فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهنشاه

کتاب شاهنشاه

نسخه الکترونیک کتاب شاهنشاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۳۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شاهنشاه

انقلاب علیه قدرتی ستیزه‌جو رخ‌ می‌دهد که دیگر افسار پاره کرده. قدرت نمی‌تواند ملتی را تحمل کند که اعصابش را خرد کرده است. ملت نمی‌تواند قدرتی را تاب بیاورد که کارش به نفرت از مردم کشیده. قدرت همه‌ی اعتبارش را به باد داده و حالا دست‌هایش خالی است. ملت‌ هم آخرین ذره‌ی بردباری‌اش را از کف داده و دست‌هایش را مشت کرده. جو اضطراب و سرکوبگری روزافزون بر همه‌جا حکم‌فرماست. رهایی نزدیک است. حسش می‌کنیم. انقلاب ایران بیست و هفتمین انقلابی است که ریشارد کاپو شچینسکی از نزدیک شاهدش بود و شاهنشاه گزارشی درخشان است از روز‌های پر تب و تاب انقلاب.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شاهنشاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ورق ها، چهره ها، گلزاران

همه چیز به هم ریخته، انگار پلیس همین حالا تفتیش خشونت بار و پراضطرابی را تمام کرده. روزنامه ها، داخلی و خارجی، همه جا پخشند؛ شماره های ویژه، تیترهای درشت و چشمگیر:
رفته
عکس های بزرگِ چهره ای تکیده و کشیده. اجزای چهره، برای این که نه نشان از اضطراب داشته باشند و نه شکست، چنان مهار شده اند که چهره از هر احساسی تهی شده است. شماره های آخر پرشور و فاتحانه اعلام می کنند:
برگشته
چهره ای سرسخت و پرابهت، که قصد القای هیچ احساسی را هم ندارد، باقی صفحه را پر کرده.
(و در فاصله ی آن عزیمت و آن بازگشت، چه فوران احساسات و چه شوری، چه خشم و چه دهشتی، و چقدر آتش سوزی!)
روی زمین پر است از صندلی، میز، میزتحریر، کپه ای برگه فهرست، تکه کاغذ و یادداشت. یادداشت ها چنان باعجله و درهم و برهم روی کاغذ آمده اند که حالا باید آرام بنشینم و فکر کنم این جمله را کجا نوشته ام: «اغفالتان خواهد کرد، وعده هاتان خواهد داد، اما فریبش را نخورید.» چه کسی این جمله را گفت؟ کی؟ به کی؟
یا یک برگ کاغذ را با مداد قرمز پر کرده ام: «باید زنگ بزنم به ۱۸ ۱۲ ۶۴.» اما زمان زیادی گذشته و یادم نمی آید این شماره ی کیست یا چرا زنگ زدن بهش این قدر مهم است.
نامه ای ناتمام که هیچ وقت فرستاده نشد. می توانستم به تفصیل ادامه اش بدهم که این جا چه دیده ام و چه از سر گذرانده ام، اما به سختی می توانم فکرهایم را سر و سامانی بدهم...
روی میز گِرد بزرگ از همه جا آشفته تر است: عکس هایی در اندازه های مختلف، نوارهای کاست، فیلم های هشت میلی متری، خبرنامه ها، فتوکپی اعلامیه ها؛ همه کپّه شده، قاطی هم، درهم برهم، عین بازار کهنه فروش ها. و پوسترها و آلبوم هایی دیگر، صفحه ها و کتاب هایی که از آدم ها گرفته ام یا بهم داده اند، مجموعه ای بازمانده از دورانی که تازه به پایان رسیده، اما هنوز می توان آن را دید و شنید، چون روی فیلم ها حفظ شده... رودهای روان و پرشور جمعیت. روی نوارهای کاست: بانگ موذّنین، فریادهای آمرانه، گفت وگوها، سخنرانی ها. توی عکس ها: چهره هایی سرمست و غرق سرور.
حالا در لحظه ای که تصمیم گرفته ام همه چیز را مرتب کنم (چون روز رفتن نزدیک است)، هم بیزاری و هم خستگی مفرط مرا از پا درآورده اند. وقت هایی که توی هتل می مانم (که اغلب اوقاتم چنین است)، دوست دارم اتاق به هم ریخته باشد، چون این طوری فضا از توهّم یک جور زندگی آکنده می شود، گرما و صمیمیتی جایگزین شده، گواهی (گرچه واهی) بر این که جایی چنین ناراحت و عجیب و غریب، که ویژگی تمام اتاق های هتل هاست، دست کم تا حدی مغلوب و رامم شده. توی اتاقی که با نظمی بی روح چیده شده، احساس کرختی و تنهایی می کنم. بین تمام خطوط صاف، گوشه های مبل و دیوارهای لخت و بی روح گرفتار می شوم، میان آن هندسه ی سرد و خشک، چیدمانی تصنعی و دقیق که صرفا به خاطر خودش وجود دارد، بی هیچ نشانی از حضور انسان. خوشبختانه به خاطر کارهایی که ناخودآگاه (از سر عجله یا تنبلی) می کنم، همیشه چند ساعتی بعدِ رسیدنم نظم موجود در هم می شکند، محو می شود، اجسام جان می گیرند، شروع می کنند به جابه جاشدن، و حتی سر و ظاهر و رابطه شان رفته رفته تغییر می کند. همه چیز هیاتی درهم و برهم و باروک گونه می یابد و یکباره حال و هوای اتاق دوستانه تر و مانوس تر می شود. تازه این موقع است که می توانم نفسی عمیق بکشم و آرام بگیرم.
فعلاً توان تغییردادن اوضاع اتاق را ندارم، بنابراین می روم طبقه ی پایین، به تالار خالی و دلگیری که در آن چهار مرد جوان دارند چای می خورند و ورق بازی می کنند. خودشان را گرفتار بازی بغرنجی کرده اند که قواعدش را احتمالاً هیچ گاه نخواهم فهمید؛ نه بریج است نه پوکر، نه بیست و یک و نه پینوکل. همزمان با دو دست ورق بازی می کنند و در سکوت ادامه می دهند، تا لحظه ی خاصی که چهره ی یکی شان مشعوف می شود و تمام ورق ها را جمع می کند. مکثی می کنند و دوباره ورق می دهند. کلی ورق روی میز می چینند، در فکر فرو می روند، حساب می کنند و ضمن حساب کردن جر و بحث می کنند.
این چهار نفر، خدمه ی پذیرش هتل، با پول من گذران می کنند. نانشان را من می دهم، چون تنها مهمان هتلم. معاش زن نظافتچی هم به من وابسته است، همین طور آشپزها، خدمتکارها، رختشوها، دربان ها، باغبان ها و، تا جایی که می دانم، چندتایی آدم دیگر و خانواده هاشان. البته نمی خواهم بگویم اگر در تسویه ی صورتحسابم تاخیر کنم، همه شان گرسنه می مانند، اما احتیاطا سعی می کنم حسابم را صاف نگه دارم. تا همین چند ماه پیش، اتاق گرفتن در این شهر چیزی بود در مایه ی بردن بخت آزمایی. به رغم تعداد فراوان هتل ها، سیلی از آدم این جا ریخته بود، چنان انبوه که تازه واردها مجبور بودند در بیمارستان های خصوصی تختی اجاره کنند تا صرفا جایی برای ماندن داشته باشند. حالا دیگر روزگار خوش پول های بادآورده و معامله های شیرین تمام شده؛ تجار داخلی غلاف کرده اند، شرکای خارجی دررفته اند و همه چیز را جا گذاشته اند. صنعت گردشگری به کلی از رونق افتاده و تمام آمد و رفت های بین المللی متوقف شده اند. بعضی هتل ها را آتش زده اند و بقیه یا بسته اند یا خالی. توی یکی شان هم چریک ها ستاد فرماندهی علم کرده اند. امروز دیگر شهر غرق درگیری های خودش شده؛ احتیاجی به خارجی ها ندارد، احتیاجی به دنیا ندارد.
ورق بازها وقفه ای در بازی شان می اندازند تا برایم چای بیاورند. این جا فقط چای یا دوغ می خورند؛ از قهوه و الکل خبری نیست. آدم بابت خوردن مسکرات ممکن است چهل یا حتی شصت ضربه شلاق بخورد و اگر شلاق دست آدم قلتشنی باشد (از آن شلاق زن هایی که حسابی عاشق کارشانند)، پشت آدم درب و داغان می شود. پس می نشینیم، چایمان را هُرت می کشیم و تلویزیونی را تماشا می کنیم که زیر پنجره ی آن طرف تالار است.
چهره ی آیت الله خمینی بر صفحه ی تلویزیون ظاهر می شود.
روی صندلی چوبی دسته دار ساده ای نشسته، بر سکوی چوبی ساده ای، توی یکی از میدان های محله ی فقیرنشینی در قم (این را می توان از ساختمان های درب و داغان حدس زد). قم شهری است کوچک، بی پستی و بلندی، گرفته و بی روح، صد و بیست کیلومتری جنوب تهران، وسط صحرایی متروک، ملال آور، تفتیده و سوزان. به نظر نمی رسد در این اقلیمی که گرمایش هلاک می کند، هیچ چیز تامل برانگیزی باشد. با این همه، قم جایگاه دوآتشگی مذهبی، پاکدینی مفرط، عرفان و مبارزه ی مذهبی است. پانصد مسجد دارد و بزرگ ترین حوزه ی علمیه ی کشور هم آن جاست. عالمان دینی و پاسداران سنت در قم مباحثه می کنند. حضرات آیات جلساتشان را آن جا برپا می کنند. آیت الله خمینی از قم بر مملکت حکومت می کند. هیچ وقت پایش را بیرون نمی گذارد. هیچ وقت به پایتخت نمی رود. اصلاً هیچ جا نمی رود. نه گردش می کند نه بازدید. پیش تر همراه همسر و پنج فرزندش توی خانه ای کوچک در یکی از گذرهای باریک، شلوغ، غبارآلود و آسفالت نشده ی قم زندگی می کرد که جویی از میانش می گذشت. حالا به خانه ی دخترش نقل مکان کرده، خانه ای که از بالکنش به جمعیت گردآمده در خیابان رخ می نمایاند (اغلبشان زائران پرشوری هستند راهی مساجد شهر مقدس. مهم ترین این اماکن مقدسه آرامگاه حضرت فاطمه ی معصومه، خواهر امام هشتم شیعیان، است که غیرمسلمان ها حق ورود به آن را ندارند). آیت الله خمینی زندگی زاهدانه ای دارد. فقط برنج، ماست و میوه می خورد. تنها در یک اتاق زندگی می کند، با دیوارهای لخت و اثاثیه ای اندک؛ رختخوابی روی زمین و کپه ای کتاب. این جا، نشسته روی پتویی گسترده بر زمین، تکیه داده به دیوار، از مهمانانش پذیرایی می کند، از جمله بلندپایه ترین نمایندگان رسمی خارجی. می تواند از پنجره گنبدهای مساجد و صحن بزرگ مدرسه را ببیند ــ دنیایی محصور، پر از کاشی های فیروزه ای و مناره های سبز مایل به آبی، خنک و پُرسایه. تمام روز، سیل مدامی از مهمانان و عریضه داران پا به این اتاق می گذارند. وقت استراحت که می رسد، آیت الله خمینی می رود برای نماز، یا در اتاقش می ماند و اوقات را به تامل می گذراند، یا خیلی ساده چرتی می زند، که البته برای مردی هشتاد ساله طبیعی هم هست. کسی که بیش از دیگران به او دسترسی دارد پسر کوچکش، احمد، است. او هم مثل پدرش روحانی است. پسر دیگر، پسر بزرگ و چشم و چراغ پدر، پیش تر به شکل مرموزی از دنیا رفته؛ مردم می گویند ساواک، پلیس مخفی شاه، او را کشته است.
دوربین میدان را نشان می دهد، انباشته از آدم هایی گوش تا گوش ایستاده، چهره هایی کنجکاو و عبوس. قدری دورتر، در محوطه ای محصور و کاملاً جداشده از مردان، زنان چادر به سر ایستاده اند. روزیست ابری و خاکستری. جمعیت طوسی سیر است و آن جا که زنان ایستاده اند سیاه. آیت الله خمینی همچون همیشه لباس های تیره رنگ گشادی به تن دارد و عمامه ی سیاهی بر سر. شق و رق نشسته. صورتش پریده رنگ است، با ریشی سفید. موقع حرف زدن سر و دستش تکان نمی خورد. دست هایش بر دسته های صندلی آرام گرفته اند. گهگاه پیشانی بلندش را چینی می اندازد و ابروهایش را بالا می دهد. از این که بگذریم، هیچ عضله ای در سیمای این مرد بسیار سرسخت، سازش ناپذیر، قاطع و صاحب اراده ای استوار نمی جنبد. تنها چشم ها در این چهره تکان می خورند، چهره ای که انگار یک بار برای همیشه ترکیب یافته، به هیچ حس و حالی راه نمی دهد و جز غور عمیق و تمرکز ذهنی بیانگر هیچ چیز دیگری نیست. نگاه سرزنده و نافذ این چشم ها بر دریای سرهای درهم پیچیده می لغزد، وسعت میدان و جمعیت حاضر در آن را تخمین می زند و وارسی موشکافانه اش را پی می گیرد، چنان که گویی مصرّانه در جست وجوی شخص خاصی است. به صدای یکنواختش گوش می دهم، صدایی رسا، با ضرباهنگی شمرده و آرام، صدایی که هیچ گاه بالا نمی رود و اوج نمی گیرد، هیچ حس و حالی را عیان نمی کند، هیچ گاه سر شوق نمی آید.

عکس های قدیمی

عکس ــ یک

این قدیمی ترین تصویری است که توانسته ام پیدا کنم. سربازی با زنجیری فلزی در دست راست و مردی در انتهای زنجیر. هردوشان با اشتیاق زل زده اند به عدسی دوربین. آشکارا لحظه ی مهمی در زندگی شان است. سرباز مسن تر است، با سر و ریختی نزار. روستایی ساده ای است گوش به فرمان، لباس فرم گل و گشاد و بددوختی به تن، شلواری از فرط چروک ها شبیه آکاردئون به پا، و کلاه گنده ای بر سر که تا روی گوش های ورقلمبیده اش آمده؛ در یک کلام، هیبتی مضحک یادآور شوایک، سرباز پاکدل. مرد دربند: لاغر، پریده رنگ، با چشمان گودافتاده، سر باندپیچی شده، آشکارا مجروح. شرح عکس می گوید آن سرباز پدربزرگ محمدرضاشاه پهلوی (آخرین شاه ایران) است و مرد مجروح قاتل ناصرالدین شاه. بنابراین عکس باید متعلق به سال ۱۸۹۶ باشد، وقتی ناصرالدین شاه، بعدِ چهل و نُه سال سلطنت، کشته شد. پدربزرگ و قاتل خسته به نظر می رسند. عجیب هم نیست، چون پای پیاده روزها راه آمده اند، از قم به سوی اعدامگاه عمومی در تهران. در گرمای سوزان و هوای طاقت فرسا، مسیر بیابانی را گز کرده اند، سرباز عقب تر و قاتل تکیده ی اسیرِ زنجیر جلو او، همچون خرس باز سیرکی قدیمی و خرس دست آموزش که قصبه به قصبه می روند تا قوتی برای خود دست و پا کنند. گاه قاتل از دردِ سر زخمی اش می نالد، اما اغلب ساکتند، چون نهایتا حرفی برای گفتن ندارند. قاتل آدم کشته و پدربزرگ دارد به اعدامگاه می بردش. ایران سرزمینی است بسیار فقیر. خط آهن ندارد و فقط اشراف وسایل نقلیه ی اسب کش دارند. پس این دو نفر باید تا مقصد دوری که به حکم دادگاه و فرمان مافوق برایشان مقرر شده پیاده بروند. هر از گاه به چند آلونک گِلی می رسند. روستاییان نزار دور مسافران خاک آلود را می گیرند. شرم زده از سرباز می پرسند: «آقا، این که داری می بریش کیه؟» «کیه؟» سرباز سوالشان را تکرار می کند و لحظه ای زبان به کام می گیرد تا تعلیق ماجرا بیش تر شود. دست آخر با اشاره به زندانی می گوید: «این قاتل شاهه.» صدای پدربزرگ پرده از غروری عریان برمی دارد. روستایی ها با وحشت و تحسین به قاتل خیره می شوند و ماتشان می برد. او آدم بزرگی را کشته، پس خودش هم بفهمی نفهمی آدم بزرگی به نظر می آید. جنایتش او را به هستی والاتری برکشیده. روستایی ها نمی دانند چشم غره بروند یا به زانو بیفتند. سرباز زنجیر را به دیرکی فرورفته در زمین کنار جاده می بندد، تفنگش را (که خیلی دراز است و بر دوش سرباز به زمین کشیده می شود) آزاد می کند و به روستایی ها دستور می دهد آب و غذا بیاورند. روستایی ها سر می خارانند. توی قصبه تقریبا هیچ چیز برای خوردن نیست، چون قحطی آمده. باید اضافه کنیم که خود سرباز هم روستایی است، درست عین آن ها، اما نه فقط برخلاف آن ها برای خودش یک نام خانوادگی دارد ــ به خودش می گوید سواد کوهی که نام قصبه اش است ــ بلکه تفنگی و لباس فرمی دارد و برگزیده شده تا قاتل شاه را به محل اعدام ببرد. در نتیجه، از مقام بالاتری که دارد استفاده می کند و دوباره به روستایی ها فرمان می دهد آب و غذا بیاورند، چون به شدت گرسنه است. تازه نباید بگذارد مرد بسته به زنجیر از تشنگی و خستگی هلاک شود. اگر چنین اتفاقی بیفتد، مراسم استثنایی دارزدن قاتل شاه در یکی از میدان های تهران، با حضور جمعیتی انبوه، به ناگزیر لغو خواهد شد. روستایی ها، زیر فشار سنگدلانه ی سرباز، بالاخره سر و ته قضیه را با آوردن قوت روزانه ی خود هم می آورند: ریشه های پلاسیده ی گیاهانی کنده از زمین و مشتی ملخ خشک شده در کیسه ای از کرباس. پدربزرگ و قاتل زیر سایه به خوردن می نشینند. ملخ ها را حریصانه توی دهان می اندازند، بال ها را تف می کنند و باقی را با آب پایین می دهند. روستایی ها با حسادتی خاموش نظاره گرند. حوالی غروب، سرباز بهترین آلونک را انتخاب می کند، صاحبانش را بیرون می اندازد و زندانی موقت می سازد. زنجیر زندانی را دور تن خودش می پیچد. بعد هر دو، خسته از ساعات بی شمار پیاده روی زیر آفتاب سوزان، کف گِلی زمینی سیاه از سوسک دراز می کشند و به خوابی عمیق فرو می روند. صبح بیدار می شوند و قدم در راه می گذارند، به سوی مقصدی که قاضی و مافوق برایشان مقرر کرده اند، به سوی شمال، به سوی تهران، وسط همان بیابان، در همان گرمای تشنج آور، قاتل با سر باندپیچی شده، دُمِ دراز آهنی اش مدام تاب خوران، آن سر دُم توی دست سرباز محافظ با آن لباس فرم بدقواره اش، با آن کلاه گنده و یک وریِ جاخوش کرده روی گوش های ورقلمبیده اش. اولین بار که این سرباز را توی عکس دیدم، فکر کردم خود شوایک است.

عکس ــ دو

این جا افسر جوانی را می بینیم عضو بریگاد قزاق ایران که کنار مسلسلی ایستاده و دارد طرز کار این اسلحه ی مرگبار را برای همقطارانش توضیح می دهد. این سلاح خاص یک مسلسل ماکسیم است، مدل به روزشده در ۱۹۱۰. بنابراین عکس باید متعلق به حول و حوش همان سال باشد. نام افسر جوان رضاخان است، متولد ۱۸۷۸، پسر همان سربازـ محافظی که کم تر از دو دهه پیش قاتل شاه را در بیابان پیش می راند. با مقایسه ی دو تصویر، بلافاصله متوجه می شویم رضاخان، به خلاف پدرش، جثه ای بسیار تنومند دارد. دست کم یک سر و گردن بلندتر از دیگر همقطارانش است. سینه ی ستبری دارد و شبیه گردن کلفت هایی است که می توانند مثل آب خوردن نعل اسب بشکنند. هیئتی نظامی دارد، نگاهی سرد و نافذ، فکی پهن و بزرگ، و لب هایی برهم فشرده که محال است حتی خفیف ترین لبخندی رویشان بنشیند. کلاه قزاقیِ گشاد، پشمی و سیاه رنگی به سر دارد، چون، همان طور که گفتم، افسر بریگاد قزاق ایران است (تنها ارتشی که شاه وقت در اختیار داشت)، ارتشی به فرماندهی وِسِوُلُد لیاخُف، کلنلی اهل سن پترزبورگ. رضاخان دست پرورده ی لیاخُف است و لیاخف عاشق سربازانی که انگار مادرزاد سربازند. افسر جوان ما هم نمونه ای است از همین سربازهای مادرزاد. به بریگاد که پیوست، پسرک چهارده ساله ی بی سوادی بود (هیچ وقت هم یاد نخواهد گرفت درست و حسابی بخواند و بنویسد). به برکت فرمانبرداری، انضباط، قاطعیت، هوشمندی ذاتی و خصلتی که نظامیان دوست دارند استعداد فرمانده بودن بخوانندش، رفته رفته از نردبام سلسله مراتب سربازان حرفه ای مملکت بالا رفت. با این همه، تازه بعدِ ۱۹۱۷ است که ارتقای بزرگ به سراغش می آید، وقتی شاه (یکسر به اشتباه) گمان می برد لیاخف طرفدار بلشویک هاست و او را به روسیه برمی گرداند. حالاست که رضاخان می شود کلنل و فرمانده بریگاد قراق، بریگادی که کمی بعد می رود تحت حمایت بریتانیا. سِر ادموند آیرنساید، ژنرال انگلیسی، توی یک مهمانی روی نوک پایش می ایستد تا به گوش رضاخان برسد و بعد درِ گوشش زمزمه می کند: «کلنل، شما قابلیت های زیادی دارین.» قدم زنان به باغ می روند. ژنرال، حین گشت زدن، پیشنهاد کودتا می دهد و حمایت لندن را هم اعلام می کند. در فوریه ی ۱۹۲۱، رضاخان پیشاپیش بریگادش وارد تهران می شود و سیاسیون پایتخت را دستگیر می کند (زمستان است، برف می آید. سیاسیون بعدها از سلول های نمناک و سردشان گلایه خواهند کرد). او حکومتی تازه پایه می گذارد. خودش ابتدا وزیر جنگ و بعد رئیس الوزرا می شود. در دسامبر ۱۹۲۵، مجلس مشروطه، که نهادی مطیع است (و از کلنل و انگلیسی های پشتیبان او می ترسد)، فرمانده قزاق را شاه ایران اعلام می کند. از آن زمان به بعد، افسر جوان ــ که در عکس دارد طرز کار نوعی مسلسل ماکسیم را که در ۱۹۱۰ به روز شده برای همقطارانش توضیح می دهد (همه شان پیراهن های رعیتیِ بنددار روسی به تن دارند و کت های لایه دوزی شده) «رضاشاه کبیر» نامیده خواهد شد، شاه شاهان، ظل الله، نایب پروردگار، قبله ی عالم و نیز بنیانگذار سلسله ی پهلوی که با او شروع می شود و به حکم سرنوشت با پسرش پایان می یابد، پسری که پنجاه و هشت سال بعد، در یک صبح زمستانی، صبحی به سردی همان روزی که پدرش قدرت را به چنگ آورد و به تخت سلطنت نشست، با هواپیما قصر و تهران را ترک خواهد کرد و به سوی تقدیری نامعلوم خواهد رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب شاهنشاه

ما از خوشیها دلامون آزرد سدو شکستیم...
در 1 هفته پیش توسط سام