فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رابین هود

کتاب رابین هود

نسخه الکترونیک کتاب رابین هود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رابین هود

دوران شاه ریچارد اول... در این دوران دزدان و یاغیان فراوانی وجود داشتند، از جمله رابرت هود و جان کوچولو، دزدان معروف که در جنگل زندگی و اموال ثروتمندان را غارت می‌کردند. آنها جز کسانی که بهشان حمله کرده بودند یا برای مقاومت و دفاع از خود کسی را نمی‌کشتند. رابرت صد مردِ بلندقد داشت و با کما‌‌نگیران فاسدی که در خدمتش بودند، چهارصد مرد، حریفشان نبودند و جرأت نمی‌کردند متعرضشان شوند. او تحمل نمی‌کرد که به زنی ستم شود یا آزاری به او برسد، از سر اموال فقرا می‌گذشت و از اموالی که با دزدی از صومعه‌ها و خانه‌ی ثروتمندان به دست آورده بود فراوان به آنها می‌بخشید. بزرگان برای غارت و چپاول سرزنشش می‌کردند، اما تمام راهزنان او را شاهزاده‌ی خود و مهربان‌ترینِ دزدان می‌دانستند...

ادامه...

بخشی از کتاب رابین هود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی
جان بُین(۲)

پیش از آنکه حتی خیال رمان نوشتن به سرم بزند، پیش از آنکه حتی به فکر بیفتم داستان کوتاهی بنویسم، یک نمایشنامه نوشتم. نمایشنامه ی اقتباسی از داستان رابین هود که خیلی خیلی خیلی، تحت تاثیر کتابی بود که اکنون در دست گرفته اید. بازگویی ماجراهای رابین هود توسط راجر لنسلین گرین.
دوازده سالم بود. تکلیف کلاس نمایش مدرسه این بود که نمایشی پانزده دقیقه ای برای آخر سال اجرا کنیم و من نویسنده و کارگردان نمایش شده بودم. (فکر کنم در طول تمرین ها کلاه خاصی هم سرم می گذاشتم.) من یاغی جنگل شروود را انتخاب کردم، چون یکی دو سال پیش نسخه ای از کتاب گرین را، همراه با خلاصه ی "شورش در کشتی بونتی(۳) " و "جزیره ی گنج" آر. ال. استیونسون(۴) برایم گرفته بودند و این کتاب به ندرت از دستم می افتاد.
همه ی بچه ها یک داستان ماجراجویانه ی خوب را دوست دارند و داستان هایی که هیجان انگیزتر از داستان رابین لاکسلی باشند زیاد نیستند، داستان پسری نجیب زاده که نجیب زاده های شرور حاکم بر انگلستان او را وادار به زندگی در جنگل می کنند. این دستمایه ی یک افسانه است، اما علاوه بر آن نمونه ی یکی از ساده ترین مضمون های داستان سرایی هم هست؛ نبرد خیر و شر.
زیبایی کتاب گرین در این است که هر ماجرا به شکل داستانی کاملاً مستقل ارائه شده، و به این ترتیب بعد از خواندنش می توانید از هر جا که خواستید داستان را شروع و بعد رها کنید و بخش هایی را که دوست دارید دوباره بخوانید. «نجات ویل اسکارلت» بخش لذت بخشی است، به خصوص وقتی که نقشه ی هوشمندانه ی رابین برای نجات او موثر واقع می شود. «پیکان نقره ای» داستانی است که هیجان مسابقه ی کمانگیری را با ترس در هم می آمیزد؛ ترسی ناشی از این آگاهی که همه هر لحظه ممکن است دستگیر شوند. داستان «جادوگر پِیپِلویک(۵)» عناصر اسرارآمیزتری دارد که بیش از آنچه انتظارش را داشتید تکانتان می دهد.
به سختی می شود تصور کرد که آدم، عضو دار و دسته ای بهتر از مردان سرخوش باشد. نام جان(۶) کوچولو، پدرتاک و دوشیزه ماریان به افسانه ها پیوسته اند، اما شخصیت محبوب من همیشه "ماچ"، پسر آسیابان بوده است. گوش ماچ کمی سنگین بود و همیشه خودش، و در نتیجه کارهایش، دیگران را توی دردسر می انداخت؛ اما چنان رابین هود را مثل قهرمانی می پرستید که من بیشتر از همه با او همذات پنداری می کردم. به همین دلیل بود که وقتی برای نقش های نمایش مدرسه بازیگر انتخاب می کردم، نقشش را برای خودم نگه می داشتم.
درست همان طور که تمام قهرمان های جنگل شروود به دقت توصیف شده اند، شخصیت های منفی هم به وضوح شخصیت هایی نامردند. آیا واقعاً ممکن است شخصیتی کینه توزتر از داروغه ی حریص و بی وجدان ناتینگهم(۷) وجود داشته باشد؟ یا چاپلوس تر از «سر گای گیزبورن» پلید و شرور؟ هیچ وقت نفهمیدم وقتی هر بار از مردانی که ازشان متنفر بودند رودست می خوردند، چطور می توانستند همچنان موقعیت و مقامشان را حفظ کنند.
پیام اخلاقی اغلب این قصه ها این است که مهم نیست چه کسی در جایگاه حکمران قرار گرفته، مهم نیست تصمیمات کی دیگران را به بردگی و فقر کشانده، مرد خوش قلبی که سعادت دیگران را به سعادت خود ترجیح دهد همیشه پیروز است. در مورد رابین هود هم همین طور است؛ کسی که از ثروتمندان می دزدد و به فقرا می دهد و به این ترتیب، قهرمان همه می شود.
اما باید به یاد داشته باشیم که رابین تنها به خاطر خود با قدرتمندان مبارزه نمی کند. «پرنس جان» و افرادش در نبود شاه، کشور را به نابودی کشانده بودند، اما داستان هنگامی به اوج خود می رسد که ریچارد شیردل(۸)برمی گردد؛ کسی که رابین و گروه مردان سرخوش قسم خورده اند تا پایان عمر با او هم پیمان باشند.
وقتی بچه بودم، هر بار که این کتاب را می خواندم، نگران فصل آخر، «آخرین پیکان» بودم. همیشه دوست داشتم رابین به راهش ادامه دهد و ماجراهای بیشتری بیافریند تا بتوانم تعداد بیشتری از آنها را بخوانم، اما متاسفانه چنین اتفاقی نمی افتاد. با این حال، حیرت انگیز است که می بینیم افسانه ی او چطور در فیلم و تلویزیون و کتاب های دیگر به حیات خود ادامه می دهد. به نظر می رسد همیشه جا برای داستان های بیشتری از قهرمان جنگل شروود وجود دارد. شاید باید بروم و نمایشنامه ای را که سال ها پیش نوشتم پیدا کنم.

یادداشت نویسنده
درباره ی منابعی که موضوع داستانش را از آنها گرفته است

بازگویی ماجراهای رابین هود با نوشتن «شاه آرتور و شوالیه هایش» خیلی فرق دارد. شعرها و داستان های غنایی عصر آرتور، حتی اگر آثار مالوری(۹) را آخرینشان به حساب آوریم، یک کتابخانه را پر می کنند، کتابخانه ای که در آن بعضی از بزرگ ترین آثار ادبی جهان به چندین زبان یافت می شود.
رابین هود کسی مانند مالوری نداشت و شاعران اندکی به او پرداخته بودند. اثر غنایی منظومی متعلق به قرون وسطی وجود دارد که نام آن «حرکت کوچک رابین هود»(۱۰) است؛ مجموعه ای از ترانه هایی که بیشترشان شعرهایی بسیار ضعیف و سطحی اند و بعضی از آنها شاید حداکثر در قرن هجدهم نوشته شده باشند. یک نثر بر اساس این ترانه ها و دو نمایشنامه نوشته ی آنتونی ماندِی(۱۱)، نمایشنامه نویسی هم عصر شکسپیر، به نام «سقوط رابین، ارلِ هانتینگدون»(۱۲) و «مرگ رابین، ارلِ هانتینگدون» تقریباً تنها آثاری اند که می توانیم آنها را آثار اصلی درباره ی رابین هود به شمار آوریم. اگر چند اثر کوتاه به شکل نمایشنامه های مردمی مربوط به قرون وسطی که تنها دنباله روی ترانه های موجود بودند، حضوری کوتاه در نمایشنامه ی «جورج گرین، کمانگیر وِیکفیلد» نوشته ی رابرت گرین(۱۳) نثری عاشقانه و درست موازی با آن و حضوری کامل تر در نمایشنامه ی روستایی «چوپان غمگین» نوشته ی بن جانسون(۱۴) را هم به این بیفزایم منابعمان کامل می شوند.
جوزف ریتسون(۱۵)در پایان قرن هجدهم این ترانه ها، شعرهای غنایی و نمایشنامه ها را جمع آوری و از نو چاپ کرد و پس از آن بود که رابین هود راه خود را به ادبیات واقعی یافت. با این حال، تمام خوانندگان آیوانهو(۱۶) قبول داشتند که او در بهترین وضع هم شخصیتی فرعی بود. توماس لاو پیکاک(۱۷) با کمک بیشتر ترانه ها، و با نگاهی به پس زمینه ی نمایشی، طرح کلی بهترین داستان نوشتاری که تا به حال درباره ی رابین هود نوشته شده است، داستان «دوشیزه ماریان» ( ۱۸۲۲ ) را ریخت و از همین منابع (که پیکاک و اسکات چیزهایی هم به آنها افزوده بودند) در خلق نمایشنامه ی «جنگلیان» ( ۱۸۸۱ ) نوشته ی تنیسون(۱۸) استفاده کرد؛ ترکیبی تازه و لذت بخش از دستمایه هایی قدیمی، که نه شعر بود نه نمایشنامه. قرن بیستم بود که بهترین نمایشنامه ی منظومی که رابین تا به حال قهرمانش بوده را به ما داد، نمایشنامه ی رابین هود نوشته ی آلفرد نویز (۱۹۲۶، که در همان سال اجرا شد).
البته نمایشنامه‎ ها، اپراها و داستان های ماجراجویانه ی کم اهمیت دیگری هم بوده اند که به ادبیات رابین هود اضافه شده اند. اما بیشترین کتاب هایی که در صد سال گذشته درباره ی او نوشته شده اند شامل اشکال مختلفی از بازگویی های افسانه های قدیمی اند و هیچ کدام در قفسه ای که «کتاب آبی پریان»(۱۹)، «قهرمانان»(۲۰) و «داستان های جنگل تنگلوود»(۲۱) اشغالش کرده اند جای ثابتی ندارند.
کتاب من بر اساس مدارک معتبر است، اما این مدارک معتبر به ماندِی یا ترانه ها محدود نمی شوند. آنها پایه ی اصلی کار من هستند، اما در جاهایی از دیگر منابع ادبی هم یاری گرفته ام، از نویز و تنیسون، همین طور پیکاک و اسکات یا جانسون و گرین. از منابعم بیشتر برای طرح کلی داستان استفاده کرده ام، اما گفتگوها هر جا که ممکن بوده بر اساس ترانه ها، گاهی بر اساس نمایشنامه های اولیه، یکی دو جا از پیکاک و در یک بخش مشخص از اسکات هستند.
چهار فصل اول شاید نشانگر متنوع ترین نمونه های شیوه های ادبی باشند. فصل ۵ تا ۱۵ تقریباً به طور کامل داستان «حرکت کوچک» و ترانه ها را دنبال می کنند، اما با انتخاب و مقداری ترکیب و دسته بندی دوباره. فصل ۱۶ از دو صحنه ی «جورج گرین» بهره می جوید، فصل ۱۷ ترانه ای را با فصلی از پیکاک ترکیب می کند. فصل ۱۸ بر پایه ی «چوپان غمگین» است (اما با پایان خودم، چون پایانی که اف. جی. والدرون۱ در قرن هجدهم نوشته نامناسب به نظر می رسید. ترانه ی پایان فصل، نوشته ی والدرون است). فصل ۱۹ دو ترانه را با هم ترکیب می کند. فصل ۲۰ از «آیوانهو» انتخاب و تغییرات اندکی در آن داده شده تا با طرح کلی ام هماهنگ شود. فصل ۲۱ بیشتر از ترانه هاست، اما اینجا تمام منابع به هم نزدیک می شوند، آدم می تواند جملاتی در شرح ماجرایی مشابه را پیدا کند که تقریباً در متن های اسکات، پیکاک، تنیسون و نویز مانند همند. فصل ۲۲ از ترانه ی رابین هود و راهب، احتمالاً بهترین ترانه ای که در میان اشعار به چشم می خورد، و ماجرایی نوشته ی نویز بهره جسته است و دو فصل نهایی تقریباً به طور کامل از ترانه ها هستند ، «مرگ رابین» تنها نشانی از تاثر یا تراژدی در تمام آثار ادبی قدیمی است که درباره ی این موضوع نوشته شده است. مقدمه و موخره هم بر اساس ترانه ها هستند، اما دومی از منبع خود دور است و تنها از آن الهام گرفته است.
درباره ی صحنه ای که داستان در آن اتفاق می افتد و انتخاب قلمروی ریچارد اول، راه اغلب نویسندگان و سنت را دنبال کرده ام، اما باید به یاد داشته باشیم که تاریخ، تاریخ افسانه ای است، و فکر نمی کنم که صحت زیاد در پس زمینه ی تاریخی داستان کمکی کند. ترانه ها هیچ تعهدی به زمینه ی تاریخی ندارند؛ بعضی از آنها رابین را در قلمروی ریچارد قرار می دهند، در حالی که بعضی دیگر او را در یکی از قلمروهای ادوارد و حتی بعضی او را در دوران هِنری هشتم(۲۲) گذاشته اند. جغرافیا هم جایی در ادبیات ترانه ها ندارد، رابین می تواند صبح پیاده از ناتینگهم فرار کند، همان روز بعد ازظهر در لنکشایر(۲۳) باشد و هیچ کدام از ترانه نویسان هم به خودشان زحمت نداده اند بپرسند اسقف هرفورد(۲۴) توی جنگل شروود چه کار می کند. من بعضی از اشتباهات فاحش تر را اصلاح کرده ام، تعداد تیرهای به هدف نشسته ی رابین را هم کم کرده و دست کم به تعدادی رسانده ام که باور پذیر باشد.
می گویند «خیلی ها درباره ی رابین حرف می زنند؛ در حالی که او هیچ وقت تیری از کمان رها نکرده.» من دست کم با او در جنگل شروود خیالی زندگی کرده ام و فکر می کنم گزارشی حقیقی از زندگی و کارهایی که انجام داده با خود آورده ام. داستان رابین هود داستانی است که هرگز از بین نمی رود و همیشه شعله ی خیال را روشن می کند. این داستان هم مانند داستان های کهن پریان، باید دوباره و دوباره نقل شود، چون مانند آنها سحرآمیز است و تعداد اندکی از ما ممکن است مسحورش نشویم.

به عادت همیشگی ندا سر داد، ندایی ضعیف و دور
در شروود، در شروود، نزدیک سحر.

راجر لنسلین گرین

دوران شاه ریچارد اول...
در این دوران دزدان و یاغیان فراوانی وجود داشتند، از جمله رابرت هود و جان کوچولو، دزدان معروف که در جنگل زندگی و اموال ثروتمندان را غارت می کردند. آنها جز کسانی که بهشان حمله کرده بودند یا برای مقاومت و دفاع از خود کسی را نمی کشتند.
رابرت صد مردِ بلندقد داشت و با کما نگیران فاسدی که در خدمتش بودند، چهارصد مرد، حریفشان نبودند و جرات نمی کردند متعرضشان شوند. او تحمل نمی کرد که به زنی ستم شود یا آزاری به او برسد، از سر اموال فقرا می گذشت و از اموالی که با دزدی از صومعه ها و خانه ی ثروتمندان به دست آورده بود فراوان به آنها می بخشید. بزرگان برای غارت و چپاول سرزنشش می کردند، اما تمام راهزنان او را شاهزاده ی خود و مهربان ترینِ دزدان می دانستند...

استو(۲۵): سالنامه ی انگلستان، ۱۵۸۰

۱. شبح نیک شروود

شروود در گرگ و میش، رابین هود بیدار است؟
سایه هایی تیره و ترسناک در پهنه ی سحر سر می خورند،
سایه های گوزن خالدار، در رویای بامداد،
در رویای مرد اسرارآمیزی که در شیپور اسرارآمیزی می دمد.

آلفرد نویز: شروود ( ۱۹۰۳ )

شاه ریچارد اول، ریچارد شیردل، در سال ۱۱۸۹ به تخت نشست، اما خیلی زود تخت خود را ترک کرد و به جنگ رفت. خبر دردسر و شورش به گوشش رسید و او را به وطن فراخواندند، اما در طول راه دستگیر شد و در جایی نامعلوم به زندان افتاد و فقط تعداد اندکی از مردم انگلستان باور داشتند که روزی به آنجا برگردد.
ریچارد هنگام ترک انگلستان، اسقف «ایلی» را جانشین خود کرد، اما خیلی زود برادر بدجنس شاه، پرنس جان، به اسقف اتهام خیانت زد، وادارش کرد به خاطر حفظ جانش فرار کند و خودش حاکم کشور شد.
جان مردی ظالم و بی رحم بود و بیشترِ افرادش هم به بدی خودش بودند. آنها پول لازم داشتند، خودش پول لازم داشت و آسان ترین راه به دست آوردن پول این بود که به مرد ثروتمندی تهمت خیانت یا قانون شکنی بزنند، فراری اش دهند و خانه یا قلعه و تمام دارایی هایش را صاحب شوند، چون یک یاغی فراری نمی توانست مالک چیزی باشد و هر کسی که او را می کشت جایزه می گرفت.
هنگامی که پرنس جان زمین‎ های کسی را تصاحب می کرد، معمولاً یکی از افرادش را جای او می نشاند، البته به شرطی که آن مرد مقدار زیادی پول به پرنس می داد. افراد پرنس جان اهمیتی نمی دادند که این پول را چطور به دست می آوردند و برایشان آسان ترین راه به دست آوردن پول این بود که آن را از کشاورزان، دهقانان و حتی از رعیت ها بگیرند. نه تنها شوالیه ها و اربابان تازه به دوران رسیده ی پرنس جان چنین کاری می کردند، بلکه بسیاری از اسقف ها و راهب های طرفدارش، یا کسانی مثل نجیب زادگان و بارون های بذداتی هم که دنبال منافع خودشان بودند دست به این کار می زدند.
داروغه های بسیاری هم بودند که پرنس جان در مقابل دریافت پول، برای حاکم کردن نظم و عدالت در شهرها و روستاها به داروغگی منصوبشان می کرد و معلوم است که داروغه مجبور بود این پول را از یکی ضعیف تر از خودش به چنگ آورد و هر چقدر هم که فرامین پرنس جان ظالمانه و ناعادلانه بود آنها را اجرا کند.
داروغه ی ناتینگهم، شهر کوچکی در حاشیه ی جنگل شروود، چنین آدمی بود و معلوم است هنگامی که پرنس جان برای مدتی دربارش را به آنجا منتقل کرد، داروغه حسابی مشتاق بود که وفاداری و سرسپردگی اش را نشانش دهد.
او و افرادش شبی به رعیتی برخوردند که گوزنی کشته بود. داروغه بدون ذره ای رحم و مروت دستور داد کلبه ی مرد بیچاره را به دنبال پول بگردند و وقتی چیزی پیدا نکردند آن را به آتش کشیدند و بعد رعیت بیچاره را نزد او بردند.
داروغه با بدخلقی گفت: «تو از قانون جنگل خبر داری. بسیار خوب، افراد، یکی تان زود آهن داغ کند. او را کور و بعد رها کنید.»
مرد فریاد زد: «نه، نه. این کار را نکنید. هر کاری می خواهید بکنید اما این کار را نکنید. همین حالا بکشیدم. اگر کورم کنید خدا مجازات تان می کند. رحم کنید. رحم کنید.»
پرنس جان راه افتاده بود تا داروغه را ببیند و در این لحظه به گروهی رسید که کنار اخگرهای درخشان باقی مانده از کلبه ایستاده بودند.
بی آنکه برایش اهمیتی داشته باشد پرسید: «این کیست که این قدر بلبل زبانی می کند؟ داروغه ی عزیز، معلوم است اول باید زبانش را می بریدی. باید ساکت و خاموش باشید تا رابین هود شیطان صفت، طبق عادت به کمکش بیاید. فریادهای این مرد شاه را هم در فلسطین بیدار می کند.»
داروغه محکم توی دهن رعیت کوبید و فریاد زد: «ساکت شو، الاغ. باید عقلت برسد که در حضور اعلی حضرت پرنس جان این همه سر و صدا راه نیندازی.»
آه از نهاد مرد بلند شد و گفت: «پرنس جان. پرنس جان. مرا نجات دهید، قربان. محض رضای خدا مرا نجات دهید.»
جان با لحنی عادی پرسید: «این کیست؟ چه کار کرده؟»
داروغه گفت: «بهش می گویند ماچ(۳۵). زمانی آسیابان بود. اما علاقه ی زیادی به گوزن های شاه داشت. ببینید، انگشت اول و دومش قطع شده اند، همین همه چیز را مشخص می کند؛ این یعنی کمانی که خلاف قانون کشیده شده است. حالا دوباره به همین جرم او را گرفته ایم. قانون حکم می کند در صورتی که مردی برای بار دوم گوزن بکشد باید کور شود. بار سوم به دار آویخته می شود. اما تضمین می کنم وقتی کارمان با او تمام شد دیگر سخت بتواند گوزنی را بزند چون کسی را نمی شناسم که بتواند با بو نشانه گیری کند.»
داروغه حسابی به شوخی خودش خندید و پرنس جان هم لبخندکی زد. او به ماچِ پیر و بیچاره که هنوز جلوش زانو زده بود و می لرزید گفت: «خب، مردک.»
ماچ که نفسش بند آمده بود گفت: «خواهش می کنم اعلی حضرت، آسیابم را سوزاندند تا زمین شکار وسیع تری بسازند و راهی به نهر باز کنند تا گوزن ها بتوانند بیایند و آب بخورند. من جز از راه شکار چطور می توانم غذا گیر بیاورم؟ صاف و درست تیراندازی کردن بدون انگشت های کمانگیری سخت است و اگر کسی بخواهد شکار قانونی، مثل خرگوش یا کبوتر وحشی بزند باید صاف و درست تیراندازی کند... من دو فرزند داشتم، یکی از فرط فقر مرد و پسرم، ماچ کوچولو، از گرسنگی گریه می کرد... ما نمی توانیم مثل گاو با علف و سبزی یا مثل خوک با ریشه ی گیاهان زنده بمانیم.»
پرنس جان گفت: «پس تصمیم گرفتی خوراک مقوی تری را امتحان کنی، نه؟ گوزن شاه. راه دیگری وجود نداشت؟ نه نه، آقای داروغه، بگذارید عدالت را در حق او اجرا کنم... رابین هودی که درباره اش داستان سرایی می کردند چه شد؟ ملاک یا نجیب زاده ای که در یک خانواده ی ساکسون قدیمی به دنیا آمده و احمق دیوانه، به کثافت هایی مثل تو و اطرافیان قانون شکنت کمک می کند، خودش گوزن های شاه را می کشد و حتی چند وقت پیش کیسه ای پول را توی راه دزدیده بود... خب، کجاست؟ از آن مهم تر، کیست؟ جوابم را بده تا چشم هایت را نجات دهی و همان طور که تردید ندارم، روزی با چشم های خودت راهی را که به سوی چوبه ی دار می رود ببینی.»



ماچ گفت: «نمی دانم کیست. رابین هود از جنگل می آید، مردم می گویند او شبح نیک شروود است، و بعد از کمک همان طور بی سر و صدا که آمده بود می گذارد و می رود. هیچ کس او را در نور روز ندیده است...»
پرنس جان با ترشرویی گفت: «اَه، ببریدش و دور از چشم من کارتان را با او تمام کنید. این بی شرف ها بیشتر از طاقت من یا نفع خودشان وفادارند.»
به این ترتیب چهار نفر از افراد داروغه ماچ بیچاره را دور کردند و نفر پنجم سیخ آهنی را از توی آتشِ خانه اش برداشت و دنبالشان رفت. اما ماچ ناگهان با فریادی ناامیدانه خودش را آزاد کرد، شمشیری را از دست یکی شان بیرون کشید و به سوی پرنس جان حمله کرد، ولی به او نرسید، چون تیری با صدایی ناگهانی و ترسناک از پشت سرش رها شد و او را بی جان به زمین انداخت.
پرنس جان گفت: «واقعاً نشانه گیری خوبی بود. هرچند دوست داشتم که فقط زخمی اش کند. یک مرده طعمه ی خوبی برای رابین هود نیست... کی این تیر را انداخت؟»
با این حرف چرخید و دید مرد کوتاه قدی با موهای تیره که روی لباس چرمی قهوه ای اش شنلی سبز بر شانه انداخته است از حاشیه ی جنگل به سویش می آید.
مرد سرش را حسابی جلو پرنس جان خم کرد و گفت: «سرورم، اسم من وُرمَن(۳۶) است، سرپیشخدمت رابرت فیتزوث، کنت هانتینگدون هستم.»
لبخند پرنس جان ناگهان به اخم تبدیل شد و از سر خشم فریاد زد: «کنت هانتینگدون، واقعاً که. قبلاً هم از این مزخرفات شنیده ام. دیوید لُرد کاریک(۳۷) پسر نُرتامبرلند(۳۸) کنت است. این دیگر چه ادعایی است؟»
وُرمن خودش را جمع وجور کرد و گفت: «عذر می خواهم، سرورم، مردم این دور و بر فیتزوث را کنت هانتینگدون می دانند؛ از طرف مادر و رگ ساکسون کنت های قبلی. او ارباب من است، برای همین به نام دیگری صدایش نمی کنم.»
پرنس جان سرش را تکان داد، با لحنی بی رحمانه و موذیانه گفت: «باید بیشتر این کنت قلابی را بشناسم. فکر می کنی آدم وفاداری باشد؟»
وُرمن با منظور خاصی گفت: «بله، به شاه ریچارد.»
جان خرناسی کشید و گفت: «ریچارد، ریچارد، همه جا ریچارد. ریچارد مرده، یا دارد جایی توی دخمه ای می پوسد و با مرده فرقی ندارد. آن آوازه خوان دیوانه، بلاندل(۳۹) هیچ وقت پیدایش نمی کند. شاه از هر جهت منم، و تنها عنوان شاهی را ندارم... این فیتزوث، ثروتمند است؟ زمین های زیادی دارد؟»
وُرمن گفت: «زمانی زیاد بود، اما حالا فقط خانه و زمین های لاکسلی(۴۰) برایش مانده اند. بقیه زمین ها را فروخته.»
پرنس جان با صدای بلند گفت: «ها، پس باید صندوق هایش پر از طلا باشد.»
وُرمن جواب داد: «حتی من هم که پیشکارش هستم نمی دانم، فقط این را می دانم که به دلیلی به پول نیاز دارد، هر چند دلیلش را پیش خودش نگه می دارد و در خانه اش کسی جز دوست و خدمتکار شخصی اش ویلیام اسکَت لاک(۴۱) از آن باخبر نیست.»
پرنس جان پرسید: «چطور می توانم بدون آنکه بشناسدم ببینمش؟ اگر حرفی از خیانت شنیده بودم... خب، می توانستم ببینم چی توی آن صندوق هاست... و تو دوست عزیزم هم از این کار سودی می بری، البته اگر راستگو و رازدار باشی.»
وُرمن گفت: «علیه اربابم کاری کنم؟ آیا می توانم به او خیانت کنم؟... اما خب، وظیفه ام در برابر شما، قربان، سنگین تر از دیگر وظایفم است... پس بهتان می گویم چطور می توانید این کار را انجام دهید. فردا قرار است کنت رابرت در صومعه ی فانتینز(۴۲) با لیدی ماریان(۴۳)، دختر لرد فیتزوالتر(۴۴) ازدواج کند. امشب ضیافت بزرگی در خانه اش لاکسلی هال برگزار می کند، در خانه به روی هر مهمانی باز است و کسی دقت نمی کند که مهمان ها کی هستند. اگر شما و داروغه مخفیانه، در لباس زائرانی که از سرزمین مقدس بازگشته اند و با داستانی طولانی درباره ی شاه ریچارد به آنجا بیایید، می بینید که از شما خوب استقبال خواهند کرد.»
پرنس جان که با تمام نقاط ضعفش، مرد شجاعی بود، گفت: «از این نقشه خوشم آمد. با من بیا آقای عزیز. تو هم جناب داروغه، افرادت را جمع کن و همراهمان بیا. وقت کمی داریم و نمی توانیم تلفش کنیم. آن جسد را رها کنید تا اگر رابین هود از اینجا گذشت هشداری برایش باشد.»

نظرات کاربران درباره کتاب رابین هود