فیدیبو نماینده قانونی انتشارات آگاهان ایده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

کتاب پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
۱۵۰ غزل از شهریار

نسخه الکترونیک کتاب پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

سر برآرید حریفان که سبویی بزنیم خواب را رخت بپیچیم و به سویی بزنیم باز در خم فلک باده وحدت صافی است سر برآرید حریفان که سبویی بزنیم ماهتاب است و سکوت و ابدیت ما نیز سر سپاریم به مرغ حق و هویی بزنیم خرقه از پیر فلک دارم و کشکول از ماه تا به دریوزه شبی پرسه به کویی بزنیم چند بر سینه زدن سنگ محبت؟ باری سر به سکّوی در آینه رویی بزنیم آری این نعره مستانه که امشب ما راست به سر کوی بت عربده جویی بزنیم خیمه زد ابر بهاران به سر سبزه که باز خیمه چون سرو روان بر لب جویی بزنیم بیش و کم سنجش ما را نسزد ورنه که ما آن ترازوی دقیقیم، که مویی بزنیم شهریارا سر آزاده نه سربار تن است چه ضرورت که دم از سرّ مگویی بزنیم؟

ادامه...

بخشی از کتاب پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱.آشیان عنقا

زین همرهان، همراز من تنها تویی، تنها بیا
باشد که در کام صدف گوهر شوی، یکتا بیا

یارب که از دریادلی خود گوهر یکتا شوی
ای اشکِ چشمِ آسمان در دامن دریا بیا

ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس
ای در تکاپوی طلب گم کرده ره، با ما بیا

ای ماه کنعانی تو را یاران به چاه افکنده اند
در رشته پیوند ما چنگی زن و بالا بیا

مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی
بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا، بیا

شرط هواداری ما شیدایی و شوریدگی ست
گر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا بیا

در کار ما پروایی از طعن بداندیشان مکن
پروانه گو در محفلِ این شمع بی پروا بیا

کنجی ست ما را فارغ از شور و شر دنیای دون
اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا، بیا

گر شهریاری خواهی و اقلیم جان از خاکیان
چون قاف، دامن باز چین، زیر پر عنقا بیا

۲.آیینه شاهی

ای کعبه، دری باز به روی دل ما کن
وی قبله، دل و دیده ما قبله نما کن

از سینه ما سوختگان آینه ای ساز
وآنگاه یکی جلوه در آیینه ما کن

با زیبق(۱) این اشک و به خاکستر این غم
این شیشه دل آینه غیب نما کن

آنجاکه به عشاق دهی درد محبت
دردی هم از این عاشق دلخسته دوا کن

لنگان به قفای جرس افتاده عشقیم
ای قافله سالار نگاهی به قفا کن

چون زخمه به ساز دل این پیر خمیده
چنگی زن و آفاق پر از شور و نوا کن

او در حرم هفت سراپرده عفت
خواهی تو بدو بنگری ای دیده حیا کن

در گلشن دل آب و هوایی ست بهشتی
گل باش و در این آب و هوا نشو و نما کن

از بهر خلایق چه کنی طاعت معبود؟
باری چو عبادت کنی از بهر خدا کن

۳.اخگر نهفته

ای دل به ساز عرش اگر گوش میکنی
از ساکنان فرش فراموش میکنی

گر نای زهره بشنوی ای دل به گوش هوش
آفاق را به زمزمه مدهوش میکنی

چون زلف سایه پنجه درافکن به ماهتاب
گر خواب خود مشوش و مغشوش میکنی

عشق مجاز غنچه عشق حقیقت است
گل گو شکفته باش اگر بوش میکنی

از من خدای را غزل عاشقی مخواه
کز پیری ام چو طفل قلمدوش(۲) میکنی

زین اخگر نهفته دمیدن خدای را
بس اخگر شکفته که خاموش میکنی

من شاه کشور ادب و شرم و عفتم
با من کدام دست در آغوش میکنی؟

پیرانه سر مشاهده خط شاهدان
نیش ندامتی ست که خود نوش میکنی

من خود خطا به توبه بپوشم تو هم بیا
گر توبه با خدای خطاپوش میکنی

گو جام باده جوش محبت چرا زند
ترکانه یاد خون سیاووش میکنی

دنیا خود از دریچه عبرت عزیز ماست
زین خاک و شیشه آینه هوش میکنی

با شعر سایه چند چو خمیازه های صبح
ما را خمار خمر شب دوش میکنی؟

تهران بی صبا ثمرش چیست شهریار؟
نیما نرفته گر سفر یوش میکنی

۴.ارباب زمستان

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان را

ره ماتمسرای ما ندانم از که میپرسد
زمستانی که نشناسد در دولتسرایان را؟

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب میآید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید؟
که کس در بند درمان نیست درد بیدوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یارب دست آن مشکل گشایان را؟

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلتید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم
که روزی سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی به ذلت میستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را؟

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس
که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را

۵.اشک شوق

دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت
جان مژده داده ام که چو جان در بر آرمت

تا شویمت از آن گل عارض غبار راه
ابری شدم ز شوق که اشکی ببارمت

عمری دلم به سینه فشردی در انتظار
تا درکشم به سینه و در بر فشارمت

اینسان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق
ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت

داغ فراق بین که طربنامه وصال
ای لاله رخ به خون جگر مینگارمت

چند است نرخ بوسه به شهر شما که من
عمری ست کز دو دیده گهر میشمارمت؟

دستی که در فراق تو میکوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت

ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی
باری چو میروی به خدا میسپارمت

روزی که رفتی از بر بالین شهریار
گفتم که ناله ای کنم و بر سر آرمت

۶.اشک ندامت

گر به پیرانه سرم بخت جوانی به سر آید
از در آشتی ام آن مه بیمهر درآید

آمد از تاب و تبم جان به لب ای کاش که جانان
با دم عیسویم ابن دم آخر به سر آید

خوابم آشفت و چنان بود که با شاهد مهتاب
به تماشای من از روزنه کلبه درآید

دلکش آن چهره که چون لاله بر افروخته از شرم
بار دیگر به سراغ من خونین جگر آید

سرو من، گل بنوازد دل پروانه و بلبل
گر تو هم یادت از این قمری بی  بال و پر آید

شمع لرزان شبانگاهم و جانم به سرِ دست
تا نسیم سحرم بال و پَرافشان به بر آید

رود از دیده چو با یاد مَنَش اشک ندامت
لاله از خاکم و از کالبدم ناله برآید

شهریارا گله از گیسوی یار اینهمه بگذار
کآخِر آن قصه به پایان رسد این غصه سرآید

۷.افسانه روزگار

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس

جوانیها رجزخوانی و پیریها پشیمانی ست
شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس

قراری نیست در دور زمانه بیقراران بین
سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس

تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده
شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس

تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من؟ برو از باد و باران پرس

عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه است از سوگواران پرس

جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس

به هر زادن فلک آوازه مرگی دهد با ما
خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس

سلامت آنسوی قاف است و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس

به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس

گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز
به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس

۸.افسانه شب

ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد
سیمای شب آغشته به سیماب برآمد

آویخت چراغ فلک از تارم نیلی
قندیل مه آویزه محراب برآمد

دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم
یاد از تواَم ای گوهر نایاب برآمد

چون غنچه دل تنگ من آغشته به خون شد
تا یادم از آن نوگل سیرآب برآمد

ماهم به نظر در دل ابر متلاطم
چون زورقی افتاده به گرداب برآمد

از راز فسونکاری شب پرده برافتاد
هر روز که خورشید جهانتاب برآمد

دیدم به لب جوی جهان گذران را
آفاق همه نقش رخ آب برآمد

در صحبت احباب ز بس روی و ریا بود
جانم به لب از صحبت احباب برآمد

۹.اقبال من

تیره گون شد کوکبِ بختِ همایون فال من
واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من

خنده بیگانگان دیدم نگفتم درد دل
آشنایا با تو گویم گریه دارد حال من

با تو بودم ای پری روزی که عقل از من گریخت
گر تو هم از من گریزی وای بر احوال من

روزگار اینسان که خواهد بیکس و تنها مرا
سایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبال من

قمری بی آشیانم بر لب بام وفا
دانه و آبم ندادی مشکن آخر بال من

بازگرداندم عنان عمر با خیل خیال
خاطرات کودکی آمد به استقبال من

خرد و زیبا بودی و زلف پریشان تو بود
از کتاب عشق اوراق سیاه فال من

ای صبا گر دیدی آن مجموعه گل را بگو
خوش پراکندی ز هم شیرازه آمال من

کار و کوشش را حوالت گر بود با کارساز
شهریارا حلّ مشکلها کند حلّال من

۱۰.انتحار تدریجی

خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست
به زندگانی من فرصت جوانی نیست

من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار
خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

همه به گریه ابر سیه گشودم چشم
دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست

به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم
دریغ و درد که این انتحار آنی نیست

نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس
به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست

ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند
به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست

ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس
که از خزان گلش شور نغمه خوانی نیست

نظرات کاربران درباره کتاب پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم