فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اصول روانکاوی بالینی

کتاب اصول روانکاوی بالینی

نسخه الکترونیک کتاب اصول روانکاوی بالینی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اصول روانکاوی بالینی

این‌ کتاب‌ مشتمل‌ بر برخی‌ مقالات‌ برگزیده تکنیکی‌ درباره شیوه روانکاوی‌ کلاسیک‌ است‌ که‌ دومین‌ مرحله‌ از پیش‌ درآمد جدید و اساسیِ فرایندهای‌ روان‌درمانی‌های‌ عملی‌ محسوب‌ می‌شود. برخی‌ از این‌ روان‌درمانی‌ها عبارتند از: روانکاوی‌ کلاسیک‌، روان‌درمانی‌ روانکاوانه‌ (خاصه‌ نوع‌ بینش‌گرایانه‌ آن‌)، انواع‌ روان‌درمانی‌ کوتاه‌ مدت‌، برخی‌ روان‌درمانی‌های‌ گروهی‌، روش‌های‌ مبتنی‌ بر تلفیق‌ روان‌درمانی‌های‌ فردی‌ با گروهی‌.

ادامه...

بخشی از کتاب اصول روانکاوی بالینی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت مترجم

این کتاب مشتمل است بر برخی مقالات برگزیده تکنیکی درباره شیوه روانکاوی کلاسیک، که به عنوان دومین مرحله(۱) از پیش درآمد جدید و اساسیِ فرایندهای روان درمانیهای عملی محسوب می شود. برخی از این روان درمانیها عبارتند از:
الف) روانکاوی کلاسیک(۲) که موضوع اصلی بحث را تشکیل می دهد؛
ب) روان درمانی روانکاوانه(۳)، خاصه نوع بینش گرایانه(۴) آن؛
ج) انواع روان درمانی کوتاه مدت(۵) همچون روش روان درمانی کوتاه مدت دینامیک دوانلو(۶) یا روان درمانی کوتاه مدت اضطراب برانگیز سیفنوز(۷)؛
د) برخی روان درمانیهای گروهی از جمله نوع تحلیل گرایانه(۸)؛ و نیز روانکاوی گروه(۹)؛
ر) روشهایی که مبتنی بر تلفیق روان درمانیهای فردی با گروهی است و کلاً تمامی روشهای معیارمندی که با دیدگاهی اساسی و زیربنایی همچون روشهای فوق الذکر اجرا می شوند.
همچنین نظر به اینکه در پاره ای نقاط درک کامل مطلب مستلزم آگاهی بر یک سلسله اطلاعات مختصر درباره پاره ای از رئوس مطالب و فرضیات مکتب روانکاوی است، لذا حتی المقدور سعی شده تا با افزودن پیوستها و برخی تعاریف در خصوص واژه ها، و یادآوری سریع یک سلسله مطالب نقل شده به استناد آثار معیار و معتبر، از الزام آن دسته از خوانندگان علاقمند که مایل به اخذ اطلاعات بیشتر بدون مراجعه به سایر کتب روانکاوی اند، کاسته شود.
در این راستا به استثنای مقالات اصلی که از سوی مولف (فروید) به رشته تحریر درآمده، سایر مباحثی که تحت عنوان پیوست به دنباله آنان ضمیمه گردیده و نیز واژه نامه انتهای کتاب در جهت نیل به هدف فوق الذکر از سوی اینجانب (مترجم) تهیه و تنظیم شده است.
به همین منظور، ذکر چند نکته نیز ضروری به نظر می رسد:
۱. این آثار جهت استفاده حرفه ای پزشکان، روانپزشکان، روان شناسان بالینی و دستیاران و دانشجویان روان شناسی و نیز جامعه شناسان و سایر محققان در زمینه علوم انسانی تدوین یافته است؛
۲. اگرچه مقالات مندرج در متن کتاب از حیث زمانی قدیمی تلقی می شود، لکن به علت ماهیت ویژه فرایندهای روانزایی که جمعا دیدگاه سایکودینامیک (روان پویایی) را تشکیل می دهد، بنیادهای اساسی و زیربنایی اش، همچون مسائل فلسفی، اگرچه قابل تکامل یا تامل اند، لکن بُعد زمان و مکان عاملی در کاهش ارزشهای سودمندشان تلقی نمی شوند.
۳. در طول قرن گذشته روانکاوان در خصوص نظریه ها و شیوه های روانکاوی ابداعات و بازنگریهای بی شماری کرده اند. این روندها از نخستین شاگردان فروید (همچون یونگ و آدلر) تا جدیدترین نسلهای روانکاوان همچون اریکسون ادامه می یابد. لکن اصول کلی شیوه و نحوه اجرای روانکاوی هم از جنبه نظری و خاصه از نظرگاه عملی و فرایندهای اجرای فن کماکان برطبق سیاق گذشته استوار است و برای فردی که قصد ورود به این حوزه از علوم را دارد راهی جز شروع و طی مسیر پیشکسوتان و ابداع کنندگان نخستین وجود ندارد، چه این امر، در مرحله اول، جهت درک صحیح مراحل تکوین و فرایندهای جاری اش اجتناب ناپذیر و در مرحله دوم برای بررسی دقیق و انتقادی دیدگاههای منشعب از آن الزامی است.
در خاتمه امیدوارم، این کتاب بتواند گامی موثر در تبیین جایگاه روش شناسی روانکاوی باشد و به انضمام اثر قبلی و آثاری که در آینده آماده خواهد شد خلا موجود در زمینه آثار تکنیکی را پُر کند.

دکتر سعید شجاع شفتی
۱۳۷۶

مقدمه ویراستار متن اصلی

فروید در کتاب مطالعاتی درباره هیستری(۱۰) گزارشی بسیار جامع راجع به روش روان درمانی ای (پسیکوتراپیوتیک) که بر مبنای کشفیات برویر تکمیل شده بود ارائه کرد. این را می توان به عنوان تکنیک فشار توصیف کرد. این تکنیک هنوز مقادیر مشابهی از تلقین را شامل می شد (اگرچه سریعا تبدیل به چیزی شد که باید آن را تکنیک روانکاوی نامید). براساس بررسی آثار تکنیکی فروید، صرف نظر از دو گزارش بسیار مختصر که در سال ۱۹۰۳ و ۱۹۰۴ منتشر شد وی بیش از پانزده سال هیچ گونه شرح جامعی درباره تکنیک روانکاوی منتشر نکرد. اندک اطلاعی هم که ما درباره تکنیک وی در طی این دوره داریم براساس اظهارنظرها و تفاسیر ضمنی فروید در کتاب تعبیر خواب و رویا و بویژه از روی سرگذشت سه تن از معروفترین بیمارانش درا(۱۱) ( ۱۹۰۹ )، هانس کوچولو(۱۲) ( ۱۹۰۹ ) و رتمن(۱۳) حاصل شده است (ضمنا این دو نفر آخر نیز، در اواخر این دوره از سکوت نسبی واقع می شوند). ما از دکتر ارنست جونز می آموزیم که فروید در ۱۹۰۸ تصمیم داشت که گزارش جامعی راجع به تکنیک روانکاوی به رشته تحریر درآورد. قصد وی این بود که این مقاله بالغ بر پنجاه صفحه شود. سی و شش صفحه آن را همان سال نوشت، اما کار در این مرحله متوقف شد و تصمیم گرفت که اتمام آن را تا تعطیلات تابستان سال ۱۹۰۹ به تعویق اندازد. اما در همان سال وظیفه تکمیل مقاله رتمن و کسب آمادگی جهت دیدار از آمریکا پیش آمد، و دوباره کار در درباره تکنیک روانکاوی به دست فراموشی سپرده شد. مع هذا، در تابستان همان سال فروید به دکتر جونز گفته بود که وی یادداشت مختصری درباره اصول و قواعد تکنیک طرحریزی کرده است، این مطالب قرار بود به طور محرمانه فقط در بین نزدیکترین همکارانش مطرح شود. از آن به بعد چیز دیگری درباره این موضوع شنیده نشد تا اینکه وی در اواخر مارس سال بعد در کنگره نورمبرگ ( ۱۹۱۰ ) مقاله ای در باب «دورنماهای آتیه روانکاوی»(۱۴) ارائه داد. در آن مقاله که خودش درباره موضوع تکنیک بحث می کرد، معلوم شد که قصد دارد در آتیه نزدیک روش شناسی کلی را در باب روانکاوی ارائه دهد (ظاهرا کاری منظم درباره تکنیک بود). اما دوباره، به استثنای برخی آرای انتقادی درباره تحلیل بی ملاحظه که چندماه بعد نوشته شده، وقفه ای به مدت بیش از هجده ماه به وجود آمد، و فقط در اواخر ۱۹۱۱ بود که همراه با انتشار شش مقاله حرکتی نو آغاز شد. چهار مقاله نخست در طی پانزده ماه (بین دسامبر ۱۹۱۱ و مارس ۱۹۱۳) منتشر شدند. سپس وقفه ای دیگر پیش آمد، و دو مقاله آخری این سلسله در نوامبر ۱۹۱۴ و ژانویه ۱۹۱۵ منتشر شدند، اما در واقع این دو مقاله تا اواخر ژوئیه ۱۹۱۴ به اتمام رسیده بودند، یعنی درست قبل از بروز جنگ جهانی اول. اگرچه این شش مقاله به این صورت در طی دو سال و نیم منتشر شد، اما به نظر می رسد که فروید آنان را به صورت سلسله ای متوالی در نظر می گرفته، و این موضوع را از روی پانوشت چهارمین مقاله و نیز از چهار موضوع آخر که عنوانِ مشترک دارند می توان فهمید. به علاوه وی آنان را با هم در چهارمین گردآوری مقالات کوتاهش در ۱۹۱۸ تحت عنوانِ درباره تکنیک روانکاوی تجدید چاپ کرد. بنابراین، در این مورد خود را ذیحق می دانیم که درباره ترتیب تاریخی مقالات بی توجه بوده و تمام این سلسله از مقالات را در کتاب حاضر بگنجانیم. اگرچه این شش مقاله، تعداد زیادی از موضوعات مهم را شامل می شود، به زحمت می توان این مقالات را به منزله شرحی منظم در خصوص تکنیک روانکاوی دانست. مع هذا شبیه ترین و نزدیکترین وسیله دسترسی و تماس فروید را با فرد نشان می دهد، زیرا در بیست سالی که از انتشار این مقالات می گذرد وی هیچ چیز دیگری را بجز یک جفت توضیحات صریحتر در باب موضوع (بحثی درباره روشهای فعال درمان در مقاله کنگره بوداپست ۱۹۱۸ و چند پند عملی درباره تعبیر خواب ۱۹۲۳)، مطرح نکرد. گذشته از اینها ما بویژه مجبوریم که مانند سابق اعتماد خود را درباره موضوعات ضمنی و حاشیه ای واقع در گزارش سرگذشتها معطوف کنیم خاصه درباره آنالیز ولف ـ من ( ۱۹۱۴ ) ـ ( ۱۹۱۸ ) که کمابیش با مقالات حاضر همزمان است. به علاوه، بیانی مفصل در خصوص اصول اساسی درمان روانکاوی در درسهای شماره VIIXX و VIIIXX کتاب درسهای مقدماتی(۱۵) یافت می شود. اگرچه شاید به زحمت بتوان آن را به عنوان کمکی مستقیم و صریح به سوالات مطرح شده در باب تکنیک به حساب آورد. در واقع، فروید در اواخر سالهای زندگیش در سال ۱۹۳۷ یک بار دیگر در دو مقاله مهم با یک ماهیت آشکار تکنیکی به آن بحث بازگشت. قلت نسبی نوشته های فروید درباره تکنیک، و نیز درنگها و تاخیرهایش در خصوص انتشارشان، این فکر را پیش می آورد که احیانا از جانب او احساس بی میلی درباره انتشار این گونه مسائل وجود دارد و به دلایل متعدد صحت این امر به نظر می رسید. وی یقینا از این تصور که بیماران آینده بیش از حد لزوم از جزئیات تکنیکش آگاه شوند بیزار بود، و آگاه بود که آنان مشتاقانه هر آنچه را که او درباره این موضوع بنویسد می خوانند (همان طور که در بالا ذکر شد، این احساس به قصد محدود کردن انتشار این کار تکنیکی در بین تعداد محدودی روانکاوان نشان داده می شود). اما قطع نظر از این مسئله، وی بسیار نسبت به ارزش آن چیزی که می توانست برای کارآموزان به عنوان «کمک به روانکاوان جوان» توصیف شود مشکوک بود. فقط در سومین و چهارمین مقاله از این سلسله است که چیزی شبیه به این را می توان یافت. همان طوری که وی در مقاله «در آغاز درمان» به ما می گوید، بخشی از این مطلب به این دلیل بود که عوامل روانی وارد در موضوع (از قبیل شخصیت روانکاو) آنقدر پیچیده و متنوع است که طرح هرگونه قوانین جدی و بی تامل را غیرمقدور می سازد. چنین قوانینی زمانی می تواند ارزشمند باشد که موجبات آنان به طور صریح درک و هضم شود. در واقع بخش اعظم این مقالات مشتمل است بر بیان مکانیزم درمان روانکاوی، و روان درمانی. زمانی که این مکانیزم درک شود ذکر علت برای واکنشهای بیمار (و روانکاو) و تشخیص و قضاوت در باب آثار و نتایج احتمالی و در نتیجه شایستگی و محل هر وسیله تکنیکی ویژه، امکان پذیر می شود. اما فروید در کل بحثهایش در مورد تکنیک هرگز از پافشاری بر این نکته که تسلط صحیح و کافی بر موضوع فقط از طریق تجربه کلینیکی حاصل می شود و نه از روی کتابها، خودداری نمی کند. بدون شک تجربه کلینیکی با بیماران و نیز بالاتر از همه تجربه کلینیکی از روی روانکاوی خود روانکاو (همان گونه که فروید رفته رفته هرچه بیشتر بدان متقاعد می شد)، به عنوان ضرورتی مبرم برای روانکاو به شمار می رفت. وی در ابتدا این ایده را نسبتا به طور آزمایشی مطرح کرده بود (مثلاً در دورنماهای آتیه روانکاوی(۱۶)). ولی این امر با قاطعیت بیشتر در یکی از مقالات کنونی مطرح شده و در یکی از آخرین تالیفاتش این نکته را مطرح می کند که هر روانکاوی باید به طور دوره ای مثلاً هر پنج سال این روانکاوی را تجدید کند. یقینا این مقالات در خصوص تکنیک باید همراه با درکی صحیح از این شرط مطالعه شود. بالاخره می توان گفت که در این سلسله از مقالات، فروید به این سوال که آیا داشتن نشان پزشکی صفت لازم برای هر روانکاوی است هیچ اشاره ای نمی کند. در این مقالات به نظر می رسد که این امر به عنوان فرضی مسلم پذیرفته شده که روانکاو باید دکتر باشد و وی غالبا از بیانی خلاف این مضمون (کلمه دکتر یا پزشک) که به طور وافر در بین آنان توزیع می شود به دور است. در واقع نخستین سخن منتشرشده فروید در باب ظهور احتمالی روانکاوان غیرپزشک با آخرین مقاله حاضر همزمان بود و در آن زمان در مقدمه ای که بر کتاب پفیستر(۱۷) نوشت بیان شد. بحثهای اصلی او درباره این مبحث در سالهای بعد در رساله اش درباره روانکاوی عوام(۱۸) ( ۱۹۲۶ ) و بعدالتحریرش از برای آن مطرح شد ( ۱۹۲۷ ). می توان گفت که اگر او مقالات فعلی را سالها بعد در زندگی اش می نوشت کلمه دکتر بسیار کمتر به میان آورده می شد. در واقع در دو مقاله آخر فروید درباره تکنیک، این امر به هیچ وجه مطرح نشده است و به جای آن در همه جا کلمه روانکاو به میان آورده شده است.

مقاله اول: استفاده از تعبیر خواب در روانکاوی(۱۹)

این مقاله نخستین بار در دسامبر ۱۹۱۱ انتشار یافت. مبحث آن، همان گونه که از عنوان مقاله برمی آید، صرفا در خصوص خوابهایی است که در طی درمان تحلیلی بر شخص ظاهر می شود. برخی نکات دیگر درباره همین موضوع در بخشI یاVIII از نظراتی در باب نظریه و عمل تعبیر خواب آمده است.
زمانی که این مقاله منتشر شد، صرفا قصد بر این نبود که خوانندگان از پیشرفتهای دانش روانکاوی مطلع شوند، یا نگارنده خود نسبتا مطالبی مختصر درباره موضوع به اطلاع عموم برساند. بلکه هدف انجام دادن تکالیف بیشتر در خصوص نشان دادن طرحی روشن از آن چیزی است که اکنون از آن اطلاع داریم به طوری که سبب صرفه جویی در وقت و تلاش مبتدیها در انجام روانکاوی می شود (با ارائه دادن دستورالعمل مناسب به آنها). موضوعی که اکنون قصد داریم بررسی کنیم، اصول تعبیر خواب نیست. روشهای تعبیر خواب و طرز استعمال چنین تعبیرهایی را بررسی نمی کنیم، بلکه صرفا طریقی که روانکاو باید هنر تعبیر خواب را در درمان روانکاوی بیماران بکار گیرد منظور می کنیم. بدون شک راههای گوناگونی برای انجام دادن این کار وجود دارد، اما جواب به سوالات مطروحه در باب تکنیک روانکاوی، نمی تواند امری بدیهی و روشن باشد. اگرچه احتمالاً راههای خوبی جهت انجام دادن کار وجود دارد، انواع بسیار بدی نیز یافت می شود و مقایسه ای اصولی بین روشهای گوناگون نمی تواند از مطرح شدن باز ماند، اگرچه به تصمیمی خاص نیز منجر نمی شود. هر کس که از تعبیر خواب به عمل روانکاوی می رسد توجه و علاقه اش را درباره محتوای خوابها حفظ می کند و مایل می شود هر خوابی را که بیمار نقل می کند تا سرحد امکان به طور کامل تعبیر و تفسیر نماید. اما فی الفور ملاحظه می کند که تحت شرایط کاملاً متفاوتی عمل می کند، و اگر سعی بر انجام دادن قصدش باشد، با ضروریترین تکالیف درمان مواجه می شود. حتی اگر یکی از نخستین خوابهای بیمار به طور شایان توجهی برای شروع نخستین توجیهات مناسب از آب درآید، سایر خوابها پی درپی به قدری طولانی و مبهم ظاهر می شوند که معنی و مفهوم مستتر در آنها را نمی توان در جلسه ای کوتاه در عرض یک روز استخراج کرد. اگر روانکاوی کار تعبیر را در طی روزهای بعد ادامه دهد، خوابهای جدیدی در این زمینه روی خواهند کرد و زمانی که وی بتواند نخستین خواب را به مرحله نهایی تجزیه و تحلیل برساند اینان مجبورند به کناری گذارده شوند. گاهی تولید خوابها به قدری زیاد است، و پیشرفت بیمار جهت درک و فهم آنان به قدری همراه با شک و درنگ است که ممکن است روانکاو را دچار این سوءظن کند که ظهور مطلب به این طریق صرفا تجلی مقاومت بیمار است و حمل بر این است که این روش قادر به تسلط یافتن بر آنچه به این طریق ارائه می شود نیست. به علاوه در این ضمن درمان کاملاً دور از دسترس و دست ما از واقعیت کوتاه خواهد بود. برخلاف چنین تکنیکی، این قاعده که روانکاو باید همیشه از سطح و رویه ذهن بیمار در هر لحظه آگاه باشد و بداند که کدام عقده ها و مقاومتهایی در این وقت فعال اند و چه واکنش خودآگاهی در مقابل آنان رفتار و سلوکش را تحت نفوذ قرار می دهد، برای درمان حائز اهمیت بسیاری است. مشکل می توان نادیده گرفتن این هدف درمانی را در مقابل میل به تعبیر خواب توجیه کرد. بنابراین، اگر ما این قاعده را در نظر بگیریم، پس طرز تلقیمان نسبت به تعبیر خوابها در روانکاوی چگونه باید باشد؟ پاسخ را می توان کمابیش به صورت زیر داد: آن میزان از تعبیری که در طی جلسه ای حاصل می شود باید به عنوان فرصتی عالی در نظر گرفت و اگر هم محتوای خواب کاملاً روشن نباشد، نقص به حساب نمی آید. در روز بعد، تعبیر آن خواب نباید دوباره همچون امری بدیهی از سر گرفته شود، مگر اینکه معلوم شود، در این ضمن چیز دیگری خود را بر افکار بیمار تحمیل نکرده است. بنابراین، نباید هیچ استثنایی برله یک تعبیر گسیخته شده در قالب این قانون که صرفا نخستین چیزی که به فکر می رسد همان چیزی است که باید بررسی شود مدنظر باشد. اگر قبل از اینکه خوابهای قدیمی را تجزیه و تحلیل کنیم خوابهای تازه تری پدید آید، در این صورت باید خوابهای جدیدتر بررسی شوند؛ و نباید هیچ گونه ناراحتی و تشویش درباره غفلت ورزی از خوابهای قدیمیتر احساس شود. در آغاز کار خوابهایی که بیش از حد پراکنده و حجیم اند، باید از امید برای توجیه کامل و دقیق آنان چشم پوشید. به طور کلی شخص باید در مقابل ابزار توجه بیش از حد در خصوص تعبیر خوابها، به علت احتمال بیدار کردن فکری در بیمار مبنی براینکه اگر او هیچ خوابی را مطرح نسازد در کار وقفه حاصل می شود محتاط باشد، و الاّ این خطر هست که مقاومت به سوی تولید خواب معطوف شود، و بعدا باعث توقف کامل آن گردد. برعکس، باید به بیمار قبولاند که در روانکاوی همیشه مواد لازم برای ادامه کار یافت می شود، طرح کردن یا نکردن خواب توقفی در این تحلیل به وجود نمی آورد. اکنون این سوال مطرح می شود که اگر تعبیر خواب قرار است در معرض چنین محدودیتهایی باشد آیا ما بیش از حد مواد ارزشمندی را که می تواند به روشن سازی ضمیر ناخودآگاه کمک وافری کند از دست نمی دهیم؟ جواب سوال چنین است که این فقدان به هیچ وجه در مقابل آن بهره ای که ممکن است از روی دیدی سطحی در خصوص موضوع حاصل شود بزرگ و مهم نیست. در ابتدا به این نکته باید تاکید کرد که در موارد نِوْروزهای شدید هرگونه خواب ساخته پرداخته شده ای باید با در نظر گرفتن ماهیت امور به عنوان چیزی دانسته شود که قادر به تجزیه و تحلیل کامل آن نیستیم. غالبا رویا و خوابی از این نوع بر کل عنصر بیماریزای مریض حاکم است، یعنی چیزی که برای دکتر و بیمار مجهول است. (تحت عنوان خوابهای برنامه ریزی شده و خوابهای بیان کننده) و گاهی اوقات معادل ترجمه تمامی محتوای نِوْروز به زبان خواب است. در تلاش جهت تعبیر چنین خوابی تمامی مقاومتهای نهایی که در عین حال تاکنون بررسی نشده اند فعال می شوند و به سرعت در مقابل درک و فهم مطلب محدودیت ایجاد می کنند. تفسیر کاملِ چنین خوابی با تکمیل کل روانکاوی منطبق است. چنانچه در آغاز درمان درباره آن خواب یادداشتی تهیه شود، در ماههای پایانی درمان، درک آن امکانپذیر می گردد. این مطلب همانند توجیه علامتی منحصر بفرد (شاید، علامت اصلی) است. برای توجیه آن تمام فرایند روانکاوی مورد نیاز است. فرد در طی درمان باید بکوشد تا معنی و مفاد علامت را یکی بعد از دیگری بررسی کند تا وقتی که همگی بتوانند با یکدیگر پیوند یابند. به همین نحو، چیز بیشتری نمی توان از خوابی که در نخستین مراحل روانکاوی روی می دهد توقع داشت. شخص باید راضی باشد، چنانچه تلاشش جهت تعبیر و تفسیر خواب، انگیزه ای مشخص و بیماریزا را روشن کند. بنابراین، اگر شخص فکرِ تعبیری کامل را رها سازد هیچ چیز قابل حصولی از دست نمی دهد، و نیز قاعده اگرکسی تعبیر خوابی نسبتا قدیمی را قطع کرده، به خواب جدیدی بپردازد نقصی در روال اصلی کار پیدا نمی شود. ما از روی برخی نمونه های جالب از خوابهای کاملاً روانکاوی شده دریافته ایم که چندین صحنه یا واقعه متوالی از خواب ممکن است محتوایی یکسان داشته باشد. مفهومی که می تواند با وضوح فزاینده ای در آنان قدرت بیان یابد، و همچنین دریافته ایم که خوابهای متعددی که در شب رخ می دهند، لازم نیست چیزی به غیر از کوششهایی (بیان شده در قالبهای گوناگون)، جهت ارائه معنی ای مجرد دانسته شوند. به طور کلی، می توانیم مطمئن شویم که هر انگیزه آرزومندی که امروز خوابی را می آفریند مادامی که درک نشده و از زیر تسلط ناخودآگاه بیرون کشیده نشده است دوباره در سایر خوابها نیز ظاهر خواهد شد. بنابراین، غالبا جریان کار چنین است که بهترین راه جهت تعبیر خواب، رهاکردن آن و توجه به خواب تازه است، خوابی که ممکن است همان مطلب را در قالبی قابل دسترس قرار دهد. من می دانم که این مطلب به میزان بسیار در خصوص بیمار و نیز پزشک سوال می شود که چطور می توانیم از آنان متوقع باشیم که مقاصد هدفدار و خودآگاهشان را در اثنای درمان رها کرده و خودشان را به چنین راهنمایی واگذارند. اما من به این ترتیب می توانم جوابگو باشم که شخصی می تواند هر دفعه به ازای حل مسئله ای پاداش گیرد که به اصول روش خودش معتقد باشد، و بر خودش هموار سازد که راهنماییهای ناخودآگاه را در برپایی و تثبیت حلقه های رابط انکار نکند. بنابراین، می پذیرم که تعبیر خواب نباید در طی درمان روانکاوی به عنوان فنی مستقل دنبال شود، بلکه استفاده از آن باید در معرض آن قواعد تکنیکی ای باشد که به طور کلی بر روال درمان حاکم است. البته، گاهی فرد به صورت دیگری نیز می تواند عمل کند و به علاقه نظری خود اجازه دهد که به نوعی آزادانه ایفای نقش کند. اما فرد باید همیشه از آنچه انجام می دهد آگاه باشد. وضعیت دیگری که باید در نظر گرفته شود حالتی است که بعد از اینکه ما اعتماد بیشتری در فهم مان از نمادگرایی خواب به دست می آوریم و می دانیم که باید با استقلال بیشتری از افکار بیمار عمل کنیم، حاصل می شود. تعبیرکننده ای فوق العاده ماهر گاهی خود را در موقعیتی می یابد که می تواند هرکدام از خوابهای بیمار را ملتفت شود، بدون اینکه به جهت رسیدگی به مراحل وقتگیر و کسل کننده کار بر روی آنان به وی نیازی داشته باشد. بدین ترتیب، چنین روانکاوی خود را از هرگونه کشمکش بین مطالبات تعبیر خواب و نیازهای اساسی درمان معاف می کند. به علاوه وی اغوا می شود تا در هر فرصتی با گفتن هر آن چیزی که از خوابهای بیمار کشف کرده، استفاده کاملی از تعبیر خواب به عمل آورد. ولی در انجام این کار، او روشی را تقبل می کند که بسیار از روش مقرری که در ارتباط با مسئله دیگری خاطرنشان خواهیم ساخت منحرف می شود. در هر حال، به مبتدیان در تکنیک روانکاوی، توصیه می شود که این مورد استثنایی را سرمشق خود قرار ندهند. هر روانکاوی مانند همان کسی که فرض کرده ایم در خصوص همان نخستین خوابهایی که بیمارانش مطرح می سازند در مقام تعبیرکننده ای عالی مقام است (قبل از اینکه آنان چیزی را در خصوص اصول تعبیر خوابها آموخته باشند). خوابهای اولیه را می توان به عنوان خوابهای چشم و گوش بسته توصیف کرد. خوابهای اولیه همانند خوابهای اشخاص سالم مطالب بسیاری را نزد شنونده فاش می کنند. اکنون این سوال مطرح می شود که آیا روانکاو باید فورا تمام آنچه را که خود از خوابها استنباط می کند به بیمار انتقال دهد. فعلاً به این سوال پاسخ نمی دهیم، زیرا این مطلب ظاهرا بخشی از سوالی وسیعتر را شامل می شود: در کدام مرحله درمان، با چه سرعتی باید روانکاو بیمار را با آنچه در ذهنش پنهان است آشنا سازد؟ «هرچه بیمار به میزان بیشتری از کار تعبیر خواب آگاه شود، قاعدتا خوابهای بعدی اش مبهمتر می شود. همچنین تمام اطلاع به دست آمده درباره خوابها به این منظور بکار می رود که روند تشکیل دهنده خواب را مواظب خود قرار دهد. در آثار علمی درباره خوابها که به رغم انکارشان در خصوص تعبیر خواب از جانب روانکاوی محرک جدیدی را دریافت داشته اند، شخص به طور مستمر درمی یابد که توجه بسیار غیرضروری ای به حفظ صحیح محتوای خواب معطوف می شود. گمان می رود که این امر محتاج به محافظت در مقابل تغییر شکل و فرسایش در نخستین ساعات بعد از بیداری است. حتی برخی از روانکاوان به رغم تجویز دستورهایی به بیمار جهت اینکه هر خوابی را فورا پس از بیداری یادداشت کنند، به نظر نمی رسد که همیشه به اطلاعاتشان از حالات و شرایط تشکیل خواب اعتماد کافی کنند. در کار درمانی، این قانون زایدی است و بیماران خوشحال می شوند که از آن برای آشفته ساختن خوابشان و ابراز حرارت و تعصب بسیار در جایی که هیچ هدف مفیدی را دنبال نمی کند استفاده کنند. زیرا، حتی اگر به این طریق موضوع خواب بسختی از دست فراموشی رهایی یابد، به آسانی می توان خود را متقاعد کرد که با این کار هیچ چیزی برای بیمار حاصل نشده است. ارتباطات فکری در باب موضوع ظاهر نمی شود، و نتیجه همان است که اگر خواب خوب حفظ نشده بود چنین می شد. بدون شک پزشک اطلاعاتی را کسب کرده که به طور دیگر حاصل نمی شده است. لکن اینکه آیا فقط روانکاو چیزی می داند یا بیمار نیز از آن آگاهی دارد یکسان نیست. در جایی دیگر درباره اهمیت این فرق در تکنیک روانکاوی به طور مفصل بحث خواهیم کرد. در خاتمه نمونه خاصی از خواب را ذکر می کنم که فقط در طی درمان روانکاوی رخ می دهد، و ممکن است مبتدیان را گیج یا گمراه کند. اینان خوابهای تاکیدکننده ای هستند که به آسانی در دسترس روانکاوی قرار می گیرند و تعبیرشان صرفا نشان می دهد که در طی چند روز آخر از مطالب افکار روزانه چیزی در درمان حاصل شده است. وقتی این امر اتفاق می افتد، چنان می نماید که گویی بیمار چنان خوشخو و مهربان بوده است که به شکل خواب برایمان عینا همان چیزی را مطرح می سازد که اندکی قبل به او تلقین می کردیم. بی تردید روانکاوی مجرب در نسبت دادن چنین خوشخویی به بیمار تردید می کند. او چنین خوابهایی را به عنوان تاییدی امیدوارکننده می پذیرد و بجا می آورد که آنها فقط در شرایطی معین که تحت تاثیر درمان فراهم می شود مشاهده می گردند. اغلب این خوابها در حوزه روانکاوی خودنمایی می کنند ولی با وجود این بعد از تفریق هر چیزی که تاکنون شناخته و درک گردیده، هنوز در آنان اشاره کمابیش روشن به آنچه از مدتها قبل تاکنون پنهان بوده است باقی می ماند.

مقاله دوم: پدیده انتقال(۲۰)

(اگرچه فروید این جُستار را در سلسله مقالات تکنیکی گنجانید، این مقاله بیشتر در ماهیت بررسی نظری درباره پدیده انتقال و طریق عمل آن در درمان روانکاوی است. فروید قبلاً این پدیده را در چند یادداشت کوتاه در انتهای گزارش سرگذشت «درا» بررسی کرده بود؛ و سپس مختصرا در نیمه آخر درسهای ××VII و نیمه اول درسهای ××VIII در دروس مقدماتی (۱۹۱۷ـ۱۹۱۶) مطرح کرد و تقریبا در اواخر عمر خویش، در مقاله مفصلی به نام «تحلیل پایان پذیر و پایان ناپذیر» نکات مهمی در خصوص این موضوع بیان داشت). ویلهلم استکل اخیرا در یکی از مجلات تخصصی، زمینه توصیفی مبحث توانفرسای انتقال را بررسی کرده است. من مایلم در صفحات بعدی درباره توضیح این مسئله که چگونه در حین درمان روانکاوی انتقال پیش می آید و نیز درباره چگونگی ایفای نقش در طی درمان، نکاتی را بیفزایم. این مسئله را باید فهمید که هر فردی، به واسطه عمل مشترک مزاج ذاتی اش و تاثرهای واقع شده در او در نخستین سالهای زندگی اش، روشی اختصاصی در خصوص روال زندگی عاشقانه اش کسب می کند ـ یعنی در مورد حالتی که در خصوص عاشق شدن برای شخص پیش می آید. [رک. همین فصل، پیوست اول، ص ۲۵] غرایزی که اقناع می کند و هدفی که شخص خود را در مسیر نیل به آن قرار می دهد، چیزی است که به عنوان کلیشه (یا چیزی از این قبیل) توصیف می شود، چیزی است که دائما در طی زندگی شخص تکرار می شود (دائما تجدید می شود) ـ البته تا آنجا که مقتضیات بیرونی و ماهیت اهداف قابل دسترس برای شخص اجازه می دهد، و نیز یقینا چیزی که در مواجهه با تجارب تازه کاملاً تغییرناپذیر نیست. اکنون، براساس مشاهدات ما فقط بخشی از انگیزه هایی که خط سیر زندگی عاشقانه را معین می سازد تمام فرایند تکامل روانی را طی می کند. آن قسمت به طرف واقعیت معطوف می شود که در اختیار شخصیت خودآگاه قرار دارد، و بخشی از آن را تشکیل می دهد. بخشی دیگر از این انگیزه ها در طی تکامل و رشد باز نگاه داشته می شوند. این بخش اخیر از شخصیت خودآگاه و واقعیت دور شده و نیز از بسط و توسعه بیشتر، بجز در وهم و رویا منع شده یا تماما در ناخودآگاه نگاه داشته شده اند. به طوری که برای خودآگاهی شخصیت مجهول اند. اگر نیاز کسی برای عشق و محبت تماما با واقعیت ارضا نشود، وی مجبور است به هر شخص جدیدی که با او مواجه می شود با افکار لیبیدویی مذکور نزدیک شود، و بسیار متحمل است که هر دو بخش لیبیدوی فرد، یعنی آن بخشی که مستعد خودآگاه شدن است و به علاوه بخش ناخودآگاه، در شکل گرفتن این نظر و طرز تلقی مشارکت کنند. به این ترتیب، امری کاملاً طبیعی و فهم پذیر است که انرژی غریزی شخصی که کاملاً اقناع نشده است، (انرژی ای است که پیشاپیش مهیا نگه داشته می شود)، باید به شخص پزشک هم معطوف شود. از فرض قبلی ما اینطور نتیجه می شود که این فرایند به نخستین نمونه مرجوع و خود را به یکی از کلیشه هایی که در ذهن شخص موجودند متصل خواهد کرد. اگر، با استفاده از بیان مناسب یونگ، این «نمونه پدری» (یا اولیه)، عامل تعیین کننده ای در فراهم آوردن این مسئله باشد، پس نتیجه نهایی با روابط واقعی شخص با پزشک اش یکی خواهد بود؛ اما انتقال فقط به این نمونه خاص وابسته نیست، ممکن است در زمینه نمونه اولیه مادر یا برادر نیز ظاهر شود. اگر ما این مطلب را در نظر بگیریم که این پدیده انتقال دقیقا نه فقط با افکار پیشاپیش خودآگاه، بلکه با افکاری که منع شده یا ناخودآگاه اند احیا می شود، ویژگیهای انتقال به پزشک، که به واسطه آنها از حیث میزان و ماهیت، از هر چیزی که بتواند بر اساس زمینه حسی یا عقلی توجیه شود مفهوم می گردند. چیز دیگری برای بحث یا نگرانی از بابت این طرز رفتار باقی نمی ماند، (چنانچه دو نکته که برای روانکاوی حائز اهمیت است در باب آن بدون توجیه باقی نمی ماند)، اولاً ما نمی فهمیم که چرا پدیده انتقال این قدر در افراد مبتلا به امراض عصبی (غیرعضوی) در زمان روانکاوی نسبت به افراد دیگری از این قبیل که روانکاوی نمی شوند شدیدتر است و ثانیا این موضوع به صورت معمایی باقی می ماند که چرا در طی روانکاوی، انتقال در قالب نیرومندترین مقاومت در برابر درمان ظاهر می شود، حال آنکه در خارج از حیطه روانکاوی باید به منزله وسیله درمان و شرط موفقیت و حصول گرفته شود.
بر اساس تجربه هایی که داریم (و این امر می تواند هر چند دفعه که مایل باشیم تایید شود) اگر خط سیر خاطرات و افکار آزاد بیمار از جریان باز ماند، مکث همیشه می تواند با اطمینانی مبنی بر اینکه او در آن لحظه با فکری که مرتبط با خود دکتر یا چیزی مرتبط با وی است تحت تاثیر واقع شده، برطرف شود.
به محض اینکه این توضیح ارائه شود، یا مکث رفع می گردد یا وضعیت از آنی که در آن افکار از جریان باز می ماند به آنی که افکار دفع می شود تغییر می کند.
در نگاه نخست، این نکته در روانکاوی به عنوان یک فن، به صورت مانعی بزرگ نمایانده می شود که آنچه در جایی دیگر قویترین عامل در خصوص موفقیت و حصول نتیجه محسوب می شود در خود آن در قالب نیرومندترین وسیله مقاومت متجلی می گردد. ولی اگر ما وضعیت را با دقت بیشتر بررسی کنیم، دستِ کم می توانیم اولین سوال را جوابگو باشیم.
حقیقت امر به این گونه نیست که انتقال همراه با بیشترین شدت و فقدان منع در اثنای روانکاوی نسبت به خارج آن رخ می دهد. در موسساتی که در آنان بیماران عصبی با روشهایی غیر از روانکاوی درمان می شوند مشاهده می کنیم که این پدیده باز هم با بیشترین شدت خود رخ می دهد، و رنگ و بوی عشقی خام را نشان می دهد.
گابریل روتر، زمانی که اسمی از علم روانکاوی نبود، با دیدی دقیق این مسئله را توصیف کرد. وی در مهمترین کتابش از هر جهت روشنترین نظریات را در باب ماهیت و تکوین امراض عصبی ارائه داد. بنابراین، خصوصیات انتقال را نه به روانکاوی بلکه باید به خود بیماری نسبت داد.
درباره دومین مشکل ما دایر بر اینکه چرا انتقال در زمان روانکاوی در قالب مقاومت متجلی می شود تا به حال بحثی نشده است و ما اینک باید با دقتی بیشتر آن را بررسی کنیم.
ابتدا وضعیت روانی را در طی درمان مجسم می سازیم. شرط ثابت و واجب در خصوص آغاز بیماری روانی، فرایندی است که یونگ آن را درون گرایی می نامد؛ یعنی، بخشی از انرژی وابسته به شور جنسی که مستعد خودآگاه شدن و معطوف به واقعیت بیرونی است که کاهش می یابد، و بخشی که از واقعیت منحرف می شود و ناخودآگاه است، اگرچه ممکن است هنوز رویاهای مشخص را تغذیه کند، متعلق به ناخودآگاه و متناسب با آن افزایش می یابد.
فرایند مزبور (خواه به طور کامل خواه قسمتی از آن) در خط سیر قهقرایی وارد شده و تصورات بچگانه فرد را احیا می کند؛ و درمان روانکاوی اکنون اقدام به تعقیب آن می نماید و درصدد پیگیری ردپای انرژی فوق الذکر است تا آن را در دسترس خودآگاه قرار دهد، و خلاصه آن را برای واقعیت موجود قابل استفاده و سودمند سازد.
جایی که کاوشهای روانکاوی مطرح می شود شور جنسی [رک. همین فصل، پیوست دوّم، ص ۲۹]؛ به درون نهانگاهش(اید) کشیده می گردد، و به این ترتیب کشمکش ظاهر می شود؛ یعنی، تمام نیروهایی که باعث شده اند شور جنسی سیر قهقرایی را طی کند در قالبِ مقاومتهایی علیه کار روانکاوی برمی خیزد، تا این وضع را حفظ کنند. زیرا اگر درون گرایی یا سیر قهقرایی شور مزبور با رابطه ای ویژه بین فرد و جهان خارج توجیه نشده بود ـ یا به عبارت دیگر، به واسطه عقیم گذاری اقناع، فرایند فوق هرگز به وقوع نمی پیوست. به هر حال، این مقاومتها از این منبع تنها یا در واقع قویترین آنان نیستند.
شور جنسی در اختیار شخصیت فرد همیشه تحت تاثیر جاذبه عقده های ناخودآگاهش (به بیان صحیحتر، بخشهایی از عقده های متعلق به ناخودآگاه) بوده است، و به علت اینکه کشش و جاذبه دنیای واقعی کاهش یافته، وارد خط سیری قهقرایی شده است.
برای آزاد کردن شور جنسی، این جاذبه از سوی ناخودآگاه باید مغلوب شود، یعنی واپسزدگی غرایز ناخودآگاه و محصولاتشان، که در این ضمن در فرد برپا داشته شده است، باید برطرف شود. این امر مسئول بزرگترین بخش مقاومت است، چیزی که باعث می شود بیماری باقی بماند حتی اگر بعد از روگرداندن از دنیای واقع توجیهش را از دست داده باشد. روانکاوی مجبور است علیه مقاومتهایی برخاسته از هر دوی این منابع جدال کند. مقاومت قدم به قدم درمان را همراهی می کند. هر فکر مجرد و هر عملی از جانب شخصِ تحت درمان باید همراه با مقاومت محسوب شود و مصالحه ای را بین نیروهایی که در جهت درمان و بهبود می کوشند و نیروهای مخالفی که توصیف کرده ام نشان می دهد.
اکنون اگر ما عقده ای بیماریزا را از نمودش در خودآگاه (خواه این چیزی آشکار در قالب علامت باشد خواه چیزی کاملاً نامعلوم) تا ریشه اش را در ناخودآگاه دنبال کنیم، بزودی وارد مرحله ای می شویم که در آن مقاومت خود را به قدری محسوس و واضح می سازد که ارتباط فکری بعدی بیمار را تحت الشعاع قرار می دهد و نوعی مصالحه و سازش بین مطالبات آن و کار کاوش ظاهر می شود.
به گواه تجربه ما، در این مرحله انتقال وارد صحنه می شود. وقتی چیزی در دایره عقده بیماریزا برای انتقال به شخص پزشک مناسب است انتقال بوقوع می پیوندد. ارتباط فکری بعدی را به وجود آورده و وجودِ خود را به نشانه های مقاوم اعلام می دارد (مثلاً با مکث و ایست). ما از این واقعه استنباط می کنیم که فکرِ پدیده انتقال، پیشاپیش هر فکر ممکن دیگری، وارد خودآگاه شده است. زیرا به این طریق مقاومت را سیراب می کند. واقعه ای از این نوع در مواقع بی شماری در طی روانکاوی رخ می دهد.
بارها، وقتی که ما به عقده بیماریزا نزدیک می شویم، بخشی از آن عقده که مستعد انتقال است ابتدا به درون خودآگاه کشیده می شود و سپس با سرسختی بسیار از آن حمایت می شود. پس از اینکه مغلوب شد، مغلوب شدن بخشهای دیگر، عقده کمتر مشکلات بعدی کمتری را پدید می آورد.
هر چه درمان روانکاوی بیشتر طول می کشد بیمار بوضوح بیشتری می فهمد که تغییر شکلهای عنصر بیماریزا نمی تواند به خودی خود دفاعی را علیه آشکارشدنش بروز دهد. وی پیوسته هر چه بیشتر از نوعی تغییر شکل که به وضوح برایش بیشترین امتیازات را به ارمغان می آورد استفاده می کند، یعنی تغییر شکل به وسیله انتقال. این کیفیات منجر به وضعیتی می شود که سرانجام در آن با هر کشمکشی در حوزه انتقال مقابله کند.
بنابراین، انتقال در درمان روانکاوی همیشه در وهله اول به عنوان قویترین سلاح مقاومت بر ما ظاهر می شود، و ما به این نتیجه می رسیم که شدت و دوام انتقال اثری و بیانی از مقاومت است. مکانیزم انتقال را وقتی می توان بررسی کرد که آن را به عقب، تا وضعیت فعالیت شور جنسی در تصورات بچگانه، پیگیری کنیم. ولی نقشی که انتقال در درمان ایفا می کند فقط در صورتی می تواند توجیه شود که ما به روابط درونی مقاومت، نظری بیفکنیم. چرا عامل انتقال این قدر وسیله ای مناسب برای مقاومت شده است؟ می توان تصور کرد که جواب می تواند بدون هرگونه اشکالی مهیا شود. زیرا واضح است که بخصوص پذیرفتن هر انگیزه آرزومند نهی شده ای بسیار مشکل است.
اگر بناست که آنِ فوری در پیش روی همان شخصی که انگیزه به او مربوط است آشکار شود. چنین ضرورتی باعث اوضاعی می شود که در جهان واقعیت به زحمت مقدور به نظر می رسد، اما وقتی که بیمار مفعول انگیزه های احساسی هیجانی اش را با پزشک هماهنگ می کند، دقیقا همان را هدف قرار می دهد. با ملاحظات بیشتر پی می بریم که این منفعت ظاهری نمی تواند مشکل را حل کند. برعکس، در واقع رابطه محبت آمیز و وابستگی ارادتمندانه می تواند فرد را در ورای تمامی مشکلات مربوط به اعتراف وا دارد.
در شرایط قابل قیاس واقعی مردم معمولاً می گویند «من از شما خجالت نمی کشم». «من می توانم هر چیزی را به شما بگویم» بنابراین، انتقال به پزشک عینا به همان سادگی به کار تسهیل اعترافات می خورد، و روشن نیست که چرا آن باید کارها را مشکلتر کند. جواب به سوالی که این قدر در این صفحات تکرار شده است بنا نیست که سبب اندیشه و تفکر بیشتر شود بلکه به آنچه ما در حین مقاومتهای ناشی از انتقال انفرادی در طی درمان می آزماییم، پاسخ داده می شود.
در آخر درمی یابیم که نمی توانیم عمل انتقال را در قالب مقاومت دریابیم، چنانچه صرفا راجع به انتقال فکر کنیم؛ باید افکارمان را چنان تنظیم کنیم که انتقال مثبت را از نوع منفی تمیز دهیم؛ انتقال احساسات محبت آمیز را از انواع خصومت آمیز، و این دو نوع را جداگانه درمان کنیم. بازهم نوع مثبت تقسیم پذیر است، یعنی، به انتقال احساسات دوستانه یا محبت آمیز که در مقابل خودآگاهی جایز است، و نیز انتقال آن احساسات به درون ناخودآگاه.
درخصوص آخری، روانکاوی ثابت می کند که آنها همیشه به منابع عاشقانه برمی گردند. و ما به این ترتیب به این کشف نائل می شویم که بسیاری از روابط احساسی، هیجانی، همدردی، دوستی، اعتماد، و از این قبیل، که می توانیم در زندگی مان استفاده کنیم، به طور تکوینی با جنسیت مرتبط اند و از امیال صرفا جنسی به صورت بی رنگ شدن اهداف جنسیشان برخاسته اند، اگرچه ممکن است به طور پاک و غیر شهوانی بر درک خودآگاهمان ظاهر شوند.
ما عمدتا مقاصد جنسی را می شناسیم [رک. همین فصل، پیوست سوم، ص ۳۱] و علم روانکاوی به ما می گوید مردمی را که در زندگی واقعی مان تحسین می کنیم یا احترام می گذاریم ممکن است در مقام اهدافی جنسی از برای ناخودآگاه مان باشند. بنابراین، حل معما چنین است که وقوع انتقال به پزشک برای مقاومت در مقابل درمان تا آنجایی مناسب است که انتقالی منفی یا مثبت در خصوص انگیزه های عاشقانه واپس رانده شود.
اگر ما انتقال را با خودآگاه ساختن اش برطرف کنیم با این کار فقط این فرایند هیجانی ـ احساسی را از شخص پزشک جدا می کنیم. ولی آن جزئی که در برابر خودآگاهی جایز است و غیرقابل ایراد است، باقی می ماند و وسیله کسب موفقیت در درمان است، یعنی، عینا همان طوری که در سایر روشهای درمانی است.
تا این حد ما بسادگی می پذیریم که نتایج روانکاوی گاه براساس تلقین است. اما با تلقین باید همان طوری که فرنچی ( ۱۹۰۹ ) عمل کرد، نحوه تحت تاثیر قرار دادن شخص را با پدیده های انتقال که در مورد او مقدور است درک کنیم. ما استقلال نهایی بیمار را با بکارگیری تلقین تامین می کنیم تا بعدا او را وادار سازیم که تکه ای از کار روانی را انجام دهد که به عنوان نتیجه ضروری اش یک بهبودی دایمی را از وضعیت روانی اش به همراه دارد.
ممکن است سوال دیگری مطرح شود که چرا پدیده مقاومت ناشی از انتقال فقط در روانکاوی رخ می دهد و نه در سایر روشهای درمانی؟ پاسخ چنین است که به طور مسلم آنها در جاهای دیگر بروز می کنند، ولی باید مطابق با شرایط آنجا شناخته شوند.
در حقیقت بروز انتقالی منفی در موسسات درمانی چیزی عادی است. به محض اینکه بیماری تحت تسلط پدیده انتقال منفی قرار می گیرد، موسسه را در وضع تغییر نیافته یا عودیافته ترک می کند.
انتقال عاشقانه، چنین اثرِ بازدارنده ای در موسسات درمانی ندارد، زیرا مثلِ زندگی معمولی این امر در آنجا به جای مکشوف شدن پرده پوشی می شود. اما نه به وسیله راندن بیمار به خارج از موسسه (برعکس وی را در آنجا نگاه می دارد)، بلکه با نگاه داشتن بیمار در فاصله ای از گذر زندگی، در قالب مقاومتی در مقابل درمان متجلی می شود. زیرا از نظرگاه درمانی کاملاً بی اهمیت است که آیا بیمار بر این یا آن اضطراب یا منع درونی در این گونه موسسات غالب بیاید یا نیاید.
آنچه مهم است این است که وی در زندگی واقعی اش نیز به نحوی از دست آن تنش رهایی یابد. انتقال منفی مستحق بررسی مفصل و جامعی است که در محدوده مقاله فعلی نمی گنجد. این نوع انتقال در انواع قابل درمان امراض عصبی پهلو به پهلوی انتقال مثبت و غالبا به طور همزمان معطوف به شخص یافت می شود.
بلویلر اصطلاح مناسب دوگانگی عواطف(۲۱) را برای توصیف این پدیده اختیار کرده است! چنین دوگانگی و نوسان احساسات تا حدودی به نظر عادی می رسد. ولی درجه بالا و افراط آمیز آن به یقین از خصوصیات اشخاص بیمار است.
در افراد مبتلا به وسواس وقوع تفرق زودرس در اضداد فوق الذکر ظاهرا از مشخصات زندگی غریزی و از شرایط مزاجیشان است. دوگانگی عواطف در تمایلات احساسی این گونه بیماران بهترین توجیه در خصوص تواناییشان در بکارگیری انتقالهایشان در خدمت مقاومت است. جایی که ظرفیت انتقال اساسا محدود به نوع منفی آن شده است (مثل مبتلایان به سوءظن مرضی)، هرگونه امکان جهت نفوذ یا درمان ناکام و متوقف می ماند، ولی در تمام این نظریات ما تاکنون فقط جناح واحدی از پدیده انتقال را بررسی کرده ایم. ما باید توجه مان را به سمت دیگر همین موضوع نیز معطوف کنیم.
هر کسی که درک درستی درباره شیوه ای که در آن فرد تحت روانکاوی (به محض اینکه تحت نفوذ مقاومت قابل ملاحظه ناشی از انتقال قرار می گیرد) از رابطه واقعی اش با پزشک خارج می شود، اتخاذ کند، چگونه می تواند خود را مجاز احساس کند که نقش اساسی روانکاوی را که مقرر می دارد که هر آنچه را که به فکر بیمار می رسد باید بدون انتقاد کردن از آن افشاء گردد، بدون اهمیت تلقی کند. چگونه می تواند مقاصدی که با آن درمان را آغاز کرد فراموش کند؟ چگونه می تواند مباحث منطقی و نتایجی که فقط مدت کوتاهی قبل تاثیر زیادی در او به جا نهاده بود با بی قیدی ملاحظه کند؟ هر کسی که تمامی این کیفیات را درک می کند ضرورتا جهت توجیه عقیده اش در عوامل دیگری به علاوه آنهایی که قبلاً اقامه شده بودند کاوش به عمل می آورد. چنین عواملی جهت جستجو دور از دسترس نیست. آنها یکبار دیگر از وضعیت روانی ای که درمان بیمار را درآن مستقر می سازد برمی خیزند.
در مرحله جستجوی انگیزه ای که از خودآگاهی بیمار گریخته است داخل حوزه ناخودآگاه می شویم [رک. همین فصل، پیوست چهارم، ص ۳۲]، و با واکنشهایی که فراهم می آوریم در همان لحظه برخی از صفات مشخصه ای را که از مطالعه رویاها شناخته ایم آشکار می کنیم.
انگیزه های ناخودآگاه نمی خواهند به طریقی که درمان از آنان توقع دارد به یاد آورده شوند ولی می کوشند تا خود را مطابق با نابهنگامی ناخودآگاه و توانایی اش از بابت توهّم و تخیل بروز دهند. عینا همان طوری که در زمان خواب رخ می دهد، بیمار محصولات ناشی از فعالیت انگیزه های ناخودآگاهش را همزمان و واقعی می داند. وی می کوشد تا شور و هیجانش را بدون در نظر گرفتن وضعیت واقعی از قوه به فعل در آورد. پزشک می کوشد او را وادار کند که این انگیزه های احساسی ـ هیجانی را با فرایند درمان و داستان زندگی اش جور و همسو و آنان را تسلیم بررسی عقلانی در پرتو ارزش روانیشان درک کند.
این کشمکش بین پزشک و بیمار، بین عقل و زندگی غریزی، بین فهمیدن و درصدد عمل برآمدن تقریبا در پدیده انتقال ایفای نقش می کند. در این وضعیت پیروزی باید حاصل شود پیروزی که تعبیرش درمان دایمی بیماری است.
نمی توان انکار کرد که کنترلِ پدیده انتقال؛ روانکاو را با بزرگترین مشکلات مواجه می کند. ولی نباید فراموش کرد که دقیقا همانها خدمت فوق العاده گرانبهای روشن کردن و واضح ساختن انگیزه های عاشقانه مخفی و فراموش شده بیمار را برایمان انجام می دهند؛ زیرا، وقتی همه چیز گفته یا انجام می شود غیرممکن است که بتوان وجود کسی را حضورا یا غیابا معدوم کرده و منکرش شد.

نظرات کاربران درباره کتاب اصول روانکاوی بالینی