فیدیبو نماینده قانونی پرنیان اندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوان قصاید شاه نعمت‌الله ولی

کتاب دیوان قصاید شاه نعمت‌الله ولی

نسخه الکترونیک کتاب دیوان قصاید شاه نعمت‌الله ولی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۴۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دیوان قصاید شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی یا همان سید نورالدین نعمت‌الله بن محمد بن کمال‌الدین یحیی کوه بنانی ماهانی کرمانی از شاعران و عارفان نامی ایران بود. شاه نعمت‌الله از اقطاب و عرفای سده‌ی هشتم و نهم هجری به شمار می‌رود. طریقت جدید او در تصوف، پیروان سایر طریقت‌ها را نیز تحت تأثیر خود قرار داد. او در طریقه ی تصوّف، بنیانگذار سلسله‌ی مشهور نعمت‌الله‌ی می‌باشد و در راه طریقت و سیر و سلوک مقامی بلند داشته‌است. از آثار وی علاوه بر دیوان شعر باید به این موارد اشاره نمود: «نصیحت ملوک» و «نکات صغیر» و «شرح گلشن راز» و «معرفت نفس» و «مهدیة» و «برزخیة» و «أمانت» و «شرح فاتحة» و «شرح اخلاص» و «منهاج المسلمین» و «هدایت» و «مکاشفة» و «فیوضات». دیوان شاه نعمت‌الله ولی دارای قصاید، غزلیات، ترجیعات، مثنویات، قطعات، دوبیتی‌ها و رباعیات است.

ادامه...

بخشی از کتاب دیوان قصاید شاه نعمت‌الله ولی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



صورت لطف خدا

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

از تتق کبریا صورت لطف خدا
بسته نقابی ز نور روی نموده به ما

دُره ی بیضا بود صورت روحانیش
شاه معانی جهان هر دو جهانش گدا

در عدم و در وجود رسم نکاح او نهاد
مسکن اولاد ساخت دار فنا و بقا

برزخ جامع بُود صورت جمع وجود
نور گرفته ز حق داده به عالم ضیا

معنی ام الکتاب نور محمد بود
اصل همه عین او عین همه عینها

بیشتر از عقل کل خوانده ز لوح ضمیر
زان الف آمد پدید جمله کتاب خدا

نقطه ی آخر خوشی شکل الف نقش بست
حکم قضا بی غلط لوح قدر بی خطا

دایره ای فرض کن جمله نقاطش ظهور
نقطه ی اول بگیر نام کنش مبتدا

خضر مسیحا نفس از دم او زنده دل
حسن از او یافته یوسف زیبا لقا

جامع این نشاتین صورت و معنی او
حاکم دنیا و دین سید هر دو سرا

مظهر اسمای حق مظهر ذات و صفات
اول و آخر به نام باطن و ظاهر نما

اول اسم حروف ساخت مُسمی به اسم
یافت هویت ز او داد هدایت به ما

ظلمت و نوری نهاد نام حُدوث و قدم
کرد تمیزی تمام شاه و همه انبیا

معنی اثبات کو با الف و لام الف
صورت توحید جو نفی طلب کن ز لا

ها و دو لام و الف جمع کن و خوش بگو
ها طلب از چهار حرف طرح کنش آن سه تا

هر که بلا درفُتاد یافت بلائی عظیم
زود گذر کن ز لا تا که نیابی بلا

جام حبابی بر آب هست در این بحر ما
ساقی ما، ما خودیم همدم ما عین ما

مخزن گنج اله کُنج دل عارفست
در طلب گنج او در دل عارف درآ

نعمه والله به هم کرد ظهوری تمام
آینه را پاک دار تا که نماید تو را

نور چشم

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا ز نور روی او گشته منور آفتاب
نور چشم عالمست و خوب و درخور آفتاب

وصف او گوید به جان شاه، فلک در نیمروز
مدح او خواند روان در ملک خاور آفتاب

تا برآرد از دیار دشمنان دین دمار
می کشد هر صبحدم مردانه خنجر آفتاب

صور تا ماهست و معنی آفتاب و چشم ما
شب جمال ماه بیند روز خوش در آفتاب

پادشاه هفت اقلیمست و سلطان دو کون
تا که شد از جان غلام او چو قنبر آفتاب

هر که از سر ازل نور ولایت دید گفت
دیگران چون سایه اند و نور حیدر آفتاب

آفتاب از جسم و جان شد پاکِ او تا نور یافت
پادشاهی می کند در بحر و در بر آفتاب

گر نبودی نور معنی ولایت را ظهور
کی نمودی در نظر ما را مصور آفتاب

یوسف گل پیرهن بُرقع گشود و رخ نمود
چشم مردم نور دیدو شد منور آفتاب

نقطه ی اصل الف کان معنی عین علیست
در همه آفاق روشن خوانده از بر آفتاب

تا نهاده روی خود بر خاک پای دُلدُلش
یافته شاهی عالم تاج بر سر آفتاب

می زند خورشید تیغ قهر بر اعدای او
می فشاند بر سر یاران او زر آفتاب

رای او خورشید تابان خصم او خاشاک ره
کی شود از مشت خاشاکی مکدر آفتاب

با وجود خوان انعام علی مرتضی
قرص مه یک گرده ای خوان از محقر آفتاب

سایه ی لطف خدا و عالمی در سایه اش
نور رویش کرده روشن ماه انور آفتاب

سنبل زلف سیادت می نهد بر روی گل
خود که دیده در جهان زلف معنبر آفتاب

تا به زیر چشم این صاحب نظر یابد نظر
از غبار خاک پایش بسته زیور آفتاب

عین او از فیض اقدس فیض او روح القدس
عقل کل فرمان بر او بنده چاکر آفتاب

آستان بارگاه کبریایش بوسه داد
در همه دور فلک گردیده سرور آفتاب

تا گرفتم مهر او چون جان شیرین در کنار
گیردم روزی به صد تعظیم در بر آفتاب

نعمت اللهم ز آل مصطفی دارم نسب
ذره ای از نور او می بین و بنگر آفتاب

درگه رفیع

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از نور روی اوست که عالم منور است
حسنی چنین لطیف چه حاجت به زیور است

سلطان چار بالش و شش طاق و نه رواق
بر درگه رفیع جلالش چو چاکر است

زوج بتول باب امامین مرتضی
سردار اولیا و وصی پیمبر است

مسند نشین مجلس ملک ملائکه
در آرزوی مرتبه و جای قنبر است

هر ماه، ماه نو به جهان مژده می دهد
یعنی فلک ز حلقه به گوشان حیدر است

اسکندر است بنده او از میان جان
چوبک زن درش بمثل صد چو قیصر است

گیسو گشاد و گشت معطر دماغ روح
رو را نمود و عالم از آن رو مصور است

جودش وجود داد به عالم از آن سبب
عالم به یمن جود و جودش منور است

خورشید لَمعه ایست ز نور ولایتش
صد چشمه حیات و دو صد حوض کوثر است

نزدیک ما خلیفه ی بر حق امام ماست
مجموع آسمان و زمینش مسخر است

مداح اهل بیت به نزدیک شرع و عقل
دنیا و آخرت همه او را میسر است

لعنت به دشمنان علی گر کنی رواست
می کن مگو که این سخنت بس مکرر است

گوئی که خارجی بود از دین مصطفی
خارج مگو که خارجی، شوم کافر است

هر مومنی که لاف ولای علی زند
توقیع آن جناب به نامش مقرر است

یا دست جود او چه بود کان مختصر
با همتش محیط سرابی محقر است

او را بشر مخوان تو که سر خداست او
او دیگر است و حالت او نیز دیگر است

طبع لطیف ماست که بحریست بیکران
هر حرف از این سخن صدفی پر ز گوهر است

هر بیت از این قصیده که گفتم به عشق دل
می خوان که هر یکی ز یکی خوب و خوشتر است

سید که دوستدار رسولست و آل او
بر دشمنان دین محمد مظفر است

شاه مردان

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

مرد مردانه شاه مردان است
در همه حال مرد مردان است

در ولایت ولی والی اوست 
بر همه کاینات سلطان است

سید اولیا علی ولی
آنکه عالم تنست و او جان است

گر چه من جان عالمش گفتم
غلطی گفته ام که جانان است

بی ولای علی ولی نشوی گر
تو را صد هزار برهان است

ابن عم رسول یار خدا
آن خلیفه علی عمران است

یوسف مصر عالمش خوانم
شاه تبریز و میر او جان است

نه فلک با ستارگان شب و روز 
گرد دولت سراش گردان است

دیگران گر خلاف او کردند
لاجرم حالشان پریشان است

واجب است انقیاد او بر ما
خدمت ما به قدر امکان است

حسب و هم نسب بُود به کمال
عمل و علم او فراوان است

مهر او گنج و دل چو گنجینه
خانه بی گنج، کُنج ویران است

بر در کبریای حضرت او
شاه عالم پناه دربان است

دوستی رسول و آل رسول
نزد مومن کمال ایمان است

باطنا شمس و ظاهرا ماه است
نور هر دو به خلق تابان است

رو رضای علی بدست آور
گر تو را اشتیاق رضوان است

یادگار محمد است و علی
نعمت الله که میر مستان است

بگو که ساغر چیست

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

گر نه آب است اصل گوهر چیست
جوهر گوهر منور چیست

همه عالم چو گوهری دریاب
با تو گفتم بدان که گوهر چیست

نقطه در دور دایره بنمود
گرنه آب است این مدور چیست

خط فاصل میان ظلمت و نور
جز وجود مضاف دیگر چیست

گر نه می ساغر است و ساغر می
در حقیقت بگو که ساغر چیست

نزد ما موج و بحر هر دو یکی است
به جز از آب عین مظهر چیست

جام گیتی نماست یعنی دل
به کف آور ببین که دلبر چیست

عالمی از وجود موجودند
کس نگوید وجود خود بر چیست

گر یکی را هزار بشماری
آن همه جز یکی مکرر چیست

گر بدانی حقیقت انسان
باز یابی که صدر مصدر چیست

نقش عالم خیال اوست ببین
ورنه معنی این مصور چیست

به مَثل گر نمود حق جوئی
حلقه ی سیم و خاتم زر چیست

لوح محفوظ را روان می خوان
تا بدانی که اصل دفتر چیست

گرنه آب و حیات معرفت است
عین کوثر بگو که کوثر چیست

بزم عشقست و عاشقان سرمست
به از این جنت ای برادر چیست

گر نگوئی که مصطفی حقست
بازوی ذوالفقار و حیدر چیست

نعمت الله مظهر عشق است
منکر او به غیر کافر چیست

عمر بی عشق

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

عمر بی عشق می گذاری هیچ
حاصل از عمر خود چه داری هیچ

ماسِوی الله طلب کنی شب و روز
به عدم می روی چه آری هیچ

در دو عالم به جز یکی نبُود
این عددها که می شماری هیچ

دنیا و آخرت رها کردی
آری آری چه می گذاری هیچ

یار کز جور یار بگریزد
باشد آن یار هیچ و یاری هیچ

در میانست یار ما با ما
گر تو بیچاره در کناری هیچ

جان به جانان سپار و منت دار
ور به منت همی سپاری هیچ

در خماری و می نمی نوشی
باز فرما که در چه کاری هیچ

همه عالم حقیقتاً مائیم
نیست خود غیر ذات باری هیچ

خم می خوش خوشی به جوش آمد
گر تو انگور می فشاری هیچ

با سخن های میر ترکستان
چه بُود گفته بخاری هیچ

ما حریف محمدیم امشب
گر تو با گل نه ای بخاری هیچ

نعمت الله را کنی انکار
منکر شاه و شهریاری هیچ

نظرات کاربران درباره کتاب دیوان قصاید شاه نعمت‌الله ولی