خانم معلم گفت که این آخرین هشداریه که به ما میده و بعدش کلاس ریاضی برگزار میشه. ما هم باخودمون گفتیم که باید ساکت باشیم و سرجاهامون ایستادیم. ژفروآ به عکاس نزدیک شد و پرسید: «دستگاهتون چیه؟» عکاس لبخندی زد وگفت: «این یک جعبهست که از توش پرنده درمیاد کوچولو!» ژفروآ گفت: «دوربینتون قدیمیه، بابای من برای من یکی با چترش خریده، با لنز واید و لنز تله و همینطور صفحه نمایشش.» عکاس تعجب کرد و لبخند رو لباش خشک شد و به ژفروآ گفت که برگرده سرجاش. ژفروآ پرسید: «خوب فتومتر هم ندارین؟» عکاس که یهدفعه خیلی عصبی به نظر میرسید داد زد: «برای بار آخر، برگرد سرجات.»