فیدیبو نماینده قانونی متخصصان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چکاوک

کتاب چکاوک

نسخه الکترونیک کتاب چکاوک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۹۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چکاوک

کسی را می شناسم از تبار ناکجا آباد کسی غمگین کسی با یک قلم یک تخته یک حجره کسی را می شناسم آشنا اما غریبانه کسی با عشق هم پیمان کسی را می شناسم در تب دنیا نمی گنجد نمی میرد بلی هرگز نمی میرد کسی یک مرد کسی با حجره اش با تخته و چوبش کسی استاد وار اما کسی با چهره ای خاموش کسی روشن کسی با کوله باری درد کسی کز من نمی داند ولی من خوب می دانم کسی یک مرد

ادامه...
  • ناشر متخصصان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چکاوک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شِکوه

زمین تنها نگاهم را به دریاها نشان داده
واین تنهایی ام را..اشک هایم را
نمی خواهد که با من یار باشد بخت و با من جنگ دارد عشق..
منی کز عشق جان دارم
جنون و جنگ و جور وجهل دنیا را کجا طاقت توان آورد؟
نمی بیند کسی مرگ زمینی های عاشق را؟؟
نمی خواهد بفهمد من کمی تنها کمی باید جلو می بودم از دنیا
مرا از عشق دزدیدند
و خود اکنون بهشتی از کف دنیا ربوده عیش می ورزند
خدایی کو که حق را بستد از ایشان
همانهایی که در عیشند و نی در فکر یک بیچاره چون من کز غم یاران جنون می پرورد در جان
خدایی کو که حق را بستد از ایشان
و یاری کو که حق را کاو حقیقت را بداند باز گزدد باز...
و با خود دل به بار آرد و غم با خود به بند آرد
هزاران در به رویم باز و از هر در غمی آید بسی پربار
نمی خواهد کسی بامن بماند حیف
و این بود ارمغان عشق پاکی کز جهان سر بود
و تنها ارمغان یاری یاران و هم کیشان
خدایی کو که حق را بستد از ایشان...

خیال

آه ای شهزاده ی خوشبختی ام رویای بی پایان
در تلاطم دست و پای افشان
در فراز خواب تنهایی تو را دیدم
ای نهایت در منه بی منتها
ای همای عشق
ای صفای زندگی با من بمان تا زندگی در من روان باشد
با من اینسان جاودانی شو
لایق احساس پاکت کیست جز احساس من
از تبار عشق می آیی و من شهزاده ی خاک دو چشمانت
در نفس هایم تو همراه هوا جاری شدی در قلب تاریکم
روشنی در من فرود آمد
دیگر از این حادثه تنها تو را دارم تو را ای عشق
قصه هایت رگ به رگ در قلب من جاریست
آه این رویا تمام خوابمان را بین صد افسانه قسمت کرد
مرگ در عشقت نمی گنجد
اضطراب بودنت را مرگ با خود برد
من تو را در قصه های آخرم خونین نوشتم عشق!
آبی دستان تو تا من رها می شد
دیگر اکنون نام من دریاست
ماهی چشمان تو در من پریشان بود
من تو را دارم ولی تنها خیالت را
بی گمان من در خیالت غرق خواهم گشت
من دگر تنها تو را دارم تو را ای عشق...
من دگر تنها خیالت را تو را ای عشق.......

مرد

کسی را می شناسم از تبار ناکجا آباد
کسی غمگین
کسی با یک قلم یک تخته یک حجره
کسی را می شناسم آشنا اما غریبانه
کسی با عشق هم پیمان
کسی را می شناسم در تب دنیا نمی گنجد
نمی میرد بلی هرگز نمی میرد
کسی یک مرد
کسی با حجره اش با تخته و چوبش
کسی استاد وار اما کسی با چهره ای خاموش
کسی روشن
کسی با کوله باری درد
کسی کز من نمی داند ولی من خوب می دانم
کسی یک مرد

خیانت

ما در کدام حجله ی غم آرمیده ایم
زین پس کجاست قصه ی آغاز این غروب
ما مرده به دنیا نیامدیم
پس کی از این تلاطم دنیا رها شدیم؟
آری هنوز قلعه ی من ناگشودنیست
آری هنوز جنگ میان من و غروب
آرام در مقابل چشمان من خزید
یک مرگ بی نظیر
خائن بخوانمت؟
من از جهان مرگ و خیانت فراترم
خائن نبوده ای...
خائن نبوده ای که مرا برملا کنی
ما در کدام حجله ی غم آرمیده ایم
ما را به عقد مرگ زمان در می آورند
تا سر کنم به عشق
تا سر کنی به عشق و به تنهایی و گناه
ما را به فتنه های خیانت کشانده اند
من سرنگون شدم
اما خیانت از من عاشق نمی رسد
خائن نبوده ام
خائن نبوده ای....

انتظار

جهان انتظار تو را می کشد تا بیایی جهانی ترین قصه ی آسمان!
تو می آیی از انتهای زمان
زمانیکه دستان رنگین کمان
تو را می نویسند بر بال پروانگان
زمان انتظار تو را می کشد
وفانوس دریای شب
غریبانه پر می شود از سکوت مریدان تو
و شب با شکوهش به زانو می افتد که باور کنی
کسی هست در انتظار سحرگاه عشق
تو می آیی آن دم که باران به روی تمام درختان شب
به رنگ سحر می نویسد: جهان انتظار تو را می کشد
و این موج طوفانی عشق با من عجین می شود
که باور کنم
جهان انتظار کسی چون تو را می کشد
تو خورشیدوار از پس سایه ها می رسی
و گویی که دنیا طلوع می کند
و گویی زمین نور باران شده
زمین انتظار تو را می کشد
تو می آیی آن دم که با لحظه ها می نویسند از انتظار
و هر لحظه با نام پاکت
جان می دهند
و از نای جان"یا لثارات" سر می دهند
بدان لحظه ها انتظار تو را می کشند
و وقتی بیایی
خدا از دیار نهان مانده در پشت شهر گناهانمان می رسد
خدا از پس شهر هایی که گم بود سر می رسد
و حتی خدا هم
خدا انتظار تو را می کشد
در این قصه هایی که هر شب تو را می کُشند
و این روزهایی که از شب پریشان تر است
در این لحظه های غمین گرفتار شب
بدان
این جهان انتظار تو را می کشد

مرگ

به توانایی یک عشق قسم می دهمت مرگ مرا باور کن
و به پرچین نگاهی که دگر نیست امیدی منشان
و دگر چشم به این خانه ی متروک ندوز
همه رفتند، ومن زیر پشیمانی تو خاک شدم
و تو تاوان پشیمانی یک عشق شدی
وتو تاوان عظیمی که به هر لحظه تو را پس دادم
و نفس های تو پر می شود از سم دروغ:
باز می گردم از این فاصله ها
نفست فاتحه ی شعر مرا می خواند
به توانایی این شعر شهادت دادند
پیچکانی که سر از قله ی اقرار به در می آرند
ناوادانی که پر از قطره باران شده بود
و گلانی که جوان می میرند...
و زمانیکه جهان مُهر خیانت به خودش می کوبد
گله ای نیست از آنان که خیانتکارند
و کسانی چون تو
پس از آن مهر سکوت است و دهان
به توانایی یک عشق قسم می دهمت مرگ مرا باور کن
و بدان لحظه ی آغاز غروبی ست که خود ساخته ای
که شب از پهنه ی یک دشت به رویا تابید
و تو تاریک شدی
و من از قصه ی تاریکی شب جا ماندم
و به خورشید غریبانه ی یک روز دگر دل بستم
و ازاین فاصله کمبود شبت حس می شد
گرچه این فاصله رویای مرا با خود برد
وتو را آتش زد
و تو خاکستر یک عمر پشیمانی این عشق شدی
دود این آتش و خاکستر تو چشم مرا کور نمود
و دگر بازی دیوانگی و عشق و دو چشم
و نگاهی که دگر نیست به امید دروغان تو تا صبح به در بنشیند
به پشیمانی یک عمر قسم می دهمت مرگ مرا باور کن...

آه

من از عشقت نمی ترسم
مرا از عشق ترساندی و اکنو در خیال عشق می میری
من از مرگت در این رویای بی پایان نمی ترسم
تمامت در من از اعماق من جاریست
و من هرگز نمی ترسم...
دگر هرگز نمی ترسم از این رویای خونین دل
که هر شب جان من با خود به یغما می برد تا صبح...
و من هرگز نمی ترسم از آن آلوده شب هایی که چشمانت خیالی شوم در چشمان من رویاند
و من هرگز نخواهم گفت دلتنگ نگاه بی حیایت می شوم هرگز
و از چشمان تو بی دین نخواهم گشت
دگر در جان من مردی
و روحت می رود در قعر چاهانی که یوسف های روحم را در آنجا بی نشان کردی
و روحت میرود در مرگ
جزای مرگ وار عشق در جانت نمی افتد ولی آتش به جان خواهی گرفت از درد
و دردی سخت کز آه نفس سوز صدای سوخته سودابه می خواند
و نفرینم اثر خواهد نمود از عشق در جانت و هر شب آرزوی مرگ خواهی کرد
و می دانی که باید کیفری پرداخت
و هر شب تا به صبح از خواب می خیزی به دنبالم
ولی هرگز نخواهی یافت جانی را که خود سوزانده ای با عشق
و من هرگز نمی بخشم تو را تا عبرتی باشی برای همسفرهایی که در کوچند و از دوری نمی میرند
و هرشب در پی ام می گردی اما هیچ می یابی
و هر شب آرزوی مرگ خواهی کرد...

راز من

صدای گریه هایت می رسد از دور
خانه ای در بی کسی هایت نمی سازی
در خیالت چشم هایم می رسد از راه
کلبه ی درویشی ات را می کند پر نور
باز آهی از پشیمانی
باز برخود می فرستی لعنت و نفرین:
ای دل مغرور...
باز هم یادت می آید روزهایی که مرا در خود شکستی سخت
صحنه ای از بی کسی هایم و رفتن های پی در پی
صحنه ای منفور...
چشم هایت قاب پر آبی که غرقت می کند در حسرت دیدار...
قاصدک هایت به دیدارم برای دیدنت در فرصتی دیگر که خواهم داد،
می شود مامور...
ساز های گریه های بی دریغت در خفای خانه ات خوابید
-
پشت غم مستور -...
می روی با کوله ای از قاصدک هایی که برگشتند
بی خبر از خانه ی محبوب
می روی مغموم...
راز من مسکوت...

نقال...

خنده های بی نظیر قصه اش خاموش
گریه اش هر آدمی را می کند مدهوش
قصه هایش سرد...
خانه ی بی خانمان ها بود
لیک باید رفت تا آبادی دیگر
باز اگر باشد نگاهی گرم....
در ورای آب های سرد جوباران
خنده ای آرام
رفت تا داغش بسوزاند تمام سبزه زاران را
تا بماند بر دل بی سرپناهان داغ سوزانش
خانه ی بی خانمان ها بود
حرف های گرم جوشانش...
هر درخت از شاخه اش یک میوه می چیند
بهر آرام یتیمانش
سبزه زاران،جویباران،کوهساران،جنگل و باران...
در فراق خنده اش خاکستری شد رفت
باد با خود برد خواب ماهیان قرمز حوض صدایش را
شهر در خوابی جنون افروز
هر کسی در گوشه ای مغموم
چای خانه قهوه خانه راه ها مسدود
شب صدایی در میان جیر جیر شاخه ها کم بود
یک نفر کم بود
کودکان بی خواب و سرکش، گفتی از خیل عروسک های ناز خوابشان محبوبشان گم بود
گریه ی یک پیرزن در گوشه ای از شب دما دم بود
شاخه های سرد خشکیده به یمن رفتنش خم بود
قصه گو آرام زیر خاک سرد قصه خوابیده، به دور از رنج و ماتم بود...

طلسم

تمام قصه های من دوباره بند می شود به یک نفس
نگو که می روی زمن
من عاشقانه پای انتظار مانده ام ولی
تو می روی از این قفس
دوباره با تمام آنچه می نویسم آمدی
نگو که می روی ز من
طلسم می شود تمام خنده ها هر آن زمان که می روی
دوباره بخت یار من نمی شود
طلسم این فسانه وا نمی شود
کسی مر ا به اوج مرگ می برد
و سهم من دوباره از تمام عشق:
همینکه صبر می کنم
همینکه صبر می کنم
همینکه صبر می کنم
خدا ز راه می رسد
به من فنون عشق یاد می دهد
و هرگز از کنار من نمی رود
و سهم من از این فسانه یک طلسم
که باز هم نمی شود
و باز هم نمی شود
و باز هم نمی شود

ندای عشق

هر آن زمان که می نویسی از دلت
به پای مرگ می رسم
تمام جان من سرشته شد به عشق
ندای عشق می رسد:
سزای تو همینکه دور مانده ای!
کسی به پای عشق نعره می زند
فضای خانه ام سکوت
صدای من شکست شیشه های درد خانه ات
صدای من شکست بغض درد جاودانه ات
صدای توست می رسد:
چکاوکی که درد را زمن گرفت
ترانه های مرگ را زمن گرفت
من عاشقت شدم و تو تمام روز های من کنار من نشسته ای
امید بسته ام به تو
امید را ز من مگیر...
و آرزوی من همینکه در نگاه عاشقت
تمام تیره های من به روشنی بدل شود
نظاره کن
که بی تو هرگز این ترانه ها نبود
نگاه کن!
که از تو خانه ای پر از ندای عشق ساختم
فقط به یمن بودنت

نظرات کاربران درباره کتاب چکاوک