فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مدار بسته

کتاب مدار بسته

نسخه الکترونیک کتاب مدار بسته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مدار بسته

وقتی کوچک بودم و در ال رانچو بلانکو زندگی می‌کردیم، که دهکده‌ای کوچک است در مکزیک واقع بر تپه‌ای خشک و بی آب و علف در چند کیلومتری شمال گوئادالاخارا، واژه مرز را زیاد می‌شنیدم. اولین بار آن را در اواخر دهه ١٩٤٠ شنیدم: مامان و بابا به من و روبرتو، برادر بزرگم، گفتند که همین روزها سفر دور و درازی به سمت شمال آغاز می‌کنیم، از مرز می‌گذریم و وارد کالیفرنیا می‌شویم و از این نداری نجات پیدا می‌کنیم... (از متن کتاب)

ادامه...

بخشی از کتاب مدار بسته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تنهایی

اول صبح بود و هوا هم بسیار سرد. بابا کارکاچیتا،(۱۸) ابوطیاره قدیمیمان، را پایین مزرعه پنبه پارک کرد. بابا و مامان و روبرتو، برادر بزرگم، از ماشین پیاده شدند تا به آن طرف مزرعه بروند، جایی که پنبه چینی از آن جا شروع می شد. طبق معمول مرا در ماشین گذاشتند تا مواظب ترامپیتا،(۱۹) برادر کوچکم، باشم که شش ماهه بود. از این که با او تنها بمانم و آن ها برای پنبه چینی بروند متنفر بودم.
وقتی آن ها کمی دور شدند، من از سقف اتومبیل بالا رفتم، روی پنجه پا ایستادم و تماشایشان کردم، تا این که دیگر نتوانستم آن ها را از بقیه کارگران تشخیص بدهم. بعد که دیگر نتوانستم ببینمشان، در قفسه سینه ام احساس درد کردم. هر وقت با ترامپیتا تنها می ماندم همین درد را در قفسه سینه ام احساس می کردم. هق هق کنان دوباره به اتومبیل برگشتم و دست هایم را دور ترامپیتا که روی صندلی عقب خوابیده بود حلقه کردم. برادرم بیدار شد و شروع به گریه کرد؛ از سرما می لرزید. پتوی کوچکی دورش پیچیدم و شیشه شیر را در دهانش گذاشتم. ساکت شد و دوباره خوابش برد.
چند ساعت بعد، دوباره از سقف اتومبیل بالا رفتم تا ببینم بابا و مامان و روبرتو دارند برای ناهار می آیند یا نه. تا جایی که چشمم کار می کرد دوردست را نگاه کردم، پلک هم نمی زدم، می خواستم آن ها را ببینم. بعد وقتی عاقبت دیدمشان، ضربان قلبم تند شد. از سقف پایین پریدم، طوری که روی زمین ولو شدم، بعد بلند شدم و به طرفشان دویدم. وقتی به آن ها رسیدم چنان روی روبرتو پریدم که افتاد زمین.
مامان بعد از این که نگاهی به اوضاع و احوال ترامپیتا انداخت، به کمک بابا پتوی سبز ارتشی را پشت کارکاچیتا، ماشینمان، پهن کردند و همه رویش نشستیم. مامان از توی ساک پیراشکی ها را بیرون آورد؛ صبح آن روز پیش از آمدنمان درست کرده بود. بابا عجله داشت، چون می خواست زودتر سر کار برگردد و وقت را هدر ندهد. من و روبرتو آهسته می خوردیم، می خواستیم بیش تر طول بکشد. مامان ترامپیتا را سمت چپش در آغوش گرفته بود و همین طور که به او شیر می داد خودش هم با دست راست غذا می خورد. بعد او را روی صندلی عقب ماشین خواباند، کهنه اش را عوض کرد و پیشانی اش را آرام بوسید. بچه هم چشم هایش را بست و خوابید. بابا بلند شد، پتو را جمع کرد و داخل صندوق عقب گذاشت. کیسه پنبه را برداشت و روی شانه چپش انداخت. این کارِ بابا به روبرتو و مامان فهماند که وقت رفتن است.
دوباره از سقف کارکاچیتا بالا رفتم و تماشایشان کردم تا این که در دریای پنبه ناپدید شدند. آن قدر زل زدم که چشم هایم دیگر تار شده بودند. از بالای سقف ماشین پایین پریدم و به چرخ عقب تکیه دادم. نشستم و با خودم گفتم: «اگه پنبه چینی یاد بگیرم، اون وقت بابا اجازه می ده که همراه اون و مامان و روبرتو برم، بعد دیگه تنها نمی مونم!»
سری به بچه زدم، دیدم که خوابِ خواب است. به نزدیک ترین ردیف پنبه ها رفتم و برای اولین بار در عمرم شروع به چیدن پنبه کردم. به آن آسانی که خیال می کردم نبود. تلاش می کردم هر دو دستم را همزمان به کار بگیرم و پنبه بچینم، درست مثل روبرتو، ولی فقط می توانستم یک غوزه پنبه بچینم. با دست چپم غلاف پنبه را محکم از قسمت زیرش می گرفتم و با دست راستم غوزه را می کندم و روی زمین کپه می کردم. دندانه های تیز غلاف دستم را می خراشید، عین پنجه گربه بودند. گاهی هم زیر ناخنم می رفتند و از دستم خون می آمد. دستم به غوزه هایی که روی شاخه های بلند بود نمی رسید، برای همین به آن ها تکیه می دادم. فشاری که بدنم به آن ها وارد می کرد باعث می شد سر شاخه ها به زمین کشیده شوند. بعد پایم را روی آن ها می گذاشتم، دولا می شدم و غوزه های پنبه را می چیدم. مجبور بودم سریع پایم را بردارم و خودم را عقب بکشم، چون گیاه مثل نیزه در می رفت، و اگر سریع حرکت نمی کردم، به صورتم شلاق می زد.
در پایان روز، خسته و دلخور بودم. به اندازه ای که انتظار داشتم پنبه نچیده بودم. کپه پنبه فقط حدود نیم متر شده بود. بعد یادم آمد که بابا گفته بود بابت هر نیم کیلو پنبه سه سنت مزد می دهند. من هم کلوخ لای پنبه ها گذاشتم تا سنگین تر شوند.
غروب بود که سرانجام بابا و مامان و روبرتو برگشتند. همین که آمدم خبر پنبه چینی ام را به آن ها بدهم مامان وسط پرید و پرسید: «ترامپیتا چطوره؟»
بعد مستقیم به سمت ماشین رفت تا به بچه سر بزند. وقتی در ماشین را باز کرد، خیلی عصبانی شد. چنان سرم به پنبه چینی گرم شده بود که به کل بچه را فراموش کرده بودم. ترامپیتا آن قدر گریه کرده بود که خسته شده و بعد از به هم خوردن اوضاع و احوالش خوابش برده بود، شیشه شیر هم افتاده و شکسته بود. مامان فریاد زد: «بهت گفته بودم مواظب بچه باش!»
من با غرور تمام به کپه پنبه اشاره کردم و گفتم: «ببین چی کار کردم.»
مامان نگاهی به پنبه ها انداخت، سری تکان داد و شروع به تمیز کردن بچه کرد. بابا نگاهی به پنبه هایم انداخت، لبخند ملیحی زد و به روبرتو گفت که جمعشان کند. اما وقتی کلوخ های لای پنبه را دید لبخندش سریع به اخم تبدیل شد. کلوخ ها را از لای آن ها درآورد. یکی یکی نشان می داد و پرتشان می کرد.
«باید از خودت خجالت بکشی. واسه این کار می تونن اخراجمون کنن.»
هر دو دستش را روی سگک کمربندش گذاشت و گفت: «تازه، کار تو مواظبت از برادرته، روشنه؟»
من که هول شده بودم گفتم: «بابا، خُب.»
ناراحت و پریشان بودم. رفتم پیش روبرتو تا دلداری ام بدهد. زیر لب گفتم: «یه روزی می رسه که منم با تو و بابا و مامان بیام پنبه چینی. اون وقت دیگه تنها نمی مونم.»
روبرتو دستش را دور گردنم انداخت و با تکان سر حرفم را تایید کرد.

عبور از زیر سیم خاردار

وقتی کوچک بودم و در ال رانچو بلانکو(۸) زندگی می کردیم که دهکده ای کوچک است در مکزیک واقع بر تپه ای خشک و بی آب و علف در چند کیلومتری شمال گوئادالاخارا،(۹) واژه «مرز» را زیاد می شنیدم. اولین بار آن را در اواخر دهه ۱۹۴۰ شنیدم؛ مامان و بابا به من و روبرتو، برادر بزرگم، گفتند که همین روزها سفر دور و درازی به سمت شمال آغاز می کنیم، از مرز می گذریم و وارد کالیفرنیا می شویم و از این نداری نجات پیدا می کنیم.
من هیچ تصوری از کالیفرنیا نداشتم، اما می دیدم هر بار که بابا با مامان و دوست هایش در مورد آن حرف می زند، چشم هایش برق می زند. بابا صاف می ایستاد، بادی در غبغب می انداخت و می گفت: «همین که از مرز رد بشیم، توی کالیفرنیا وضع زندگیمون بهتر می شه.»
وقتی بابا از کالیفرنیا حرف می زد روبرتو، برادرم که چهار سال از من بزرگ تر بود، ذوق می کرد. از زندگی در ال رانچو بلانکو خوشش نمی آمد، به خصوص بعد از سفرمان به گوئادالاخارا و دیدن فیتو پسرعموی بزرگمان.
فیتو از ال رانچو بلانکو رفته بود. در کارخانه تِکیلا(۱۰) کار می کرد و خانه اش دوخوابه بود و برق و چاه آب داشت. به برادرم گفته بود که حالا دیگر مجبور نیست صبح ها ساعت چهار بیدار شود و مثل برادرم شیر پنج تا گاو را با دست بدوشد و با دبه های بزرگ آلومینیومی پر از شیر سوار بر اسب کیلومترها راه برود تا به نزدیک ترین جاده برسد و به کامیونی بدهدشان که آن ها را برای فروش به شهر می برد. مجبور نبود برای آوردن آب به رودخانه برود، روی کف خاکی اتاق بخوابد یا برای روشنایی شمع روشن کند.
از آن روز به بعد، روبرتو زندگی در ال رانچو بلانکو را فقط به خاطر دنبال تخم مرغ گشتن و کلیسا رفتنِ روزهای یکشنبه دوست داشت.
من هم دنبال تخم مرغ گشتن و رفتن به عشای ربّانی را دوست داشتم. اما بیش تر از شنیدن قصه خوشم می آمد. شب ها بعد از شام، برادرِ بابا، تیو ماوریسیو(۱۱) و زن و بچه اش پیش ما می آمدند. همه دور آتشی که با پِهِن خشک شده گاو درست می کردیم می نشستیم و همین طور که ذرت دانه می کردیم برای هم قصه می گفتیم.
در یکی از همین شب ها بابا اعلام کرد: «تا چند روز دیگه راه می افتیم و می ریم اون طرف مرز به کالیفرنیا که این همه منتظرش بودیم.»
چند روز بعد وسایلمان را درون چمدان گذاشتیم و به گوئادالاخارا رفتیم تا سوار قطار شویم. بابا بلیت قطار درجه دوی فروکاریلز ناسیونالز دِ مکزیکو(۱۲) خرید. به عمرم قطار ندیده بودم. شبیه کلبه های آهنی ای بود که پشت سر هم روی چرخ قرار داشتند. سوار شدیم و صندلی هایمان را پیدا کردیم. من کنار پنجره ایستادم تا بیرون را تماشا کنم. قطار وقتی حرکت کرد، تکانی خورد و صدای گروپ گروپ بلندی از آن خارج شد، انگار صد تا دبه شیر را به هم می زدند. ترسیده بودم و نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم. بابا مرا گرفت و گفت که بنشینم. من هم نشستم. پاهایم را با ضرباهنگ قطار تکان تکان می دادم. روبرتو روبه روی من نشسته بود، کنار مامان. نیشش تا بناگوش باز بود.
دو شبانه روز در راه بودیم. شب ها نمی توانستیم بخوابیم. صندلی های چوبی خیلی سفت بودند و قطار سر و صدای زیادی داشت، سوت می کشید و ترمز می کرد. وقتی به ایستگاه اول رسیدیم از بابا پرسیدم: «رسیدیم کالیفرنیا؟»
بابا با حوصله جواب داد: «نه پسرم، هنوز نه. حالا خیلی مونده تا برسیم.»
وقتی دیدم بابا چشم هایش را بست، رو به روبرتو کردم و پرسیدم: «کالیفرنیا دیگه چه جور جاییه؟»
جواب داد: «نمی دونم. اما فیتو به من گفت که اون جا مردم از خیابون ها پول پارو می کنن.»
بابا چشم هایش را باز کرد و خندید.
«فیتو دیگه این حرفو از کجا درآورده؟»
روبرتو با حالتی حق به جانب گفت: «از کانتینفلاس،(۱۳) فیتو گفت که کانتینفلاس توی یه فیلم اینو گفته.»
بابا با خنده جواب داد: «کانتینفلاس داشت شوخی می کرد. اما درسته، زندگی اون جا راحت تره.»
مامان گفت: «امیدوارم.»
بعد دستش را دور روبرتو حلقه کرد و آهسته گفت: «امید به خدا.»
حرکت قطار آهسته شد. به بیرون پنجره نگاه کردم. دیدم که داریم وارد شهر دیگری می شویم. پرسیدم:
«رسیدیم؟»
بابا زیر لب گفت: «ای بابا!»
بعد اخمی کرد و چشم هایش را چرخاند.
«هر وقت رسیدیم خودم بهت می گم!»
مامان با لبخند گفت: «پانچیتو،(۱۴) حوصله داشته باش، دیگه چیزی نمونده.»
وقتی قطار در مخیکالی(۱۵) ایستاد، بابا گفت که پیاده شویم. بعد به من نگاه کرد و گفت: «دیگه رسیدیم.»
از ایستگاه بیرون رفتیم. بابا چمدان قهوه ای تیره را می آورد. دنبالش رفتیم تا بالاخره به سیم خاردار رسیدیم. بابا می گفت آن جا مرز است و آن طرف سیم خاردار کالیفرنیاست؛ شهر بزرگی که من چیزهای زیادی در موردش شنیده بودم. در دو طرف سیم خاردار نگهبانان مسلحی با اونیفرم سبز ایستاده بودند. بابا به آن ها می گفت پلیس مرز. بعد برایمان توضیح داد که باید طوری آن طرف سیم خاردار برویم که آن ها ما را نبینند.
آن شب، دیروقت، کیلومترها در بیابان پیاده راه رفتیم. بابا که جلوتر می رفت، ایستاد، به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود که کسی ما را نمی بیند، بعد به طرف سیم خاردار رفت. در امتداد سیم خاردار راه رفتیم تا بالاخره بابا سوراخ کوچکی زیر سیم خاردار پیدا کرد. بعد زانو زد و با دستش سوراخ را بزرگ تر کرد. ما همه مثل مار روی زمین خزیدیم. دقایقی بعد زنی که بابا وقتی در مخیکالی بودیم با او تماس گرفته بود سوارمان کرد. قول داده بود که در ازای کرایه، ما را با اتومبیلش به جایی ببرد که بتوانیم کار پیدا کنیم.
زن تمام شب رانندگی کرد. نصف شب بود که به اردوگاه چادری کارگران در حومه شهر کوچک و ساحلی گوئادلوپ(۱۶) رسیدیم. زن کنار جاده ای باریک نزدیک اردوگاه ایستاد. خسته و کوفته گفت: «این جا همون جاست که بهتون گفتم. کار گیرتون می آد؛ می تونید برید توت فرنگی چینی.»
بابا چمدان را از صندوق عقب برداشت و کیف پولش را درآورد و به زن پول داد. بعد لبش را گاز گرفت و گفت: «فقط هفت دلار داریم.»
زن دور شد و ما هم در جاده ای خاکی که دو طرفش درخت اوکالیپتوس بود، به طرف اردوگاه راه افتادیم. مامان دست مرا محکم گرفته بود. وقتی به اردوگاه رسیدیم به بابا و مامان گفتند که سرکارگر صبح می آید.
بقیه شب را زیر درخت های اوکالیپتوس گذراندیم. برگ های درخت ها را که بوی آدامس می دادند جمع کردیم. بعد آن ها را روی هم گذاشتیم و رویشان دراز کشیدیم. من و روبرتو بین بابا و مامان خوابیدیم.
صبح با صدای سوت قطار بیدار شدم. لحظه ای فکر کردم هنوز داخل قطاریم و داریم به کالیفرنیا می رویم. قطار همین طور که دود سیاه بیرون می داد از پایین اردوگاه رد شد، تندتر از قطاری بود که ما در گوئادالاخارا سوار شده بودیم. داشتم با چشم هایم قطار را دنبال می کردم که از پشت سرم صدای ناآشنایی شنیدم. زنی به نام لوپه گوردیلو(۱۷) برای کمک به ما آمده بود. از اردوگاه می آمد و برایمان کمی غذا آورده بود. ما را به سرکارگر که اسپانیایی بلد بود معرفی کرد. یک چادر ارتشی هم به ما قرض داد و کمکمان کرد تا چادر بزنیم. گفت: «شانس آوردید، چادر آخرمون بود. دیگه نداریم.»
بابا در حالی که دست هایش را به هم می مالید پرسید: «کی می تونیم کارمون رو شروع کنیم؟»
سرکارگر جواب داد: «دو هفته دیگه.»
بابا سرش را تکان داد و فریاد زد: «نه، غیرممکنه! به ما گفتن که همین الآن می ریم سر کار.»
سرکارگر جواب داد: «متاسفانه توت فرنگی ها هنوز اون قدر نرسیدن که بشه چیدشون.»
بعد شانه بالا انداخت و راهش را کشید و رفت.
بعد از سکوتی طولانی مامان گفت: «درست می شه، همین که کار شروع شه، اوضاع ما هم خوب می شه.»
روبرتو ساکت بود. از چشم هایش غم می بارید.
در آن دو هفته، مامان بیرون چادر روی اجاق موقتی که با سنگ درست کرده بود و با تابه ای که خانم لوپه داده بود، برایمان آشپزی کرد. سبزی صحرایی، گوشت خرگوش و گوشت پرنده می خوردیم که بابا با تفنگ قرضی همسایه شکار می کرد.
من و روبرتو برای وقت گذرانی قطارهایی را تماشا می کردیم که از کنار اردوگاه می گذشتند. از زیر سیم خاردار رد می شدیم تا جلوتر برویم و آن ها را که روزی چند بار رد می شدند بهتر ببینیم.
قطار مورد علاقه ما هر روز ظهر از راه می رسید. سوتش با بقیه فرق داشت. از کیلومترها دورتر صدایش را می شنیدیم. من و روبرتو اسمش را گذاشته بودیم «قطار ظهر». اغلب زودتر می رفتیم و روی ریل آهن بازی می کردیم و منتظر رسیدنش می شدیم.
پاهایمان را در دو طرف ریل می گذاشتیم و راه می رفتیم یا تا جایی که می توانستیم روی ریل می دویدیم، می خواستیم ببینیم چقدر می توانیم بدون افتادن از روی ریل بدویم. با نزدیک شدن قطار، روی ریل می نشستیم تا لرزشش را حس کنیم. چند وقت بعد، دیگر از همان دور راننده قطار را می شناختیم. وقتی از کنارمان می گذشت سرعت قطار را کم می کرد و کلاه خاکستری و سفیدش را برایمان تکان می داد. ما هم در جواب برایش دست تکان می دادیم. یک روز، یکشنبه، زودتر از همیشه آن طرف سیم خاردار رفتیم و منتظر شدیم تا قطار ظهر بیاید. روبرتو حال و حوصله بازی نداشت، برای همین روی ریل نشستیم و دست هایمان را دور پاهایمان حلقه کردیم، پیشانیمان را هم روی زانوهایمان گذاشتیم. گفتم: «روبرتو، دوست دارم بدونم این قطار از کجا می آد. تو می دونی؟»
روبرتو آرام آرام سرش را بالا گرفت و جواب داد: «منم خیلی دوست دارم بدونم. ولی فکر کنم از کالیفرنیا می آد.»
فریاد زدم: «کالیفرنیا؟! این جا کالیفرنیاست!»
گفت: «فکر نکنم، یادت می آد که...»
سوت آشنای قطار ظهر حرفش را قطع کرد. از روی ریل بلند شدیم و کمی آن طرف تر رفتیم. راننده قطار سرعتش را خیلی کم کرد، طوری که انگار قطار داشت می خزید. برایمان دست تکان داد. وقتی از کنارمان رد شد یک کیسه بزرگ قهوه ای به طرفمان پرت کرد. کیسه را برداشتیم و به داخلش نگاه کردیم. پر بود از پرتقال، سیب و آبنبات.
روبرتو فریاد زد: «دیدی از کالیفرنیا می آد!»
کنار قطار دویدیم و برای راننده دست تکان دادیم. قطار سرعت گرفت و ما را پشت سر گذاشت. آن قدر دنبالش دویدیم تا کوچک و کوچک تر و بعد هم از نظر ناپدید شد.

مقدمه مترجم

فرانسیسکو خیمِنس در سال ۱۹۴۳ در سان پدرو(۱) واقع در تلاکپاکه(۲) مکزیک به دنیا آمد و دومین فرزند خانواده ای یازده نفره بود. او در حال حاضر استاد بخش ادبیات و زبان های زنده در دانشگاه سانتا کلاراست.
وقتی فرانسیسکو چهارساله بود خانواده اش برای نخستین بار با این امید که از فقر و فلاکت نجات پیدا کنند به طور غیرقانونی به دره سان خوئاکین(۳) کالیفرنیا مهاجرت کرد. اما خانواده خیمِنس به آن سعادتی که در جستجویش بود نرسید و مجبور شد به کار سخت کارگری بپردازد و در چادر اردوگاه های کارگران مهاجر اسکان یابد، به دنبال کارهای فصلی درو از جایی به جای دیگر نقل مکان کند و همواره نگران پلیس مهاجرت باشد و خود را از آن دور نگه دارد.
فرانسیسکو در شش سالگی کار در مزارع را شروع کرد. زندگی بی ثبات و اسکان های موقتْ او را که به سامان و ثبات نیاز داشت می آزرد و فرصت تحصیل را از او می گرفت. فرانسیسکو هر بار با پایان فصل درو مجبور می شد مدرسه را نیمه کاره رها کند و در پی کاری جدید به همراه خانواده اش به جایی دیگر برود. فرانسیسکو، خسته از کار سخت مزارع و جابه جایی های پایان ناپذیر، مدرسه را راه نجات خود می دید و همیشه چشم انتظار شروع دوباره مدرسه بود. اما موانعی که او را از رفتن به مدرسه بازمی داشتند، کوچک نبودند و خانواده همواره با مشکلات زیادی دست وپنجه نرم می کرد.
فرانسیسکوی اسپانیایی زبان که انگلیسی بلد نبود در مدرسه نیز با مشکلات زیادی روبه رو بود و نمی توانست با معلم هایش ارتباط برقرار کند. کلاس اول را به دلیل ضعف در زبان انگلیسی دو بار خواند، اما با پشتکاری که از خود نشان داد در نهایت موفق شد دبیرستان را با نمرات عالی به پایان برساند. خانواده فرانسیسکو در طول آن سال ها دوران بسیار سختی را گذراند؛ بدترینِ آن زمانی بود که پلیس مهاجرت آن ها را بازداشت کرد و به مکزیک برگرداند. فرانسیسکو سر کلاس هشتم نشسته بود که افسر پلیس وارد کلاس شد و او را با خود برد. خاطره نگاه غمگین معلم هرگز از ذهن فرانسیسکو بیرون نرفت. خانواده پس از مدتی راهی یافت و بار دیگر به کالیفرنیا بازگشت. اما این بار شانس با آن ها یار بود و توانستند به طور قانونی وارد آمریکا شوند.
فرانسیسکو در دبیرستان تحصیل می کرد که برای نخستین بار با ادبیات آشنا و به آن علاقه مند شد. معلمش وقتی در جریان زندگی او قرار گرفت به این فکر افتاد که فرانسیسکو باید رمان خوشه های خشم را بخواند. تاثیری که کتاب جان اشتاین بک بر او گذاشت چنان عمیق بود که بعدها فرانسیسکو به تحصیلات دانشگاهی روی آورد و با بورسیه و وام هایی که دریافت کرد توانست در رشته زبان اسپانیایی دانشگاه سانتا کلارا تحصیل کند. سپس مدرک کارشناسی ارشد و دکتری خود را در رشته ادبیات آمریکای لاتین از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد. فرانسیسکو بعد از یک دوره کوتاه تدریس در دانشگاه کلمبیا به دانشگاه سانتا کلارا بازگشت و استاد بخش ادبیات و زبان های زنده شد و مدیریت طرح مطالعات قومی دانشگاه را به عهده گرفت.
کتاب های او جایزه های زیادی دریافت کرده و به زبان های متعددی ترجمه شده اند. اکنون برای نخستین بار، ترجمه فارسی یکی از آثارش در اختیار فارسی زبانان قرار می گیرد. خواندن این کتاب به خصوص برای نوجوانان و جوانان می تواند الهام بخش باشد و درس هایی در پی داشته باشد. داستان ها برش هایی از زندگی فرانسیسکو خیمِنس هستند و نویسنده راز زندگی خود و خانواده اش را با خوانندگان در میان می گذارد. داستان ها با این که به زبانی ساده بیان شده اند بسیار لطیف، تکان دهنده، برانگیزنده و تاثیرگذارند و حس عمیق نویسنده را به خواننده منتقل می کنند.
فرانسیس خیمِنس در این کتاب از وضعیت اسفناک کارگران مکزیکی مهاجر به آمریکا سخن می گوید و فشارهای روحی و اقتصادی تحمیل شده بر این خانواده ها را فاش می کند. رئالیسمی که نویسنده از آن بهره می برد ساده، بی پرده و شفاف است و در بستری ملموس و واقعی رخ می دهد. شخصیت های داستانِ زندگی او مردمی زحمتکشند که روزهای زندگیشان را در آوارگی سپری می کنند.
کتاب حاضر اولین بار در سال ۱۹۹۷ در پنجاه و چهارسالگی فرانسیس خیمِنس به چاپ رسید. تاثیری که دوران کودکی و نوجوانی اش بر روح و روان او گذاشت و بار عاطفی ای که به او تحمیل کرد وی را بر آن داشت که اتفاقات زندگی اش را روی کاغذ بیاورد و از چیزهایی بگوید که هرگز نتوانسته بود فراموششان کند.
داستان زندگی فرانسیس خیمنس یک بار دیگر ثابت می کند که فقر و نداری دلیلی برای جا ماندن از روند زندگی نیست، بلکه کانون گرم خانوادگی و روابط درست عاطفی بین والدین و فرزندان سرنوشت سازتر از هر چیز دیگر است. تربیت درست، عشق و عزت نفسی که کودک از والدین خود دریافت می کند فقر را کنار می زند و هویتی به کودک می دهد که سرانجام می تواند بر کرسی دانشگاه تکیه بزند و الهام بخش دیگران شود.

نظرات کاربران درباره کتاب مدار بسته