فیدیبو نماینده قانونی انتشارات سبزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی تو من حیرانم

کتاب بی تو من حیرانم

نسخه الکترونیک کتاب بی تو من حیرانم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بی تو من حیرانم

صدای تو، همچون صدای من بارانی ست! ته مانده بغضی گران... ببار... دلم دلتنگ باران است و چشمانم پنجره احساس را می‌کاود...

بخشی از کتاب بی تو من حیرانم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مناجات نامه
خدایا:
دلم می خواهد از زنده بودن و زندگی کنونی ام لذت ببرم...
می خواهم بر سجاده شکر، تسبیح خواهشم را بگردانم و اشک هایم، ناب ناب باشد...
می خواهم بر صخره توکل چنگ زده و از ریسمان عنایت بالا رفته و بر فراز آرامش پر گیرم...
اما گره غریبی، گلوی صبرم را می فشارد.
نامت در امتداد صدایم می لرزد و حریصانه تکرار می شود...
ذهنم غبار آلود تردیدهاست و زخمی چراهایی که روز به روز بیشتر و مبهم تر می گردد
و پاسخی که در نهایت التماس، رنگ می گیرد این است که:
بارالها:
تنهای تنها، رهایم کرده ای...
دستانم تهی از عنایت توست...
چون کودکی بی کس در پیاده روی انزوا، عابران بی قرار را دیده و برای خلق زندگی متروکه ام، دست نیاز به سویت گرفته ام...
آیا عطش دستانم را نمی یابی..؟
نگاهم، نیازم را فریاد می کشد. صدایش را نمی شنوی..؟
خوشبختی خود را در توجه تو می یافتم اما گویی..!
تو خدای منی... خالق منی..!
جز تو دست بر کدامین روزنه آویزم؟!
نمی دانم کدامین امید را رنگ ناامیدی کشیده ام؟!
کدامین خواهش را در انتظار نهاده ام؟!
و به چه گناهی، چنین تاوان گرانی برایم وضع کرده ای؟!
چون سرگردانی بیمار، به دنبال قطره ای نورم...
نور هدایت تو....
نشانه هایت را در پسِ کدامین هراس بجویم تا بدانم که بغضم را حس می نمایی..؟
دیگر مرا دوست نداری؟!!
در تاریکی ندانستن ها دست و پا زده و بیشتر در عمق نفهمیدن ها فرو می روم...
دارم غرق می شوم..!
دارم می میرم..!
نفسم یخ زده..!

معبودم!
دلم،
تنگ ربناهای قنوتم است،
گرفتار هنگامی است،
که "اُدعونی" را با "اِستجب لَکم"
پاسخ می گرفتم..!

دلم،
نیازمند توست!
شانه های لرزانم،
دست تو را می طلبد!

روح خسته ام،
رحمت ترا می خواهد!

کویر وجودم،
تشنه ی آشتی توست...
قلب ملتهبم،
گدای محبت توست..!

خدایم:
زندگی با تمامی زیبایی ها و زشتی هایش را خواهم بخشید
به دمی که دگر بار،
مرا در آغوش کشی..!

" آمین "

به جای مقدمه

آنگاه که معبود ازلی به وجود بی جانم وجود بخشید و با های های گریه هایم نوید شادی، بر دل خسته مادرم قدم گذاشت، هستی من شکل گرفت. و هویت انسان بودنم با نام "مریم" وجود یافت بود.
انسان؛
واژه ای پر معنا که بار سنگینی از خواسته ها، مسئولیت ها و حادثه ها را در طول عمر خود به دوش می کشد.
و من با گرفتن این نام در وادی انسانیت قدم گرفته و در کوران حوادث دنیا، تکامل یافتم.

چه تحول شگرفی!
چه خالق قادری!

ریسمان شماره های عمرم را با رشته های علم گره زدم و در جلد انسانی تحصیل کرده و فرهنگی، پوست انداختم و اکنون که هویتم را فریاد می زنم، لذتِ انسان بودن را در تلخی و پوچی زیستن، قرین یافته ام و بر بودنم افسوس می خورم. نفرین بر این شوق و عطش بودن و در تاریکی زیستن.
دل آسمان نیز همچون دل من ابری است و هوای گریه دارد.
من در نام مقدس طبیعت و هستی، عشق تو را جستم و بر بلند پروازی آسمان نیلگون حسرت بردم و در حریم غربتم، تو را آرزو کردم....
خدایم ای همه پناهم:
تمام لحظات تنهایی خود را در مشت می گیرم و بر بال های قاصدک ها برایت ارمغان می فرستم تا وسعت غربتم را لمس نمایی و ثانیه هایی را که یاد تو از آن پر شده، درک نمایی و قطره ای از دریای وسیع عشق را برایم به یادگار فرستی.
ای هست کن تمام هستی، در دقایق نیستی احساسم،
گمگشتگی نگاهم، ناتوانی دردهایم و در اوج لبریزی غصه هایم،
تو راجستم، تو را خواستم.
تویی که نامت، نگاهت، توجهت، عطش دیدگانم را در وادی نامردی ها، سیراب می سازد
و قلب مجروح و خسته ام را التیام می بخشد
مرا دریاب: که بند بند غزل احساسم تو را می خواند و در شاه بیت خود، کرمت را می جوید..!
۸ /۳ /۱۳۸۲

۱. زندگی

زندگی، وسوسه پرحجم ِ من و توست!
پل لرزان عصری
که در آن، رنگ ها
طنین خواستن را می نوازند.
وسوسه فنا شدن در نیستی،
رنگ باختن آنچه که بر آن
هویت هستی کشیده اند!
میل آزاد شدن از دایره تقدیر و
پایکوبی در امتداد بغضی که
به سنگینی دنیای من و توست!
۳۰ /۳/ ۱۳۸۳

۲. نخواستی!

تو...
اگر می خواستی... می توانستی
افسوس هرگز نخواستی
تو نخواستی که
بخواهی
و آن خاطره ها را باد با خود برد
قدر دقایق عشق را ندانستی
تو...
چه آسان پا بر روی دل گذاشتی...

۲۳/ ۶/ ۱۳۸۳

۳. چشم به راه..!

روزی سطری خواندم که می گفت:
«من تو را چشم در راهم...»
چشمانم در ابتدای راهی خشکید
که انتهایش شاید تو
مرا می خواندی!
راهی که ابدیت نیز،
پایانی بر آن نمی نگارد.
گاهی از خود می پرسم
چگونه درد چشمانم را می شنوی؟
با کدامین رنگ بر خاکستر غمکده ام خط می کشی؟
آیا نگاهت، غبارِ قدم هایت را می شمارد؟
تنها می دانم لرزشِ امید، در انتهای این راه،
سرابِ عشق را رقم می زند.
و این تویی که مرا می نگری و همچنان می روی.
دلم بر حال کسی می سوزد که چشمانش پر از سوست!
و آن که تویی چون تو دارد!
در آن حال، تنها مشت می گشایم
و خالی دستانم را به رخ باد می کشم.
گویی عزلت را محکم تر فشرده ام!
سایبان دستم، تنها کویر را در یاد دیدگانم به تصویر می کشد
و آخر راه، بیابان را ترسیم می نماید.
هر چه دنبال تو می گردم
نیستی!
آخر بگو:
در پایان کدامین راه ایستاده ای،
که در سطر دیگران جای می گزینی
اما در دل من که به اندازه یک دنیاست
آرام نداری؟!
در کدامین مقصدی که این ره به تو می رسد؟
من،
تو را،
در پس همین انتظار گم کرده ام
و هر چه می دوم،
هرگاه می نگرم،
نیستی!
آنگاه سراب سطر در نگاهم می رقصد:
«من تو را چشم در راهم...»

۲۴ /۹ /۱۳۸۴

۴. بی تو... من حیرانم (۱)

دانه های نرم باران بر وجود سخت و خسته ام آرام آرام نشست،
بغضی چندساله راه تنفسم را بست.
دلم می خواهد با تمام صدای ته گرفته در دلم، فریاد زنم
و آخرین اندوخته های اشکم را برای باز آمدنت خرج کنم.
نمی دانم چرا وقتی آسمان دلش می گیرد
بغض من هم از راه می رسد؟!
شاید آسمان است که با دل گرفته من همراهی می کند!
گویی او هم چشم براه است.
می خواهم ببارم تا جوانی پژمرده شده ام شکوفا گردد.
می خواهم جوانه دهم تا کویر زندگی ام رنگ گیرد.
می خواهم باشی و باشم!
ستاره های شب را می شمارم، همگی تکراری شده اند.
خسته اند از اینکه سال ها برای شمارشِ من، صف بسته اند.
شاید روزی ستاره ای شوم،
برای تنهایی ِ دل تنهایی، ابزار گذشت ثانیه ها گردم!
شاید روزی دلی را بر سر دو راهی به گدایی عشق وا دارم..!
آنقدر کنار یاس های وحشی برای آمدنت به انتظار ماندم،
که کودکی از دامانم گل یاس چید.
باران همچنان آرام راه می پیماید
تنها اوست که آزاری بر جانم نمی رساند.
آرام می آید و آرام می رود.
تو سرسختانه آمدی اما آرام تر از نسیم رفتی.
هنوز زخمی دردم.
زخمی ِحجمِ احساس سردت.
شانه هایم می لرزد.
درب های قلبم ترک خورده و
طوفان جانسوز آخرین نگاهت،
از ترک هایش بر رگ های پوسیده ام جاری ست.
از جان سختی خود حیرانم!
حیرانم از کتاب سرنوشتم که هر چه ورق می زنم به انتها نمی رسد!
حیرانم از شعر تنهایی که سال هاست می سرایم و قافیه کم نمی آید!
حیرانم از لبخندی که در مقابله با غم هایم،
هر لحظه بر لب هایم روان است!
حیرانم از این باران که دمادم می بارد
و نمی خواهد دمی بیاساید!
بی تو... من حیرانم!

۳۰/ ۱/ ۱۳۸۷

۵. بی تو... من حیرانم! (۲)

در آن روز آخر؛
نگاهت چه بی رحمانه تک واژه رفتن را فریاد زد،
رفتن از کنار من و پیوستن به صفحات خاکستری خاطرات.
رفتن از یاد من و به دست فراموشی سپردن تمام نگاه ها
و دلواپسی های گذشته.
دلم می خواست التماست کنم "بمانی"
دلم می خواست دست هایم را بر گردنت حلقه زده
و اسیر سرنوشت خود سازم.
تو خونسردانه خندیدی و
خصمانه از یادم گریختی.
رفتی و مرا با خود بردی.
از همان دم دیرنشین خرابات بی کسی ام،
رهسپار جاده ی انتظارم.
هر چند می دانم که انتهای جاده، ره به ویرانه زندگی ام دارد
و تلی از خاکستر احساسم در آن خودنمایی می کند.
محبوس زندان وجدان خود شده ام.
از آن لحظه که حس کردم قسمت دیگرانی، حیرانم...
حیران ِکوچه باغی که در سنگ های آن لبخند تو را نقش زدم
و تو با دیگران در آن قدم می گذاری، بی آنکه مرا به یاد آوری.
حیران ِ روزگاری که نمی دانم مرا به کجا می کشاند.
حیران ِعشقی که در ریشه خشکید.
بی تو... من، حیرانم!

۷ /۳/ ۱۳۸۷

۶. قصه ی تو...

قصه تو غصه شاعری را ماند،
که برای بیان دردهایش واژه نمی یابد،
در جای خالی شعرش رد پای اشک
حجم دردش را به تصویر می آرد.
نگاهت، دیوان شعری ست که
تمام صفحات آن خالی ست و
قطره قطره غم از آن می بارد،
آسمان ِدلم را ابری می سازد،
دنیا در برابر نگاهم رنگ می بازد.
بخوان برایم از اندوه نگاهت
که بغض نامعلومی بر عمق توانم می تازد.
می خواهم به قدر ِحرفهای نگفته،
سطرهای نخوانده دلم،
برایت بگریم.
شاید روزی رود اشکمان به یکدیگر راه یابد،
آنگاه طغیان نموده،
روح سرکشمان بر قلب رقیبان
دریای غم سازد.
آتش نگاهت،
بر تنهایی احساسم جاری ست
بدان لحظه های نابم تو را کم دارد..!

۵ /۷/ ۱۳۸۷

۷. دلتنگی

دوباره امروز،
از کوچه ی احساست می گذرم.
بغضم هوای آزاد می خواهد.
یاد روزهایی که تو را داشتم.

آهسته قدم برمی دارم
تا مبادا
برگ های خزان زده خاطراتم،
از خواب بیدار گردد...
راه خانه ی خوشبختی را
گم کرده ام.
کبریت های نیم سوخته هم،
جاده را روشن نمی کند.

پنجره ای نمی یابم،
تا قطره های باران،
شمارش شود،
در بی قراری لحظه هایم.

گویی سوال دلتنگی ام
پاسخی ندارد!
غربت دیدگانم
در این سرا،
آشنا نمی یابد!

گویی اشک های کهنه ام،
جوی آبی بود،
در بدرقه راهم
که اینچنین آواره این کویم.

آرام می گذرم!
تا صدای خسته ی قدم هایم،
از دنیای خواب آلوده،
بیدارت نکند..!

۲۳ /۲ /۱۳۹۰

نظرات کاربران درباره کتاب بی تو من حیرانم