فیدیبو نماینده قانونی سیاه سفید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نیکلا کوچولو

کتاب نیکلا کوچولو

نسخه الکترونیک کتاب نیکلا کوچولو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نیکلا کوچولو

خانم معلم گفت که این آخرین هشداریه که به ما میده و بعدش کلاس ریاضی برگزار میشه. ما هم باخودمون گفتیم که باید ساکت باشیم و سرجاهامون ایستادیم. ژفروآ به عکاس نزدیک شد و پرسید: «دستگاه­تون چیه؟» عکاس لبخندی زد وگفت: «این یک جعبه­ست که از توش پرنده درمیاد کوچولو!» ژفروآ گفت: «دوربین­تون قدیمیه، بابای من برای من یکی با چترش خریده، با لنز واید و لنز تله و همین‌طور صفحه نمایشش.» عکاس تعجب کرد و لبخند رو لباش خشک شد و به ژفروآ گفت که برگرده سرجاش. ژفروآ پرسید: «خوب فتومتر هم ندارین؟» عکاس که یه­دفعه خیلی عصبی به نظر می­رسید داد زد: «برای بار آخر، برگرد سرجات.»

ادامه...
  • ناشر سیاه سفید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نیکلا کوچولو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سوپ



امروز خانم معلم مدرسه نیومده بود. ما تو حیاط بودیم و برای وارد شدن به کلاس صف بسته بودیم که ناظم بهمون گفت: «خانم معلم­تون امروز بیماره و نیومده».
و بعدش آقای دوبن، ناظم­مون، ما رو به کلاس فرستاد. آقای ناظم رو سوپ صدا می­زنیم، البته وقتی که خودش نیست. به خاطر این سوپ صداش می­کنیم که همیشه می گه: «تو چشم­های من نگاه کنید»؛ و روی سوپ حباب­هایی به شکل چشم وجود داره، منم همون­جا متوجه نشدم، سال بالایی­ها برام توضیح دادن. سوپ سبیل پرپشتی داره و اغلب، بچه ها رو تنبیه می­کنه، پیش اون اصلاً نمی­شه شیطونی کرد. به همین دلیل از اینکه قرار بود به جای خانم معلم بیاد سرکلاس ناراحت بودیم. خوشبختانه وقتی رسیدیم به کلاس، بهمون گفت: «نمی­تونم پیش­تون بمونم، باید با آقای مدیر کار کنم. تو چشم­های من نگاه کنید و قول بدید بچه های خوبی باشید». ما همه با کلی چشم به چشم­هاش نگاه کردیم و بهش قول دادیم. هرچند که ما همیشه به اندازه ی کافی بچه های خوبی هستیم.
اما سوپ به ما اعتماد نداشت و برای همین ازمون پرسید که بهترین شاگرد کلاس کیه. آنیان با افتخار جواب داد:
«منم آقا!» و حقیقت هم همین بود. آنیان شاگرداول کلاس و خودشیرین خانم معلمه و ما خیلی ازش خوشمون نمیاد، ولی به خاطر عینکی بودنش نمی­تونیم هر موقع دلمون خواست کتکش بزنیم. سوپ گفت: «بسیار خب، تو جای خانم معلم بشین و مراقب همکلاسی­هات باش. من گه گاهی میام بهتون سر می­زنم که ببینم اوضاع چطور پیش
میره. درس­هاتون رو مرور کنید.» آنیان که حسابی خوشحال شده بود رفت پشت میز خانم معلم نشست و سوپ هم از کلاس رفت بیرون.
آنیان گفت: «خیلی خب، فکر کنم الآن ریاضی داریم، کتاب­هاتون رو باز کنید، میخوایم مسئله حل کنیم». کلوتر پرسید: «تو یه­کم خل نیستی؟» آنیان که می خواست کاملاً شبیه خانم معلم باشه داد زد: «کلوتر، ساکت شو!». کلوتر گفت: «اگه مردی بیا اینجا و دوباره حرفتو بزن»؛ و در کلاس باز شد و ما سوپ رو دیدم که کاملاً خوشحال اومد تو کلاس و گفت: «آه! برای اینکه بتونم صداتونو بشنوم پشت در ایستاده بودم! تو که اونجایی، تو چشم های من نگاه کن!» کلوتر نگاه کرد اما چیزی که دلش می خواست رو ندید. سوپ ادامه داد: «تو باید این جمله رو برای من بنویسی: من نباید به همکلاسی­م که مبصر شده تا مراقب من باشه که مسئله­ی ریاضی حل کنم بی ادبی کنم». سوپ بعد از گفتن این حرف از کلاس خارج شد، اما بهمون قول داد که بازهم برمی گرده.
ژوآکیم پیشنهاد داد پشت در کمین کنیم تا ببینیم آقای ناظم کی میاد، همه موافق بودیم به جز آنیان که داد زد:



«ژوآکیم، بشین سر جات!» ژوآکیم به آنیان زبون درازی کرد و نشست جلوی در و از قفل در بیرون رو نگاه کرد. کلوتر پرسید: «کسی نیست ژوآکیم؟» ژوآکیم جواب داد که چیزی نمی­بینه. کلوتر از جاش بلند شد و گفت که می خواهد کتاب ریاضی­ش رو به خورد آنیان بده که واقعاً ایده­ی خنده داری بود، ولی آنیان اصلاً خوشش نیومد و فریاد زد: «من عینک دارم!» کلوتر که می خواست حتماً یه چیزی به آنیان بخورونه گفت: «تو قراره کتابتو بخوری!» اما ژفروآ گفت که نمی خواد وقت رو با این دیوونه­بازی ها هدر بده و بهتره که توپ بازی کنیم. آنیان که خوشحال به نظر نمی رسید پرسید: «پس مسئله­ها چی؟» ولی ما بهش اهمیتی ندادیم و شروع کردیم به پاس­کاری و بازی­کردن بین نیمکت­ها، واقعاً محشره! وقتی بزرگ شدم، برای خودم یه کلاس می خرم که فقط مخصوص بازی کردن باشه؛ و بعدش صدای جیغ شنیدیم و ژوآکیم رو دیدیم که روی زمین نشسته بود و بینی اش رو با دست گرفته بود. سوپ می­خواسته وارد کلاس بشه و ژوآکیم نتونسته بود اومدنش رو ببینه. سوپ با تعجب پرسید: «چی شده؟» اما ژوآکیم جوابی نداد و آخ و اوخ می کرد و همه­ش همین، بعدش سوپ بغلش کرد و بردش بیرون. ما توپ رو جمع کردیم و برگشتیم سر جاهامون.
وقتی سوپ با ژوآکیم که بینی اش کاملاً باد کرده بود، برگشت بهمون گفت که دیگه داره واقعاً عصبانی میشه و اینکه اگه ادامه بدیم، هر چی پیش بیاد پای خودمونه. سوپ پرسید: «چرا مثلاً از همکلاسی­تون آنیان یاد نمی گیرید؟ اون بچه عاقلیه»؛ و سوپ کلاس رو ترک کرد. بعدش ما از ژوآکیم پرسیدیم که چی به سرش اومده و ژوآکیم گفت این قدر که از سوراخ در بیرون رو می پاییده خوابش برده.



آنیان گفت: «کشاورز به بازار می رود، داخل سبدش بیست و هشت تخم مرغ که هر دوجین پانصد فرانک...» ژوآکیم گفت: «تقصیر تو بود که بینی من ضربه خورد.» کلوتر گفت: «چه جالب! باید کتاب ریاضی­ش رو بهش بدیم بخوره، با کشاورز، تخم مرغ و عینک!» آنیان زد زیر گریه و گفت که ما خیلی بدجنسیم و به خانوادش همه چیز رو میگه و اون ها هم ما رو ادب می­کنند و سوپ در رو باز کرد. همه سر جاهامون نشستیم و هیچ کس هیچ حرفی نمی­زد و سوپ به آنیان که گریه می کرد و تنها پشت میز معلم نشسته بود نگاه کرد و گفت: «پس که این طور؟ شماها هم چنان شیطونی می کنید؟ دیگه دارید دیوونه­ام می کنید. هر بار که میام یه نفر داره دلقک بازی در میاره! همه­تون خوب تو چشم­های من نگاه کنید، اگه فقط یه بار دیگه بیام و یه چیز غیرطبیعی ببینم، تنبیه­تون می کنم» و دوباره از کلاس رفت بیرون. ما به هم گفتیم که دیگه وقت دلقک بازی نیست چون آقای ناظم وقتی عصبانی میشه خیلی تنبیه­های بدی برامون در نظر می­گیره. تکون نمی خوردیم. فقط صدای فین­فین­های آنیان و جویدن السست، یکی از دوستام که همیشه در حال خوردنه، رو می شنیدیم؛ و بعد یه صدای کوچک از در اومد، دستگیره­ی در رو دیدیم که به آرومی پایین اومد و بعد در جیرجیر­کنان، به آرومی باز شد. همه به در نگاه می کردیم و نفس­هامون رو حبس کرده بودیم، حتی السست هم جویدن رو قطع کرده بود؛ و یه دفعه یه نفر داد زد: «سوپه!» در باز شد و سوپ که کاملاً قرمز شده بود وارد کلاس شد و پرسید: «کی این حرف رو زد؟» آنیان گفت: «نیکلا بود!».



«این حقیقت نداره دروغگوی کثیف»؛ و حقیقت داشت که حقیقت نداشت، کسی که این حرفو زد روفوس بود. آنیان داد زد: «تو بودی! تو بودی! تو بودی!» و زد زیر گریه. سوپ بهم گفت: «تو تنبیه میشی!» من زدم زیر گریه و گفتم که این منصفانه نیست و من این مدرسه رو ترک می کنم و همه افسوس منو می­خورن. روفوس داد زد: «اون نبود آقا، آنیان بود که گفت سوپ». آنیان داد زد: «من نگفتم سوپ!» روفوس: «چرا، تو بودی که گفتی سوپ، من صداتو شنیدم که گفتی سوپ، دقیقاً گفتی سوپ!» سوپ گفت: «خوب بسه دیگه، اگه همین طوری پیش بره، همه تون تنبیه میشین.» السست پرسید: «برای چی من؟ من که نگفتم سوپ!» سوپ که عصبانی به نظر می رسید، داد زد: «دیگه نمی خواهم این لقب مسخره رو بشنوم! فهمیدین؟» آنیان داد زد: «من تنبیه نمیشم!» و گریه کنان روی زمین غلت می زد و سکسکه می کرد و کاملاً قرمز شد و بعد کاملاً آبی. تو کلاس، تقریباً همه یا داد می زدند یا گریه می­کردند، من یه لحظه فکر کردم که سوپ هم می خواهد تو این کار با ما شریک بشه، وقتی که آقای مدیر اومد تو کلاس. آقای مدیر پرسید: «اینجا چه خبره آقای سو... دوبن؟!» سوپ جواب داد: «من هیچی نمی دونم آقای مدیر، یکی هست که رو زمین غلت می زنه، یکی دیگه وقتی من اومدم تو کلاس بینی اش باد کرده بود، اون یکی هم فریاد می زنه تا حالا هیچ وقت چنین چیزی ندیده بودم! هیچ وقت!» و بعد سوپ دستش رو تو موهاش برد و سبیل هاش به همه طرف تکون می­خوردند.
فردای اون روز، خانم معلم برگشت، ولی سوپ مدرسه نیومده بود.

یه خاطره که زنده نگهش می­داریم



امروز صبح چون قرار بود یه عکس کلاسی بگیریم­،که برامون خاطره ای بمونه، و بتونیم تو کل زندگی­مون همونطور که خانم معلم به ما گفته بود زنده نگهش داریم، خیلی خوشحال به مدرسه رسیدیم، او به ما گفته بود که خیلی هم مرتب و ترتمیز بریم.
من با موهای براق و ژل زده وارد کلاس خلاقیت­مون شدم. همه­ی دوستام از قبل رسیده بودن و خانم معلم هم داشت ژفروآ رو که با یه لباس مریخی اومده بود دعوا می کرد. ژفروآ بابای پولداری داره که براش تمام اسباب­بازی­هایی که می­خواد می­خره. ژفروآ به خانم معلم گفت که حتماً می­خواد با لباس مریخی اش عکس بگیره وگرنه اونجا رو ترک میکنه.
خانم معلم به آقای عکاس که با دستگاهش اونجا بود گفت که باید خیلی زود کارش رو انجام بده وگرنه ما کلاس ریاضی رو از دست میدیم. انیان که شاگرداول کلاس و خودشیرین خانم معلم بود گفت که واقعاً حیف میشه اگه کلاس ریاضی­ رو از دست بدیم، چون­که اون خیلی ریاضی رو دوست داره و تمام تمریناشو حل کرده. اود که یکی از دوستای قدبلندم بود می­خواست بزنه تو بینی انیان اما چون انیان عینک داشت، نمی­تونستیم بزنیم تو بینی­ش، هرچند خیلی دوست داشتیم! خانم معلم شروع کرد به داد زدن که ما غیرقابل تحملیم و اگه همین طوری ادامه بدیم دیگه عکسی در کار نخواهد بود و باید بریم سر کلاس. عکاس گفت: «بیاین، آروم باشین من می­دونم چطوری باید با بچه­ها صحبت کنم، همه چی درست میشه.» بعدش هم تصمیم گرفت که باید توی سه ردیف جمع بشیم. ردیف اول روی زمین می­شینن، ردیف دوم دور خانم معلم که روی یه­ صندلی نشسته بایستن و ردیف سوم هم روی جعبه­ها بایستن. واقعاً ایده­های خوبی داره آقای عکاس.



ما همین طور که می­خندیدیم رفتیم توی زیرزمین مدرسه دنبال جعبه بگردیم، چون نور زیادی توی انباری نبود روفوس یک ساک قدیمی رو کشیده بود روی سرش و هی فریاد می زد «هو! من روحم.» بعدش دیدیم خانم معلم که اصلاً خوشحال به نظر نمی­رسید نزدیک شد، و ما با جعبه­ها فرار کردیم، روفوس تنها کسی بود که مونده بود و با اون ساک روی سرش هیچی رو نمی­دید و نمی­دونست جریان از چه قراره و داشت همین طوری داد می زد: «هو! من یک روحم.» و این خانم معلم بود که ساک رو از رو سرش کشید و روفوس خیلی تعجب کرده بود.
وقتی به کلاس برگشتیم خانم معلم گوش روفوس رو ول کرد و رو پیشونی­اش زد و گفت: «همه­تون خاکی و سیاه شدین.» راست می­گفت با اون نمایش توی انباری همه­مون یه­کمی کثیف شده بودیم. خانم معلم اصلاً خوشحال نبود، اما عکاس گفت که این مسئله ی مهمی نیست، تا موقعی که اون صندلی و جعبه­ها رو جای مناسبی قرار میده ما وقت داریم خودمون رو بشوییم. غیر از انیان تنها کسی که سرووضعش تمیز بود ژفروآ بود به خاطر اینکه سرش توی کلاه مریخی اش بود که شیشه­ای بود. ژوفرآ به خانم معلم گفت: «دیدین گفتم اگه همه با لباس شبیه من می­اومدن دیگه این همه داستان پیش نمی­اومد.» می­دیدم که خانم معلم حسابی دلش می­خواست گوش ژفروآ رو بکشه اما روی کلاه شیشه ای هیچ جایی برای این­کار نبود. لباس مریخی اش خیلی ترکیب جالبی بود.
همه­مون بعدازاینکه خودمون رو شستیم و موهامون رو شونه زدیم برگشتیم. یک کم خیس بودیم اما آقای عکاس به ما گفت که هیچی نمی­شه، این اصلاً توی عکس دیده نمی­شه.



بعدش گفت: «دوست دارید معلم­تون رو خوشحال کنید؟». ما جواب دادیم بعععله! چون ما معلم­مون رو خیلی دوست داریم و وقت هایی که اونو عصبانی نمی­کردیم خیلی مهربون بود. عکاس گفت: «خیلی خوب حالا مودب بریدن سرجاهاتون قرار بگیرین. یعنی قد بلندها روی صندلی و متوسط­ها ایستاده و کوچکترها نشسته.» ما رفتیم و عکاس هم داشت واسه خانم معلم توضیح میداد که وقتی صبور باشیم می­تونیم دل بچه­ها رو بدست بیاریم، اما خانم معلم نمی­تونست حتی یک کلمه از حرف­های اونو گوش کنه، باید ما رو جدا می­کرد چون­که همه­ی ما می­خواستیم روی جعبه­ها بشینیم.
اود داد می زد و می­گفت: «اینجا فقط یه قد بلند هست و اونم منم» و هرکسی که می­خواست رو جعبه­ها بشینه رو هل میداد. وقتی هم که ژفروآ اصرار ­کرد یه مشت زد توی کلاهش و اون خیلی دردش اومد. ما باید تعدادی جمع می­شدیم که کلاه ژفروآ رو که توی سرش گیر کرده بود دربیاریم.
خانم معلم گفت که این آخرین هشداریه که به ما میده و بعدش کلاس ریاضی برگزار میشه. ما هم باخودمون گفتیم که باید ساکت باشیم و سرجاهامون ایستادیم. ژفروآ به عکاس نزدیک شد و پرسید: «دستگاه­تون چیه؟» عکاس لبخندی زد وگفت: «این یک جعبه­ست که از توش پرنده درمیاد کوچولو!» ژفروآ گفت: «دوربین­تون قدیمیه، بابای من برای من یکی با چترش خریده، با لنز واید و لنز تله و همین طور صفحه نمایشش.» عکاس تعجب کرد و لبخند رو لباش خشک شد و به ژفروآ گفت که برگرده سرجاش. ژفروآ پرسید: «خوب فتومتر هم ندارین؟» عکاس که یه­دفعه خیلی عصبی به نظر می­رسید داد زد: «برای بار آخر، برگرد سرجات.»



ما همه سر جاهامون بودیم. من روی زمین کنار السست نشسته بودم. السست یکی از دوستام که خیلی تپل و همیشه­ی خدا می­خوره. اون درحال گاز زدن به تارت مربایی­ش بود که عکاس بهش گفت: «دیگه نخور.» اما السست جواب داد: «آدم همیشه باید بخوره تا قوی باشه.» خانم معلم که دقیقا پشت سر السست نشسته بود داد زد: «تارتتو ول کن». السست اونقدر تعجب زده شده بودکه تارتش از دستش افتاد روی پیرهنش. السست گفت: «بفرما!» درحالی­که سعی می کرد مربای روی پیرهنشو با نونش تمیز کنه. خانم معلم گفت تنها کاری که میشه انجام داد اینه که السست بره ردیف آخر بشینه که لکه­ی روی لباسش دیده نشه. خانم معلم به اود گفت: «جاتو با جای دوستت عوض کن.» اود جواب داد: «اون دوست من نیست و جای منو نمی­گیره، کافیه که پشت به دوربین وایسه تا نه لکه روی لباسشو ببینیم و نه صورت خپلشو». خانم معلم حسابی عصبانی شد و برای تنبیه جمله: «من عوض کردن جایم را با یکی از دوستانم که تارت مربایی­اش را روی بلوزش چپه کرده رد نمی­کنم.» به اون داد تا بنویسه. اود هیچی نگفت فقط از صندلی اومد پائین رفت ردیف اول نشست، درحالیکه السست داشت می رفت به سمت ردیف آخر اوضاع بهم ریخته شد، مخصوصاً وقتی­که اود برای السست شکلک درآورد و یک ضربه روی بینی­ش زد. السست هم خواست یه اردنگی به اود بزنه که اود جاخالی داد، اون خیلی فرز بود و این انیان بود که ضربه بهش خورد و خوشبختانه اون جایی که عینک نداشت و با این­همه انیان شروع کرد به گریه کردن و فریاد زدن که دیگه هیچی رو نمی­بینه، که هیچکی دوستش نداره و اینکه می­خواد بمیره. خانم معلم دلداریش داد، نازش کرد، بینی­شو گرفت بازم آرومش کرد وموهاشو شونه زد و السست رو تنبیه کرد. اون باید صد بار از رو جمله­: «من نباید با دوستم که هیچ مشکلی برای من پیش نمیاره و عینک میزنه دعوا کنم» می­نوشت. انیان گفت: «خیلی خوبه» این جوری شد که خانم معلم به اون هم چند تا خط برای انجام دادن داد. انیان اونقدر متعجب شده بود که حتی گریه هم نکرد. خانم معلم به طرز عجیبی شروع کرده بود به پخش کردن تنبیه ها، حالا دیگه ما همه کلی صرف فعل و خط برای نوشتن داشتیم و در آخر خانم معلم گفت: «حالا تصمیم بگیرید ساکت شین تا من همه­ی تنبیه­ها رو پس بگیرم حالا یک ژست خوب بگیرید و یک لبخند خوشگل بزنید که آقای عکاس ازمون یک عکس زیبا بگیره!» و چون­که دیگه نمی خواستیم به خانم معلم زحمت بدیم به حرفش گوش کردیم. همه­مون ژست گرفتیم و لبخند زدیم.



اما خاطره­ای که بتونیم تو کل زندگی­مون به خاطر بیاریمش از دست رفته بود، چون متوجه شدیم که عکاس دیگه اونجا نیست. اون بدون اینکه چیزی بگه اونجا رو ترک کرده بود.



کابوی ها



امروز بعدازظهر بچه­ها رو به خونه­مون دعوت کردم که کابوی بازی کنیم. همه­شون رسیدند و همه­ی اسباب بازی هاشون رو با خودشون آورده بودن. روفوس تجهیزات کامل مامور پلیس رو که پدرش بهش هدیه داده بود، با خودش آورده بود ، به همراه کلاه کِپی، دستبند، تپانچه، باتون سفید و سوت؛ اود کلاه پیشاهنگیِ قدیمیِ برادر بزرگترش رو سرش کرده بود و یه کمربند نظامی هم به کمرش بسته بود، به همراه یه عالمه فشنگ چوبی و دو غلاف که در هرکدوم تپانچه­های جالبی بود که قنداق­هایی استخوانی داشت، درست شبیهِ جا پودری­ای که بابا برای مامان خریده بود، بعد از اون بحثی که سر کباب­های بیش ازحد پخته شده­ی مامان داشتن که مامان می گفت سفتی کباب­ها به خاطر این بوده که بابا دیر اومده بود. السست سرخ پوست شده بود که البته با اون تبر چوبی و پرهای روی سرش شبیه یه مرغ چاق به نظر می رسید. ژفروآ که عاشق تغییر قیافه دادن با لباسه و پدر خیلی پولداری داره که هر چیزی بخواد براش می­خره، یه کابویِ همه چی تموم شده بود، شلواری از پوست گوسفند، جلیقه ای چرم، پیراهن چهارخونه، کلاه بزرگ، تفنگ ترقه­ای و مهمیزهایی با نوک­های باحال. من یه ماسک سیاه زده بودم که تو سه شنبه­ی مقدس بهم داده بودن، تفنگ فشنگ دار داشتم و همین طور یه دستمال قرمز که دور گردنم بسته بودم که یکی از روسری­های قدیمی مامان بود. همه معرکه بودیم!



تو حیاط بودیم و مامان گفت که برای عصرونه صدامون میزنه. گفتم: «خب، حالا من مرد جوونم و یه اسب سفید دارم و شماها راه زنید، اما آخرش این منم که برنده میشم». بقیه حرف منو قبول نداشتن و حال­گیری اصلی هم دقیقاً همین بود. وقتی تنهاییم بهمون خوش نمی­گذره و وقتی کسی پیش­مون هست که هم­بازیِ هم باشیم این طوری کلی بحث و دعوا پیش میارن. اود گفت: «براچی من مرد جوون نباشم؟ و این که چرا منم اسب سفید نداشته باشم؟». السست گفت: «با قیافه­ای که تو داری مطمئناً نمی تونی مرد جوون باشی.» اود گفت: «تو دهنتو ببند سرخ پوست. وگرنه یه لگد به باسنت میزنم». اود که خیلی قوی است و همیشه دوست داره به بینی دوستاش مشت بزنه، لگد به باسن حسابی متعجبم کرده بود، ولی از حق نگذریم السست واقعاً شبیه یه مرغ بزرگ شده بود. روفوس گفت: «با همه ی این حرف­ها، من کلانتر میشم». ژفروآ جواب داد: «کلانتر؟ کی تا حالا یه کلانتر با کلاه کِپی دیده؟! حرفهات منو می خندونه!» روفوس اصلاً از این حرف خوشش نیومد چون پدرش مامور پلیسه و جواب داد: «بابای من کلاه کپی سرش می کنه و هیچ کس بهش نمی خنده!». ژفروآ گفت: «اگه تو تگزاس این کلاهو سرش کنه همه رو می­خندونه.» و روفوس بهش سیلی زد و بعد، ژفروآ یه هفت تیر از غلاف بیرون کشید و بهش گفت: «پشیمون میشی جو!» و روفوس یه سیلی دیگه بهش زد و ژفروآ با گفتن "پان" با هفت تیرش روی زمین افتاد، بعد روفوس دست هاشو روی شکمش گرفت و کلی شکلک درآورد و با گفتن «تو منو گرفتی گرگ صحرایی، اما انتقاممو می گیرن» افتاد زمین.



من برای خودم چهارنعل تو حیاط می دویدم و برای این که تند تر بدوم به باسنم می زدم و اود بهم نزدیک شد و گفت: «از اسب بیا پایین، این اسب سفید مال منه!» بهش گفتم: «نه خیر آقاجان، اینجا خونه­ی منه و این اسب سفید هم مال منه»؛ و اود یه مشت به بینی ام زد. روفوس سوت زد و به اود گفت: «تو یه اسب دزدی و در شهر کانزاس، اسب دزدها رو دار می زنند!» بعدش السست با دو رسید و گفت: «یه لحظه... تو نمی­تونی کلانتر رو دار بزنی، من کلانترم». روفوس پرسید: «اه؟ از کی تا حالا مرغ چاق؟» السست که معمولاً دعوا و درگیری رو دوست نداره، تبر چوبی اش رو برداشت و با دسته اش، تق! یه ضربه به سر روفوس زد که اصلاً انتظارش رو نداشت. خوشبختانه روفوس کلاه کپی سرش بود. روفوس فریاد زد: «کلاه کِپیم! تو اونو شکستیش!» و بعد دنبال السست دوید درحالی که من دوباره داشتم چهارنعل دور حیاط می دویدم.
اود گفت: «اوه، پسرها، بس کنید! من یه فکری دارم. ما همه آدم­های خوبی می­شیم و السست از قبیله سرخپوست­ها میشه و سعی می­کنه ما رو دستگیر کنه و یه نفرمون رو می­ا ندازه زندان؛ اما ما می­رسیم و زندانی رو آزاد می­کنیم و بعد السست شکست می­خوره!». ما همه با این ایده­ی عالی موافق بودیم به جز السست که می گفت: «برای چی من باید سرخ پوست باشم؟» ژفروآ جواب داد: «چون تو روی سرت پر گذاشتی احمق! و بعدشم اگه خوشت نمیاد میتونی دیگه بازی نکنی، آره، همیشه آخرش حال ما رو می گیری!» السست: «اه؟ اگه اینجوریه من دیگه بازی نمی کنم.» و با اخم رفت یه گوشه تا نون شکلاتی که تو جیبش بود رو بخوره. اود گفت: «اون هم باید بازی کنه، تنها سرخ پوستیِ که داریم. اصلاً اگه بازی نکنه خودم تمام پرهاش رو می کنم!» السست گفت که خیلی خب باشه به این شرط که آخرسر سرخ پوست خوبی باشه. ژفروآ گفت:
«باشه باشه! همیشه باید حال گیری کنی». من پرسیدم:
«و زندانی قراره کی باشه؟» اود گفت: «خب... ژفروآ میشه زندونی. تو باید با بند رخت به درخت ببندیش». ژفروآ گفت: «نه نمیشه، چرا من؟ من از همه تون شیک پوش ترم!» اود گفت: «خب که چی؟ خوبه منم بگم چون اسب سفید دارم بازی نمی کنم؟» من گفتم: «اسب سفید مال منه». اود عصبانی شد و گفت که اسب سفید مال اونه و اگه از این قضیه خوشم نمیاد یه مشت دیگه حواله­ی بینی­ام می کنه. بهش گفتم: «تلاشت رو بکن!» و تلاشش موفقیت آمیز بود. ژفروآ داد زد: «جُم نخور بچه اوکلاهامایی» و با هفت­تیرش به همه جا شلیک کرد، روفوس سوت زد و گفت: «بله من کلانترم، آره، همه­تون رو دستگیر می کنم»؛ و السست با تبرش به کلاه کپی روفوس ضربه می زد و می گفت که زندانی­ش می­کنه و روفوس به خاطر این که سوتش توی چمن­ها افتاده بود، عصبانی بود، من گریه می کردم و به اود گفتم که اینجا خونه­ی منه و دیگه نمی خواهم اینجا ببینمش؛ همه داد می­زدند، چنان اوضاعی درست شده بود که همه رو حسابی می­خندوند.
و بعدش، بابا، درحالی که خوشحال به نظر نمی­رسید، از خونه اومد بیرون و گفت: «خب بچه­ها، این همه سروصدا برای چیه؟ بلد نیستید چطور باید خوش بگذرونید؟» اود گفت: «آقا تقصیر ژفروآس، نمی­خواد زندونی باشه!» ژفروآ پرسید: «تو دلت کتک می خواهد؟» و دوباره با هم درگیر شدند، اما این بار بابا از هم جداشون کرد و گفت:
«بیاین بچه ها، من بهتون نشون میدم چطور باید بازی کرد. من زندونی­تون می­شم!» ما خیلی خوشحال شدیم! بابای من معرکه است! ما بابا رو با طناب به درخت بستیم و کارمون تازه تموم شده بود که آقای بلدور رو دیدیم که از بالای پرچین به داخل باغچه پرید.



آقای بلدور همسایه­مونه که از دست انداختن بابا حسابی لذت می­بره. آقای بلدور گفت: «منم می­خوام بازی کنم، من سرخ پوست میشم، گاومیش ایستاده!» بابا گفت: «از اینجا برو بیرون بلدور، کسی تو رو صدا نکرده». آقای بلدور عالی بود، دست به سینه جلوی بابا ایستاد و گفت: «آدمِ رنگ پریده مواظب حرف زدنش باشه!» بابا برای این که از درخت جدا شه شکلک­های خنده­داری در می آورد و آقای بلدور جیغ­زنان شروع کرد به رقصیدن دور درخت. ما دوست داشتیم ببینیم آقای بلدور و بابا چطور بازی می کنند و دلقک بازی در میارن اما نتونستیم چون مامان برای عصرونه صدامون کرد و بعدش به اتاقم رفتیم تا با قطار برقی­م بازی کنیم. چیزی که تا حالا نمی­دونستم این بود که بابا چقدر کابوی بازی دوست داره! شب، وقتی که برگشتیم پایین، خیلی وقت بود که آقای بلدور رفته بود، اما بابا هم چنان به درخت بسته بود و فریاد می زد و شکلک در می­آورد.
اینکه بلد باشی چطور تنهایی خودتو این جوری سرگرم کنی واقعاً محشره!

نظرات کاربران درباره کتاب نیکلا کوچولو