فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رابینسون کروزوئه

کتاب رابینسون کروزوئه

نسخه الکترونیک کتاب رابینسون کروزوئه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رابینسون کروزوئه

اسم من رابینسون کروزو است. در ۱۶۳۲ در شهر یورک به دنیا آمده‌ام. ما سه برادر بودیم و من کوچک‌تر از همه. بزرگ‌ترین برادرم سرباز بود و در جنگ اسپانیا کشته شد. برادر دومم ناپدید شد. روزی او رفت و دیگر برنگشت. والدینم دو پسرشان را از دست داده بودند و نمی‌خواستند سومی را هم از دست بدهند. پدرم می‌خواست من در خانه بمانم و وکیل شوم، اما من عاشق ماجراجویی‌های بزرگ و دیدن سرزمین‌های دور بودم؛ دلم می‌خواست دریانورد شوم! روزی پدرم مرا به اتاق کارش خواست. او مردی موقر با نگاهی جدی و ذهنی تیز بود. پدرم مدتی طولانی با من درباره‌ی رؤیاهایم حرف زد. او به سختی کار کرده بود تا زندگی خوب و راحتی برای خانواده‌اش فراهم کند. چطور می‌توانستم همه چیز را پشت سر بگذارم. در دریاهای ناامن و طوفانی روزگار بگذرانم؟ چیزی در دفاع از خود نداشتم که بگویم. دریانوردی کاری سخت و ترسناک بود. مردان زیادی جانشان را از دست داده بودند. کشتی‌های زیادی غرق و گم شده بودند. تعداد زیادی خانه را ترک کرده و هرگز برنگشته بودند. اما از تصور آن هیجان در وجودم شعله می‌کشید.

ادامه...

بخشی از کتاب رابینسون کروزوئه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: زندگی دریانوردی

اسم من رابینسون کروزو است. در ۱۶۳۲ در شهر یورک به دنیا آمده ام. ما سه برادر بودیم و من کوچک تر از همه. بزرگ ترین برادرم سرباز بود و در جنگ اسپانیا کشته شد. برادر دومم ناپدید شد. روزی او رفت و دیگر برنگشت. والدینم دو پسرشان را از دست داده بودند و نمی خواستند سومی را هم از دست بدهند. پدرم می خواست من در خانه بمانم و وکیل شوم، اما من عاشق ماجراجویی های بزرگ و دیدن سرزمین های دور بودم؛ دلم می خواست دریانورد شوم!
روزی پدرم مرا به اتاق کارش خواست. او مردی موقر با نگاهی جدی و ذهنی تیز بود. پدرم مدتی طولانی با من درباره ی رویاهایم حرف زد. او به سختی کار کرده بود تا زندگی خوب و راحتی برای خانواده اش فراهم کند. چطور می توانستم همه چیز را پشت سر بگذارم. در دریاهای ناامن و طوفانی روزگار بگذرانم؟
چیزی در دفاع از خود نداشتم که بگویم. دریانوردی کاری سخت و ترسناک بود. مردان زیادی جانشان را از دست داده بودند. کشتی های زیادی غرق و گم شده بودند. تعداد زیادی خانه را ترک کرده و هرگز برنگشته بودند. اما از تصور آن هیجان در وجودم شعله می کشید.
گفتم: «پدر، می دانم این شغل خطرناک است. اما احساس می کنم سرنوشت و تقدیر من همین است. متاسفم.»
پدرم به گریه افتاد. از این که ناراحتش کرده بودم، حس بدی پیدا کردم و به همین دلیل تصمیم گرفتم مدتی در خانه بمانم.
تمام تلاشم را کردم تا از داستان های سفرهای بزرگ و هیجان انگیزی که خوانده یا در خیابان ها شنیده بودم، چیزی نگویم. سکوت کردم و از درون سوختم و ساختم و سعی کردم پسری باشم که باعث افتخار او باشد اما راحت نبود. دلم می خواست بر عرشه ی کشتی بزرگی بایستم و بوی اقیانوس را حس کنم. پاهایم مشتاق راه رفتن در سواحل سرزمین های دور بودند. دست هایم نمی خواستند بی کار بمانند و روزهای جوانی ام هدر رود؛ من مشتاق و تشنه ی ماجراجویی بودم. هیچ چیز دیگری نمی توانست مرا خوشحال کند.
چند هفته گذشت. بیش از گذشته مصمم شدم که دریانورد شوم. دلم می خواست شبی از خانه فرار کنم و سوار اولین کشتی شوم و راهی دریاهای دور شوم. اما می دانستم با چنین کاری پدر و مادرم را ناراحت خواهم کرد. درعوض سعی کردم با مادرم حرف بزنم.
گفتم: «مادر، من تصمیمم را گرفته ام. همیشه می خواسته ام دریانورد شوم. کاش شما و پدرم اجازه می دادید که به دریا بروم.»
بعد افزودم: «حالا هیجده ساله هستم. اگر وادارم کنید وکیل شوم یا شغل دیگری یاد بگیرم، فرار خواهم کرد. اما اگر اجازه دهید فقط به یک سفر دریایی بروم، قول می دهم برگردم و هر چه پدر بخواهد، انجام دهم.»
مادرم عصبانی شد و حاضر نشد چنین درخواستی از پدرم بکند. پدر و مادرم از ته قلب مخالف این کار بودند. این پایان حرف ما بود.
مادر و پدرم تمام تلاش خود را کردند تا نظرم را در مورد سفر تغییر دهند. آن ها قول دادند اجازه دهند به هر مدرسه ای که می خواهم بروم. گفتند هر شغلی که بخواهم، می توانم انتخاب کنم. تمام پیشنهادهای آن ها را رد کردم. تنها رویا و خواسته ام این بود که به دریا بروم. خواسته ی دیگری نداشتم.

فصل ۲: نخستین سفر من

حدود یک سال بعد پدرم مرا به شهر هال فرستاد تا برایش کاری انجام دهم. وقتی به آن جا رسیدم، یکی از دوستان قدیمی دوران مدرسه ام، جان را دیدم. پدرش ناخدای یک کشتی بود که می خواست به لندن برود.
به او گفتم: «تو خیلی خوشبخت هستی! همیشه دلم می خواست دریانورد شوم. اما پدر و مادرم اجازه نمی دهند.»
ـ رابینسون، تو آن قدر بزرگ شده ای که برای خودت تصمیم گیری کنی. چرا به نظر آن ها اهمیت می دهی؟ همین حالا شغلی در کشتی پدرم به تو پیشنهاد می دهم. چرا با ما نمی آیی؟
به خودم گفتم: «بله! این بهترین فرصت است!»
ـ بسیار خب، جان! متشکرم، خیلی دلم می خواهد بیایم.
گرچه پدر و مادرم ناراحت می شدند اما نمی توانستم تمام عمرم را برای خوشحال کردن آن ها هدر بدهم. سرانجام دریانورد شدم!
صبح خیلی زود آن جا را ترک کردیم. به محض طلوع خورشید بادبان ها را بالا کشیدیم و راه افتادیم. امواج دریا کشتی را تکان می داد و به این طرف و آن طرف می برد. به شدت دریازده شدم. علاوه بر حالت تهوع، تا حد مرگ ترسیده بودم. امواج بلند و بلندتر شدند و به بدنه ی کشتی ضربه زدند. گاهی آب دریا روی عرشه می ریخت.
با حالی بد و رنجور در ننوی اتاق کوچکم دراز کشیدم و گریه کردم و گریه کردم. به خاطر ترک پدر و مادرم احساس گناه می کردم. آن ها پدر و مادر خوب و مهربانی بودند که خیر و سلامتی ام را می خواستند. به آن ها خیانت کرده بودم و این هم مجازات من بود.
طوفان شدیدتر شد. امواج بلندتر شدند. انتظار داشتم هر موجی ما را به طور کامل ببلعد. هر بار که کشتی از موجی پایین می رفت، فکر می کردم دیگر هرگز بالا نمی آید. آن شب به خود گفتم: «سوگند می خورم اگر نجات بیابم نزد پدر و مادرم برگردم و شخص خوبی شوم. بهترین پسر دنیا می شوم!»
صبح روز بعد هوا خوب و آرام شد. دریا چون شیشه صاف بود. دیگر حالم به هم نمی خورد. خورشید با روزی خوب و دلپذیر به من خوشامد گفت. چه تفاوت چشمگیری! برای نخستین بار پس از ترک بندر هال، به عرشه رفتم. جان را دیدم که به افق نگاه می کرد. او گفت: «می بینم حالت بهتر است! باورم نمی شود با یک نسیم این قدر بترسی!»
غرولندکنان گفتم: «نسیم! یک طوفان بزرگ را پشت سر گذاشتیم!»
جان خندید و گفت: «این که چیزی نبود. صبر کن تا به آب های آزاد برسیم. بعد می فهمی طوفان یعنی چه!»
من هم خندیدم و گفتم: «خب، به هر حال جان سالم به در بردم. جدی بود یا نبود، نخستین طوفان دریایی من بود.»
او با شادی گفت: «بیا، رابینسون. بیا برویم صبحانه بخوریم!»
چه شب لذت بخشی داشتم. ترسم را فراموش کردم و اوقات خوشی را گذراندم. قولم را برای برگشتن به خانه به کلی فراموش کردم. دیگر نمی ترسیدم که دریا مرا کامل ببلعد. دلم نمی خواست به خانه برگردم؛ زندگی دریانوردی برایم مناسب و خوب بود.

فصل ۳: طوفان سخت

روز ششم مجبور شدیم در یارموث لنگر بیندازیم چون بادی شدید برخلاف جهت حرکت ما می وزید. تعداد زیادی کشتی دیگر هم آن جا منتظر بودند.
پس از گذشت یک هفته سرانجام بادی در جهت مناسب وزید، اما خیلی قوی بود. پدرِ جان که ناخدا بود، فکر کرد می توانیم به دریا برویم و به راهمان ادامه بدهیم، اما افراد دیگر به اندازه ی او در این باره مطمئن نبودند.
همه ی ملوانان را بالای تیرک ها فرستادند تا بادبان ها را پایین بکشند. کارکنان کشتی به سختی کار کردند تا مطمئن شوند تمام بارها و وسایل به خوبی روی عرشه بسته شده اند. نمی خواستیم چیزی ناغافل با باد به حرکت درآید. کارکنان حسابی کار کردند تا مطمئن شدند کشتی به خوبی روی دریا حرکت خواهد کرد.
آن روز، صبح خیلی زود راه افتادیم. هنگام ظهر دریا علیه ما شد. طوفانی بزرگ و ترسناک درگرفت. وحشت و حیرت را در چشمان کارکنان کشتی دیدم. پدر جان پیوسته به اتاقش می رفت و می آمد. یک بار شنیدم که زیر لب گفت: «همه نابود خواهیم شد.»
نمی توانم ترس و وحشتم را توصیف کنم. کشتی با امواجی به بزرگی کوه تاب می خورد و جلو و عقب می رفت. هر دو دقیقه موجی بزرگ به بدنه ی کشتی کوبیده می شد. کشتی های زیاد دیگری هم در نزدیکی ما بودند که در آن دریای متلاطم و خروشان چون خس و خاشاک تکان می خوردند.
سایر ملوانان را تماشا کردم که تیرک های بلند را می بریدند تا طوفان آن ها را نشکند و به کشتی آسیب نرسد. تیرک ها را می بریدند تا امواج نتوانند کشتی را زیر آب ببرند. ابتدا ناخدا برای انجام این کار تردید داشت، چون کشتی پر از کالا بود. او نمی خواست تعادل کشتی به هم بخورد. بعد طوفان شدیدتر و دریا بدتر شد.
ناخدا به زودی قانع شد و تصمیمش را گرفت. او فریاد زد: «بادبان ها را جمع کنید! تیرک ها را بشکنید! عجله کنید، پسرها، وگرنه غرق می شویم!» دعا کردیم همین کار برای نجاتمان کافی باشد. بسیاری از دیگر کشتی ها هنوز با طوفان به شدت درگیر بودند. یکی از کشتی ها پیش چشم ما غرق شد.
سپس وضع بدتر شد. افراد در کابین من جمع شدند و گفتند که تاکنون چنین طوفانی ندیده اند. آن ها دعا می خواندند و از خدا کمک طلبیدند. اما طوفان نمی خواست به کسی لطف کند. حتی ناخدا هم فکر می کرد که کشتی ما سرانجام در کف دریا به گل خواهد نشست.



درست زمانی که فکر می کردیم اوضاع بدتر از این بشود، یکی از افراد از طبقه ی زیر کشتی بالا دوید و فریاد زد که آب به درون کشتی نشت می کند. در انبار پایین، یک متر آب جمع شده بود! تمام افراد به انبار احضار شدند تا آب را تخلیه کنند. من نیز پایین رفتم و به سختی کار کردم.
به نظر می رسید در این نبرد آب پیروز می شود. طوفان کمی آرام شد اما باز هم آب وارد کشتی می شد. ناخدا فهمید که هرگز به بندر بعدی نخواهیم رسید. او دستور داد توپ ها را برای درخواست کمک شلیک کنیم.
شنیدم که یکی از ملوانان فریاد زد: «صبر کنید! یک قایق نجات به سوی ما می آید!» امواج اجازه نمی داد که آن قایق به کشتی ما نزدیک شود. فقط یک راه داشتیم؛ باید طنابی به طرف آن ها می انداختیم تا بتوانیم به کمک آن تعادلمان را اندکی حفظ کنیم و سوار آن قایق شویم. همه دستیار ناخدا را تماشا کردیم که طناب را با دقت به دریا انداخت. چه اقبال خوبی! آن ها طناب را گرفتند! آماده شدیم تا سوار آن قایق شویم.
هر بار که آن قایق نجات کوچک تا قله ی موج بالا می آمد، به خاطر جانم می ترسیدم. امواج خیلی بلند بودند! ما خیلی کوچک بودیم! مردان شجاع سوار بر قایق پارو زدند و پارو زدند. آن ها برای کمک به ما جان خود را به خطر انداخته بودند و اکنون نمی خواستند ما را از دست بدهند.
فقط پانزده دقیقه پس از نجات ما بود که با وحشت دیدیم کشتی ما کج شد و زیر آب رفت. پس از مدتی که انگار تا ابدیت طول کشید، سرانجام توانستیم ساحل را ببینیم. مردان در ساحل می دویدند و منتظر رسیدن ما بودند و می خواستند به ما کمک کنند.
ما سالم به خشکی رسیدیم! به محض این که قایق با ساحل ماسه ای تماس یافت فریادهای «هورا» و «خدا را شکر» بلند شد. مردان روی شانه های ما پتو انداختند تا سرما نخوریم. ناخدا از ته دل از مردان شجاعی که ما را نجات داده بودند، تشکر کرد.
ما، تمام کارکنان کشتی پیاده و آهسته به سوی یارموث رفتیم. روحیه ی بد و شکست خورده داشتیم چون کشتی مان را از دست داده بودیم. لطف و مهربانی مردم یارموث بخشی از حس فقدان ما را جبران کرد. قاضی محلی برای آن شب همه رخت خوابی گرم آماده کرد و بعد مغازه دارها با محبت به ما کمک کردند تا به لندن یا هال برگردیم.
بخشی از وجودم می خواست به هال برگردم. از آن جا می توانستم به یورک بروم و والدینم را ببینم. اما بخش بزرگ تری از وجودم تشنه ی ماجراجویی دیگری بود. نمی توانستم تصمیم بگیرم که بمانم و کشتی دیگری برای سفر پیدا کنم یا به خانه برگردم.
در سومین روز اقامتم در یارموث با دوستم، جان، روبه رو شدم که داشت با پدرش قدم می زد. هر دو ناراحت بودند.
جان گفت: «پدر، این رابینسون است. یادتان هست به شما گفتم با ما آمده است تا زندگی دریانوردی را تجربه کند؟ دلش می خواهد زندگی و عمرش را در دریا بگذراند.»
ناخدا به دقت نگاهم کرد و گفت: «رابینسون، این ماجرا را نشانه ای بدان و به خانه بگرد. زندگی در دریا و دریانوردی برای تو خوب نیست.»
پرسیدم: «آقا، این طوفان شما را هم ناامید کرده؟ شما دیگر به دریا نمی روید؟»
ناخدا پاسخ داد: «زندگی من فرق دارد. این شغل من است. وظیفه ام است که به دریا بروم. اما آن سفر برای تو یک آزمایش بود، آن هم آزمایشی تلخ و بدشگون. اگر برای زندگی در دریا اصرار کنی، می ترسم اتفاق خیلی بدی برایت بیفتد.»
او خیلی جدی از بخت و اقبال حرف زد. گفت من با اصرار برای پیگیری رویاهایم، سرنوشت و تقدیرم را تحریک و خشمگین می کنم. تا آن جا پیش رفت که گفت تمام بداقبالی هایش به خاطر اشتباه من بوده است!
سرانجام او به من گفت: «رابینسون، از یک چیز مطمئن باش؛ اگر خواسته ی پدرت را نادیده بگیری، هم ناامید می شوی و هم با فاجعه روبه رو خواهی شد.»
سر تکان دادم، برگشتم و رفتم. پس از آن دیگر هرگز جان و پدرش را ندیدم. در حین راه رفتن با دقت به حرف های او فکر کردم. اگر آن طوفان وحشتناک یک نشانه بود، چه می شد؟ اگر طوفان به این معنی بود که من نباید دریانورد شوم، چه می شد؟
با خود گفتم: «شاید بهتر است برای زنده ماندنم خدا را شکر کنم و به خانه برگردم. اگر حق با او باشد و من نفرین شده باشم، چه می شود؟» اما نمی توانستم مثل جوانی شکست خورده به خانه برگردم. پدرم هرگز به من افتخار نمی کرد. بنابراین، بر تردیدم غلبه کردم و به لندن سفر کردم.

فصل ۴: سفر آفریقایی

در لندن بخت و اقبال با من یار شد. دوستان خوبی پیدا کردم و با ناخدا کالپپر که تازه از آفریقا برگشته بود، آشنا شدم. سفر به آفریقا چنان برایش موفقیت آمیز و سودآور بود که تصمیم داشت به سفر دیگری برود. چند بار با هم غذا خوردیم و گفت وگوی خوبی داشتیم. وقتی ناخدا کالپپر از خواسته ام برای دیدن دنیا آگاه شد، تصمیم گرفت مرا با خودش ببرد.
ناخدا کالپپر مردی صادق و منصف و خوب بود. نه تنها مرا برای سفرش استخدام کرد، بلکه زیر پر و بال خودش هم گرفت. کمکم کرد تا چیزهایی بخرم تا در تجارت سود خوبی به دست آورم. در طول سفر دریایی، او به من ریاضی، دریانوردی و چیزهای زیاد دیگری یاد داد که دریانوردان باید می دانستند. پندهای خوبی به من می داد و توصیه های خوبی می کرد.
از گرمای سرزمین های نزدیک استوا به تب شدیدی مبتلا شدم. بیشتر دورانی را که در سرزمین های جنوبی گذراندیم، بیمار بودم. پس از یک سال سفر دریایی به لندن برگشتیم. سالم برگشتن تنها نکته ی خوب سفرم نبود، بلکه متوجه شدم که تاجر خوبی هستم. با خرید و فروش کالاهایم سود زیادی به دست آوردم.
پس از برگشتن به منطقه ی خنک تر حالم بهتر شد و سلامتی ام برگشت. اما ناخدا کالپپر که به همان تب مبتلا شده بود، مثل من خوش شانس نبود. او اندکی پس از برگشتن به کشورمان مرد. خیلی ناراحت و دلتنگش شدم. او دوستی وفادار و معلمی خوب برایم بود.
با موفقیت در تجارت قانع شدم که شغل درستی را انتخاب کرده ام. به همین دلیل توصیه ی پدرِ جان را نادیده گرفتم و سعی کردم از مرگ ناخدا کالپپر زیاد غمگین نشوم. وقتی دستیار اول او شغلی در کشتی دیگری برای سفر به آفریقا به من پیشنهاد داد، با اشتیاق آن را پذیرفتم. بیشتر ثروتی را که به دست آورده بودم، نزد بیوه ی کالپپر امانت گذاشتم و در پی ماجراجویی دیگری رفتم.

فصل ۵: دزدان دریایی!

هر چقدر که پس از رسیدن به لندن بخت و اقبال به من روی آورده، بعد از آن برعکس شد. دومین سفرم به آفریقا به بدترین سفرم تا آن زمان تبدیل شد. چیزی نگذشت که فهمیدم چیزهایی بدتر از طوفان و نجات یا فرار از مرگ نیز وجود دارد! کشتی ما به سوی جزایر قناری می رفت که کشتی دزدان دریایی ما را غافلگیر کرد.
آن ها با بادبان های برافراشته ساعت های طولانی ما را تعقیب کردند. وقتی به ما رسیدند، چاره ای برایمان باقی نماند جز این که با آن ها بجنگیم. اسلحه هایمان را برای نبرد آماده کردیم. کشتی دزدان دریایی به موازات ما قرار گرفت. از فرصت استفاده کردیم و تمام توپ هایمان را به سوی آن کشتی خبیث شلیک کردیم. آن ها با توپ های بزرگ تر به ما پاسخ دادند.
دزدان دریایی با تفنگ های خود شلیک کردند اما حتی یک گلوله هم به افراد ما نخورد!
این موفقیت موقتی بود و از چند دقیقه ی بعد حدود شصت دزددریایی سوار کشتی ما شدند. آن ها با شمشیر تعداد زیادی از طناب های ما را بریدند و به بادبان ها حمله کردند. ما با شمشیر و تفنگ تا توانستیم، مبارزه کردیم (و دو بار هم آن ها را از عرشه پایین انداختیم!) اما پیروزی از آن ما نشد و پیش از این که کسی کشته شود، تسلیم شدیم. دزدان دریایی ما را به عنوان اسیر به کشتی خود بردند. ما به بندر «سالی»، در سواحل شمالی آفریقا رفتیم. بیشتر مردان را در بازار برده ها فروختند. ناخدای دزدان دریایی از من خوشش آمد، چون جوان و چالاک بودم، و تصمیم گرفت مرا نگه دارد.
در یک چشم به هم زدن، از تاجر به برده تبدیل شدم. خیلی ناراحت و غمگین بودم. حرف های پدرم در گوشم می پیچید. مطمئن شدم که تا آخر بداقبال خواهم ماند و تمایل خودخواهانه ام برای ترک خانه هرگز جز رنج و سختی چیزی برایم نخواهد داشت.
مدتی طولانی در باغ اربابم کار کردم. علاوه بر آن، کارهای زیادی هم در خانه انجام می دادم. جسم و روحم در آرزوی برگشتن به دریا بود، جایی که دست کم امکان فرار داشتم. ارباب هرگز مرا به ماهیگیری نمی برد، بلکه در خانه می گذاشت تا کار کنم.
هر روز در نظرم طولانی تر از روز پیش بود. دو سال به کندی گذشت. شب و روز فقط در فکر فرار بودم. هیچ دوستی نداشتم و تنها همنشین من افکار خودم بود. کار، طاقت فرسا و خورشید داغ بود. آیا باید بقیه ی عمرم را به همین شکل می گذراندم؟ به دام افتاده در کشوری خارجی و برده ی اربابی بی رحم؟

نظرات کاربران درباره کتاب رابینسون کروزوئه