فیدیبو نماینده قانونی دهکده سلامت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درآمدی بر پزشکی زندگی‌گرا

کتاب درآمدی بر پزشکی زندگی‌گرا
چهار جستار در فلسفۀ پزشکی

نسخه الکترونیک کتاب درآمدی بر پزشکی زندگی‌گرا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب درآمدی بر پزشکی زندگی‌گرا

الگوی زیست ـ روان ـ اجتماعی که در حال حاضر مقبول­ترین الگو در پزشکی، زیست­شناسی و روان­شناسی است، دانش تجربی و خرد باورِ فرآوردۀ زیست­پزشکی را بسنده نمی­داند و گفتمان پزشکی را به یافته‌های روان­شناختی و جامعه­شناختی مرتبط با پزشکی، گشوده است. این الگو که بر پایۀ پایگان سیستم­ها و درک زبان و ساختار سیستم­های گوناگونی که جهان انسانی را پدید آورده، بنا شده است، به نوعی چند زبانگی در تفسیر و تدبیر سلامت قایل است. چرا که زبانِ جامعه­شناختی به زبانِ روان‌شناختی و زبانِ روان­شناختی به زبانِ زیست­شناختی و زبانِ زیست‌شناختی به زبانِ فیزیکی، فروکاستنی نیست. چنان‌ به‌نظر می‌آید که فلسفی­مزاجی این دورانِ نو فقط ناشی از دوران گذار نیست بلکه برخاسته از ساختار الگوی سیستمی پزشکی نیز هست که برای گسترش دانش و تدبیر همواره پژوهش­های پدیدارشناختی و نظرورزانه می‌طلبد.

ادامه...
  • ناشر دهکده سلامت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب درآمدی بر پزشکی زندگی‌گرا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جستار یک: چرا پزشکی امروز تحمل انسان را ندارد؟

آیا مشاهده مردگان همچون مشاهده زندگان و بکارگیری جسدها برای تثبیت اصل بازشناسانده پزشکی
ـ یعنی: «واقعیت آسیب شناختی تنها واقعیت سنجش­پذیر است» ـ کافی نبود؟
میشل فوکو

پیش درآمد

امروزه هرکس که اندک سروسرّی با تاریخ داشته باشد یا خود در کار سیستم های اجتماعی درنگ کرده باشد، می­داند که اگرچه این نظام ها برای پاسخ به نیازها و خواسته­هایی از ما وضع و طراحی شده­اند ولی خود نیز برای ادامه حیات خویش نیازهایی دارند که ممکن است حتی مقدم بر نیازهای ما قرار بگیرند و از این روست که این سیستم­ها که قرار بوده است مانند غول چراغ جادو، دست به سینه در خدمت ما باشند، ما را در بسیاری جهات به خدمت خویش گرفته­اند.
پزشکی یکی از این سیستم­های اجتماعی است که بی­شک برای نیازهای حیاتی ما برساخته شده است. پزشکی برای این­که وجود داشته باشد و گسترش یابد البته نیاز به شناخت و کنترل شرایط شخصی و اجتماعی دارد و برای تحقق همه این­ها نیاز به دانش، پول و، شاید پیش از همه­ اعتماد دارد.
برای شناخت باید انسان را کاملاً عریان و قابل مشاهده و به اجزا تجزیه کرده و روابط میان اجزا با الگوهایی ساده تبیین شود و برای کنترل شرایط در جهت حداکثر سلامت باید که انسان­ها به موردهایی از یک نوع یا نمونه­هایی آماری تبدیل شده و تفاوت­های فردی، شرایط و روایت های آنها نادیده گرفته شود تا به این ترتیب به موجوداتی قابل پیش­بینی و در نتیجه قابل کنترل تبدیل گردند. البته سلطه­جویی و رابطه نابرابری که برای القای برتری و جلب اعتماد به­طور سنتی در رابطه درمانگر ـ بیمار اعمال می شود و نیز خویشتن پایی و به خودمشغولی نهادهای اقتصادی پزشکی، محورهای دیگری است که در جستارهایی که از پی خواهند آمد، به آن خواهیم پرداخت.
حکایت ناسازگاری نسبی و البته تا حدودی ضروری انسان با پزشکی به همین سادگی است که گفتیم. حتی همین حالا پیش از آن­که وارد بحث بشویم معلوم است که یک انسانِ درست و حسابی با همه ویژگی­های جهان پدیداری­اش و با ویژگیِ نوپدید و یگانه خودمختاری و هشیاری­اش مانند یک جوکر نابهنگام تمام قواعد بازی پزشکی را برهم می­زند و طبیعی است که این ظرافت­ها توسط یک نظامِ ماده­باور متکی بر شناخت سامانِ ماشین وار اجزا، تحمل نمی­شود.
مقصود ما از این جستار نظرورزانه، آگاهی بیشتر از محدودیت­های الگوی زیست­پزشکی و خشونت­های سازمان­یافته­ای است که در نظر و عمل بر انسان روا می­دارد و بحث درباره الگوهای جایگزینی را که امروز در حال چرخش به سوی آنها هستیم، به جستارهای دیگر وا­می­گذاریم.

درآمد

ترس از مواجهه با خود را، در کنار ترس از مرگ، می­توان یکی از دیرینه ترین ترس­های انسان از آغاز عصر خودآگاهی دانست. ترسی که باعث شد تا جز اودیپ، که سالکی از جان­گذشته و در جستجوی هویت خویش بود، کسی را یارای پاسخ به معمای ابوالهول نباشد؛ پاسخی که همانا خود «انسان» بود. این ترس باعث می­شد که در سپیده­دمان آگاهی انسان تصویر خویش را در آب موجودی مقلّد یا همزادی آبی بداند و به این طریق از قرارگرفتن در برابر خود طفره برود، و همین خویشتن هراسی باعث شد تا تاریخ بشر تاریخ فرافکنی ضعف­ها و قدرت­هایش به جهان­های زیرین و زبرین باشد و بنا به قول حافظ سرنوشتش آوارگی و دریوزگی پیوسته و بیهوده گوهر مکنون خویش از گم شدگان لب دریا باشد.
گاه که انسان از سرگردانی در فرافکنی­هایش به ستوه می­آید، سر به عصیان برمی­دارد و سعی می­کند تا چرخ فلک را به زیر آورد و به مراد خویش بچرخاند. در چنین جایی است که جادو و سپس علم به یاری انسان می­آید تا بتواند بر دیگری (انسان­های دیگر، طبیعت، سرنوشت یا حتی خدا) سلطه یابد. سعی در سلطه بر دیگری باز هم به گریز از مواجهه با خود بازمی­گردد چراکه شرط خودشناسی و خویشکاری، گفتگو با دیگری و فراتر رفتنِ هرچند نسبی و گذرا از خودِ ساختاری و امیال تکانشی است. درحالی که با نفی دیگری و یا سلطه بر او، انسان بی­آنکه در میل بی­پایانش به قدرت و لذّت شک کند می­تواند تنها سعی در تحقق آن داشته باشد؛ میل به هرچه بیشتر «داشتن» و بازتولید بی­پایان میل به «ماندن» که در اثر ناکامی به خشم و بالاخره به آسانی تبدیل به میل به «نیستی» می­شود. [۱]
حوزه­های گوناگون دانش و فنِ مدرن بیش از هرچیز، در خدمت گسترش این خواهش­ها هستند تا تفسیر و رهبری میل به سوی سطوح عالی­تر آگاهی. البته ناگفته پیداست که به دلیل گوناگونی وحتی متنافر بودن خواسته­ها، انسانی که به خواسته­های­اش تقلیل یافته است، معمولاً ناچار می­شود که یک­بار دیگر، به تنها یکی از خواسته­هایش، تقلیل یابد و به جای تحقق تمامیت خویش سعی کند تا همه خواسته­ها را ــ لااقل در هر هنگامه­ای ــ براساس یک خواسته تبیین کند و یا به نفع آن یک میل همه میل­های دیگر را سرکوب یا کتمان کند. [۲]
ترس و میل، گرچه از دیرباز به عنوان دام راه تعالی انسان دانسته شده اند، در واقع نیروهای محرکه ما هستند [۳]؛ نیروهایی ناهماهنگ و ناهم­سو که بدون هدایت هشیارانه و هوشمندانه تنها حاصلشان آوارگی بی پایانِ میان «گریز ـ از» و «گراییدن ـ به» خواهد بود. ولی آیا به­راستی انسان به واقع تنها یک ماشین گراینده ـ گریزنده است که هیچ غایتی و وحدتی برای او نمی توان متصوّر بود؟
اگر به راستی انسان چنین موجودی است پزشکی مدرن به عنوان دستگاهی برای به تعویق انداختن مرگ و امتدادبخش گرای­ها و گریزها، بهترین شیوه تیمار این موجود است. اگر کمیت و کارکرد عینی زندگی را بلندترین آرمان پزشکی بدانیم، آن­گاه عملکرد اجتماعی، کامجویی و زیباییِ تصویری، کیفیات بنیادین آن به حساب خواهد آمد؛ کیفیاتی که انسان را به چیزی خوشایند و مفید تبدیل می­کنند...
در همین­جا و پیش از آغاز بحث، دو درنگ را لازم می­دانم. نخست آنکه منظور ما تایید آرمانِ زندگی­گریزِ زهد و مخالفت کورکورانه با میل نیست بلکه پذیرش تمام ابعاد انسانی از جمله عطش او به کام، ماندگاری و دگرگونگی و البته یکی ندانستن انسان با این میل­ها است.
درنگ دوم آنکه وقتی از پزشکی امروز می­گوییم و آن را مورد نقد قرار می­دهیم منظورمان تایید پزشکی­های شمنی یا سنتی و به­نوعی بازگشت به روزگار فرخنده پیشین، و باور به اینکه اصلاً چنین روزگاری وجود داشته است، نیست. گرچه حتی اگر چنین روزگاری وجود می داشت که انسان در آینه تمام نمای دانش پدیدار شده بود، آن تصویر، بازنمایاننده انسان امروز نمی بود. پس شیوه فن­گریزانه Technophobic بازگشت به گذشته و طبیعت هم چاره ساز نیست.
البته باید به این امر اعتراف کرد که در زمانی نه­چندان دور حکیمانی می زیستند که به سلامت انسان می­اندیشیدند، و کمیّت، عملکرد و لذت، بنیان اندیشه و کار آنها نبود و اگرچه سعی در بهبود این مولفه­های زندگی انسانی هم داشته­اند اما این همه را به خدمت انسان مختارِ در مسیر استکمال نفس و فرگشت هشیاری Evolution Consciousness می گرفتند. ازهمین روست که بر این امر پا می­فشاریم که پزشکی امروز از معنا و فرزانگی تهی شده و در عوض، ابعاد ابزاری و صوری آن رشدی اعجاب­انگیز یافته است.
امروز نه حکیمان که غالباً بنگاه­های اقتصادی و سوداگران دارو و تجهیزات پزشکی هستند که مشی اصلی همین گفتمان بی یال و سر و شکمِ سلامت را رقم می­زنند، و از سوی دیگر چنان به نظر می رسد که هویت صنفی از رسالت انسانی و حرفه­ای گوی سبقت ربوده است. [۴]
پرسشی که در این­جا مطرح می­شود این است که اگر انسان نه به عنوان یک ماشین میل­گر ــ­ آن­هم به دم­دستی ترین معنایش ــ بلکه به مثابه زیست جهانی هشیار موضوع پزشکی قرار گیرد چه خواهد ­شد؟
آیا زیست ­پزشکی تحمل چنین موضوعی را خواهد داشت؟ قابل پیش بینی است که اگر انسان موضوعی تلقی شود که مانند ماشین، کاملاً قابل تجزیه به اجزایش نیست و دانش ما از آن هم قابل تعمیم به بقیه ماشین­ها نیست و غیر از میل و واکنش، امکان صدور کنش (رفتار مختارانه) هم دارد، بی­شک نظم ساده­انگارانه دانش پزشکی را به آشوب خواهد کشید.
شاید صفت «ساده­انگار» برای دانشی دقیق، بسیار گسترده، پیچیده و اثبات گرا مانند زیست ­پزشکی، بسیار غیرمنصفانه به­نظر آید اما اگر بگوییم که این دانش به ضرورت روش پژوهش و کارش چگونه انسان را بی­چهره و بی روح کرده است تا آزمودنی شود و به کسوت شناخت درآید احتمالاً با این عنوان موافق­تر خواهید شد.
البته باید در نظر داشته باشید که اینجا در مقام نقد هستیم و نمی خواهیم شرح کنیم که چرا این مسیر را در تاریخ پیموده­ایم و این بها را پرداخته­ایم تا از کلی­گویی­های قیاسی به دانشی کم و بیش روشن و استقرایی برسیم. مراد این بحث آن است که نشان دهد این اختلالات نظام­مند به هر حال در گفتمان پزشکی آشکار شده است درحالی­که امروز دیدگاه­های سیستمی وبه لحاظ فلسفی، دانشی و بالینی جامع­تری در دست داریم و به همین دلیل مجبور به ادامه الگوی زیست­پزشکی نیستیم، اگرچه به­هیچ­رو نمی­خواهیم که از امکاناتی که این رویکرد تجربی برای دانش و فن پزشکی فراهم آورده است، خود را محروم کنیم بلکه برعکس درپی بهره­وری کارآمدتر از آن هستیم.
حکایت به دنبال کشیدن الگوی سنتی زیست­پزشکی، حکایت آن راهبان است که از بیابانی می­گذشتند درحالی­که قایقی را به سختی حمل می­کردند. رهگذری از آنها پرسید: این قایق در این بیابان به چه کار شما می­آید که با این مشقت آن را با خود می­برید؟ آنها پاسخ گفتند: آخر این قایق چند روز پیش ما را از رودخانه عبور داد!
البته این امر که ما ابزارها و روش­هایمان را گاه تا دیرزمانی پس از آن که نقش­شان را گزارده­اند و به انجام رسانیده­اند با خود حمل می­کنیم، نه در حوزه روان و نه در متن تاریخ، امر تازه­ای ست، ولی سرانجام رهگذری باید بیاید و ما را متوجه کند که اکنون حمل این، که روزی روشی و ابزاری کارآمد بود، دیگر ضرورت ندارد.
اکنون اجازه دهید تا پس از این دو درنگ، منظورمان از چهره زدایی و روح زدایی­شدن انسان در زیست­پزشکی را روشن کنیم و به سه بلای روش شناختی بزرگ بپردازیم که بر سر انسانِ موضوع پزشکی آمده است تا شناختنی، پیش­بینی­پذیر و قابل کنترل بشود و علم آبرومندی چون شیمی و فیزیک برای ارتقای سلامت انسان فراهم آید:
بلای نخست: عینی­سازی
بلای دوم: بهنجارسازی
بلای سوم: پزشکی­نمایی
به بیانی البته شاید بتوان هر سه بلا را در پزشکی­نمایی Medicalization زندگی خلاصه کرد ولی با نگرش عمیق­تر و براساس تعاریفی که از پزشکی نمایی شده است این فرآیند معرّف امری پزشکی و درون­سیستمی است درحالی­که دو فرآیند نخست؛ یعنی عینی­سازی و بهنجارسازی اموری فراپزشکی­اند Metamedical که تعیین­کننده الگوی زیست ­پزشکی و جهان بینی برخاسته از آن هستند.
پیش از آنکه بخواهیم به تشریح این سه عارضه الگوی زیست پزشکی بپردازیم لازم می­دانم که برای شفاف تر شدن بحث و پیشگیری از برداشت های ناروا به دو نکته دیگر نیز اشاره کنیم:
نخست آن­که در شیوه انتقادی و نظریه­پردازانه­ای که در این بحث پیش گرفته­ام، پزشکی به­هیچ­رو یک پارادایم واحد دانسته نشده است چرا که لااقل سه پارادایم تجربی Experimental (درعلوم پایه و آزمایشگاهی، اپیدمیولژی و البته از جهاتی پزشکی­اجتماعی)، عقلانی Rational(در پزشکی بالینی) و پدیدارشناختی Phenomenological (در حوزه مدیریت و آموزش سلامت و پزشکی روان­تنی) درحال حاضر در یک نوع همزیستی نابرابر در دانشگاه­های پزشکی و البته تحت استیلای دو پارادایم نخست که بال­های زیست ­پزشکی هستند، به کار خود ادامه می دهند. [۵] دانشکده­های پرستاری و گروه­های بهداشت، برخی گرایش های پزشکی اجتماعی و پزشکی ذهن ـ بدن مبتنی بر دیدگاه زیست ـ روان ـ اجتماعی هستند ولی دانشجویان و متخصصان آن به زودی درمی­یابند که به کار در حاشیه جریان اصلی زیست پزشکی باید رضایت دهند و اگر برغم اندیشه­های بزرگ و آرمان­های بلندی که در کتاب­هایشان می خوانند تحمل این حاشیه­نشینی را ندارند و یا جاه­طلب تر از این هستند که به کارهایی مهم و موثر ولی به لحاظ عرف اجتماعی کم ارزش بپردازند، باید دست از این کار بکشند و به فکر یک تخصص آبرومند باشند!
پس انتقاد ما نه متوجه تمام جریان­های عمیق جاری در پزشکی امروز بلکه متوجه الگوی مکانیکی زیست ­پزشکی است که به رغم انبوه مشاهدات علمی که اعتبار آن را مورد تردیدهای جدی قرارداده و مطرح بودن الگوهای نظری کارآمدتر، همچنان به سروری خود ادامه می دهد.
در مورد سبب­های این مقاومت پارادایمی اعم از اقتصادی، صنفی، فرهنگی، علمی و نظری مقالات و کتاب­های بسیاری نوشته شده است که نشان می­دهد چگونه گفتمان غالب، گسترش دانش و نگرش سیستمی را، به رغم شواهد کافی آن، محدود می­کند. پس در واقع کار ما گسترش میدان و البته جابه­جایی کانون توجه در گستره پژوهش­های معتبر در پزشکی است و انتخاب الگویی نظری که بتواند از سویی بخش­های بیشتری از دانش تجربی ما را دربر بگیرد و از سوی دیگر تصمیم­گیری­های بالینی را کارآمدتر کند و بالاخره امکان بهره­مند شدن از بسیاری شیوه­های درمانی که اثربخشی آنها اثبات شده ولی الگوی مکانیکی پزشکی مدرن امکان استفاده موثر و گسترده از آنها را به ما نمی­دهد، فراهم کند.
درمورد اخیر می توان به پزشکی روان تنی و آموزش سلامت Health Education اشاره کرد که هزینه ـ اثربخشی Cost-Effectiveness آنها در بسیاری زمینه ها مورد تایید قرار گرفته و برتری آنها در برخی حوزه­ها نسبت به مداخلات زیستی اثبات شده است و در بسیاری دیگر از موارد موجب کاهش نیاز به مداخلات زیستی پرهزینه و پرعارضه شده است، ولی به دلیل همین سوگیری­های پارادایمی و به ویژه اقتصادی سهم ناچیزی از پژوهش، تبلیغات و درمان را به خود اختصاص داده است. [۶]
نکته دیگر آن­که در این مطالعه در پی یک نقد فلسفی محض نیستم و به هیچ­رو با ویران کردن حیثیت پزشکی، به عنوان یک نظام مراقبت و قدرت هم داستان نمی شوم و یک هرج و مرج گرایی آزادی خواهانه و بلندنظرانه را روا نمی­دانم، بلکه به دنبال الگویی انسانی­تر، جامع­تر و اخلاقی­تر هستم که بتواند خدمات سلامت را کارآمدتر کند. بسیاری از فیلسوفان و متفکران بزرگ قرن بیستم به­ویژه در سال­های پس از جنگ جهانی دوم به نقد گفتمان پزشکی به عنوان یکی ازسیستم­های تعیین­کننده سرنوشت فرد و جامعه پرداخته­اند و از این طریق خواسته­اند تا از عوارضی که کاربردی ناآگاهانه هر سیستمی به بار می­آورد، پیشگیری کنند. از ایوان ایلیچ گرفته تا کانگهیم، فوکو و دریدا تا گادامر، لومان و هابرماس هریک از دریچه­ای نوری به سازوکارهای فرهنگی، اجتماعی و حتی تاثیرات درازمدت الگوی مکانیکی زیست­پزشکی بر سلامت تابانیده­اند. اگرچه این متفکران متعلق به سنت­های فکری متفاوت هستند ولی همه در یک چیز اتفاق نظر دارند و آن اینکه پزشکی مدرن یارای دیدن و کاویدن مسایل انسانی را ندارد و محدودیت­های شناخت شناسیک و روش شناسیک اش اجازه گوش فرادادن به تجربه­های انسانی و اقدامات موثر جهت تامین کیفیت زندگی را به آن نمی­دهد. و از همین روست که به ابزاری برای اعمال قدرت و کنترل، محدود کردن خودمختاری و تبدیل کردن انسان به شیء­ای قابل سنجش و پیش­بینی تبدیل شده است.
فوکو در کتاب «زایش درمانگاه» با لحنی گزنده، نگاه به ظاهر عمیق و ساده­ساز پزشکی را چنین شرح می­دهد:
«اینک بدن مشاهده­پذیر، مجموعه­یی از پدیدارهای بدون رمز و رازی است که بیماری را به تمامی در نگاه عمیق پزشک آشکار نموده است... آنچه در بنیاد نادیدنی بود ناگاه در روشنایی نگاه عمیق هویدا شد... گویی سرانجام، پس از هزاران سال، پزشکان برای نخستین بار، آزاد از اوهام و نظریه­ها، به یاری خلوص نگاهی عمیق و بی­غرض، در رویکرد به موضوع تجربه­شان، به توافق رسیده بودند.» [۷]
البته سال­ها پیش از فوکو، کگارد، فیلسوف بزرگ قرن نوزدهم، به درستی انگشت بر رگ پزشکی مدرن نهاده بود و نشان داده بود که چگونه یک انسانِ ویژه و واقعی در طی فرآیند تشخیص و درمان به انسانی آماری تحویل شده و جهان پیچیده انسانی به پدیدارهای مادی فروکاسته می­شود:
«...معاینات و مطالعات بی هیچ رحم و شفقتی انجام می­شود. پزشک قول می­دهد در اسرع وقت گزارش آماری فهرست­بندی­شده­ای تهیه کند تا میانگین را به دست آورد. و وقتی کسی میانگین را در دست داشت، همه چیز معلوم می شود. دیدگاه درمانی آدم را وادار می­کند تا هر پدیده­ای را صرفاً مادی و جسمانی تلقی کند.» [۸]
میشلر که بر اساس نظریه کنش ارتباطی هابرماس، ارتباطات بالینی را مورد تحلیلی دقیق و موشکافانه قرار داده است چنین باور دارد که بیان سیستم پزشکی مجال بیان زیست­جهان Lifeworld بیمار را گرفته است و اجازه پدیدار شدن جنبه­های روان­اجتماعی را که در سلامت فرد و جامعه بسیار تعیین کننده هم هست نمی­دهد:
«بیان پزشکی در یک الگوی زیست پزشکی معنا می­یابد (۱۹۸۱)... این الگو که منعکس کننده ساختار علمی، ابزاری علوم زیستی است، زمینه روان اجتماعی رخدادها را که می­تواند درک کامل و مناسب بیمار و مشکلاتش را سبب گردد، کنار می­زند درحالی­که موثر بودن طبابت موقوف به چنین درکی است (۱۹۸۴).»[۹]
برای آنکه ذهن­های نگران و نگاه­های مسئولانه را نیز با این سیر روشنگرانه همراه کنیم شاید این اشاره هم مناسب باشد که بگوییم گرچه آگاهی از آن چه به­طورکلی می­توان پزشکی­نمایی زندگی خواند و تدبیر برای تعدیل اثرات آن در حال حاضر امری ضروری است ولی به این حقیقت هم باید اقرار کنیم که پزشکی در سیر تاریخی­اش و البته انسان در سیر خودآگاهی­اش ناچار از عبور از چنین گذری بوده است.
حال اجازه دهید تا با خیال آسوده­تر به یادکِرد سه فن انسان­گریز و انسان آزار بپردازیم درحالی­که امیدواریم که وضع کنونی یک سرنوشت تراژیک و گریزناپذیر دانسته نشود، و بر این باوریم که از یک انحراف تاریخی و یک آفرینش اهریمنی نیز سخن نمی­گوییم و تنها نوعی محدودیت و البته اینرسی روش­شناختی را باز می­نمایانیم.

الف ـ عینی سازی: انسانِ دیدنی، انسانِ قابل اندازه گیری

از آن زمان که فرانسیس بیکن بزرگ در برنامه تاریخ­ساز «تجدید ساختار علوم» ندا در داد که پزشکی در عصر جدید دیگر نه براساس نیروها (قوا) و کیفیت­های (اخلاط) Humors نادیدنی که باید بر مبنای فیزیک و شیمی پایه­گذاری شود، تا امروز که بیماران به واسطه عددها و تصویرهایی که زندگی­شان را ترسیم می کند، اعتبار می­یابد؛ و به قول انسان­شناسان پزشکی به بیماران کاغذی تبدیل شده­اند، مسیری طولانی را طی کرده­ایم ولی به نظر می­رسد که همچنان فرزندان خلفِ عصر روشنگری باشیم. [۱۰]
هلمن، پزشک و انسان­شناس سرشناس که کتاب­های تاثیرگذار بسیاری در زمینه انسان­شناسی پزشکی نگاشته است، درباره سیر فروکاستن انسان به داده های عینی چنین می­گوید:
«همچنان­که یک پزشک بیشتر راجع به بدن می­آموزد، کمتر به بیمار گوش می­دهد. "بیمارانِ کاغذی" جایگزین بیمارانِ انسانی با داستان­هایی که برای گفتن دارند، می­شوند؛ کاغذهای چاپ­شده توسط فناوری­های تشخیصی. اغلب چنین به نظر می­آید که "فن ـ پزشکان" Technodoctors بردگان فناوری و نه اربابان آن هستند.»
برای برساختن پزشکی بر چنین پایه­های استواری نیاز به این بود که انسان را به بدن و بدن را به اجزایش فرو­بکاهیم تا هر آن چه انسانی است نخست دیدنی شود، سپس فروکاستنی به اجزایش شود و سپس میزان­ها و تغییراتش قابل اندازه­گیری شود. به آسانی می­توان دریافت برای اینکه پزشکی به این پایه از دقت و اعتبار برسد، انسان­ها (درمانگران و بیماران) باید هزینه های گزافی می­پرداختند. لازم بود که انسان، چیزی کاملاً دیدنی و قابل اندازه گیری شود پس تمام ابعاد گوناگون زندگی انسانی، از تجربه ها، مفاهیم، حالات و روابط او باید به عنوان ویژگی­ها، پی پدیدارها Epiphenomena و حالات این شیء تفسیر می­شد و اگر نمی­شد باید نادیده گرفته یا بی­اهمیت تلقی می شد و یا به سادگی و البته با ترکیبی از لاادریگری یا ریشخند، خارج از موضوع پزشکی و دون ­شان آن دانسته می­شد. [۱۱]
حتی یک شیء بی­جان هم برای خودش تشخصی دارد که ویژگی های یگانه آن را تبیین می­کند؛ ویژگی­هایی که با شناخت اجزای آن قابل پیش بینی نیست. چنان­که هیچ شیمی­دانی نمی­تواند مدعی شود که خواص منحصربه فرد آب را می­توان با شناخت کامل خواص اکسیژن و هیدروژن، پیش­بینی کرد. اما برای یک دانش دقیق و عینی چاره­ای جز این نبود که حرمت انسان را حتی به عنوان یک شیء نیز محترم نشمارند و آن را به طور کامل قابل شناسایی براساس شناخت مجموعه اجزایش بدانند. پس شخصیت­زدایی از انسان و پاس نداشتن نوپدیداری­اش حتی به­عنوان یک شیء برای تبدیل شدنش به یک موضوع مناسب برای زیست­پزشکی ضروری بود. [۱۲]
این­گونه شد که مشاهدات مستقیم و ذره­بینی کالبدشکافانه و البته مطالعه جزء نگرانه کالبدهای بی­جان و بعدها نیمه­جان و منفعل مبنای درک انسان قرار گرفت. حتی با رشد مطالعات تن­کِردشناختی (فیزیولوژیک) و مشاهده مستقیم و غیرمستقیم فرآیندهای زنده ارگانیسم انسانی همچنان مرزهای ساختاری­ای، که از کالبدهای بی­جان برداشت شده بود، پیش­فرض این مطالعات بود و فرآیندهای تَنکِردی تنها به عنوان روابط مابین این اجزای مفروض، تلقی می شد. تنها در چند دهه اخیر است که می­بینیم این گرایش در تن­کِردشناسی پدید آمده است که گاه به جای مفروض داشتن مرزهای سنّتی کالبدشناسانه به تشریح همبستگی عملکردی فرآیندها و تشریح و تفکیک جریان فرآیندهای حیاتی می­پردازند. [۱۳]
حال­که انسان به شیء­ای هزارتکه که برای چند روزی به جبر حیات گردهم آمده است، تبدیل شد دلیلی نداشت که قابل اندازه­گیری هم نباشد و تمام کیفیت و حالات او قابل تحویل به اعداد نباشد چراکه باید آخرین گام هم برداشته می­شد تا انسان به چیزی پیش­بینی­پذیر و فرمانبر، و پزشکی به علمی تمام عیار تبدیل شود.
بدیهی است که وقتی چیزی برای مشاهده هست باید مشاهده­گری هم باشد و این همان ماجرای تجزیه انسان به دو پاره ابژه و سوژه است. ماجرایی که، چون بهنجارگرایی، از پزشکی آغاز شد و سپس به علوم انسانی سرایت کرده باشد. امروزه شاهد شکل افراطی گسترش این فناوری­ها و مداخلات همه جانبه آنها در زیست ­جهان­ها هستیم. این تجزیه البته یک حالت دوقطبی سوژه/ ابژه را هم باعث می­شود که به نظر می­رسد این قطبیدگی از پزشکی به بقیه حوزه­ها چون حقوق و مطالعات اجتماعی سرایت کرده باشد، به واسطه این حالت دوقطبی، پزشک کاملاً به قالب سوژه فرو می رود به عنوان شناسنده، فاعلِ تغییر و پایگاه دانش، و بیمار هم داوطلبانه یا به ناچار نقش ابژه را می پذیرد و به کسوت موردشناسایی، مفعولِ تغییر و پایگاه بیماری، درمی­آید. گرچه ممکن است لحظاتی بعد وقتی از نمایش­خانه درمانگاه خارج می­شوند هریک نقش مقابل را بازی کند و این رفت و برگشت البته برای انسان امروز نوسانی اجباری است. این تقسیم چنان پذیرفته شده است که معمولاً مورد تردید قرار نمی­گیرد که مگر پزشک نمی­تواند موردشناسایی و تغییر قرار بگیرد؟ یا آیا بیمار نمی تواند منبع دانش باشد؟ [۱۴]
این­ها مباحثی است که نه تنها در اخلاق پزشکی و اخلاق پژوهش مورد تحلیل قرار گرفته بلکه برای اصلاح آن الگوهای بالینی و پژوهشی جدیدی براساس نگرش­های انسان­گرا و سیستمی مطرح شده و به کار گرفته شده است. آنچه بازگویی این نقد­ها و نظرورزی ها را روا می­سازد این است که این رویکردها هنوز در حاشیه گفتمان پزشکی­ است و نه در مرکز آن، جایی­که باید باشد.

ب ـ بهنجارسازی: انسان واقعی بیمار است، انسان راستین وجود ندارد.

بهنجارسازی Normalization البته ریشه­ای بسیار دیرینه تر از زیست پزشکی دارد و باید اذعان داشت که گفتمان­های سیاست، دین و پزشکی در پدیدآوردن آن هم­داستان بوده­اند. در اینکه انسان برای زندگی اجتماعی و حتی فردی خویش نیاز به وضع هنجارهایی متناسب با طبیعت انسانی و شرایط زندگی­اش دارد، هیچ تردیدی نیست. پس منظور ما از بهنجارسازی، وضع کردن هنجارها نیست چراکه ما نه از لاادریگری Agnosticism و نه از هرج­و­مرج­گرایی اخلاقی و اجتماعی سخن می­گوییم. وجود قوانین مشترک کاملاً ساختگی البته از بی­قانونی و هنجارگسیختگی Anomism به طبیعت اجتماعی انسان نزدیک تر است.
آنچه بهنجارسازی می خوانیم یک کردوکار طرد انسان و واپس­زنی واقعیت است؛ شیوه­ای که با وضع یک وضعیت یا انسان بهنجار مطلوب کلیه وضعیت ها یا انسان­های دیگر را با برچسب نابهنجار نفی و طرد می کند. می توانیم با ترسیم و تحدید، «بهنجار» و یا «نابهنجار» را تعریف کنیم و بدون آنکه به آنها شخصیت بدهیم، سعی کنیم تا حالات، رفتارها و وضعیت های بهنجار را محتمل تر و تسهیل شده­تر کنیم. اما در بهنجارسازی با یک فرآیند و یک طیف ارزشی سروکار نداریم بلکه با دو وضع بهنجار و نابهنجار سروکار داریم. اوج تراژیک بهنجارسازی وقتی معلوم می­شود که بفهمیم آنچه وضعیت راستین، مطلوب و بهنجار است هرگز حاصل نخواهد شد؛ ما نابهنجار به دنیا می­آییم و نابهنجار از دنیا می رویم، درحالی­که تمام عمر در بیم و رنج از نابهنجاری هستیم و خویش را به دلیل این نابهنجاری­ها یک «انسان راستی» نمی­دانیم.
اینکه چگونه مرجع ادراک ما از انسان یک خیالِ اگر نگوییم ناممکن، نامتحمل شده است؟ پرسشی است بنیادین که کمتر مورد توجه قرار گرفته است. آن هم برای موجودی که ساختار وراثتی­ بسیار گسترده و پیچیده­اش مستعد و دستخوش نابهنجاری­های بسیار است و در محیطی پر از مواد زنده و غیرزنده بالقوه بیماری­زا زندگی می­کند. امکان اینکه غذایی که می خوریم، هوایی که تنفس می­کنیم و ارتباطاتی که از کودکی تا بزرگسالی در آن نشو و نما می­کنیم کاملاً سالم باشد، وجود ندارد و حتی در محیط درونی بدن ما نیز همواره تعداد بیشماری از میکروب­های بیماری­زای خاموش، ژن­های قاتل خاموش و سلول­ها نابهنجار هستند که منتظر جرقه­ای از بیرون یا وقفه­ای درکار دستگاه ایمنی هستند تا به یک اختلال فراگیر و حتی مرگ­آفرین تبدیل شوند. هیچ­گاه هم نیست که درجاتی هرچند خفیف از اختلال­های جسمانی، روانی و یا ارتباطی را تجربه نکنیم. پس ما انسان واقعی را باید مدام نفی کنیم تا انسان ناممکن را اثبات کنیم. چه مغلطه اعجاب­انگیزی! چه خسران عظیمی!
اسطوره مدرنِ روزگار فرخنده بی­درد و بی­هیچ ناخوشی امری بسیار پذیرفته شده در حوزه عمومی و گفتمان سلامت بوده است. البته این انگاره توسط انسان­شناسان و جامعه­شناسان پزشکی در سال­های اخیر مورد نقد قرار گرفت. فوکو در این­باره چنین می­گوید:
«سال­های پیش از انقلاب و نخستین سال­های پس از آن، شاهد تولد دو اسطوره عظیم بود؛ دو اسطوره با درونمایه­هایی متضاد و در ستیز بایکدیگر: اسطوره حرفه ملّی پزشکی، که همچون مقام روحانیت در جامعه شکل گرفت و با اقتدار تمام بر سلامت تنِ آدمی سایه افکند. همان­طور که کشیشان مقتدرانه بر سلامت روح آدمی سایه گسترده بودند؛ و اسطوره نابودی کامل بیماری در جامعه­ای آسوده و بی­تشویش؛ جامعه­ای که گویی سلامت نخستین را به چنگ آورده و شفا یافته است.»
فوکو این فراروایت یا اسطوره جهان بی­درد را هسته مرکزی شکل گیری گفتمان پزشکی مدرن می­داند. [۱۵]
واقعیت چنین است که این به اصطلاح بی­نظمی­ها Dis-Orderیا بیماری ها درواقع بخش جدایی­ناپذیر و حتی تکاملی از نظم انسانی است؛ البته نظم واقعیِ وضع انسانی Human Condition و نه نظم فرضی و انتزاعی انسانِ ناکجاآبادی. انسان در عوضِ پذیرش این وضع و بهبود نظام­مند و واقع گرایانه آن و از آن مهم­تر فهم عملکرد تکاملی ژنتیکی و اجتماعی بیماری، دن­کیشوت­وار سعی در جنگ با همه این بی­نظمی­های اهریمنی داشته است و البته برای اینکه این جنگ را واقعی­تر جلوه دهد سعی داشته تا با فرافکنیِ این نابهنجاری­ها به دیوان یا به گروهی که آنها را آشکارا بروز داده­اند و البته طرد آنها، خود را از نابهنجاری مبّرا کند.
بیمارستان­ها، تیمارستان­ها، آسایشگاه­ها و نوانخانه­ها که معمولاً بسیار بیش از ضرورت مراقبتی­شان مورد استفاده قرار می­گیرند، بخشی از این کردوکار طرد به حساب می­آیند. البته اقدامات بنیادگرایانه­تر مانند بهسرشتی Eugenetics یا حذف ناقصان و تکثیر کاملان نیز صورت گرفته شده است که به شکل علنی­اش توسط نازی­ها در قرن گذشته به کار گرفته و منجر به فجایعی عظیم شد. [۱۶]
یکی از دیرینه­ترین سندهایی که طرد نابهنجاران جسمی، ذهنی، اخلاقی و دینی را برای سلامت جامعه لازم دیده است در وندیداد از کتاب های زرتشتیان است که دستور داده است تا گوژپشت، گر، مصروع، جذامی، تباه­دندان و دیوانه و نیز آنان را که بی­دین­اند از شهرهای خداوند برانند یا به آنها راه ندهند چرا که بیماری را کرده شیطان و بیماران را داغ خوردگان اهریمن می­خواند. در ظاهر این طرد بیماران است ولی در واقع، برای انسانی که درواقع ابتلا و تهدید بیماری جزئی لایتجزی از زندگی­اش است، به معنای طرد انسان و زندگی انسانی است. [۱۷]
این نگرش اسطوره­ای و این تدبیر آرمان شهری که می­دانیم در همه فرهنگ ها و دوران­ها تا امروز نفوذ داشته است هنوز هم از مفروضات دانش و کنش پزشکی مدرن است. در این عصر هم می­بینیم که فراگیرترین نهاد سلامت یعنی سازمان جهانی سلامت WHO، سلامت را چنین تعریف می­کند: «سلامت، نیکبودی کامل جسمانی، روانی و اجتماعی و نه فقط نبودِ بیماری است».
آیا با این تعریف، انسان سالمی وجود دارد؟ و اصلاً چنین حالتی ممکن الحصول است؟ می­بینید اسطوره­ها هنوز تا چه پایه مجاب­کننده­اند، چه آسان پذیرفته می­شوند و چقدر استوار، علمی و موجه به نظر می­آیند؟
فقدان بیماری به عنوان یک تعریف سلبی به اندازه کافی مبهم و در طول زندگی ناممکن است و علاوه­براین هیچ تصویری از حالت سلامت به دست نمی­دهد. تعریف جدید البته این مزیت را دارد که سعی در ترسیم حالت سلامت دارد و به ابعاد زیستی، روانی و اجتماعی زندگی توجه شده است. ولی تعریفی کاملاً انتزاعی و بدون هیچ مصداق عینی است و به عدد «صفر» (بخوانید سلامت کامل) در ریاضی می­ماند که خود تعریف­ناپذیر است ولی انحراف از آن، مقادیر (بخوانید بیماری­ها) را پدید می­آورد. [۱۸]
تنها در سال های اخیر است که صحبت از پیوستار سلامت Health Continuum به عنوان امتدادی از سلامت کامل تا مرگ، یعنی دو حد غیرقابل حصول در زندگی است؛ پیوستاری که هرکس در هر سطح سازمان و در هر زمان در جایی از این طیف است و سعی شخص و نیز جامعه نه بر حصول حد غاییِ فرضی بلکه بر فرآیند ارتقای پیوسته و سلامت برتر Higher Health است. مبنای سلامت برتر یک حد کاملاً واقعی و اختصاصی است؛ یعنی وضعیت کنونی سلامت یک شخص. [۱۹]
چنان­که معلوم است، لااقل اکنون، بهنجارسازی با آن همه عوارض روان فرهنگی و نیز تاثیرات مخربی که بر درمان و پژوهش دارد به­هیچ رو ضروری و حتی لازم نیست چنان­که برای بهتر کردن وضع جامعه نیز نیاز به مفروض داشتن یک آرمان­شهر نیست چراکه تاریخ نشان داده است آنها که سعی در ساختن بهشت بر روی زمین داشته­اند حاصل کارشان چیزی جز دوزخی بی­حاصل نبوده است و آنهایی اوضاع را بهتر کرده­اند که با پذیرش وضع موجود، روی­ آوردن اهدافی واقع­گرایانه و تاکید بر فرآیند توسعه و تحوّل، کمر به بهبود وضع انسانی بسته­اند.
* خوداندیشی:
۱- انسانی را که زیست ­پزشکی ترسیم کرده در ذهن مجسم کنید.
۲- احساستان را در مورد چنین انسانی وارسی کنید.
۳- اجازه بدهید این انسان مدتی در ذهن شما زندگی کند:
- به نظر شما او کجا می­رود؟
- چه احساسی از زندگی­اش دارد؟
- زندگی­اش چه معنایی دارد؟
۴- تمایل دارید که چنین موجودی باشید؟
در نظر داشته باشید که قبلاً حتماً برای مدتی هم که شده، چنین موجودی بوده اید.

ج ـ پزشکی­نمایی: غول خوابگرد یا دیو وارونه­کار؟

انسانِ پزشکیده که اکنون با طی دو فرآیند یاد شده به موضوعی پوست کنده و سروته­زده برای علم پزشکی تبدیل شده بود به خوبی آمادگی داشت تا به فرآورده­ای کاملاً پزشکی تبدیل شود و همان­طور که می­دانید چنان هم شد. اصطلاح پزشکی­نمایی که پیش از همه به مطالعات انتقادی دو فیلسوف اجتماعی معاصر یعنی ایوان ایلیچ و میشل فوکو بازمی­گردد، به فرآیند پزشکی شدن بی­حدومرز تمام شئون زندگی اشاره دارد؛ فرآیندی که از پیری، مرگ و قاعدگی گرفته تا طاسی، زشتی، پیری و کوتاه­قدی و نیز ملال، اضطراب و اعتیاد را در چارچوب مرجع Frame of Reference پزشکی قرار می­دهد و پس از آنکه جامعه را قانع کرد که همه این ها بیماری است آن وقت کالاها و خدماتش را به این بیماران داغ خورده عرضه می­کند و در اغلب مواقع به آنها حالی می­کند که بیرون از چتر حمایت، یا بهتر بگوییم فضای گلخانه­ای پزشکی، آنها نمی­توانند زندگی کنند یا لااقل نمی توانند زندگی با کیفیت و ارزشمندی داشته باشند. طبیعی است که رسانه های جمعی نیز از طریق کنترل فرهنگی و البته اقتصادی مردم را به درون این فضا هدایت می کنند؛ هنرپیشه ها و مانکن هایی با اندام­های ایده آل، پیرانی که چون جوانان به نظر می­آیند و کارهای آنها را می­کنند و موجودات خوش­حال و سعادتمندی که در واقع مصرف­کنندگان داروهای جدیدند، برخی از این عوامل کنترل فرهنگی، اجتماعی هستند. [۲۰]
ایلیچ، پزشکی را چون دیگر نظام­های اجتماعی جهان مدرن سرگرم تولید معکوسCounter Productivity می بیند. او با شواهد بسیاری نشان می دهد که چگونه آموزش و پرورش، حماقت را؛ ارتباطات، بیگانگی را، و پزشکی، بیماری را فعالانه تولید می­کنند. [۲۱]
او سه سطح از پزشکزادی یا اختلالات ناشی از پزشکی Iatrogenesis را مطرح می­کند [۲۲]:
پزشکزادی بالینی Clinical Iatrogenesis که به آسیب های ناشی از درمان های ناموثر و سمّی و عوارض مستقیم مداخلات پزشکی شاهد ـ مبنا Evidence-Based Medicine اشاره دارد. این­ها شناخته شده ترین عوارض و نه البته مهم­ترین آنها هستند و کمترین انتقادها متوجه این بخش از آثار نامطلوب تدبیرهای پزشکی است، چراکه بازنمود محدودیت دانش روزآمد ماست.
پزشکزادی اجتماعی Social Iatrogenesis درواقع پی آمدهای اجتماعی پزشکی­نمایی است. این اصطلاح اشاره دارد به احکام پزشکی که به نفع کارفرمایان بزرگ، بیمه­ها و نظام­های سلطه اجتماعی صادر می شود و همین طور بیماری­سازی­هایی که به دلایل اقتصادی توسط کمپانی­های دارویی صورت می­گیرد و افراد غیربیمار را به مصرف­کنندگان پزشکی تبدیل می­کند. تاکیدهای آموزشی، پژوهشی و درمانی بر خدمات کمتر موثر بر سلامت به دلایل اقتصادی و سهل­انگاری در امور بسیار مهم­تر مانند تغییر رفتار سلامت Health Behavior Change و نیز اهمیت ندادن به ابعاد کیفی زندگی، از دیگر مصادیق پزشکزادی اجتماعی است. چنان­که از موارد یادشده بر­می­آید نمونه­های شایانِ افشاگر ی هایی که نشان می دهد که مثلاً فلان بنگاه دارویی با اعمال نفوذ در رسانه­ها و سیاست­مداران توانسته است تا مدتی مطالعاتی که بی اثر و یا خطرناک بودن محصول­اش را اثبات می­کند، مسکوت گذاشته یا ناروا و بی اهمیت جلوه دهد، تنها یک محور از پزشکزادی اجتماعی را بازمی نمایاند. سوگیری­های ایدئولوژیک، سیاسی و اقتصادی از هر نوعی در این مقوله می گنجد. البته معلوم است هنگامی­که بزرگترین بنگاه نشر پزشکی یعنی همین الزویرElsevier خودمان از بزرگترین بنگاه­های فروش اسلحه نیز هست چنین سوگیری هایی در راهبری دانش پزشکی کاملاً قابل پیش­بینی خواهد بود. [۲۳]
پزشکزادی فرهنگی Cultural Iatrogenesis به نظر ایلیچ بدترین شکل اختلالات ناشی از پزشکی است چراکه به جای اینکه با توسعه فرهنگ سلامت به مردم کمک کند تا بتوانند به بلوغ روانی برسند و واقعیت محتوم درد، رنج، بیماری و مرگ را بپذیرند، با تحمیق و وعده های آشکار و پنهانِ دروغین به فرد در واپس­زنی و انکار این واقعیت­های فراگیر کمک می­کنند و به او القا می­کنند تا به جای پذیرش وجود این گذارهای جدایی­ناپذیر زندگی، برای تمام زندگی فقط از آنها به دامان پزشکی چنگ بزنند. روزی نیست که اخباری از پیروزی­های پزشکی بر بیماری و مرگ نشنویم. هر شنونده خوش­باوری که فتوحات هر روزه پزشکی را بشنود پس از مدتی چنان به آن امید خواهد بست که باور خواهد کرد که فقط اگر به اندازه کافی دوام بیاورد بالاخره روزی پزشکی همه بیماریها را و در نتیجه مرگ را از زمین برخواهد چید. بدون اینکه توجه کنیم که زیست ­پزشکی اغلب بیماری­های شایع و فراگیر مانند سرطان ها، فشارخون، دیابت و بیماری­های روماتیسمی و نظیر آنها را در واقع درمان نکرده و با کنترل نسبی آنها، تنها سال­های زیستن با بیماری را افزایش داده است.
این مداخلات تخصصی و با فناوری پیشرفته و گران نقش اندکی در افزایش امید زندگی داشته است و سهم عمده­تر آن به عوامل پیشگیرانه ای چون بهداشت آب، غذا و محیط، بهداشت عمومی، مراقبت­های قبل و بعد از زایمان مربوط می­شود که البته جزو خدمات پرافتخار پزشکی در رسانه­ها معرفی نمی­شود [۲۴] و به این نیز توجه نمی­کنیم که ابعاد کیفی زندگی مانند شادی و ایمان چگونه شدیداً رو به کاستی است چنان­که افسردگی با یک جهش بزرگ همه­گیرشناسانه در دو دهه اخیر به یکی از مهم­ترین علت­های ناتوانی و مرگ تبدیل شده است. [۲۵]
روزبه­روز انسان­های مقتدر کمتری یافت می­شوند که بالغانه و آگاهانه درحالی­که سرشار از شوق زندگی هستند باوقاری که شایسته کرامت انسانی است مرگ را پذیرا شوند تا در عوضِ مرگ در بیمارستان با صرف هزینه های بیهوده و گزاف، آن هم با ترس و حقارت، که به یک سنّت اجتماعی تبدیل شده است، در بستر خویش و درحالی­که عزیزانش برگردش حلقه زده­اند، بمیرد. [۲۶]
برخی چون ایلیچ شاید زیست ­پزشکی را دیوی وارونه­کار بپندارند که ویژگی­های سیستمی آن باعث می­شود تا برخلاف اهدافش عمل کند و برخی دیگر آن را چون غولی خوابگر می­دانند که نمی­داند به کجا می­رود و در این سیر غافلانه­اش انسان­ها را زیر پا له می­کند.
پزشکی­ای را می­توان انسان­گرا و زندگی­باور دانست که در عین روشنگری و کمک به درک حقیقت زندگی به کاستن دردها بپردازد و کمک کند تا حتی الامکان با ارتقای مهارت­ها و توانایی­های شهروندان، و در مواقع ضرورت با مداخله کاروران سلامت، گرایش شخص به سلامت برتر حفظ شود و بتواند کیفیات بنیادین زندگی­اش یعنی شادی و آگاهی را گسترش دهد.

آیا می­شود از شرّ پزشکی ایمن شد؟

بگو!
پناه می­برم به پروردگار سپیده­دمان از شرّ آنچه آفرید.
فلق/ ۱و۲

آنچه از آیه­ای از قرآن که به عنوان شاهد آوردم بر­می­آید این است که آفرینش خداوند نیز خالی از شرّ نیست اما می­توان با این شرّ فاصله گذاری کرد و یا دست کم فعالانه در پی آن نبود. با چنین استشهادی دیگر تکلیف یک نظام دانش که تازه سعی در هماهنگی علمی و عملی با طبیعت و به ویژه طبیعت انسان را دارد، معلوم است که گریزی از آمیختگی نوش و نیش ندارد.
پس چنان­که پیشتر گفتیم نقد ما به زیست پزشکی این نیست که چرا چون مائده­های بهشتی معتدل و بی­عارضه و همواره جانفزا نیست؛ مسئله این است که ما کاروران سلامت و ما شهروندان امروز نیاز به تاملاتی از این دست داریم:
الف: چرا وقتی به تحقیق می­دانیم سرمایه­گذاری بر آموزش، مسکن و کار و نیز تغییر رفتار سلامت بسیار موثرتر از سرمایه­گذاری بر درمان های وابسته به فناوری­های انحصاری است، همچنان به فعالیت­های سوداگرانه و یا غافلانه خود ادامه می­دهیم؟
ب: چرا در برابر شواهد علمی ای که دلالت بر تاثیر بنیادین عوامل روان فرهنگی بر سلامت دارد به سختی مقاومت می­کنیم؟
ج: چرا انسان واقعی را به جای انسان آرمانی مبنای کار پزشکی قرار نمی دهیم؟
د: چرا شور زندگی را در پای خداوندگارِ عمر قربانی می­کنیم؟
ه: چرا گمان می­کنیم که هر نقصانی در بدن، نقصانی در کل وجود ما است؟ و اینکه آیا نمی­توان که این نقص را مایه تکامل فرد و نوع مان دانست؟
و: آیا این نگرش ماده باورانه و حقارت کنونی وضع انسانی با نظام باورهای زیست ­پزشکی بی­ارتباط است؟
ز: و آیا زمانِ نهادینه شدن یک پزشکی انسان­گرا فرا رسیده است؟ الگویی که همه سطوح گوناگون سازمان انسانی را با یک چوب نمی­راند، قواعد هر سطح را محترم می­شمارد و قصدمندی­ها، تجربیات، کیفیات و حالات و به طورکلی زیست ­جهان­ها را نیز در میدان دانش و کنش پزشکی، پدیدار و دستیاب می­کند.
پس بحث ما چنان­که دریافتید بر سر عوارض ناخواسته و ناچار نیست، بلکه مسئله سوگیری­های نظام­یافته نظری و عملی و به بیانی نمایشی تر بازتولید فعالانه شرّ است، درحالی­که شواهد بسیاری وجود دارد که، از اختلالات ناشی از آزمندی که بگذریم، بسیاری از این سوگیری­ها درسطوح کلان برنامه ریزی، آموزش و سیاست­گذاری قابل اصلاح است.
با آنچه در مورد انسانِ پزشکی امروز گفتیم، می­شود فهمید که از انسان جز شکل و عملکرد اجتماعی­اش و البته دوام، چیز چندانی باقی نمانده است. اگر انسان این انگاره از خود را باور کند ــ که تاحدود زیادی هم کرده است ــ آن وقت طبیعی است که خداوندگار چنین انسانی جز پول نخواهد بود، آن هم به عنوان امکانی برای اتصال به ابژه­های مطلوبی Object Love که می تواند این ابژه ناتمام را تمام کند و شکل، عملکرد و دوام را به نحوی بهبود بخشد.
پس استیلای اقتصاد بر زیست­پزشکی را نباید فقط امری عارضی دانست بلکه سنخیّتی عمیق با ماده­باوری این الگو و پیوندی ژرف با ساختار دانشی و کنشی آن دارد. باید اذعان کرد که پزشکان یا نهادهایی که در این میانه، سلامت و معنویت خویش و مراجع­شان را بر مطلوبیت­های اقتصادی و صنفی مقدم دانسته و نگاه داشته­اند، کاری دشوار و اقدامی خودانگیخته و حتی انقلابی انجام داده­اند.
پس، از این قالب کج که انسان را شی ءای تجزیه شده و کاملاً مادی می نمایاند، هر خشتی که زده شود کج خواهد بود و به قول نظامی باید که خشت نو از قالب دیگر زنیم؛ قالبی که انسان را در بستر ارتباطات پویا و زنده اش وصف و تدبیر کند. قالبی که، در برابر قالب مکانیکیِ زیست پزشکی، آن را شبکه ارتباطیCommunicative Network می خوانیم.
امروز برای ترسیم سیمای یک فرد لازم نیست که ساعت­ها و حتی روزهای متمادی در یک وضعیت او را خشک کنیم تا بتوانیم به دقت جزئیات چهره او را آن هم در یک حالت، که البته بیشتر معرّّف او می دانیم، رسم کنیم، می­توانیم با دوربین­های پرسرعت در هر حالتی از او عکس بگیریم یا از او تصویر برداریم. باور من، همسو با بسیاری از صاحب نظران فلسفه و اخلاق پزشکی، این است که اگر روزی به قول فوکو تنها مرگ بود که امکان مطالعه دقیق بدن را فراهم می­نمود و عملاً ناچار شدیم تا دانش­مان از بدن مرده را به ارگانیسم زنده تعمیم دهیم، امروز می شود انسان را نه به عنوان مجموعه منظم و هدفمندی از اجزاء، بلکه به عنوان یک ماتریس چندین بعدیِ ارتباطیِ قصدمند و معناساز که عضویت در ماتریس­های ارتباطی کلان­تری دارد و در عین حال نماینده، انگیزاننده و گاه سازنده آنها است، تشریح کنیم. ارتباطات در سطوح مختلف فیزیکی، زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی در جریان است و هر انسان ترکیبی ویژه از همه این ارتباطات و البته پوینده در زمان است.
هویت این موجود نه از طریق تفاوت­های شکلی اجزاء که به واسطه نظام ویژه ارتباطی­اش تبیین می­شود. این توصیف در نظر اول شاید کمی گیج­کننده به نظر بیاید ولی در جستارهای بعدی سعی خواهیم کرد تا این تعریف را بسط داده و روشن کنیم و انسان را به عنوان شبکه زایایی از نشانه­ها تشریح کنیم و شکل­گیری ذرات، انرژی­ها، معناها، احساس­ها، تفکرها و رفتارها و از همه مهم­تر کنش­های قصدمندانه و هشیارانه را در این شبکه تصویر کنیم و نشان دهیم که چگونه می­توان جریان پیوسته ماده ـ انرژی ـ اطلاعات ـ هشیاری می­تواند خود را به شکلی سالم­تر و اقتصادی­تر باز سازماندهی کند.
معلوم است که عنصر هشیاری نامانوس­ترین و ناجورترین وصله برای زیست ­پزشکی به حساب خواهد آمد و البته مهم­ترین دلیل بر اینکه این الگو نمی­تواند انسان را با تمام ساحت­هایش تحمل کند. درحالی­که تحملِ ذهن، به مثابه جهان پدیداری Phenomenal World، نیز برای زیست پزشکی کاری تقریباً ناممکن است، وارد کردن هشیاری به عنوان ویژگی ای که تامل Reflexion، انتخاب و کنش آگاهانه را ممکن می­سازد یکسره نظم جبری و واکنشی زیست پزشکی را متلاشی می­کند. احساس زیان ما در برابر این سوگیری نظام­مند و فراگیر هنگامی به اوج می­رسد که بدانیم این عامل نه فقط تفسیر و احساس ما از خود و سلامت­مان، کیفیت زندگی، روابط مراجع ـ درمانگر و رفتارهای سلامت و بیماری.، بلکه حتی فرآیندهای سلولی و ملکولی تَنکِردی و آسیب­شناختی را می­تواند تغییر دهد. [۲۷]
پس اگر بخواهیم نقطه عزیمتی برای این مطالعه وضع کنیم باید بگوییم درحالی­که زیست ­پزشکی گسترده­ترین و دقیق­ترین مجموعه دانشِ تا این زمانی را از سطوح سازمان «زیرشخصی» Subpersonal یعنی سطوح اتمی، ملکولی، سلولی، بافتی و دستگاه­های حیاتی فراهم نموده است، به هیچ رو برای تبیین سطح شخص Person و سطوح «زبَرشخصی» Suprapersonal چون خانواده و فرهنگ کفایت ندارد.
جان کلام؛ برای آنکه گفتمان پزشکی از این انزوای هستی­شناختی، شناخت شناختی و روش­شناختی خلاص شود، نیازمندِ پیوندی حکیمانه و البته نظام­مند با حوزه­های دیگر دانش انسانی و البته در جهت ارتقای همه ابعاد سلامت هستیم. [۲۸] در این راستا سعی داریم تا در گفتارهای بعد با از الگوهای سیستمی و معتبر امروز چون الگوی زیست ـ روان ـ اجتماعی و زیست نشانه شناسی Biosomiotics بهره بگیریم و دست کم ترسیمی از امکانِ تحقق یک الگوی ارتباطی در پزشکی به دست دهیم؛ الگویی که پذیراییِ انسان واقعی را با همه ابعادش دارد و سلامت را از ارتباطات ملکولی تا روابط میان­فرهنگی بتواند رهگیری کند، هرچند که چون هر دستگاه نظری و بالینی دیگری گنجایی انسان واقعی را نداشته باشد.

پی نوشت ها

۱ ـ اپشتن در کتاب رویکرد بودایی به روان­درمانی، به خاستگاه رنج های انسانی به خواهش­ها یا عطش­های سه­گانه انسانی یعنی کام، هستی و نیستی می­پردازد.
او این خاستگاه­های سه­گانه را هم­رو با لذت­های حسی و خودشیفتگی در روانکاوی ­می­داند؛ یعنی دو منبع بنیادین خواهش­های ما. چنان­که معلوم است عطش به کام همان لذت­جویی حسی است و خودشیفتگی در واقع عطش نسبت به تصویر ثابت شده خویشتن است؛ خواه به صورت «چیزی» (عطش به هستی) و خواه به صورت «هیچ چیز» (عطش به نیستی)، باشد.
نظام سلامت اگر بخواهد که میل انسان به سلامت و رهایی از رنج را بیافزاید و بخواهد نسبت به کیفیت زندگی و کرامت انسانی به راستی حساس باشد ناچار است نیروهایی که رفتارهای سلامت را شکل می دهد، بشناسد و به آن پاسخ مناسب بدهد.
چه هزینه­های سنگینی که هر روزه به شخص و جامعه تحمیل نمی شود برای آن­که میل به کامجویی و خویشتن­پایی بی­قیدوشرط را نمی توانیم تدبیر و رهبری کنیم. البته شاید بسیاری از شرکت­های تجاری پزشکی و شمار اندکی از پزشکان نادانسته و ناهشیار این اختلالات شناختی، رفتاری را که به فراوانی به هیئت اختلالات جسمانی هم در می آید، خوش­آمد بگویند.
اگر اعتماد به نفس و تن­انگارهBody Image یک فرد بهبود یابد بسیاری از هزینه­های کلان صرف مداخلات غیرضروری پوست پزشکی و جراحی­های زیبایی نخواهد شد و کیفیت زندگی فرد هم رشد خواهد کرد. اگر میل فرد به خوردن و شیوه مدارایش با استرس­ها به شکلی موثر تغییر کند بسیاری مداخلات تسکینی و عمدتاً بی­ثمر دارویی و جراحی دیگر ضرورت نخواهد یافت، اما امروزه دیگر این به صورت یک سنت درآمده است که پژوهش، آموزش و کار بالینی در حوزه پیشگیری و تغیر سبک زندگی، بودجه و درآمد بسیار اندکی را به خود اختصاص دهد و برغم اینکه می­دانیم علت بیش از ۷۸ درصد بیماری­ها و ناتوانی­ها برخاسته از همین میدان و درمان واقعی آنها هم تغییرات شناختی، رفتاری و روان­پویشی Psychodynamic است، همچنان این امور جزو حواشیِ پزشکی به حساب می­آید.
رسم امروز این است که هرچه شما اقدامات گران­تر، وابسته­تر به فناوری و کم وبیش غیرضروری­تر و یا ناموثرتر در سلامت جامعه انجام دهید، درآمد بالاتر، اعتبار دانشگاهی بالاتر و فرّه اجتماعی پرفروغ تری خواهید داشت. اکنون به نظر شما دیدگاه انسان­شناسان پزشکی که این شرایط را نوعی اختلال نظام مند ناشی از سوگیرهای اقتصادی می­دانند یک جور سیاه­نمایی بی­پایه است؟
من یقین دارم که اکثر افرادی که به این نظام ماده­باور و دچار ضعف اخلاقی شدید کمک می­کنند خود به یاد نمی­آورند از کی اصول این سیستم را پذیرفته اند و از کی سرسپرده آن شده و به خدمت آن درآمده اند.
بنگرید به:
- Epstein, M. Thoughts without a Thinker: Psychotherapy from a Budistic Perspective, Basic Books, ۱۹۹۵.
۲ ـ در روانکاوی میلDesire را نیرویی به امتداد حیات و واحد می دانند که در بدن به رانه­هایDrives متعددی مقعدی، دهانی، تناسلی، دیداری، شنیداری تجزیه می­شود. میل به درون ابژه یا شیء مطلوبش راه ندارد و همواره گرد آن می­گردد و از ابژه­ای به ابژه­ای دیگر پیوسته در حال حرکت است. ترس، حالت اجتنابی میل است یعنی دور شدن از آنچه خوشانید و مطلوب نیست.
خواهش­ها و خواسته­ها Demands چیزهایی هستند که ما می­خواهیم و برای آنها انرژی­گذاری Cathexis می­کنیم. این چیزها ممکن است بخشی پاسخ­گوی نیازهایNeeds ما یعنی آنچه برای ادامه حیات انسانی نیاز داریم باشد و بخشی یا حتی به کل ممکن است غیرضروری باشند. نیاز، برآورده و اقناع می­شود ولی خواسته­ها بی­پایان و آرام­ناپذیرند. لکان میل را در واقع حاصل کاستن نیاز از خواسته می­داند، حرکت بی پایانی که پیش از ما بوده و پس از ما هم خواهد بود.
مزلو با تفکیک نیازهای کمبودی از بنیادین به این امر توجه دارد که در نیازهای کمبودی باید برای کسب لذت و رضایت مندی حدگذاری کرد و تا حدودی پارسا بود و نیازهای بنیادین و وجودی را باید شناخت و به آنها پرداخت تا آتش بی پایانی آن نیازها که شرط زندگی و شور است به دامان نیازهای کمبودی نیافتد و تبدیل به آز و سرگردانی در حسرت و ملال نشود. نیازهای وجودی اگر پاسخ داده نشوند در لباس نیازهای کمبودی، به عنوان تنها نیازهای شناخته شده برای یک انسان نابالغ، خود را بروز می دهند.
انسانی که خود را نه موجودی میل گر به سمت نیازهای وجودی با شوری بی پایان برای تحقق خود و بسطِ آگاهی و عشق، بلکه ماشینی خواهش گر که به شکلی بی­پایان هردم چیز دیگری می خواهد، طبیعی است که همه جهان اش شیئی می­شود. آنچه مطلوب اش است، آنچه خاستگاه اش است و البته خودش چیزی یا تصوری از یک چیز خواهد بود.
برای چنین موجودی انسان چیزی جز بدن و بدن چیزی جز عملکرد و زیبایی تصویری نیست، اگر واقعاً انسان چنین موجودی است آنگاه نهادهای جامعه مدرن و البته پزشکی امروز کاملاً شایسته چنین انسانی است.
بنگرید به:
- Fuery, P. Theories of Desire. Melbourne University Press, Melbourne, ۱۹۹۵.
- Maslow, A. H. A Theory of Human Motivation; Psychological Review, ۱۹۴۳, ۵۰: ۳۷۰- ۳۹۶.
۳ ـ جوزف کمپل در آخرین کتاب خود، که چکیده زندگی ارزشمند و جمع بندی ذهن دانشنامه­گونه­اش بود، یعنی «قدرت اسطوره» در مورد عملکرد متعالی ترس و میل در سطوح آگاهی بالاتر چنین می­گوید:
«...ترس و میل، یک جفت تقابل دوگانه­اند. اگر به باغی شبیه باغ عدن نزدیک شوید و این دو چهره [ترس ومیل] واقعی باشند و شما را تهدید کنند، چنانچه برای زندگی خود بیمناک باشید، همچنان خارج از باغ خواهید ماند. اما چنانچه دیگر به منیّت خود متصل نباشید، بلکه آن را عملکردی از یک کل بزرگتر و جاودانه ببینید، و بزرگتر را به کوچکتر ترجیح دهید، دیگر از آن دو چهره ترسی نخواهید داشت و وارد خواهید شد.»
مقامی که در قرآن آن را به همین نشان خوانده شده است؛ یعنی جایگاهی که نه ترسی هست و نه اندوهی (لاخوف علیهم و لاهم یحزنون).
بنگرید به:
ـ کمبل، جوزف، قدرت اسطوره، ترجمه عباس مخبر، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۷، ص:۱۶۸.
۴ - برای آشنایی بیشتر با سوگیری­های اقتصادی و اجتماعی نظام مند پزشکی مدرن و پیامدهای آن بر سلامت فرد و جامعه به منابع ارزشمند زیر، به ویژه دو منبع روشنگر نخست، مراجعه فرمایید:
- Callahan, D. Taming the Beloved Beast: How Medical Technology Costs Are Destroying Our Health Care System, Princeton University Press, New Jersey, ۲۰۰۹.
- Illich, I. Limits to Medicine: Medical Nemesis, the Expropriation of Health, Boyars, London, ۱۹۷۶.
- Kennedy, P.; Kennedy, C.A., Using Theory to Explore Health, Medicine and Society, the Policy Press. ۲۰۱۰.
- Sharpe, V.A, ; Faden, A.I., Medical Harm: Historical, Conceptual, and Ethical Dimensions of Iatrogenesis, Cambridge University Press, London, ۱۹۹۸.
- Doyal, L. The Political Economy of Health, Plato Press, New York, ۱۹۸۳.
۵ ـ بنگرید به بخش پارادایم طب در:
ـ ولف، هنریک ر.؛ آندرپدرسون، استیگ؛ روزنبرگ، ریبن، درآمدی بر فلسفه طب، ترجمه همایون مصلحی، طرح نو، تهران، ۱۶۸۰، ص:۲۰ ـ ۲۳۰.
۶ ـ برای نمونه به منابع زیر بنگرید که نشان می­دهد چگونه با آنکه بسیاری از مداخلات شناختی، رفتاری پیشگیرانه و مبتنی بر تغییر سبک زندگی می تواند سلامت ما را به نحوی موثرتر و فراگیرتر با هزینه بسیار کمتر تامین کند، متاسفانه این خدمات چون قابلیت انحصاری کردن و تبدیل به نام تجاری کسب سودهای شایان را ندارد، هنوز فراگیر نشده است و درمتن پارادیم­های دانشی، فناوریک و فنی پزشکی امروز قرار نگرفته است و اگرچه روز به روز مراکز بیشتری به این خدمات روی می آورند ولی هنوز جایگاه شایسته خود را به دلیل مقاومت­های پارادایمی و سوگیری­های اقتصادی نیافته است:
- Straus, E.S.; Trimble, E.L. Programs of the National Center for Complementary and Alternative Medicine and National Cancer Institute, National Institute of Health (NIH), In: Nancy Faass, Integrating Complementary Medicine into Health System, Aspen, Maryland, ۲۰۰۱.
- Frisch, M.B. Quality of Life Therapy: Applying a Life Satisfaction Approach to Positive Psychology and Cognitive Therapy, Wiley, New Jersey, ۲۰۰۶.
- Gould KL, Ornish D, Scherwitz L, et al. Changes in myo­cardial perfusion abnormalities by positron emission tomography after long-term intense risk factor modifi­cation, JAMA, ۱۹۹۵;۲۷۴:۸۹۴-۹۰۱.
- Ornish D, Brown SE, Scherwitz LW, et al. Can lifestyle changes reverse coronary atherosclerosis? The Lifestyle Heart Trial, Lancet, ۱۹۹۰;۳۳۶:۱۲۹-۱۳۳.
- Schuler G, Hambrecht R, Schlierf G, et al. Myocardial perfu­sion and regression of coronary artery disease in patients on a regimen of intensive physical exercise and low fat diet, Journal of the American College of Cardiology. ۱۹۹۲;۱۹:۳۴-۴۲.
- Varnauskas E, for the European Coronary Surgery Study Group. Twelve-year follow-up of survival in the ran­domized European Coronary Surgery Study, New England Journal o Medicine. ۱۹۹۸;۳۱۹:۳۳۲-۳۳۷.
۷ ـ فوکو، میشل، پیدایش کلینیک: دیرینه شناسی ادراک پزشکی، ترجمه یحیی امامی، نقش و نگار، تهران،۱۳۸۵، ص:۱۵۲.
۸ ـ کیرکگارد، سورن، ۱۸۴۴؛ به نقل از: ولف، هنریک ر.، آندرپدرسون، استیک، روزنبرگ، ریبن، درآمدی بر فلسفه طب، ترجمه همایون مصلحی، طرح نو، تهران، ۱۳۸۰، ص: ۲ـ ۱۸.
۹ ـ باری، سی، آ و همکاران، اهمیت بخشیدن به زیست­جهان: مراقبت سلامت انسانی­تر و موثرتر کدام است؟ مطالعه­یی کیفی بر ارتباط بین پزشک و بیمار، ترجمه میرفرهنگ فاضلی، فصلنامه سلامت برتر، ۱۳۸۳، شماره ۴و ۵، ص: ۵۱ـ۹۴.
۱۰ ـ اصطلاح بیمار کاغذی را که سال ها پیش هلمن در کتاب فرهنگ، سلامت و ناخوشی نیز به کار برده بود امروزه ترکیبی روشنگر و شناخته شده برای اشاره به بیمارِ ناانسانی شده Dehumanized Patient است که نخست به مجموعه­ای از اطلاعات تشخیصی فرو کاسته شده و سپس با یک برچسب نامیده می­شود، تا در نظر پزشک پدیدار شود و بشمار آید؛ بیماری که به روایت ها، تجربه­ها، نگرانی­ها و باورهای او وقعی نمی گذارند و به تدریج در سیر این روند یک بیماری، که موجودی مستقل از تجربه شخص تلقی می­شود، بر هویت بیمار درگیر با یک تجربه ناخوشی سایه می­افکند و عوارضی روان­اجتماعی بسیاری ناخواسته از این رهگذر به او تحمیل می­شود.
این یک سوگیری نظام­مند وابسته به ساختار الگوی بیماری ـ محور
Disease-Oriented زیست­پزشکی است که بنیادین­ترین اصل اخلاق یعنی خودمختاریAutonomy انسان را مخدوش می­کند چرا که از سویی تجربه اول شخص نادیده و بی­اهمیت انگاشته می­شود و از سوی دیگر هویت شخص در نام یک بیماری مزمن استحاله می­یابد و از این پس او نه یک شخص خاص که موردی از یک بیماری خواهد بود.
بنگرید به:
- Helmam, C. Suburbam Shaman, Hammersmith Press, London, ۲۰۰۶.
- Helmam, C. Culture, Health and Illness (۴th), Butterworth & Heinemann, Oxford, ۲۰۰۰.
ـ گلی، فرزاد، جستاری در روانکاوی تجربه ناخوشی: از زیست­جهان تا گفتمان پزشکی، فصلنامه سلامت برتر، ۱۳۸۳، جلد سوم، شماره­های ۳ و ۴، ص: ۹۵ـ۱۰۶.
۱۱ ـ پی­پدیدارگراییEpiphenomenalism گرایشی ماده باورانه به فلسفه ذهن است که بر این باور بنا شده است که پدیدارهای ذهنی درواقع فرآورده های فرعی عملکردهای جسمانی هستند و طبیعی است که با این پیش فرض منشاء اثری در وضعیت جسمانی نمی­توانند باشند.
این نگرشی است که نه تنها در بنیان­های نظری دیدگاه رفتارگرایی، که هرگونه ارجاع به جهان درونی، ذهن، قصدمندی و آگاهی را بیهوده و غیرعلمی می­دانست، نقشی اساسی داشت بلکه یکی از ستون های زیست پزشکی نیز به حساب می­آید. روان­پزشکی که همه تجربیات پیچیده یک فرد را به نوسانات ناقل­های عصبی فرو می کاهد دانسته یا نادانسته، از چنین فلسفه زندگی ای تبعیت می­کند.
برای آشنایی با اصول و گستره علمی و نظری پی­پدیدارگرایی بنگرید به:
- Stanford Encyclopedia of Philosophy (open access), http://plato.stanford.edu/entries/epiphenomenalism/
۱۲ ـ برای مطالعه درزمینه ضرورت ها و محدودیت های کاهش گرایی در پزشکی به منابع زیر مراجعه فرمایید:
- Ahn, A.C.; Tewari, M.; Poon, C.S.; Philips, R.S. The Limits of Reductionism in Medicine: Could Systems Biology Offer an Alternative, Plos Medicine, ۲۰۰۶, Vol ۳, ۶:۲۰۸-۲۱۲.
- Van Regenmortel, H.; Hull, D.L. Promises and Limits of Reductionism in the Biomedical Sciences, Wiley, London, ۲۰۰۲.
۱۳ ـ فیزیولوژی در آغاز کاملاً بر پایه مرزبندی­های کالبدشناسیک بود ولی به تدریج با رشد دانش ما در زمینه مسیرهای عملکردی و همبستگی های سیستمی، شبکه­های علّیCasual Webs و فرآیندهای هماهنگ مطرح شد.
برای نمونه بنگرید به:
- Coolson, N.R. Physiology of Behavior, Allyn & Bacon, New York, ۲۰۱۲.
- Sherwood, L. Human Physiology: From Cells to Systems, Brooks Cole, New York, ۲۰۰۳.
۱۴ ـ نسل اول پزشکان و روان شناسان سیستمی که بیشتر تحت تاثیر ساختارگرایی بود تاکید بر حفظ فاصله با بیمار، خانواده یا سازمان به عنوان مورد مشاهده و حفظ اقتدار درمانگر بود. در این نگرش چون زیست پزشکی درد، مسئله و احساس مربوط به بیمار، و درمان، راه حل، دانش و خرد به طور سنتی مربوط به پزشک تلقی می­شود.
در سه، چهار دهه اخیر هر روز بیشتر و بیشتر بنیان های این نگرش زیر سوال رفت و مطالعات بالینی و همین­طور اخلاقی ما را بیشتر به این سمت سوق داد که درد و دانش، احساس و خرد در هر دو سو یعنی پزشک و بیمار وجود دارد و درمانگر باید از این آگاه باشد و در عین حال که نقش خود را می گزارد به احساس­های خویش نیز به عنوان راهنما آگاه است (انتقال متقابل) و از دانش و خرد بیمار برای بهبودی خودش و چه بسا غنی تر کردن فن و زندگی خویش بهره می­برد. روش های درمانی بسیاری در این زمینه در سال های اخیر شکل گرفته است که مطالعات اثربخشی و رضایت بیشتر آنها را تایید می کند.
بنگرید به:
ـ شلیپه، آریست فون، شواتیزر، یوخن، آموزش درمان. مشاوره سیستمی، ترجمه سعید پیرمرادی، همام، اصفهان، ۱۳۸۰، ص:۸۴.
۱۵ ـ بنگرید به:
ـ فوکو، میشل، پیدایش کلینیک: دیرینه­شناسی ادراک پزشکی، ترجمه یحیی امامی، نقش و نگار، تهران، ۱۳۸۵.
ـ شاووِر، لوئیس، فوکو و تولد درمانگاه، ترجمه کیوان باجغلی، فصلنامه آموزشی پژوهشی سلامت برتر،۱۳۸۲، جلد دوم، شماره ۲و ۳، ص: ۱۵۷ـ۱۶۴.
۱۶ ـ باکنان و همکارانش در کتاب «از بخت تا انتخاب» به ریشه های تاریخی بهسرشتی و نقش آن به عنوان یک ابزار بنیادین کنترل اجتماعی، ابعاد اخلاقی و تاثیراتی که برنظام سلامت دارند، می پردازد. آنها دربرداره های
زیست ـ روان ـ اجتماعی پروژه ژنوم انسانی را تشریح می کنند و فرصت ها و تهدیدهای آن را از نظر می­گذرانند. به­ویژه در دودهه اخیر دیدگاه­های انتقادی بسیاری در این زمینه مطرح شده است که زنهار می­دهد که در انتخاب بهترین ژن ها یا بهسرشتی ملاحظات بسیاری را باید در نظر بگیریم.
آنان به نقل از پروکتور ۱۹۸۸ چنین می­گویند:
«حتی معتدل­ترین اشارات به دانش ژنتیک هم در سایه بهسرشتی قرار دارد؛ اصطلاحی که بوی بد عصر نازیسم را به مشام ما می­رساند؛ "بهداشت بنیادگرایانه"»
انسان­ها و جامعه ماشینیِ توصیف شده در کتاب «دنیای دلیر نو» آلدس هاکسلی، در همان سال­های آغازین قرن بیستم این خطر را اعلام کرده بود که چگونه با کنترل ژنتیکی می­توان انسان­ها را به بالاتر سطح عملکرد جسمانی و هوش ابزاری رساند درحالی­که همین تاکید بیش از اندازه، انسان را به یک ابزار هوشمند و جامعه انسانی را به یک ماشین عاری از آرمان های انسانی تبدیل می کند.
بنگرید به:
- Buchanan, A.; Broch, D.W.; Daniels, N.; Wikler, D. From Chance to Choice: Genetic and Justice, Cambridge University Press, New York,۲۰۰۰.
ـ هاکسلی، آلدوس، دنیای قشنگ نو، ترجمه سعید حمیدیان، نیلوفر، تهران،۱۳۷۸.
۱۷ ـ بهنجارگرایی و بهسرشتی ظاهراً ریشه­هایی ژرف در باورهای سلحشوری آریائیان دارد که بر مبنای آن بیماری، بی­نظمی و مرگ، همه کرده اهریمن دانسته می­شد که شهر را بایست از وجود آنها پالوده داشت:
«مبادا که گوژپشت، گوژسینه، خُل، دزیوَک، دیوَک، کشویش، ویزْْباریش، تباهْ دندان، پیس جداکرده تن، و هیچ­یک از دیگر داغ­خوردگانِ اهریمن، بدان جا [راه یابند].» وندیداد، فرگرد دوم، بند ۲۹.
بنگرید به:
ـ اوستا: کهن­ترین سرودها و سنت­های ایرانی، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید، تهران، ۱۳۷۹.
۱۸ ـ بنگرید به یادداشت ۱۵ و نیز منبع زیر در مورد اسطوره آرمان شهری زندگی و جامعه بدون درد و بیماری:
- Schwartz, W. B., Life without Disease: The Pursuit of Medical Utopia, University of California Press, ۲۰۰۰.
۱۹ ـ در مورد الگوی فازیFuzzy و طیفیِ نیکبودیWelbeing، پیوستار سلامت که در دهه­های اخیر جایگزین الگوی ایستا و دو مقداری سلامت ـ بیماری شده است، برای نمونه به منابع زیر بنگرید:
- Leddy, S. K. Integrative Health Promotion: Conceptual Bases for Nursing Practice, Jones and Bartlett, Boston, ۲۰۰۶.
- Kieser, L. J.; Lefkovit ۲, P. M.; Kennedy, L. L. (eds) The Integrated Behavioral Health Continuum: Theory and Practice, American Psychiatric Publishing Washington, DC, ۲۰۰۱.
۲۰ ـ بنگرید به منابع یادداشت ۱۰.
۲۱ ـ بنگرید به:
- Illich, I,; Limits to Medicine: Medical Nemesis: The Expropriation of Health, Boyars, London, ۱۹۷۶.
۲۲ ـ همان­جا، ص ۱۵ـ ۳۶.
۲۳ ـ برای نمونه بنگرید به:
- Smith R, Read-Elsevier’s hypocrisy in selling arms and health, Journal of the Royal Society of Medicine, ۲۰۰۷; ۱۰۰(۳):۱۱۴-۱۱۵.
۲۴ ـ بنگرید به:
- World Health Organization, The World Health Report ۲۰۰۴- changing history. Retrieved ۲۰۰۸- ۱۱- ۰۱.
- Santrock, J. Life Expectancy: A Topical Approach to Life – Span Development, McGrow – Hill, New York, ۲۰۰۷.
۲۵ ـ بنگرید به:
- National Institute of Mental Health, Depression, ۲۰۱۰:۲۲-۵۰.
۲۶ ـ علاوه بر متون انتقادی ایوان ایلیچ در مورد پزشکی نماییِ مرگ و زندگی که پیش­تر به آنها اشاره شد، مطالعه منبع زیر که بیشتر جنبه کاربردی و بالینی دارد و به تدبیرهایی می­پردازد که در نظام خدمات در زمینه معنای مرگ و ابعاد روان شناختی و معنوی آن، که می­توانیم در بهبود خدمات سلامت بکار گیریم، پیشنهاد می­شود:
- Gilbert, R. B. Health Care & Spirtuality: Listening, Assessing, Caring (Death, Value and Meaning), Baywood, New York, ۲۰۰۱.
۲۷ ـ در زمینه تاثیرات ارتباط پزشک ـ بیمار مطالعات بسیار زیادی صورت گرفته است که نشان می­دهد که تا چه حد می­تواند در شکل­گیری رفتارهای وابسته به سلامت و ناخوشی، پیگیری درمان و پاسخ درمان موثر باشد. یکی از جالب­ترین تحلیل­ها در این زمینه را در کتاب «اثر دارونما و نیروی شفای ناهشیار» نوشته ریچارد کرادین، می­توانید بیابید.
او براساس نظریه دلبستگی Attachment Theory و شکل گیری مسیرهای اپی­ژنتیکی در مغز توضیح می­دهد که چگونه دارونما در یک ارتباط درمانی عمل می­کند و ارتباط درمانی چگونه میزان تاثیر داروها و نیز پاسخ­های
روان ـ اعصاب ـ ایمنی شخص را کنترل می­کند. مطالعه این کتاب را به همه پزشکان و روان شناسان که به درک روح همه درمان­ها که عنصری شناختی، ارتباطی و فرهنگی است، توصیه می کنم:
ـ کرادین، ریچار، اثر دارونما و نیروی شفای ناهشیار، ترجمه شهرام رفیعیان، ویراسته فرزاد گلی، فراروان، تهران، ۱۳۹۰.
۲۸ ـ چنان­که پیش­تر نیز یاد شد پزشکی به واسطه موضوع پیچیده و چند ساحتی­اش نمی­تواند یک علم محض باشد و هرچه بخواهیم به موضوع راستین پزشکی؛ یعنی سلامت زیست ـ روان ـ اجتماعی انسان نزدیک شویم، خودبه خود در پژوهش، آموزش و درمان میان­رشته­ای­تر و چندزبانه­تر می شویم. برای مطالعه بیشتر در این زمینه بنگرید به:
- Turner, B. S. The Interdisciplinary Curriculum: From Social Medicine to Postmodernism, Sociology of Health & Illness, ۲۰۰۸, Vol ۱۲,۱: ۱-۲۳.
- Ainsworth – Vaughn, N. The Discourse of Medical Encounters, In: D. Schiffrin, D. Tannen, H. E. Hamilton, The Handbook of Discourse Analysis, Blackwell, Massachusetts, ۲۰۰۱.
- Fleischman, S. Language and Medicine, In: D. Schiffrin, D. Tannen, H. E. Hamilton, The Handbook of Discourse Analysis, Blackwell, Massachusetts, ۲۰۰۱.

نظرات کاربران درباره کتاب درآمدی بر پزشکی زندگی‌گرا