فیدیبو نماینده قانونی انتشارات سبزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لیلی و درخت انجیر

کتاب لیلی و درخت انجیر

نسخه الکترونیک کتاب لیلی و درخت انجیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب لیلی و درخت انجیر

تلخ ترین قصه مزرعه قصه‌ی دلبستگی مترسک به چکاوک بود...! تا وقتی که درختان بار داشتند همه چیز خوب بود اما همین که اهالی مزرعه... راضی و خوشحال محصول را برداشت کردند همین که هوا سرد شد با آتش چوب‌های تن مترسک؛ از گوشت چکاوک برای مزرعه‌دار سوپ گرم زمستانی پختند و از آن به بعد دیگر هیچ مترسکی نخندید...!

ادامه...
  • ناشر انتشارات سبزان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب لیلی و درخت انجیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فرشته مرگ

وقتی تو نیستی، آغوش شب
از آغوش مرگ هم موحش تر است
و جهان بی تو از هر گوری تاریک تر...!

دیشب صدای پای فرشته مرگ می آمد
اما...

چون تو را نبوسیده بودم "نمُردم"

زنده ماندم تا کارهای عقب افتاده ام را جبران کنم...!

خدا هم دیشب رو به من کرد و گفت:

"وقت مرگت رسیده بود؛

اما چون هنوز عشق نورزیده ای باید زنده بمانی!"
خدا سفارش کرد؛

تا وقتی که عاشق نشده ام نمیرم!

گفت:
"تا وقتی که تو را نبوسیده ام باید زنده بمانم...!"

ناسی

خدا از روز نخست می دانست
آدمی از عشق غافل می ماند
می دانست آدمی نسیانگر است

و "عشق" تنها دلیل خلقتش را ساده از یاد می برد

خدا می دانست او خیلی زود

تمام تمنای روح و وجودش را فراموش می کند و تنها می ماند

برای همین در کتابش
برای فهماندن وسعت کبریای خدایی اش به آدم

خودش را

خالق آسمان ها و زمین معرفی می کند

نه خالق عشق

مسیحا

در این قحطی ممتد
در هجوم این شهر گرسنه

دست هایت بوی "نان" می دهند!

ای مسیحا...
مرا از ابتلا به نوازش دست هایت منع مکن

آن ها را باز پس نکش

من دچار گور بودم
و به بوی نان گرم آغوش تو،
از خواب مرگ برخاستم!

دنیاجان

دنیا

دخترکی شیرین است

که تو با آن دست های پدرگونه ات
باید هر روز صبح موهایش را شانه کنی، خوشگلش کنی

ببوسی اش و راهی مدرسه اش کنی

تا در راه مدرسه یک دل نه صد دل عاشق شود
و دیگر دلش نیاید هیچ کس را

مخصوصاً عاشق ها را

به بازی و آزار بگیرد..!

دنیا
دخترکی سر به هواست

که باید با دست های مردانه ی تو عروس شود

و راهی خانه ی بخت

تا همه مثل او سفیدبخت شوند

می بینی

خوشبختی دنیا جان و اهالی اش

چقدر به دست های تو بستگی دارد...!

سنگواره

ای مرد...
ای فارغ از احوالِ بی آرام من
دلم را به دریای تو زده ام...!
و این خود کرده ی بی تدبیر را

دیگر نه عصای موسی چاره است،

و نه کشتی نوح...!

همین روزها حوالی طوفانت غرق خواهم شد
و روزی تو خواهی شنید
که در اعماق آب های تاریک
سنگواره ی قلب زنی پیدا شده

"که هنوز برای تو می تپد...!"

غفلت

من از خدا غافل بودم

و تو از من...!

در عجبم از نادانی خویش...

وقتی خود عاشقی چنین عظیم و حنین را از یاد برده ام...،

چطور توقع دارم که تو
عاشقی چون من حقیر را به یاد آوری...!

شوریده

پاییز است...
و در این سرمای سحرانگیزِ دنباله دار

هوس گیلاس تابستانی بوسه هایت را کرده ام...!

وای بر من ِ بعد از تو...

درگیر جنونم

و بی حاصل همه ی این فصل و سرمای وحشی اش را
به دنبال گیلاسِ بوسه های تو می کاوم...!

تو نیستی و من شوریده
در این سرمای بی رحم

تنها و دور از تمام گیلاسی ها

باید هوس خواب کنم...
تنها خواب...!!!

سوپ

تلخ ترین قصه مزرعه
قصه ی دلبستگی مترسک به چکاوک بود...!

تا وقتی که درختان بار داشتند

همه چیز خوب بود

اما همین که اهالی مزرعه...
راضی و خوشحال محصول را برداشت کردند

همین که هوا سرد شد

با آتش چوب های تن مترسک؛

از گوشت چکاوک

برای مزرعه دار
سوپ گرم زمستانی پختند

و از آن به بعد دیگر هیچ مترسکی نخندید...!

سرزمین مادری

لب هایش گویی تازه از بوسه خورشید جدا شده بودند
و جریان بوسه هایش، به جریان رودهای سرزمین مادری می ماند...
گرم و تسخیرناپذیر
چشم هایش به شعر محلی می ماند، که خدا سروده بود

و هرگاه که زیر لب زمزمه می کرد او را خدا...
کائنات به پایکوبی در می آمدند

دست هایش دستاویز حیات بودند
و گیسوهایش مقصد نهایی تمام بادهایی که از بهشت می وزیدند...!
و من ناگزیر بودم از او
و چونان آواره ای
که دچار سرزمینی بکر شده باشد

ناچار او بودم

و او فارغ از من، بی خبر از من

تنهای تنها

همه چیز بود...
و تنها چاره ی ناچار من...

حسود

فرهادِ من خوابت شیرینِ شیرین
تو آسوده باش و در قرار...
دیگر چه فرق می کند
خوابت شیرین باشد یا حسنا

اما نه....
برخیز...
از گفته ی خود در آتشم..

آنی آسوده مباش بی من
بی من هر خواب و قراری حرامت باد
من شیرین توام... جز من؛
هر شیرینی حرامت باد.

نظرات کاربران درباره کتاب لیلی و درخت انجیر