فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رنجر

کتاب رنجر
فيلمنامه سينمايی

نسخه الکترونیک کتاب رنجر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۰۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رنجر

وقتی این سناریو را می‌نوشتم ابداً فکر نمی‌کردم که به این نقطه تلخ و شرم‌آور و بی‌قهرمانی امروز برسیم‌. آن روزها گوش بزرگان شنوا بود‌. چشمشان از عشق مردم پر اشک بود‌. دستشان برکت داشت‌. نفسشان بوی خدا می‌داد‌. قدمشان در راه راست بود و داشتن مقام، منصب بندگی و نوکری معنا می‌شد... والله قسم قرارمان این نبود که در دهه نود به این ناکجاآباد نه تهی از دین، که خالی از انسانیت و شرف و وجدان و قیامتی از دروغ و دروغ و دروغ برسیم‌. حال با دلی شکسته و سوخته این سناریوی دهه شصت را به یاد آن روزهای بهشتی تقدیم انتشارات نیستان می‌کنم، زیرا هنوز که هنوز است کلبه محقر و باصفای نیستان، پناهگاه و خانه امن همه قلم به دستان بی‌خانمان دهه شصت بوده و همچنان بر قول و قرار آن روزهای طلایی و نورانی، محکم ایستاده است.

ادامه...

بخشی از کتاب رنجر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به نام تنها پناه دل شکستگان

این سناریو یادگار روزهای دهه شصت من است . همان روزها که کوچه و خیابان های شهر پر از قهرمان بود . همان روزها که سرتاسر مرزهای غرب و جنوب خانه پهلوانان و قهرمانان بود . همان روزها که مردم با گوشت یخ زده و کوپن های اندک قند و شکر و روغن لبخند بر لبانشان بود و با «الهی شکر» گفتن صادقانه شان بر سر سفره خالی شان می نشستند و هر روز فوج فوج تابوت قهرمانان را بر دوش ستبرشان حمل می کردند و مادرهای داغ دار بر سر تابوت ها نقل می پاشیدند و در پشت سرشان اسپند دود می کردند .
همان روزها که زمین شهرها پر از آسمان بود و ابرهای سپید زیر پای مردم حرکت می کرد . همان روزها که رضای خدا و وجدان تکلیف همه را روشن می کرد، نه قیمت دلار و سکه و قدرت و مقام و رانت .
همان روزها که اختلاس و بی عدالتی یک غیر ممکن بود و ناامیدی و فساد و رانت خواری یک توهم خنده دار . همان روزها که یک معلم پارسا و خداترس ساکن میدان پاستور بود و ریاکاری و نامردی و سیاست بازی، یک کفر باورنکردنی تلقی می شد . همان روزها که جوانان مان عزیز بودند و قوی و هیچ گاه تصورش را هم نمی کردیم که پس از سه دهه، جوانان این کوچه و خیابان ها چنین علیل و ناامید و دل شسته شوند .
وقتی این سناریو را می نوشتم ابداً فکر نمی کردم که به این نقطه تلخ و شرم آور و بی قهرمانی امروز برسیم . آن روزها گوش بزرگان شنوا بود . چشمشان از عشق مردم پر اشک بود . دستشان برکت داشت . نفسشان بوی خدا می داد . قدمشان در راه راست بود و داشتن مقام، منصب بندگی و نوکری معنا می شد...
والله قسم قرارمان این نبود که در دهه نود به این ناکجاآباد نه تهی از دین، که خالی از انسانیت و شرف و وجدان و قیامتی از دروغ و دروغ و دروغ برسیم . حال با دلی شکسته و سوخته این سناریوی دهه شصت را به یاد آن روزهای بهشتی تقدیم انتشارات نیستان می کنم، زیرا هنوز که هنوز است کلبه محقر و باصفای نیستان، پناهگاه و خانه امن همه قلم به دستان بی خانمان دهه شصت بوده و همچنان بر قول و قرار آن روزهای طلایی و نورانی، محکم ایستاده است.

عزت زیاد . بهزاد بهزادپور . تابستان ۹۷

۱- سلول انفرادی - داخل

در فضای تاریک و روشن سلولی کثیف، مرد قوی هیکلی را می بینیم که بر کف سلول افتاده و حالش به شدت وخیم است و همراه با تشنج، ضعیف ناله می کند . دست های مرد در کف سلول به دنبال چیزی می گردد . سوسکی از کنار دستش می گذرد . دست ناتوان مرد سوسک را می گیرد و بی رمق به دهانش نزدیک می کند . سوسک دست و پا می زند وعاقبت می گریزد . دست مرد با بی حالی و ناتوانی آن را تعقیب می کند . ناگهان همراه با صدای مهیبی، در سلول به سرعت باز شده و دو سرباز عراقی در ضد نور دیده می شوند . یکی زنجیر به دست دارد و دیگری کابل.

سرباز: باید بری بیرون، پاشو جیره آخرت رو بخور !

مرد بی رمق به آن دو می نگرد . ناگهان دو سرباز به داخل سلول حمله کرده و یکی زنجیر را به دور گردن مرد پیچیده و مانند گوسفند نگهش می دارد و دیگری با کابل و لگد، پیکر مرد را زیر ضربات وحشیانه می گیرد . با هر ضربه صدایی برمی خیزد و از مرد تنها صدای خرخر شنیده می شود.

۲ - محوطه اردوگاه - روز

یک هزار اسیر، خسته و شکسته، در زیر نور شدید آفتاب به ردیف ایستاده اند . صف سربازان مسلح آنها را محاصره کرده اند . فرمانده عراقی اردوگاه، با قدی بلند و چهره ای آرام و سرد، در مقابل اسرا ایستاده.

فرمانده: باور کنید که من بعضی شب ها برای شما گریه می کنم . اما چه فایده؟ شما بی رحم تر از این هستید که به دلسوزی من توجه کنید . من به دنبال آرامشم ، اما شما طالب هیاهو . من طرف دار صلحم، اما شما دنبال جنگ . من هزارتا مرده متحرک می خوام ، اما شما با هشت بار اقدام به فرار خواستید زنده بودنتون رو به رخ من بکشید و من هم هر هشت بار، دو ساعت بعد، جناره تیکه تیکه شده فراری ها رو جلوتون انداختم.

ادامه صدای فرمانده:
- فلاش بک -
تصویر جنازه غرق خون شش اسیر در وسط محوطه افتاده و صف اسرا از کنار جنازه ها می گذرد.

صدای فرمانده: خواستید با عزاداری اثبات کنید که هنوز زنده اید ، اما متاسفانه استخون همه تون رو شکستم .

- فلاش بک -
تصویر اسلوموشن از درگیری سربازان کابل به دست با اسرای غرق خون . با ضربه هر کابل، اسیری پرپرزنان به زمین می افتد.
- ادامه محوطه اردوگاه

فرمانده: گلوی چهار مداحتون رو پاره کردم تا دیگه لحظه ای صدا از بینتون بلند نشه . خوب شما باید مرده متحرک می شدید که عاقبت هم شدید . اما واقعاً به چه قیمت؟ به قیمت بارها لجن مال شدن . به صورت هم نگاه کنید، هزار گوسفند اخته زیر آفتاب . و این هم آخرین گوسفند اخته که متاسفانه برای حمایت از اون دوتا کشته دادید .

در اصلی سلول های انفرادی با صدای دل خراشی باز می شود . صورت پژمرده اسرا به سمت صدا می چرخد. از آستانه در، پاهای برهنه و خون آلودی که به سختی حرکت می کند بیرون می آید. صدای فرمانده شنیده می شود .

صدای فرمانده: خوب نگاش کنید . هفته آخر فقط یک ملاقه آب جیره روزانه ش بود . خوردن سوسک ها نجاتش داد.

تمامی اسرا با نگاهی شکست خورده به زندانی که نامش شاهین است می نگرند . شاهین تلوتلوخوران با لباس های پاره و خون آلود قدم برمی دارد.

- فلاش بک -
شاهین تنها در آسایشگاه، ورزش رزمی تمرین می کند . پایش را به سرعت بالا آورده و با یک چرخش به هوا لگد می زند . با دیدن چهار سرباز کابل به دست پایش در هوا بی حرکت می ماند . ناگاه چهار سرباز با کابل هایشان به شاهین حمله می کنند. شاهین در زیر رگبار کابل بر زمین می افتد و از درد مچاله می شود .

۳ - محوطه اردوگاه

اسرا با چشم های اندوهگین به شاهین که تلوتلوخوران به سمت فرمانده اردوگاه می رود، می نگرند. شاهین با صورتی دردمند در میان سربازان کابل به دست که بی امان بر سر رو رویش می کوبند، حرکت می کند . پاهای غرق خون شاهین، کشان کشان قدم برمی دارد . ناگاه زانوهای لرزانش خم شده و پیکر نیمه جان و شکسته اش بر زمین می افتد و صورت زخمی و رقت آورش در مقابل پوتین های فرمانده اردوگاه بر زمین کوبیده می شود . همه اسرا با اندوه و خشم سرهایشان را به زیر می اندازند . فرمانده با صدایی غم زده چنین می گوید.

فرمانده: متاسفم که از تکاور سه ستاره تون فقط همین لاشه بی رمق مونده، یک کثافت متعفن له شده . شما خواستید با حمایت از اون یه تکاور منزوی رو جذب خودتون کنید . اما با اولین اعتراض دوتا کشته دادید و عقب نشستید . حالا خوب نگاش کنید . واقعاً ارزش دوتا کشته رو داشت؟

- فلاش بک-
درگیری سربازان با اسرا . شاهین را غرق خون به سمت سلول انفرادی می برند . سربازان به سمت اسرا تیراندازی می کنند.

۴ - محوطه اردوگاه

بر صورت نیمه جان شاهین که به سمت اسرا قرار گرفته، فرمانده کف پوتینش را روی صورت شاهین می گذارد و آن را لگدمال می کند.

فرمانده: یعنی این لاشه ای که زیر پای منه، همون رنجر مغرور سه هفته پیشه که به سرباز من سیلی زد؟ نه... نه... این لاشه ای که زیر پوتین منه، لاشه غرور شماست، که من این جوری لگدمالش می کنم.

ناگاه فرمانده با چهره ای خونسرد با کف پوتین پی در پی بر صورت شاهین می کوبد و با لحنی خونسرد و مهربان می گوید.

فرمانده: باور کنید که فقط می خوام تو گوشش بمونه . قصد دیگه ای ندارم !

صورت اسرا به زیر افتاده و متشنج از زیر چشم به این صحنه دل خراش می نگرند . فرمانده همچنان که بر صورت شاهین می کوبد، با همان لحن دلسوزانه ادامه می دهد.

فرمانده: می خوام مطمئن شم که دیگه ذره ای غرور و جنگ طلبی توی کله ش باقی نمونده.

همچنان پوتین فرمانده بر سر و کله شاهین کوبیده می شود.

فرمانده: خوشم می آد که با سکوتتون ادب رو رعایت می کنید !
ناگهان از میان اسرا، اسیری با خشم و فریاد از جا برخاسته و با تمام قدرت به سمت فرمانده اردوگاه می دود . به محض برداشتن سه قدم، با رگبار گلوله سربازان سوراخ سوراخ شده و بر زمین می افتد. به یک باره همه جا را سکوت فرامی گیرد . چشم های شاهین با دیدن این صحنه از حال می رود . فرمانده با خونسردی لبخند می زند .
فرمانده: اگر کس دیگه ای هست، بلند شه!

(تیتراژ آغاز می شود . در زیر عنوان های تیتراژ، تصاویر زیر می آید.)

- درب آسایشگاه ها باز می شود.
- صف اسرا به داخل آسایشگاهی می رود.
- پیکر شکسته و خون آلود شاهین را چند اسیر در گوشه ای از آسایشگاه بر زمین می گذارند .
- اسیری از ته دل می گرید.
- بر زخم های شاهین پارچه خیس گذاشته می شود .
- صورت مات و بی حرکت چند اسیر که به دیوار تکیه داده اند و بی روح به مقابل خیره اند.
- به دهان شاهین غذای آبکی ریخته می شود .
- ساختمان اردوگاه در شب که چراغ های آسایشگاه ها خاموش است .
- دو سرباز، اسیری را محکم گرفته اند و بر زمین می کشند. اسیر می گرید، ناگهان شروع به قهقهه زدن می کند و باز دوباره می گرید .
- صف اسرا از آسایشگاه ها بیرون می آید.
- از داخل توالت، اسیری را که با کمربند خود را حلق آویز کرده بیرون می کشند . اسیر مرده است .
- در محوطه اردوگاه، اسرا بی حرکت و مات ایستاده یا نشسته اند .
- به دهان شاهین غذای آبکی ریخته می شود . چشم های باز شاهین به سقف خیره است .

(پایان تیتراژ)

۵ - محوطه - روز

در وسط باغچه ای که در گوشه محوطه قرار دارد، حاجی با چهره ای رنج دیده و مسن مشغول بیل زدن است . در کنار او حمید و قاسم نیز مشغول پاک کردن خاک از سنگ ریزه ها می باشند .

حمید: چی کار کنیم حاجی؟ اوضاع خیلی خرابه!
قاسم: شوک های روانی، افسردگی های شدید، خون ریزی های معده، دو تا خودکشی.
حمید: این ماجرای شاهین خیلی به روحیه اردوگاه لطمه زد.

حاجی می شنود و همچنان بیل می زند.

قاسم: الان یک هفته از نمایشی که با شاهین اجرا کرد، می گذره و روحیه ها داره وخیم تر می شه.
حمید: جاسوس ها هم که مثل گرگ تو بچه ها افتادن و هی می خوان عضوگیری کنن.

در این میان یک جفت پا که در حین حرکت می لنگد وارد باغچه می شود . پا را دنبال کرده تا آنجا که به حاجی می رسد . بیل حاجی در خاک فرو می رود . حاجی با دیدن پاها به آرامی قد راست کرده و به صاحب پا می نگرد . او شاهین است، اما نگاه و حالت او بسیار غیر عادی است . کاسه چشم هایش سرخ و نگاهش مات می نماید . هنوز اثرات کبودی بر صورتش دیده می شود . زخم کنار ابرویش چهره اش را بی نهایت خشن و غیر عادی کرده. قاسم و حمید نیز متوجه شاهین شده و مضطرب به او می نگرند . میان حاجی و شاهین همچنان سکوت برقرار است حاجی لبخند ملایمی می زند و در حالی که دوباره مشغول بیل زدن می شود چنین می گوید .

حاجی: الحمدالله سر پا شدی پهلوان!

شاهین بی هیچ عکس العملی همچنان خیره می نگرد. پس از چند لحظه سکوت با صدای گرفته و بی روح می گوید.


شاهین: من می خوام کاری کنم... اگر دوست دارید جلسه تشکیل بدید .
حاجی ناگهان از بیل زدن می ماند . به آرامی قد راست کرده و به شاهین می نگرد، شاهین آرام قصد رفتن می کند و می گوید.

شاهین: ساعتش رو خودتون تعیین کنید.

و سپس لنگ لنگان می رود . حاجی و حمید و قاسم حیران و متعجب به رفتن او می نگرند.

۶ - آسایشگاه - روز

فضای داخل آسایشگاه بسیار عادی است. عده ای در گوشه و کنار نشسته اند و به کاری مشغولند، دوخت و دوز و کتاب خواندن و گپ زدن . در آستانه در آسایشگاه اسیری که جاهلی حرف می زند، معرکه گرفته و با صدای بلند برای اسرای اطرافش تعریف می کند.

محمود: گفتم سیرابی مث اینکه از جونت سیر شدی . گفت مگه مامانت رو دیدی که این قدر شیر شدی؟ گفتم زرشک، گفت نه آب زرشک، گفتم تیزی ما خطا نداره ها، گفت با عینک یا بی عینک؟ اینو که گفت ما هم دیگه تحمل بی تحمل، این جیب و اون جیب نه، جیب بغل نه، جیب شلوار نه، خلاصه آبدوغ، جیب مون سولاخ بوده، تیزی از پاچه شلوار افتاده تو پیاده رو، ما هم بی خبر . تو نمیری چشام شد قد چرخ تریلی، رنگ و رخسار عین اسهال بچه، دیدم دیگه وایستادن نره، طرف بوغلتونه، یه عروده کشیدم و مث قرقی فلنگو بستم . حالا من بدو آهو بدو...

دوربین از محمود جدا شده و به سمت گوشه آسایشگاه می رود . حاجی و حمید و مرتضی و قاسم، کتاب در مقابل، تظاهر به کتابخوانی می کنند. دو اسیر به نام رضا و عباس نیز در نزدیک آنها لیف می بافند . حمید خطاب به شاهین.

حمید: نه، نه. به هیچ وجه صلاح نیست . من مخالفم.
قاسم: به محض فرار تو عراقی ها همه بچه ها رو کباب می کنند.
عباس: نیم ساعت بعد هم می گیرنت و این دفعه جلو بچه ها تیربارونت می کنن، اون وقت، ضربه پشت ضربه.
شاهین (با صدایی خشن): فرار اسم جنگیه که من می خوام اون ور سیم خاردارها راه بندازم . باور کنید که اونا حریف من نمی شن.

با پاسخ شاهین، حمید و قاسم و عباس و رضا به حاجی می نگرند. حاجی همچنان ساکت و بی صدا به کتاب مقابلش نگاه می کند . رضا سکوت را شکسته و قدری عصبی می گوید .

رضا: روی چه حساب این قدر به خودت مطمئنی؟ از زمین و هوا دنبالت می آن و تیکه و پاره ت می کنند.
شاهین: و اگر من تیکه پاره شون کردم و به مرز رسیدم چی؟
حمید: داداش من مگر کشکه؟! با این ضعف جسمی و تغذیه بدی که داریم، تو نمی تونی یک ساعت هم توی کوه و بیابون دوام بیاری.
شاهین: شما بله، ولی من نه! من با تمام تجربه هیجده سال تکاوری م می خوام به جنگشون برم . من برای زنده موندن چیزایی می خورم که حتی فکرش حالتون رو به هم می زنه.
قاسم: غرامت این جنگ را تمام اردوگاه باید بدن، به این فکر کردی؟
شاهین: مگر الان نمی دن؟ منتها به اسم مرده متحرک . اون با له کردن من زیر چکمه هاش، غرور همه شما رو لگد مال کرد . حالا این غرور له شده هزار تا اسیر، می خواد باهاشون بجنگه، اونم تا لب مرز . نتیجه هر چی بشه از این وضع کشنده بهتره.

رامین نام اسیری است که در گوشه دیگر آسایشگاه دمپایی پاره خود را می دوزد و زیرچشمی شورا را زیر نظر دارد . در میان اعضای شورا سکوت برقرار شده . همه چشم به حاجی دارند. حاجی به آرامی سر از کتاب برداشته و با آرامش به شاهین می گوید .

حاجی: پس اجازه بده چند روز، روحیه اردوگاه رو بررسی کنم، چون یک ساعت بعد از فرار تو، تمام اردوگاه رو می کشن زیر کابل و باطوم .
شاهین (بغض آلود و عصبی): من به همه شما بدهکارم ؛ تا خرخره . تا یک ماه پیش همیشه شماها می جنگیدید و من تماشاچی بودم . حالا نوبت منه . حالا نوبت جنگ منه . حاجی تو رو به جدت بذار این جنگ نابرابر رو بکشونم به اون ور سیم خاردارها . حاجی به غیرت و تجربه من اعتماد کن . حاجی تا لب مرز یک گردان ازشون رو می کشم . حاجی دیگه تحمل ندارم . تو رو به پیغمبر رو من شرط بندی کنید . کاری نکنید که بی خبر و تنهایی جنگ رو شروع کنم.

با این سخن شاهین، حمید، قاسم، عباس و رضا جا می خورند و سپس چشم به حاجی می دوزند . حاجی به نرمی لبخند زده و زیر لب می گوید .

حاجی: نه شاهین تنها می مونه و نه ما بدون شاهین . به وقتش خودم بهت خبر می دم.

شاهین در حالی که اشک های چشمش را با دست های لرزان پاک می کند، نگاهش به رامین می افتد. رامین همچنان زیرچشمی آنها را زیر نظر دارد . محمود با دهان کف کرده، همچنان فضای آسایشگاه را با معرکه گیری خود پوشش داده . سرباز نگهبان عراقی از پشت پنجره، محو حرکات محمود است .

محمود: پاچه شلوار ما تو دست اون بود و شاخه درخت تو دست ما . مگه ول کن بود بی پیر؟ با یه هن وهون خودمو کشیدم بالای درخت . رو درخت حیرون شدم . یه نگاه به خودم و یه نگاه به اون . دیدم واویلا، شیشکی... شلوار ما تو دست اونه و شورت مامان دوزمون تا سر زانو .

بمب خنده بچه ها می ترکد.

نظرات کاربران درباره کتاب رنجر