فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نیروی برتر لاکی

کتاب نیروی برتر لاکی

نسخه الکترونیک کتاب نیروی برتر لاکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نیروی برتر لاکی

لاكی فکر می‌کند هیچ کنترلی روی زندگی‌اش ندارد. نامادری‌اش، بریجیت، هر لحظه ممکن است به فرانسه برگردد و او مجبور شود به یتیم‌خانه برود. اگر لاکی نیروی برتر درونش را کشف کند می‌تواند بریجیت را نگه دارد؟ چطور می‌تواند نیروی برترش را بشناسد؟ آیا موفق می‌شود؟

ادامه...

بخشی از کتاب نیروی برتر لاکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

گوش ایستادن





لاکی تریمبل(۱) زیرِ سایه ی سطلِ آشغال چمباتمه زده بود. گوشش را به شکاف دیوار طبله کرده ی «موزه و نمایشگاه عتیقه های زنگوله ای» هاردپن(۲) چسبانده بود و به حرف های سمی(۳) کوچکه گوش می کرد. داستانِ وقتی که سمی یک معتاد تمام عیار بود و به آخرِ خط رسیده بود و زندگی اش داشت از هم می پاشید. همان وقت بود که دنبال نیروی برترش رفت و دیگر پاک پاک شد. بین جلسه های «دوازده گام» ـ که معتاد ها و پرخورهای ناشناس تویش شرکت می کردند ـ ماجرای سمی کوچکه هنوز محبوب ترین داستانِ لاکی بود.
سمی کوچکه ماجرای روزی را تعریف می کرد که گیج و منگ، توی کادیلاکش ولو شده و کل صبح را به صدای جانی کَش(۴) گوش داده بود. وقتی هم به خودش آمد، دید یک مار زنگی درست روی صندلی مسافر چنبره زده. ماری که همان موقع، خیز برداشت و روی(۵)، حیوان خانگی اش، را نیش زد.
لاکی کمی جا به جا شد و یک دستش را دور شکافی چسباند که صدای سمی کوچکه ازش بیرون می زد. با دست دیگر، موهای فرفری پشت گردنش را بالا گرفت. چشمش به دو پرنده ی کوچکی افتاد که کمی آن ورتر کز کرده بودند. پرنده هایی با منقار باز که از شدت گرما مثل سگ نفس نفس می زدند و پرهایشان پف کرده بود. لاکی گوشش را بیشتر به شکاف فشار داد، چون سمی هروقت به قسمت حساس ماجرا می رسید، صدایش می لرزید و آهسته می شد.
اما ظاهراً هنوز قصد نداشت برود سر اصل ماجرا. برای اینکه به داستان آب و تاب بیشتری بدهد و همه با علاقه منتظر باشند که پایان آن را بشنوند، مسیر صحبتش را عوض کرده بود. داشت از روزهایی می گفت که حتی یک سکه هم نداشت که چیزی برای خودش بخرد. وقت هایی که مجبور بود خودش از هر میوه ای که پس انداز می کرد نوشیدنی خانگی بسازد. این طوری داشت پیچ و تاب اضافی به اصل ماجرا می داد و لاکی فهمیده بود که این کار شنونده ها را مشتاق تر می کند، حتی اگر داستان طولانی تر از حد معمول بشود.
بلند شد و ایستاد. گردن و پشت زانوهایش خیس عرق بودند، همین طور خرمن موهایی که زیر ِ کلاه حصیری و شل و ولش جمع شده بود. بی سر و صدا، صندلی کهنه ای را جلو کشید و کنار دیوار گذاشت. بعد طوری با احتیاط رویش نشست که اگر تمام وزنش را روی آن بگذارد، پایه هایش در نروند. پشه ها دور و برش می چرخیدند، پشه هایی بزرگ و نیش دار. لاکی با خاک انداز آنها را توی هوا پس زد. از سطل آشغال کنارش بخارِ گرما می زد بیرون.
آن تو سکوت کوتاهی حکم فرما شده بود. صدای تلق و تلقِ پنکه سقفی می آمد و شنونده های مجذوبی که روی صندلی های تاشو و فلزی شان جابه جا می شدند. لاکی تقریباً مطمئن بود آنها قبلاً هم داستان سمی کوچکه را شنیده اند؛ همان طور که خودش شنیده بود، اما می دانست همه شان شیفته ی ابهت و شکوه داستانند، همان طور که خودش بود. نمی توانست سمی کوچکه را مثل یک آدم معتاد تصور کند. حالا صدایش طوری شده بود که انگار تعریفِ قسمت بعدی ماجرا برایش کمی سخت بود.
ـ و روی، پسر!
سمی کوچکه عادت داشت به همه بگوید پسر، حتی به لاکی.
ـ...واقعاً حیوان شجاعی بود. اون مار رو کشته بود، با اینکه به دردناک ترین جاش، نیش زده شده بود. حالا من رو تصور کنید که توی چه حالی ام. در حالی که سعی می کنم فرار کنم، کله معلق از کادیلاک پرت می شم بیرون. یه دندونم می شکنه، چونه م زخم می شه، دور چشمم قد یه بادمجون کبود می شه و حتی مچ پام رگ به رگ می شه؛ اما هنوز گیجم پسر. حالیم نیست چقدر ریخته م به هم، بعدش هم دوزاریم نمی افته. اون وقت یهو از حال می رم. همون جا بی هوش ولو می شم. صبح روز بعد که چشمامو باز می کنم، می بینم هنوز روی زمینم. خاک و خله که توی دهنم رفته؛ درست عین مرده ها. یعنی پسر، می بینم اون قدر حالم افتضاحه که باز صد رحمت به مرده ها! جلو چشمم نعش تیکه پاره ی مار زنگیه و خون. خون و خون! حتی نمی فهمم که خونِ منه، یا خون مار یا خونِ روی؟ خبری از روی نیست. صداش می کنم... جواب نمی ده. فکر می کنم که شاید بعد از نجاتِ جونِ دوزاری من، رفته تا یه جای دیگه جون بده و بمیره. هوا گرمه، وحشتناک گرم. انگار که صد درجه بالای صفر باشه. گرمایی شبیه همین امروز. ولی منو می گید؟! اون قدر سردمه که مثل بید دارم به خودم می لرزم.
دست های لاکی بوی آهن گرفته بودند؛ بوی دسته های فلزی صندلی را. کف دستش عرق کرده و چسبناک شده بود. کلاهش را از روی پیشانی عقب زد و باد، نم روی پوستش را کمی خنک کرد.
سمی ادامه داد: «درست همون لحظه بود که قراری با خودم گذاشتم، مثل یه معامله. که اگه روی زنده باشه، منم، به مرکز ترک اعتیاد برم و پاک شم.»
پای برهنه ی لاکی از زبری لبه ی صندلی به خارش افتاده بود. هروقت که سمی کوچکه به اینجای داستان می رسید، لاکی پیش خودش می گفت که اگر روزی خودِ او به آخر خط برسد، چه معامله ای با خودش می کند؟ مثلاً نمی دانست برای حفظ جان حیوان دست آموزش؛ ک.م.ب بیگلز(۶)، باید چه کارِ مهمی انجام بدهد. یا مثلاً اگر خطایی ازش سر زد و نامادری اش هم ولش کرد و برای همیشه رفت چه؟! خب، فرق نامادری با یک مامان واقعی این است که مامان ها هیچ وقت راحت و آسوده ول نمی کنند و نمی روند. مامان ها قبول کرده اند که برای همیشه مامانِ آدم باشند. اما یکی مثل بریجیت(۷)، شاید خیلی راحت برگردد و بگوید: «خب، کافیه! دیگه می خوام برگردم فرانسه. اوقِ قْوا(۸)!» آن وقت لاکی بیچاره باید تک و تنها و به آخرِ خط رسیده، کنج کابینِ آشپزخانه کز کند و رفتن بریجیت را ببیند. باید بگردد و بفهمد که نیروی برترش چیست؛ بالاترین معامله ی روحی ای که می تواند با خودش بکند کدام است؟ درست مثل همین تصمیمی که سمی کوچکه یا تمام اعضای دوازده گام گرفته بودند.
سمی ادامه داد: «بعد می بینم که سر و کله ی ماشین زنم پیدا می شه. پسر، اصلاً نفهمیده بودم کی رفته بیرون. حالا من رو تصور کنید که همون طور روی زمین پهن شده م. زنم از ماشین پیاده می شه و بالای سرم می ایسته. یه کلمه هم نمی گه که چقدر به هم ریخته م. تنها چیزی که می گه اینه: ''روی رو بردم سیرا سیتی(۹)، پیش دامپزشک.'' آروم و خونسرد حرف می زنه، انگار نه عصبانیه، نه از کوره در رفته. ''پنجاه مایل راه رو چنان به سرعت رفتم که نیم ساعته رسیدم. بدترین رانندگی عمرم بود، سمی. خیلی ممنونم. اما روی حالش خوبه چون به موقع رسوندمش و بهش پادزهر زدن.'' بعد زنم می ره توی خونه و با چمدونش برمی گرده، چمدونی که ظاهراً شب قبل جمع و جور کرده. غیر از اون، ظرف غذای روی و کاسه ی آبش رو هم داره با خودش می بره. تنها چیزی که می گه اینه: ''بهم زنگ نزن.'' و اونجا، پسر، همون جا اوج بدبختی من بود. آخرِ خط من. پس دیدم چاره ای نیست جز اینکه زندگیم رو جمع کنم. و حالا، پاک پاکم!»
همه شروع کردند به دست زدن. لاکی می دانست که کمی بعد کلاهی دست به دست می چرخد تا مردم تویش پول بریزند. از اینکه امروز کس دیگری داستان خودش را نگفت، حالش گرفته بود. داستانِ اینکه چطور نیروی برترش را پیدا کرده. مهم ترین چیزی که لاکی می خواست و دنبالش می گشت!
نمی فهمید چرا باید پیدا کردنش این همه سخت باشد. اعضای جلسه ی دوازده گام می گفتند به کمک نیروی برتر، افسار زندگی شان را محکم گرفته و همه چیز را کنترل کرده اند. لاکی ده و نیم ساله، فکر می کرد هیچ کنترلی روی زندگی اش ندارد. خب مهم ترین دلیلش هم این بود که هنوز بزرگ نشده بود؛ اما اگر نیروی برترش را پیدا می کرد لااقل می توانست پایش را توی راه درستی بگذارد.
تا همه بلند شدند، صندلی ها هم به سر و صدا افتادند. وقتش بود که اعضای گروه بایستند و چند دقیقه ای دعا بخوانند، قسمتی که لاکی کشته مرده اش بود. چون هاردپنِ کالیفرنیا(۱۰) نه کلیسا داشت، نه کنیسه(۱۱). موزه و نمایشگاه عتیقه های زنگوله ای نزدیک ترین جای ممکن به این دو مکان بود. خلاصه جلسه به آخر رسیده بود و لاکی باید سریع جیم می شد. کارش را خیلی وقت پیش انجام داده بود، یعنی جمع کردن آشغال های ایوان جلویی. اینکه قوطی های حلبی و زرورق های شکلات را که از جلسه ی دیروز مانده بود بردارد. بعید بود کسی بخواهد به سطل آشغال پشتی موزه سرک بکشد، اما خب، اگر یک نفر این کار را می کرد چه؟ لاکی باید می جنبید و حواسش را جمع می کرد که سر و صدا راه نیندازد، وگرنه همه می فهمیدند او پشت دیوار بوده.



خاک انداز را قایم کرد، سریع از کناره ی دیوار راه افتاد و صندلی را پشت سطل آشغال خواباند. فردا، یعنی شنبه، روز بی کاری اش بود. باید پس فردا عصر، قبل از جلسه ی معتاد ها برمی گشت و ایوان را تمیز می کرد. ایوان محل گپ زدن اعضا بعد از جلسه بود. همه دور هم جمع می شدند و بعدش کلی آشغال روی زمین جمع می شد. هیچ گروهی هم تحملِ دیدن آشغال های گروه قبلی را نداشت. آنهایی که برای ترک پرخوری آمده بودند، اصلاً نباید چشمشان به کاغذ شکلات های اعضای دیگر می افتاد. خلاصه همه ی اینها به این معنی بود که لاکی برای خودش شغلی داشت، یک شغل محشر. و از آرایشگاه «زینت و زیبایی» (که توی آشپزخانه و حیاط خلوت دات(۱۲) اداره می شد) و مرتب کردن نامه های کاپیتان در اداره ی پست که بگذریم، کارش تنها شغل موجود در شهر بود. البته تنها شغلِ درآمددار!
همان طور که با بند کیف امدادش ور می رفت (کیف کوله ای که همیشه ی خدا همراهش بود) از کنار بستر خشک رودخانه راه افتاد. به سوالی فکر می کرد که با داستان سمی کوچکه لای یکی از چین های مغزش خانه کرده بود. می دانست مغزش یک عالمه چین و چروک دارد، و لای هرکدام هم یک سوال یا فکرِ نگران کننده ای لانه کرده. اگر مغزش را بیرون می آوردی و تمام چروک ها را باز می کردی، سطح صافی به بزرگی یک تختخواب دونفره درست می شد.
همان طور که در حاشیه ی رود خشک راه می رفت؛ سوالی در مورد نیش خوردنِ حیوان سمی کوچکه به یکی از چین های مغزش چسبیده بود. با اینکه می توانست هر سوالی از سمی کوچکه بپرسد و او هم بی ناراحتی جواب بدهد، این بار نمی شد. یعنی اگر ماجرای روی را می پرسید، خودش را لو می داد که گوش ایستاده و به حرف اعضا گوش کرده.
وقتی به خانه شان، یعنی نیم دایره ای از اتاقک های فلزی و واگن مانند رسید، نسیم ملایمی می وزید. اولین واگن، یعنی اتاقک کوچکِ آلومینیومی و براق، اتاق خوابِ لاکی بود. دومین واگن، اتاقک درازِ آشپزخانه ، ناهارخوری و حمام و دستشویی بود و آخری هم اتاقک بریجیت. هیچ کدام از سه واگنِ سفری لاستیک و چرخ نداشتند. پایه هایشان را با تسمه های محکمِ آهنی روی یک سطح بتنی به زمین بسته بودند که توفان تکانشان ندهد. بهترین نکته ی خانه این بود که لاکی می توانست از اتاقِ قوطی کنسروی خودش، مستقیم به اتاق بریجیت برود. یعنی مجبور نبود برود بیرون و بچرخد طرف اتاق بریجیت، نه. انتهای هر واگن، راهرویی از ورقه های آهنی و لحیم شده داشت که هر سه واگن را به هم می چسباند. این طوری حتی یک موش هم نمی توانست کوچک ترین راهی به خانه پیدا کند.
ک.م.ب بیگلز که زیر پنجره ی آشپزخانه نشسته بود، با دیدن لاکی شروع کرد به بالا و پایین پریدن. صاحبش را بو می کشید تا بفهمد کجا بوده. «ک.م.ب» مخفف «کشتی محقق بزرگ» بود، و کشتی محقق بزرگ، یعنی بیگلز ِ واقعی، همان کشتی ای بود که چارلز داروین کل دنیا را با آن گشت تا چیزهای تازه ای کشف کند. حیوان دست آموزِ لاکی (با اینکه نه کشتی بود و نه کارآگاه) اما همیشه و همه جا او را دنبال می کرد. یعنی توی تمام گشت و گذارهای علمی لاکی حضور داشت. تازه حیوان خوشگل و بانمکی هم بود. خز نرم و قهوه ای رنگی داشت، با ابروهای کوچکی که وقتی فکر می کرد می رفتند بالا، و گوش های بزرگی که مثل بادبزن تکانشان می داد. اگر گوش هایش را جلو نور خورشید می گرفتی، می شد مویرگ هایش را خوبِ خوب ببینی.
نسیمی آمد و عتیقه های زنگوله ای را در «موزه و نمایشگاه عتیقه های زنگوله ای» به صدا درآورد. دَنگ دنگشان انگار از سرتاسر شهر گذشت و به لاکی رسید؛ تنها صدایی که باعث شد کمی حسِ خنکی کند. اما توی ذهنش هنوز شلوغ و درهم بود. هنوز کلی شک و تردید داشت؛ کلی سوال. به خصوص درباره ی اینکه چطور می تواند نیروی برترش را بشناسد.
اگر می توانست... فقط اگر می توانست پیدایش کند! مطمئن بود آن وقت می تواند فرق خیلی چیزها را از همدیگر بفهمد... می توانست خیلی چیزها را عوض کند. مثل همان دعایی که اعضا در آخرِ جلسه می خواندند. لاکی خیلی وقت ها دلش می خواست چیزهایی را عوض کند. یعنی برگردد عقب و اتفاق های بدی را که افتاده بودند، تغییر بدهد.
گاهی هم دلش می خواست بعضی چیزها را تا ابد دست نخورده نگه دارد.

بریجیت

صندل های کهنه و چرمِ بریجیت روی پله های آشپزخانه جفت شده بودند، برای همین ک.م.ب بیگلز جلو خانه لم داده بود. لاکی و ک.م.ب. بیگلز هردو می دانستند که صندل های روی پله، یعنی بریجیت کف خانه را تازه تِی کشیده. اصلاً هم خوشش نمی آید حیوان، گرد و خاکِ بیرون را تو بیاورد.
توی خانه، بریجیت پابرهنه می چرخید. حوله های کثیف را توی لباسشویی می ریخت، تلفن را به گوشش می چسباند و فرانسوی حرف می زد.
لاکی کیف کوله اش را بغلِ میزِ ثابتِ خانه (که پایه هایش توی زمین چفت شده بودند) انداخت. واگن ها بوی محلولِ کف شو می دادند؛ همین طور بوی تخم مرغ آب پز و شاخه گل مریمی که گوشه ی سینک ظرفشویی بود. بریجیت همیشه کف خانه را پا برهنه تمیز می کرد. لاکی فکر کرد پاهای بریجیت استخوانی تر از پای آدم های دیگر است. با مچی تیز و برجسته و پنجه ها و انگشت هایی باریک و ظریف.
اگر بریجیت بچه ای دنیا می آورد، محال بود پای بچه شبیه پاهای درشت و پنجه های پهن لاکی شود. لابد برعکس شانه های افتاده ی لاکی، با حالتی شبیه هنرپیشه ها به دنیا می آمد.
بریجیت چرخید. با چانه به یخچال اشاره کرد و گفت: «واسه خودت چای خنک بریز، مو شو(۱۳). دارم با مامان حرف می زنم.» لبخند زد. تکان کوچکی به سرش داد و با حرکتی سریع و کوتاه شانه ی راستش را انداخت بالا؛ یعنی قول می دهد تلفن را زود قطع کند.
لاکی که حواسش پرت شده و باز کمی قوز کرده بود، با خودش فکر می کرد تنها چیزی که بریجیت دلش می خواهد این است که به فرانسه برگردد. که به خانه اش برود و یک بچه ی فرانسوی شبیه خودش دنیا بیاورد. لابد آن وقت بچه ی فرانسوی اش را هم با اسم های محبت آمیز و دوست داشتنی ای صدا می کرد! دیگر به بچه ی خودش نمی گفت مو شو، یعنی «کلمِ من»، یا مَ پوس(۱۴)؛ یعنی «کک کوچولوی من».



توی لیوان پلاستیکی اش چای آفتابی ریخت و زیر پنکه سقفی ایستاد. بهترین خوبی چای آفتابی این است که برای درست کردنش مجبور نیستید یک کتری آب جوش درست کنید که بخارش تمام آشپزخانه را بردارد. فقط کافی است دو کیسه چای را توی یک پارچ بیندازید و بگذارید مدتی زیر نور خورشید بماند.
لاکی با یک دست موهای پشت گردنش را جمع کرد. موهایی زبر و چسبناک از عرق، با آن وزِ مسخره. حالا هم که تازه کوتاهش کرده بود، دست کم دو هفته وقت می برد تا سر و شکلِ آدمیزادی پیدا کند. موهایش هیچ وقت به خوشگلی عکس های توی مجله های آرایشگاه دات نمی شد. فرِ موی دخترهای مجله، همیشه خوش ترکیب و طبیعی و بانمک بود. برعکسِ موهای الان لاکی که وزوزی و کوتاه بود و شبیه قارچ!
بریجیت پای تلفن می خندید، همزمان توی لباسشویی پودر می ریخت و درش را می بست.
لاکی شک نداشت مادرِ بریجیت دارد نقشه ی شوم و مخفیانه ای می کشد که دخترش را برگرداند فرانسه. با اینکه لاکی هیچ وقت او را ندیده بود، اصلاً ازش خوشش نمی آمد. فکر می کرد او هم شبیه بریجیت است، فقط کمی باریک و بلندتر و خیلی هم سختگیر. زنی که چتری هایش را روی پیشانی ریخته و بقیه ی موها را از پشت با گیره بسته. با این فرق که موهایش به جای بلوند، خاکستری است.
لاکی فکر می کرد مادر بریجیت هیچ وقت روی پاشنه ی پایش راه نمی رود و ملچ ملوچ کنان یخ نمی مکد. فکر می کرد حسابی جدی و رسمی است، شبیه یک مدیر مدرسه یا زن رئیس جمهور آمریکا. این فکرها را درحالی می کرد که زیر پنکه سقفی ایستاده بود، تکه ای یخ را با سر و صدا می مکید و آرزو می کرد کمی فرانسه سرش می شد.
احتمالاً مامانِ پیر داشت روی نقشه اش کار می کرد تا بریجیت را غمگین و دلتنگ کند. کاری کند که به فرانسه برگردد و دیگر مواظب لاکی نباشد. مادر بریجیت دلش می خواست تمام بچه هایش، یعنی بریجیت و خواهرهاش که همه بزرگ بودند، همیشه در پاریس و نزدیک خودش زندگی کنند. لاکی فکر می کرد خودخواهانه تر از این نمی شود! و ته دلش شک نداشت که نقشه ی مامانِ پیر دارد می گیرد، چون همیشه بسته هایی می فرستاد که بریجیت با دیدنشان گریه اش می گرفت.
مثلاً همین هفته ی پیش! چیزی که اشک بریجیت را درآورد تیوپ کوچکی شبیه خمیردندان بود، با یک درپیچ زردرنگ. به جای اسم کُلگیت(۱۵) یا کرِست(۱۶) هم روی بدنه اش نقاشی قشنگی از یک سبد پیک نیک روی چمن های سبز و تازه داشت که نانی فرانسوی تویش بود. بعداً معلوم شد که داخل تیوپ، سس خردل است. وقت باز کردن بسته، بریجیت پشت میز ناهارخوری نشسته بود. تیوپ را بلند کرد و لبخند زد اما خیلی غمگین به نظر می رسید. درپیچش را چرخاند، کمی خردل نوک انگشتش گذاشت، بویید و چشیدش. و یکهو زد زیر گریه، چیزی که لاکی از دیدنش بیزار بود. بریجیت وسط اشک هایش گفت گریه اش گرفته چون طعم و بوی خردل او را یاد خانه می اندازد.
لاکی آه کشید. لیوان را گوشه ای گذاشت و از روی صندلی ناهارخوری سُر خورد پایین. بریجیت که همان موقع تلفن را قطع کرده بود، با صدای بلند گفت: «اول اینکه ماما واسه ت یه بیزو(۱۷) فرستاد، یعنی یه ماچ محکم. دوم اینکه کوله ت رو از سر راه بردار، آدم پاش می گیره و با مخ می خوره زمین لاکی!»
بریجیت چندتا ظرف کوچک و بزرگ از یخچال بیرون آورد و روی میز گذاشت. واگن آشپزخانه آن قدر باریک بود که بدون برداشتن حتی یک قدم می توانست این کار را انجام بدهد. هر جا که می ایستادی، پیشخوان، ظرفشویی، اجاق گاز و یخچال، همه در دسترس بودند. بریجیت گفت: «هوا اون قدر گرمه که آشپزی نمی چسبه. شام یه سالاد سرد می خوریم، با تن ماهی، تخم مرغ، لوبیا سبز، گوجه و زیتون.»
لاکی کوله اش را از سر راه برداشت و روی صندلی کناری انداخت. پرسید: «از همون زیتونا که من دوست دارم؟»
از زیتون های سیاه و شورِ پلاسیده بیزار بود. بریجیت که شیشه های توی در یخچال را وارسی می کرد، گفت: «نه متاسفانه! زیتون های نایس(۱۸) بهترن، تو راست می گی. اما الان مجبوریم همینی رو که هست جانشین کنیم.»
لاکی حرفش را تصحیح کرد: «جایگزین.»
بریجیت آهی کشید و سر تکان داد: «جایگزین بکنیم.»

خوب و بد

اگر بریجیت می رفت، شاید میلیون ها زن آمریکایی می توانستند سرپرستی لاکی را به عهده بگیرند، اما او دقیقاً بهترینشان را می خواست. شک نداشت می تواند بهترینِ آنها را به چنگ بیاورد، به شرط اینکه نیروی برترش را پیدا کند.
با این همه، وقتی غرق فکر و خیال می شد و مادر دلخواهش را مجسم می کرد، باز هم به بریجیت می رسید. پس نتیجه می گرفت به جای فکر کردن به بهترین نامادری، باید به بهترین بچه بودن فکر کند.
خب تا حد زیادی هم بچه ی خوبی بود، اما نه آن طوری که بریجیت دلش می خواست. یعنی لاکی پیش خودش این طور فکر می کرد. به نظرش بخش های خوب وجودش به چشم بریجیت نمی آمدند و برعکس، نقطه ضعف هایش برای او خیلی مهم بودند.
مثلاً لاکی دلش نمی خواست زبان فرانسه یاد بگیرد؛ زبان پر دست اندازی که مجبور بود همه ی حروف را ته حلقش قرقره کند. مهم نبود چقدر سعی می کرد! انگار ته حلقش زیر بار نمی رفت که درآوردن آن صداها را یاد بگیرد. تنها چیزی که یادگرفته بود، این بود که بریجیت را با لهجه ی فرانسوی تلفظ کند، یعنی بری جیت. برعکس آمریکایی ها که انگار می گفتند: «بریج ایت.»
بریجیت وقتی سرپرست لاکی شد که او هشت ساله بود، چون یک روز صبح، بعد از کلی توفان و باران، وقتی لوسیل(۱۹) یعنی مادر لاکی، از خانه خارج شد، پایش اتفاقی روی کابل های لختی رفت که توفان روی زمین انداخته بود و تمام.
لوسیل آن روز صبح پا برهنه بود.
لاکی توی ذهنش فهرست کاملی از ویژگی های خوب و بد مادرها داشت:



بعضی از جنبه های زندگی، خیلی عجیب و گاهی غریبند؛ اما بعدش اتفاق خوبی می افتد که اگر آن ماجرای عجیب و غریبِ گذشته نبود، هیچ وقت چنین اتفاقی نمی افتاد. چطور؟ مثلاً اینکه خیلی خیلی قبل پیش، مردی که بعدها پدرِ لاکی شد، به فرانسه رفت و با خانمی فرانسوی ازدواج کرد. اما کمی بعد از هم طلاق گرفتند چون مرد نمی خواست بچه دار شوند. آن وقت همان مرد به آمریکا برگشت (هنوز پدرِ لاکی نشده بود) و خانم هنرمندی به اسم لوسیل را دید؛ زنی با شانه هایی به لطافت ابریشم، چیزی که بیشتر از همه آدم را عاشق می کرد. شانه هایی که می شد به آنها تکیه داد؛ جایی امن و راحت...
انگشت های لوسیل بوی رنگ و تینر می دادند. بوی خوبی که لاکی عاشقش بود. در هر موقعیتی، با چنان لحنِ خنده داری حرف می زد که آدم را یاد آگهی های تلویزیونی می انداخت و می توانست بقیه را هم از خنده روده بر کند.
پس هردو عاشق هم شدند و ازدواج کردند.
اما مرد هنوز بچه دوست نداشت، پس لوسیل هم از او طلاق گرفت، اما یک جورهایی دیگر دیر شده بود. هاها! لاکی توی شکم مامانش بود.
وقتی ماجرای توفان پیش آمد و لاکی کسی را می خواست تا مراقبش باشد، پدرش به همان همسر اول زنگ زد، یعنی خانمِ فرانسوی که هنوز توی پاریس زندگی می کرد. خانم فرانسوی گفت به کالیفرنیا می آید و واقعاً هم بیست و چهار ساعت نشده راه افتاد.
این طوری بود که «بریجیت» پا به زندگی لاکی گذاشت.
زنی که فقط یک اتفاق مهم و بد می توانست قانعش کند که بپرد توی هواپیما و هزاران هزار مایل تا کالیفرنیا پرواز کند. زنی که دیگر پدرِ لاکی را دوست نداشت، لوسیل را نمی شناخت و تا آن روز حتی یک کلمه هم در مورد لاکی نشنیده بود. علاوه بر اینها، زندگی و روابط فرانسوی خودش را داشت! یک عالمه طرح و نقشه که قرار بود عملی شان کند و صد البته مادرِ فرانسوی و پیرش را. اما آن اتفاق؛ آن اتفاق عجیب و غریب باعث شد همه چیز را نادیده بگیرد. اتفاقی که برای لوسیل افتاد و لاکی هشت ساله را تنها گذاشت.
یعنی همان صبحِ بعد از توفان.
لاکی باران های شدید و توفان را دوست داشت چون وحشی و ترسناک بودند. فکر می کرد بامزه است آدم صحیح و سالم توی خانه اش بنشیند و به زوزه ی باد گوش بدهد. صدای بادِ دیوانه و بارانی که وحشیانه می بارید، جوری که حتی رودِ خشک هم دوباره پر از آب می شد. تازه بهترین قسمتش بعد از همه ی این حرف ها بود؛ یعنی صبحِ بعد از توفان، وقتی هوا عطرِ اولین روز خلقت را می گرفت: رایحه ی آفرینش و مریم گلی را. خورشید از پشت ابرها بیرون می زد و می توانستی همه ی تغییراتی را که توفان به وجود آورده ببینی؛ صندلی هایی که باد این ور و آن ور انداخته، درخت های سیراب از باران، و زمین هنوز نمناک را.
لاکی فکر می کرد آن روز صبح مادرش هم داشته همین کار را می کرده. یعنی هوای تازه را نفس می کشیده و چشمش به آسمان بوده که پایش بی هوا روی سیم برق می رود و درجا می میرد.

اصلاً همین اتفاق بود که از لاکی یک نگهبان ساخت. کسی که حواسش بود تا برای دیگران اتفاق خطرناکی نیفتد. کسی که همیشه مراقب بود و کوله اش را همه جا می برد و مدام نشانه های خطر را می پایید.
چون چیزهای عجیب و غریب؛ چیزهای خوب و بد، درست وقتی رخ می دهند که اصلاً انتظارشان را ندارید.



نظرات کاربران درباره کتاب نیروی برتر لاکی