشاگرنما نبوده، نیست و نخواهد بود. (مکث) بنده خودم تو سالن هایِ بعضاً خصوصی، تاترهایی دیدم که فاخر بودن ولی تماشاگر نداشتن، تماشاگر عددی نیست (مکث) تا دنیا دنیاست، تماشاگرا اومدن و رفتن ولی تاتر مونده... و تمام.

[منشی و رییس بلند می­شوند.]
منشی: وقت تمامِ.

تماشاگر: کجا «و تمام»؟!... خودتون بریدین و دوختین، نوبت به من که رسید... من اعتراض دارم... من به این شرایط...
منشی: (حرف او را قطع می­کند) وقتی رییسمون بگه...«وَ تَمام» یعنی هر دوتون خفه شین.

[رئیس و به دنبال او منشی از صحنه خارج می شوند.]

صحنه ی دوم:

[در گوشه ای از صحنه، همسر تماشاگر معترض در حال نشست و برخاست است. چند کتاب، بسته­بندی شده در کنار اوست. روی کتاب ها، گوشی همراه قرار دارد. همسر تماشاگر روی ترازو می­ایستد. وکیل به عقربه­ی ترازو نگاه می کند.]

همسر: می­تونم ببینمش.
وکیل: حرفش هم نزنین.
همسر: دلم براش تنگ شده.
وکیل: قضیه «سین هه» چیه؟
همسر: هیچ قضیه­ای نیست که اینقدر بزرگش کردن... «سین هه» حرف اول اسم و فامیل شوهرمه.
وکیل: همین؟
همسر: همین.
وکیل: شوهر شما هم نخبه­اس هم منبعِ تولید نخبه.
همسر: می­خواین به فعالیت­­­های علمی­ش انگ سیاسی بزنین؟
وکیل: من نه... اونا.
همسر: شما هم جز اونا... وکیل تسخیری...
وکیل: ناراحتین برم؟

[همسرِ تماشاگرِ معترض گوشی تلفن همراه را از روی بسته کتاب­ها برمی­دارد. به وکیل می دهد.]

همسر: هرچی تو گوشی همسرم بود پاکش کردن.
وکیل: اگه لازم باشه صورت مساله رو هم پاک می­کنن (مکث) واسه اینکه مدرکی واسه خودشون داشته باشن، حتماً یه نسخه ازش دارن (طعنه) دنبالِ عکس­های سلفی شوهرتی؟
همسر: (سکوت)...
وکیل: می­خوای گوشش و بپیچونم؟
همسر: شما گوش اونارو بپیچون... این همه جرم و جنایت، این همه تجاوز و خیانت، این همه اختلاس و وِل کردین گیر دادین به شوهر من... به چه جرمی؟ به جرم اعتراض به تاخیر اجرا!... چیزی که حق مسلم هر تماشاگره... شما به قوانینی هم که خودتون وضع کردین پایبند نیستین آقا... به راحتی آب خوردن، محکوم به اعدامو بی­گناه می­کنین... بی­گناه رو محکوم به اعدام...
وکیل: من نه... اونا
همسر: (در ادامه) حالا باید چی کار کنم؟
وکیل: اولین کار... استمهالِ
همسر: استمهال؟!...
وکیل: (تایید) از باب استفعال... یعنی طلب مهلت کردن...
همسر: مهلتِ چی؟!...
وکیل: تا حکم به تاخیر بیفته (مکث) به تعبیر بهتر، تا متهم به مُزایده گذاشته نشه.
همسر: مزایده؟!... شوهرِ من؟
وکیل: بهتون تفهیم اتهام نکردن؟
همسر: دریغ از یک کلمه...
وکیل: اعدام به روش «مُزامُزا»... یعنی به مُزایده گذاشتنِ متهم.
همسر: (هاج و واج)!!!
وکیل: تو جشن و سور آقازاده­ها... یه مراسم ویژه هست، کسری بودجه.
همسر: کسری بودجه؟!
وکیل: تو کسری بودجه، متهم رو میارن وسط... متهم باید اون وسط برقصه... با توجه به همه ویژگی­های جسمانی و روحانیِ متهم... هر کس یه قیمتی روش می­ذاره... کسی که بالاترین قیمت رو پیشنهاد بده... متهم مالِ اونه.
همسر: (عصبی) متهم مالِ منِ... عشقِ منِ... سهمِ منِ...
وکیل: شما هیچ سهمی از همسرتون ندارین...
همسر: چه طور همچین چیزی ممکنه؟!...
وکیل: وقتی حکم اعدام به روش «مُزامُزا» صادر شد...­ همه­ی تعلقات متهم قطع می­شه. همه دار و ندارش به طور خودکار ضبط و توقیف میشه.
همسر: طبق کدوم قانون؟!... کدوم آیین و ماده و تبصره؟...
وکیل: حالا چیا داره... بگین تا دیر نشده یه فکری کنم.
همسر: لازم نکرده.
وکیل: (در ادامه) وکیل امینِ موکلِ.
همسر: بی­شک همین­طوره... بذارین خیالتونو راحت کنم، دار و ندارِ شوهرِ من به نام مَنِ
وکیل: (جا خورده) دَمِش گرم... عجب همسر زرنگی داشتین
همسر: داشتم؟!
وکیل: (تایید) شما دیگه هیچ نسبتی با شوهرتون ندارین
همسر: این چرندیات چیه به خوردِ من میدین!
وکیل: یا نمی­دونین کجا زندگی می­کنین یا خودتونو می­زنین به اون راه (مکث) حکم­های سنگین تبعات خودشو داره (مکث) داشتم می­گفتم، بعد از واریز مبلغ مُزایده به حساب... طبق آداب و مراسم مخصوص، متهم، تمیز کرده، حموم رفته، بَزَک کرده، اپیلاسیون، سولار، شیک و پیک، تحویل خریدار میشه.
همسر: (هاج و واج) بعد؟!
وکیل: بعد، به سلیقه ی خریدار بستگی داره، اگه خریدارِ متهم، زن باشه یه جریانی­یه... اگه خریدارِ متهم مرد باشه یه جریانِ دیگه (مکث) چیزی که مهمِ اینه: «خریدار می­تواند هر کاری با متهمِ محکوم به اعدام بکند (مکث)» می­تونه اونو بُکشه، یا زجر­کُشش کنه (مکث) می­تونه برده­ش کنه یا عین پرنده آزادش کنه... می­تونه زارش کنه، می­تونه رامِش کنه... می­تونه از هر جای متهم که دلش بخواد، دارش بزنه... حتی می­تونه تاکسیدرمی کنه و بزنه به سینه دیوار اتاق خوابش، می­تونه به کسی امانتش بده، یا چند برابر قیمت بفروشتش...­
همسر: (نگران) مگه میشه؟... فاجعه­س...
وکیل: ولی هست...
همسر: تورو خدا بجنبین... یه کاری کنین.
وکیل: مارو تو پارتی­هاشون راه نمیدن... روحمون هم خبر نداره که خریدار متهم کیه (مکث) فقط وقتی قرار باشه به کسی امانتش بدن یا چند برابر قیمت بفروشن ما می­فهمیم...
همسر: خواهش می­کنم دست دست نکنین... بجُنبین... تا دیر نشده درخواست مهلت بدین.
وکیل: درخواست مهلت؟
همسر: استمهال.
وکیل: تو این مملکت تکون می­خوری، باید پول بدی.
همسر: چقدر؟!
وکیل: یک پنجم دیه ی کامل (حساب می­کند) دویست و سی و یک میلیون تقسیم بر پنج، به عبارتی میشه چهل و شش و دویست...
همسر: چه خبره؟!...
وکیل: شما علی­الحساب، چهل و شش و صد و هفتاد بدین، البته بایه حسابِ سر انگشتی، اونم تا این لحظه.

[وکیل بلافاصله دستگاه pose؛ کارت­خوان - را از جیب کُتش در می­آورد. همسر متعجب می ماند.]

وکیل: تو این مملکت الکی به کسی پوز نمیدن... وکیلی که پوز داره کارش حرف نداره.
همسر: اونی که پوز نداره؟
وکیل: نامردی­یه که دومی نداره­ (مکث) بعضی از رفقای ما آبرو و حیثیت ما رو هم بُردن... شما برای واریز پول­تون باید رسیدِ پرداخت داشته باشین... غیر اینه؟
همسر: نه خیر.
وکیل: این دستگاه همین کار رو می­کنه...

[همسر تماشاگر معترض،کارت بانکی خود را درمی آورد.]

وکیل: (چشمانش را می بندد) راحت باشین.

[همسر کارت می­کشد. دو برگه رسید بیرون می­آید. همسر یک رسید را برای خودش برمی­دارد. رسید دیگر را به وکیل می­دهد.]

همسر: چشماتونو واکنین...
وکیل: (رسید را می­گیرد) همه چی باید شفاف باشه.
همسر: بیچاره اونایی که پول ندارن... بجنبین تا شوهرم به مزایده گذاشته نشه.
وکیل: خیالتون راحت، پول شما رفت جایی که «پول» حرف اول و آخر رو می­زنه (مکث) با این واریز، به طور خودکار تا دو هفته، اعدام به روش «مُزامُزا» عقب می افته (مکث) می­مونه مورد بعدی که شاهد تلاش شبانه­روزی­تون هستم.

[همسرِ تماشاگرِ معترض روی ترازو می­رود. سپس با اشاره­ی وکیل شروع می­کند به طناب زدن.]

وکیل: همین­طور که دارین چربی­تون­رو آب می­کنین با دقت، به سوال­های منم جواب بدین.
همسر: حتماً...
وکیل: کسی هست که حاضر بشه جزییات اون شب رو شهادت بده؟
همسر: خودم!...
وکیل: اولاً شهادت بستگان درجه یکِ متهم، از اعتبار قانونی ساقطِ... ثانیاً شما نصفین.
همسر: نصف؟!
وکیل: شهادت زن نصف مَردِ.

[همسر از روی تنفر و انزجار، آهِ جانکاه می کشد.]

وکیل: از نظر من نه...
همسر: از نظر اونا
وکیل: اشکالی نداره... دقیقاً بگین چی شد؟
همسر: من و همسرم رفته بودیم تاتر.
وکیل: بهتره بگید من و همسر سابقم
همسر: ما رفته بودیم تاتر ببینیم.
وکیل: کدوم تاتر؟
همسر: «مُزا مُزا»
وکیل: «مُزامُزا»، چه اسمِ مزخرفی... کجا اجرا می رفت؟
همسر: تالار شهر
وکیل: چه جاییییی!...

[با اشاره وکیل، همسر تماشاگر معترض روی ترازو می­آید.]

وکیل: (مسرور) سه کیلو و سیصد و سی گرم.

نظرات کاربران درباره کتاب مُزا مُزا