فیدیبو نماینده قانونی متخصصان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق مرکب حرکت است

کتاب عشق مرکب حرکت است

نسخه الکترونیک کتاب عشق مرکب حرکت است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۴۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عشق مرکب حرکت است

- خدای من... باورکردنی نبود... رزماری داشت حرکت می کرد... بهت زده بودم و هیجان امانم را بریده بود. فراموش کردم بگویم، رزماری خرگوش کوچکی بود که چند وقت پیش برای خودم هدیه گرفته بودم. خرگوش کوچکی به اندازه ی کف دست، با پوستی کرم رنگ، بلوز صورتی گل دار و پیراهن سرهمی. با پاپیونی زیبا بر روی گوش چپش. خرگوش کوچک من هنوز لابلای کتاب بود، نتوانسته بود کتاب را بازکند، آرام از بین کتاب نگاهی به من انداخت و سرش را دزدید. نفسم را در سینه حبس کردم، آرام نزدیک تر شدم، کتاب را باز کردم،از دوطرف کتاب گرفتم و آرام آمدم به سمت میز ناهارخوری. کتاب را گذاشتم روی میز و کمی دورتر نشستم. آن موجود داشت به من نگاه می کرد...

ادامه...
  • ناشر متخصصان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عشق مرکب حرکت است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کتابم را تقدیم می کنم به مردمان مهربان سرزمینم، به آنان که با هم زیر یک آسمان و در یک زمین قدم برمی داریم و از یک هوا استنشاق می کنیم؛ باشد که با تزریق عشق؛ عطر عشق را بیش از پیش استشمام کنیم.

دوستتان دارم.
مریم رجبی

مقدمه

"رها از آرزو می توان اسرار را درک کرد"
تائوت چینگ

هرگاه در زندگی ام رفتم و نرسیدم، تنها این جمله را با خود تکرار کردم؛ این بار نشد! من به امید دریافت چیزی فراتر تلاشم را دو چندان خواهم کرد.
نا امید شدم ولی سعی کردم امیدم را باز یابم.
به دنبال نقطه ضعفم گشتم، یافتمش و سعی کردم بر طرفش کنم و از نو شروع کنم. در هر شروع مجدد، من انسان دیگری شده بودم.
من در یافتم که:

"خود را به تمامی ابراز کنم و سپس آرام و خاموش باقی بمانم"
تائوت چینگ

می کَنم الفبا، روی لوحه ی سنگی
واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی
استاد منزوی

- زیر لب زمزمه می کردم. دلم کاپوچینو خواست، رفتم کتری سوتی را پر آب کردم و گذاشتم روی اجاق گاز. بعد از یک روز پرکار، حسابی خسته شده بودم. روح و روانم هم بهم ریخته بود. آمدم سراغ کتاب هام، یکی از مسکّن های زندگیم، غرق در مطالعه بودم صدای سوت کتری بلند شد. فنجان استار باکسم را برداشتم.
کاپوچینو را خالی کردم داخلش و بعد آب جوش؛ در حال ترک آشپزخانه بودم که، ناگهان صدایی گفت:
- سلام ماری
با وحشت بالا پریدم و فریاد بلندی کشیدم، چنان پرشی که بیشتر کاپوچینو خالی شد روی زمین و کمی هم روی پاهایم...
- من که تنها بودم! خدای من...
دست هایم می لرزید، نفس هایم به شماره افتاده بود و پاهایم از وحشت توان راه رفتن نداشت.
هرکس که بود نباید متوجه وحشت من می شد، با صدایی قویتر و بلند تر از قبل فریاد زدم...
- کیستی؟ خودت را نشان بده...
با خودم تصمیم گرفتم وقتی خودش را نشان داد، فنجان کاپوچینو را پرتاب کنم روی صورتش و به سمت در خروجی فرار کنم. رزماری را گذاشته بودم لابلای کتابی که در حال خواندنش بودم و کتاب را بسته بودم. ناگهان با یک چیز باورنکردنی مواجه شدم...
کتاب آرام آرام باز میشد،گویا یک موجود کوچک با زور بازوی کمی، داشت با زحمت به خودش فشار می آورد تا خودش را از زیر سنگینی کتاب نجات بدهد. با احتیاط خم شدم و با وحشت نگاه کردم
...
- خدای من...
باورکردنی نبود... رزماری داشت حرکت می کرد...
بهت زده بودم و هیجان امانم را بریده بود.
فراموش کردم بگویم، رزماری خرگوش کوچکی بود که چند وقت پیش برای خودم هدیه گرفته بودم. خرگوش کوچکی به اندازه ی کف دست، با پوستی کرم رنگ، بلوز صورتی گل دار و پیراهن سرهمی. با پاپیونی زیبا بر روی گوش چپش. خرگوش کوچک من هنوز لابلای کتاب بود،
نتوانسته بود کتاب را بازکند، آرام از بین کتاب نگاهی به من انداخت و سرش را دزدید.
نفسم را در سینه حبس کردم، آرام نزدیک تر شدم، کتاب را باز کردم،از دوطرف کتاب گرفتم و آرام آمدم به سمت میز ناهارخوری. کتاب را گذاشتم روی میز و کمی دورتر نشستم.
آن موجود داشت به من نگاه می کرد...
سعی کردم خودم را آرام کنم.
چند نفس عمیق کشیدم...
دم... بازدم
دم... بازدم
دم... بازدم
آرام گفتم:
- باورم نمی شود
- رزماری:
- باور کن! من اینجا هستم و حرف میزنم.
- بله باید باور کنم. باور کنم که تو واقعیت داری... زیرا دلم میخواد که تو حقیقیت داشته باشی...
در زندگیم، هر چیز را باور نکردم از دست دادمش...
پس باورت میکنم...
- یادت هست اولین بار چه وقت همدیگر را دیدیم؟
- بله. به خاطر دارم.
- روزی شلوغ و پر هیاهو... روزی که همه ی انسان هایی که به هم عشق می ورزند؛ هدیه ای به رسم عشق برای همدیگر تهیه می کنند...
- من را دیدی، لمسم کردی و رفتی...
- بله درسته
- بعد از چند لحظه برگشتی و من را خریدی.
سرم را بنشانه ی تایید تکان دادم.
- خواستم چیزی بگویم.
- بگو...
- من در آن لحظه، انتخاب کردم که انتخاب تو باشم... حال من اینجا هستم...
درکنار تو.
- این حس را می شناختم...
سال ها پیش من هم انتخاب کردم تا انتخاب کسی باشم و بعد از سال های طولانی انتخاب شدم. چقدر این حس را دوست داشتم...
هرچند نوش دارو پس از مرگ سهراب بود...
- در این مدت هر روز که تو با من صحبت می کردی... خیلی دلم می خواست من هم با تو حرف بزنم.
- چرا حرف نمی زدی؛ چه اتفاقی افتاد که الان به یک باره شروع کردی به حرف زدن؟!
- برخی اتفاق ها رخ نمی دهد... تا ساعت و دقیقه و ثانیه اش نرسد...
باید تا به امروز صبر می کردم...
لیوان آبی برای خودم آوردم نفس عمیقی کشیدم و دوباره زل زدم به رزماری آرام با خودم زمزمه کردم...
- باید باورت کنم...
داشتم باخودم کلنجار می رفتم... من برای هر چیزی منطقی دارم... باید بعضی وقت ها بیخیال منطق شد... اینجا هم دقیقا همان جاست...

نظرات کاربران درباره کتاب عشق مرکب حرکت است